عشق من و تو

 

به همان سادگی صحنه حوض...رسول نجفيان

ما
 در کودکی از تشنگی دیدن وی
دزد دزدانه
 ز هفتاد و دو بام
 می گذشتیم به ترس
 تا لب بام حیاط داماد
 او که افسرده ترین مردم را می خنداند
 تا کجا رفت کجا ؟
او که غدارترین شاهان را
 همه تخت نشینان و ستمکاران را
پیش پای مردم
 سکه پولی می کرد
تا کجا رفت کجا ؟
او که در هر نقشی خنده زنان
گریه رنج و غم مردم بود
 به خصوص
پاوهای بازار
او که دلپکی و یکرنگی مردم را داشت
و مانند کلم
گنگ و پیچیده نبود
به همان سادگی صحنه حوض
آن گل خندان لب
لاله سرخ و سیاه
آن که می آوردم
 عطر تلخی از دور
عطر شادی و سرور
 و چراغان های
 لاله زار تهران
و چه فصلی رویید
 فصل نادانی و مسخ و خفقان
سالهای قربان
یوسف مصری ‚ مهدی سیاه
حکم شهر چراغان ها بود
مرغ خوش الحان صحنه حوض
خسته و پر بسته
با دلی بشکسته
سرد و خاموش
کناری تنها
 و فقط خاطره ها ‚ خاطره ها
او که افسرده ترین مردم را می خنداند
 آن سیاه تنها
 تا کجا رفت کجا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - حمیدرضا