عشق من و تو

 

وصال او ز عـمر جاودان بـه ...حافظ

وصال او ز عـمر جاودان بـه
خداوندا مرا آن ده کـه آن بـه
بـه شمـشیرم زد و با کس نگفتم
کـه راز دوست از دشمن نهان بـه
بـه داغ بـندگی مردن بر این در
بـه جان او که از ملک جـهان بـه
خدا را از طـبیب مـن بـپرسید
کـه آخر کی شود این ناتوان بـه
گـلی کان پایمال سرو ما گشـت
بود خاکـش ز خون ارغوان بـه
بـه خـلدم دعوت ای زاهد مـفرما
کـه این سیب زنخ زان بوستان بـه
دلا دایم گدای کوی او باش
بـه حکـم آن که دولت جاودان به
جوانا سر مـتاب از پـند پیران
کـه رای پیر از بـخـت جوان بـه
شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست
ز مروارید گوشـم در جـهان بـه
اگر چـه زنده رود آب حیات اسـت
ولی شیراز ما از اصـفـهان بـه
سـخـن اندر دهان دوست شـکر
ولیکـن گفـتـه حافـظ از آن به

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا