عشق من و تو

 

نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمی‌آید ...حميدرضا

نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمی‌آید
فـغان کـه بخت من از خواب در نمی‌آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
کـه آب زندگیم در نـظر نـمی‌آید
قد بـلـند تو را تا بـه بر نـمی‌گیرم
درخـت کام و مرادم بـه بر نـمی‌آید
مـگر بـه روی دلارای یار ما ور نی
بـه هیچ وجـه دگر کار بر نـمی‌آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بـلاکـش خـبر نـمی‌آید
ز شسـت صدق گـشادم هزار تیر دعا
ولی چـه سود یکی کارگر نـمی‌آید
بسـم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نـمی‌آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بـلای زلـف سیاهـت به سر نمی‌آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کـنون ز حلقـه زلفـت به در نـمی‌آید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا