عشق من و تو

 

حدیثی از امام حسن عسگری علیه السلام

قالَ الاِْمامُ الْعَسْکَرى(علیه السلام):
إنکم فی آجال منقوصة و أیام معدودة و الموت یاتی بغتة ، من یزرع خیرا یحصد غبطة ، و
 
من یزرع شرا یحصد ندامة ، لکل زارع ما زرع ، لا یسبق بطیء بحظه ، و لا یدرک حریص ما
 
لم یقدر له ، من أعطی خیرا فالله أعطاه ، و من وقی شرا فالله وقاه
 
 شما عمر کاهنده و روزهای برشمرده ای دارید و مرگ ناگهانی است . آن که تخم نیکی
بکارد خوشی برداشت کند ، و هر که تخم بدی بکارد پشیمانی برداشت کند . هر که هر
چه بکارد همان برای اوست . کندکار را بهره از دست نرود ، آزمند آنچه را مقدرش نیست
به دست نیاورد . هر که به خیری رسد خدایش داده ، و هر که از شری رهد خدایش
رهانده است .
تحف العقول ، ص 519

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢٤ - حمیدرضا


روز تولد...

امروز ٢۴ آبان ماه سال روز تولد من هستش. این فال  حافظ رو همین الان گرفتم...

هزار دشمنـم ار می‌کنند قصد هـلاک
گرم تو دوستی از دشمـنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صـبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به کـه دیگری مرهـم
و گر تو زهر دهی به کـه دیگری تریاک
بـضرب سیفـک قتـلی حیاتـنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
سـپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نـظر کـجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
بـه چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
کـه بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢٤ - حمیدرضا


فال من...

صوفی نـهاد دام و سر حـقـه باز کرد
بـنیاد مـکر با فـلـک حـقـه باز کرد
بازی چرخ بشـکـندش بیضـه در کـلاه
زیرا کـه عرض شعـبده با اهـل راز کرد
ساقی بیا کـه شاهد رعـنای صوفیان
دیگر بـه جـلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنـگ بازگشـت بـه راه حـجاز کرد
ای دل بیا کـه ما بـه پـناه خدا رویم
زان چـه آسـتین کوته و دسـت دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقـش بـه روی دل در معنی فراز کرد
فردا کـه پیشـگاه حـقیقـت شود پدید
شرمـنده ره روی که عمـل بر مـجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا می‌روی بایسـت
غره مـشو کـه گربـه زاهد نـماز کرد
حافـظ مکـن مـلامـت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بی‌نیاز کرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢٤ - حمیدرضا


مرگ روز...هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

می رفت آفتاب و به دنبال می کشید
 دامن ز دست کشته خود روز نیمه جان
خونین فتاده روز از آن تیغ خون فشان
در خاک می تپید و پی یار می خزید
خندید آفتاب که : این اشک و آه چیست ؟
 خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
 چون من بخند خرم و خوش این چه شیون است ؟
 ما هر دو می رویم دگر جای شکوه نیست
نالید روز خسته که : ای پادشاه نور
شادی از آن توست نه از آن من : بلی
ما هر دو می رویم ازین رهگذر ولی
 تو می روی به حجله و من می روم به گور

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢٤ - حمیدرضا


تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش...حمید مصدق

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
 تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
 کدام فتنه بی رحم
 عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟
شب آفتاب ندارد
 و زندگانی من بی تو
چو جاودانه شبی
 جاودانه تاریک است
 تو در صبوری من
 اشتیاق کشتن خویش
 و انهدام وجود مرا نمی بینی
 منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
 تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
ز من چگونه گریزی
تو و گریز از خویش ؟
به سوی عشق بیا
 وارهان دل از تشویش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱٧ - حمیدرضا


نام تو را...

دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟...

حمید مصدق

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱٧ - حمیدرضا


باز کن پنجره را ...

من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “ ...

حمید مصدق

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱٧ - حمیدرضا


باز کن پنجره را ...

من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “ ...

حمید مصدق

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱٧ - حمیدرضا


سـحرگـه ره روی در سرزمینی

سـحرگـه ره روی در سرزمینی
همی‌گـفـت این معـما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
کـه در شیشـه برآرد اربـعینی
خدا زان خرقـه بیزار اسـت صد بار
کـه صد بت باشدش در آسـتینی
مروت گر چه نامی بی‌نشان اسـت
نیازی عرضـه کـن بر نازنینی
ثوابـت باشد ای دارای خرمـن
اگر رحـمی کنی بر خوشـه چینی
نـمی‌بینـم نـشاط عیش در کس
نـه درمان دلی نـه درد دینی
درون‌ها تیره شد باشد کـه از غیب
چراغی برکـند خـلوت نـشینی
گر انگـشـت سـلیمانی نـباشد
چـه خاصیت دهد نقـش نـگینی
اگر چـه رسم خوبان تندخوییسـت
چـه باشد گر بـسازد با غـمینی
ره میخانـه بـنـما تا بـپرسـم
مال خویش را از پیش بینی
نـه حافـظ را حضور درس خـلوت
نـه دانشـمـند را علـم الیقینی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/۱٤ - حمیدرضا