عشق من و تو

 

فاش می‌گویم و از گفته خود دلـشادم ...حافظ

فاش می‌گویم و از گفته خود دلـشادم
بـنده عشقـم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهـم شرح فراق
کـه در این دامگه حادثه چون افـتادم
مـن ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لـب حوض
بـه هوای سر کوی تو برفـت از یادم
نیسـت بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چـه کـنـم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکـب بخـت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چـه طالـع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو بـه مـبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
کـه چرا دل به جگرگوشـه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشـک
ور نـه این سیل دمادم بـبرد بـنیادم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٤ - حمیدرضا


گر دسـت دهد خاک کـف پای نـگارم ...حافظ

گر دسـت دهد خاک کـف پای نـگارم
بر لوح بـصر خـط غـباری بـنـگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید اسـت
از موج سرشکم که رساند بـه کـنارم
پروانـه او گر رسدم در طـلـب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکـش سر ز وفای مـن و اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلـفین سیاه تو بـه دلداری عـشاق
دادند قراری و بـبردند قرارم
ای باد از آن باده نسیمی بـه مـن آور
کان بوی شفابخـش بود دفـع خـمارم
گر قلـب دلـم را ننهد دوسـت عیاری
مـن نـقد روان در دمش از دیده شمارم
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین در نـتواند کـه برد باد غـبارم
حافـظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٤ - حمیدرضا


بـه تیغم گر کشد دستش نگیرم ...حافظ

بـه تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند مـنـت پذیرم
کـمان ابرویت را گو بزن تیر
کـه پیش دست و بازویت بمیرم
غـم گیتی گر از پایم درآرد
بـجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفـتاب صـبـح امید
که در دست شب هجران اسیرم
بـه فریادم رس ای پیر خرابات
بـه یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
کـه مـن از پای تو سر بر نگیرم
بـسوز این خرقه تقوا تو حافـظ
کـه گر آتش شوم در وی نگیرم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٤ - حمیدرضا


ز دسـت کوتـه خود زیر بارم ...حافظ

ز دسـت کوتـه خود زیر بارم
کـه از بالابلـندان شرمـسارم
مـگر زنجیر مویی گیردم دست
وگر نـه سر بـه شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
کـه شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام
کـه کرد آگـه ز راز روزگارم
اگر گفـتـم دعای می فروشان
چـه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر
کـه زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن
بـه لـطـف آن سری امیدوارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٤ - حمیدرضا


دیشـب بـه سیل اشک ره خواب می‌زدم ...حافظ

دیشـب بـه سیل اشک ره خواب می‌زدم
نـقـشی بـه یاد خـط تو بر آب می‌زدم
ابروی یار در نـظر و خرقـه سوخـتـه
جامی بـه یاد گوشـه مـحراب می‌زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجـسـت
بازش ز طره تو بـه مـضراب می‌زدم
روی نـگار در نـظرم جـلوه می‌نـمود
وز دور بوسـه بر رخ مـهـتاب می‌زدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
فالی به چشـم و گوش در این باب می‌زدم
نـقـش خیال روی تو تا وقت صـبـحدم
بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفـت
می‌گفـتـم این سرود و می ناب می‌زدم
خوش بود وقـت حافـظ و فال مراد و کام
بر نام عـمر و دولـت احـباب می‌زدم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٤ - حمیدرضا


به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم ...حافظ

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بـگو که ز عشقت چه طرف بربستـم
اگر چـه خرمن عمرم غم تو داد بـه باد
بـه خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
کـه در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امـن
بـه کنـج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هـشیاری ای نـصیحـتـگو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چـگونـه سر ز خجالت برآورم بر دوست
کـه خدمـتی به سزا برنیامد از دستم
بـسوخـت حافـظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٤ - حمیدرضا


فال حافظ

مي خواستم ديگه اين وبلاگ رو سر اينكه بعضي جاها   فيلتر شده بود ادامه ندم الان يه فال

حافظ گرفتم. اين امدش

گفتـم غـم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتـم کـه ماه من شو گفتا اگر برآید
گفـتـم ز مـهرورزان رسم وفا بیاموز
گـفـتا ز خوبرویان این کار کمـتر آید
گفـتـم کـه بر خیالت راه نظر ببندم
گفـتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتـم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گـفـتا اگر بدانی هم اوت رهـبر آید
گفـتـم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفـتا خنـک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گـفـتا تو بـندگی کن کو بنده پرور آید
گفـتـم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفـتا مـگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٤ - حمیدرضا


 

بامن سخن از تو مرد زن می گفتند

از عهد شکستنت می گقتند

باور ز کسم نبود این گفته دریغ

دیدم تو همانی که به من می گفتند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/۱٦ - حمیدرضا