عشق من و تو

 

فالی از حافظ

روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
مـنـت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحـب نـظرانـند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشـک غـماز مـن ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا بـه دامـن ننـشیند ز نسیمـش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیسـت
تا دم از شام سر زلـف تو هر جا نزنـند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
مـن از این طالـع شوریده برنـجـم ور نی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لـب شیرین تو ای چشـمـه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحـت نیسـت کـه از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیه عـشـق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمـم که بر او منت خاک در توسـت
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیسـت
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود اسـت
در سراپای وجودت هنری نیست که نیسـت

شاعر حافظ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


فالی از حافظ

گر چـه افـتاد ز زلـفـش گرهی در کارم
همچـنان چشـم گشاد از کرمش می‌دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکـس برون می‌دهد از رخـسارم
پرده مـطربـم از دسـت برون خواهد برد
آه اگر زان کـه در این پرده نـباشد بارم
پاسـبان حرم دل شده‌ام شب همه شـب
تا در این پرده جز اندیشـه او نـگذارم
منـم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلـک همه قـند و شـکر می‌بارم
دیده بخـت بـه افسانـه او شد در خواب
کو نـسیمی ز عـنایت کـه کـند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نـمی‌یارم دید
با کـه گویم کـه بگوید سـخـنی با یارم
دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا

بـجز از خاک درش با کـه بود بازارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ - حمیدرضا