عشق من و تو

 

سه شنبه...امير تيکنی

سفره ام را جا گذاشته ام
زیر آن درخت بلوط
باید بر گردم اما بر گشتنی نیست
گذشته است زمان
و من در ایینه لمس می کنم
چینه های این شکست را
بر ویرانه پلم
که فرو افتاده
در دامنه ی مه آلود دره ای سبز
 
حالا باید به تمبرهای باطله دلخوش بود
و کلکسیون ها را
با لک های سرخابی تزیین کرد
صفحات سفید را خالی گذاشت
و بجای آن به پنجره بسته ی فردا نگاه کرد
 
فقط یاد شکوفه های بادام و
صندوقچه های کوچک بنفشه است که آدم را
می برد
 
تا آنجا که انگار بهار هم تفاوتی ست !

تفاوت چیست ؟ !
 
 
امروز سه شنبه است
سه شنبه ها شبیه برف اند
حتی اگر نبارد مخمل چشمهایت
برفها را پس می زنم
: وای ! پنجره ای ست آنجا
قبری ست که نام شاعره ای بر آن حک شده است .
 
و هرمس پاک هم
وقتی دستان سفیدش را
بر شانه های مسافری می گذارد
فایده ای ندارد
افاقه ای نمی کند
مگر قلب هرمس مرده است ؟
نه او نمی تواند مرده باشد !
ببین راه بازگشتی نیست
پل خراب شده است
این عطر تلخ هم
از نمناکی پیراهن خدایان است .
پس چمدانت را بردار
هنوز به نیمه ی راه هم نرسیده ایم
هر چند به کیسه ی بی زر می زنند از این پس
این دزدان گدا صفت حریص .
 
فکر آن درخت بلوط را هم نکن
خودش را گهگاه با شعری
خاطره ای
طرح لبخندی
سر گرم می کند .
قول می دهم دلش از ما خوشتر است
 کنج صندوقخانه گاهی شراب کهنه پیدا می شود .
 
این مائیم که باید برویم
نیزه های ماساژت ها تشنه اند
مبادا دیر کنیم و خونمان سرد شود
هرمس بدش می اید
فریاد می زند بروید سریع تر
کوروش تان منتظر است
 
و در آنجا سر بی پیکر ارباب را می بینیم
که در پیاله ای از خون می لغزد
و بانوی آلوده ی دشمن
سرش جیغ می کشد
عربده های مستی می زند
و هنوز از سفیدی یکدست چشمهایش
                       می هراسد .
 
باید برویم
از فکر آن درخت بلوط بیرون بیا
قلعه های آتن را ببین
افسانه ی آشیل را باور کن
صدای خنده های مسخره ی هلن را می شنوی !

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۸ - حمیدرضا