عشق من و تو

 

رودکی

به حق نالم ز هجر دوست زارا سحر گاهان چو بر گلبن هزارا
قضا، گر داد من نستاند از تو ز سوز دل بسوزانم قضا را
چو عارض برفروزی می‌بسوزد چو من پروانه بر گردت هزارا
نگنجم در لحد، گر زان که لختی نشینی بر مزارم سوکوارا
جهان اینست وچونینست تا بود و همچونین بود اینند، یارا
به یک گردش به شاهنشاهی آرد دهد دیهیم و تاج وگوشوارا
توشان زیر زمین فرسوده کردی زمین داده بریشان بر زغارا
از آن جان تو لختی خون فسرده سپرده زیر پای اندر سپارا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۸/٢٩ - حمیدرضا