عشق من و تو

 

حافظ

غـم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینـم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینـم
ز آفـتاب قدح ارتـفاع عیش بـگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینـم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
کـه با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم
قد تو تا بـشد از جویبار دیده مـن
بـه جای سرو جز آب روان نمی‌بینم
در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد
بـبین که اهل دلی در میان نمی‌بینم
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعـت سخـن درفشان نمی‌بینم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۳٠ - حمیدرضا


پرستار...مهدی اخوان ثالث

شب از شبهای پاییزی ست
 از آن همدرد و با من مهربان شبهای اشک آور
 ملول و سخته دل گریان و طولانی
شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنین همدرد
 و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
من این می گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌ دل برکنده از بیمار
 نشسته در کنارم ، اشک بارد شب
من اینها گویم و دنباله دارد شب

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/٢٦ - حمیدرضا


پرسش...شفیعی کدکنی

گیرم که این درخت تناور
 در قله ی بلوغ
 آبستن از نسیم گناهی ست
اما
 ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
 کاین سان کبود مانده و خاموش ؟
گیرم خدا نخواست که این شاخه
 بیند ز ابر و باد نوازش
 اما
 این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
 با گونه ی کبود
 ایا چه کرده بود ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/٢٦ - حمیدرضا


چراغ ...حسین پناهی

بیراهه رفته بودم
آن شب
 دستم را گرفته بود و می کشید
 زین بعد همه عمرم را
 بیراهه خواهم رفت

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/٢٦ - حمیدرضا


بارون ...حسین پناهی

همه اینو می دونن
 که بارون
همه چیز و کسمه
 آدمی و بختشه
حالا دیگه وقتشه
که جوجه ها را بشمارم
 چی دارم چی ندارم
بقاله برادرم
می رسونه به سرم
آخر پاییزه
 حسابا لبریزه
 یک و دو !‌ هوشم پرید
یه سیاه و یه سفید
جا جا جا
 شکر خدا
 شب و روزم بسمه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/٢٦ - حمیدرضا


 

در کمین اندوه هستم
 بانو
مرا دریاب
 به خانه ببر
 گلی را فراموش کرده ام
 که بر چهره ام نمی تابید
زخم های من دهان گشوده اند
 همه ی روزگار پر، از 
 اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
 در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
 مرا از این خانه
به باغ ببر
 سرنوشت من
 به بدگمانی
 به خوناب دل
خاموشی لب
 اشک های من بسته
 بر صورت من است
 هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
 بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
 که عشق چگونه
 فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
 و بر کف باغچه می ریزد
 بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم

احمد رضا احمدی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۱٦ - حمیدرضا


 

من آفتاب درخشان و ماه تابان را
بهین طراوت سرسبزی بهاران را
زلال زمزمه روشنان باران را درود خواهم گفت
 صفای باغ و چمن دشت و کوهساران را
 و من چو ساقه نورسته بازخواهم رست
و درتمامی اشیا پاک تجریدی
وجود گمشده ای را
 دوباره خواهم جست
 

حمید مصدق

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۱٦ - حمیدرضا