عشق من و تو

 

ميوه تاريک...سهراب سپهری

باغ باران خورده مي نوشيد نور .
لرزشي در سبزه هاي تر دويد:
او به باغ آمد ، درونش تابناك ،
سايه اش در زير و بم ها ناپديد.

شاخه خم مي شد به راهش مست بار ،
او فراتر از جهان برگ و بر.
باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز،
او ، درونش سبز تر ، سرشارتر.

در سر راهش درختي جان گرفت
ميوه اش همزاد همرنگ هراس.
پرتويي افتاد در پنهان او :
ديده بود آن را به خوابي ناشناس.

در جنون چيدن از خود دور شد.
دست او لرزيد ، ترسيد از درخت.
شور چيدن ترس را از ريشه كند:
دست آمد ، ميوه را چيد از درخت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا