عشق من و تو

 

حکايت...سعدی

یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری آمد و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوانون بگریست و گفت: اگر من خدای را چنان پرستیدمی که تو سلطان را از جملهء صدیقان بودمی ـ

گــر نبــود امید راحت و رنــج

پای درویش بر فلک بـــــــودی

ور وزیــر از خدا بترسیـــــدی

همچنان که از ملک ملک بودی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا