عشق من و تو

 

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید ...حافظ

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمـسار کیسـه‌ام
بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید
قحـط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت
باده و گـل از بـهای خرقـه می‌باید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتـم کاری کـه دوش
مـن هـمی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید
با لـبی و صد هزاران خنده آمد گـل بـه باغ
از کریمی گوییا در گوشـه‌ای بویی شـنید
دامـنی گر چاک شد در عالم رندی چـه باک
جامـه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید
این لـطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفـت
وین تـطاول کز سر زلف تو من دیدم کـه دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشـق
گوشـه گیران را ز آسایش طـمـع باید برید
تیر عاشـق کـش ندانم بر دل حافظ کـه زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چـکید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا