عشق من و تو

 

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را ...شاعر : سعدی

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند

این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را

عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست

کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را

دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم

ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٦/۱٠ - حمیدرضا


 

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بـگو که ز عشقت چه طرف بربستـم
اگر چـه خرمن عمرم غم تو داد بـه باد
بـه خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
کـه در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امـن
بـه کنـج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هـشیاری ای نـصیحـتـگو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چـگونـه سر ز خجالت برآورم بر دوست
کـه خدمـتی به سزا برنیامد از دستم
بـسوخـت حافـظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٦/۱٠ - حمیدرضا