عشق من و تو

 

من...مصطفی موسوی

آن کس که دلم را شناخت آن را دزدید
آن کس که ارزش اشکم را دانست آن را ریخت
آن که در نگاهم گم شد من را گم کرد
کشید نقش در دفترخاطر خود رسوای مردم کرد

من که نوشتم باران از چشمم باریدی
من که تو را با خود دیدم من را تنها دیدی
من که بر شیشه ی دل عمریه ی پرده زدم
هرکجا رفتم در هر جمعی خلوت باز تو را حلقه زدم

من بلد نیستم شعر بنویسم از تو
من بلد نیستم از عشق بگویم با تو
من بلد نیستم با تو گاهی پرواز کنم
با تو ببازم زندگی ام رو دوباره آغاز کنم

من اگر تازه بودم کهنه کردی تو مرا
من اگر واژه بودم طعنه کردی تو مرا
من اگر می شدی با تو حتی یک ثانیه
گنگ و بی صدا بی قافیه کردی تو مرا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - حمیدرضا