عشق من و تو

 

آن برتر...سهراب سپهری

به كنار تپه شب رسيد.
با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.
دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم
و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار كاروان ها را نشان دادم
و تابش بيراهه ها
و بيكران ريگستان سكوت را،
و او
پيكره اش خاموشي بود.
لالايي اندوهي بر ما وزيد.
تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.
و ناگاه
از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد.
در ته چشمانش ، تپه شب فرو ريخت .
و من،
در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا