عشق من و تو

 

ماه قدح نوش...رهی معيری

هوشم ربوده ماه قدح نوشی
خورشید روی زهره بناگوشی
زنجیر دل ز جعد سیه سازی
 گلبرگ تر به مشک سیه پوشی
 از غم بسان سوزن زرینم
در آرزوی سیم بر و دوشی
 خون جگر به ساغر من کرده
ساغر ز دست مدعیان نوشی
بینم بلا ز نرگس بیماری
 دارم فغان ز غنچه خاموشی
دردا که نیست ز آن بت نوشین لب
ما را نه بوسه ای و نه آغوشی
بالای او به سرو سهی ماند
مژگان او بخت رهی ماند
ای مشکبو نسیم صبحگاهی
از من بگو بدان مه خرگاهی
آه و فغان من به قلک برشد
سنگین دلت نیافته آگاهی
با آهنین دل تو چه داند کرد ؟
آه شب و فغان سحرگاهی
ای همنشین بیهوده گو تا چند
جان مرا به خیره همی کاهی ؟
راحت ز جان خسته چه می جویی ؟
طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی ؟
بینی گر آن دو برگ شقایق را
دانی بلای خاطر عاشق را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢٦ - حمیدرضا


مکتب عشق...فريدون مشيری

سیه چشمی به کار عشق استاد
 درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢٦ - حمیدرضا


گناه دريا... فريدون مشيری

چه صدف ها که به دریای وجود
 سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
 شرم نکرده از این بی گهری
 سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز
زندگی دشمن دیرینه من
چنگ انداخته در سینه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سینه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢٦ - حمیدرضا


فال امروز

ای کـه مهـجوری عـشاق روا می‌داری
عاشـقان را ز بر خویش جدا می‌داری
تـشـنـه بادیه را هـم به زلالی دریاب
بـه امیدی که در این ره به خدا می‌داری
دل بـبردی و بحل کردمت ای جان لیکـن
بـه از این دار نگاهش کـه مرا می‌داری
ساغر ما کـه حریفان دگر می‌نوشـند
ما تحـمـل نـکـنیم ار تو روا می‌داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می‌بری و زحمـت ما می‌داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در مـحروم
از کـه می‌نالی و فریاد چرا می‌داری
حافـظ از پادشهان پایه به خدمت طلبـند
سـعی نابرده چـه امید عـطا می‌داری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢۱ - حمیدرضا


يار ديرين...رهی معيری

به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد
 کسی غیر از غم دیرین به یاد نمی افتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد
 به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم
که می افتد به خاکم سایه گل یا نمی افتد
روی هر ذره خاکم به دنبال پریرویی
غبار من به صحرای طلب از پا نمی افتد
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن
رهی دامان این دولت به دست ما نمی افتد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٥ - حمیدرضا


گريه ی بی اختيار...رهی معيری

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٥ - حمیدرضا


صبح پيری...رهی معيری

تا بر آمده پیری پایم از رفتار ماند
کیست تا برگیرد و در سایه تکم برد
ذره ام سودای وصل آفتابم در سر است
 بال همت می گشایم تا بر افلکم برد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٥ - حمیدرضا


نـماز شام غریبان چو گریه آغازم ...حافظ

نـماز شام غریبان چو گریه آغازم
بـه مویه‌های غریبانـه قصـه پردازم
بـه یاد یار و دیار آن چنان بـگریم زار
کـه از جهان ره و رسم سـفر براندازم
مـن از دیار حبیبم نـه از بـلاد غریب
مـهیمـنا بـه رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا مـن
بـه کوی میکده دیگر عـلـم برافرازم
خرد ز پیری مـن کی حـساب برگیرد
کـه باز با صنمی طفل عشق می‌بازم
بـجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس
عزیز مـن که بجز باد نیست دمـسازم
هوای مـنزل یار آب زندگانی ماسـت
صـبا بیار نـسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شـکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
غـلام حافـظ خوش لهجه خوش آوازم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٢ - حمیدرضا


ز دسـت کوتـه خود زیر بارم ...حافظ

ز دسـت کوتـه خود زیر بارم
کـه از بالابلـندان شرمـسارم
مـگر زنجیر مویی گیردم دست
وگر نـه سر بـه شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
کـه شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام
کـه کرد آگـه ز راز روزگارم
اگر گفـتـم دعای می فروشان
چـه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر
کـه زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن
بـه لـطـف آن سری امیدوارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٢ - حمیدرضا


مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کـنی دردم ...حافظ

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کـنی دردم
تو را می‌بینـم و میلـم زیادت می‌شود هر دم
بـه سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
بـه درمانـم نـمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهـت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هـم
کـه بر خاکـم روان گردی به گرد دامنـت گردم
فرورفـت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
دمار از مـن برآوردی نـمی‌گویی برآوردم
شـبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستـم
رخـت می‌دیدم و جامی هـلالی باز می‌خوردم
کـشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نـهادم بر لـبـت لـب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٢ - حمیدرضا


زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم ...حافظ

زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بـنیاد مـکـن تا نکـنی بـنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلـک فریادم
زلـف را حلقـه مکن تا نکنی دربـندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانـه مـشو تا نبری از خویشـم
غـم اغیار مـخور تا نـکـنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گـلـم
قد برافراز کـه از سرو کـنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مـکـن تا نروی از یادم
شـهره شـهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منـما تا نـکـنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا بـه خاک در آصـف نرسد فریادم
حافـظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
مـن از آن روز کـه دربـند توام آزادم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٢ - حمیدرضا


به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم ...حافظ

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بـگو که ز عشقت چه طرف بربستـم
اگر چـه خرمن عمرم غم تو داد بـه باد
بـه خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
کـه در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امـن
بـه کنـج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هـشیاری ای نـصیحـتـگو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چـگونـه سر ز خجالت برآورم بر دوست
کـه خدمـتی به سزا برنیامد از دستم
بـسوخـت حافـظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٢ - حمیدرضا


خستـگان را چو طلب باشد و قوت نبود ...حافظ

خستـگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کـنی شرط مروت نـبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسـندی
آن چـه در مذهب ارباب طریقت نـبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نـبود
دولـت از مرغ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نـبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نـبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نـبود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٦ - حمیدرضا


منـم که گوشه میخانه خانقاه من است ...حافظ

منـم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه مـن اسـت
گرم ترانـه چنگ صبوح نیست چـه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من اسـت
ز پادشاه و گدا فارغـم بـحـمدالـلـه
گدای خاک در دوست پادشاه من اسـت
غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه مـن اسـت
مـگر بـه تیغ اجل خیمه برکنـم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر این آستان نـهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من اسـت
گـناه اگر چـه نـبود اختیار ما حافـظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٦ - حمیدرضا


سمـن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند ...حافظ

سمـن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانـند
بـه فـتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانـند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نـهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مـهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانـند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانـند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پـندارد
ز فـکر آنان که در تدبیر درمانند در مانـند
چو منصور از مراد آنان کـه بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانـند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
کـه با این درد اگر دربند درمانند درمانـند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٦ - حمیدرضا


سال روز تولد امام حسن عسگری علیه السلام

سال روز تولد امام حسن  عسگری علیه السلام رو به تمام دوست داران حق و عدالت

تبریک می گم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٦ - حمیدرضا


زندگی با ماست

عزيزم غصّه نخور زندگی با ماست

اگه باختيم امروز رو فردا که برجاست

توی اين شب سياهه مِه گرفته

نگاه کن خورشيدی از اون دورا پيداست

عزيزم دنيا همين جور نميمونه

يه روز آخر ميشکنه خواب زمونه

عزيزم شب هميشه شب نميمونه

صبح ميشه آفتاب مياد رو بومِ خونه

عزيزم دنيا گلستون ميشه يک روز

هر چی مشکل باشه آسون ميشه يک روز

مهربونی جای کينَرو ميگيره

هر جا دردی باشه درمون ميشه يک روز

يه روز از روزا که هيچکس نميدونه

بدی از دنيا ميره خوبی ميمونه

من و دل منتظر اون روز خوبيم

حتی از ما نبينی اگر نشونه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۳ - حمیدرضا


حکایت...سعدی

حکایت

طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ.گفت: در مسطور آمده است که سه نشان دارد: یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سوم بر آمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد وبس آنکه در بند رضای حق جل وعلا ــ بیش از آن باشی که در بند حظ نفس خویش و هر آن که در او این صفت موجود نیست به نزد محقیقان بالغ نشمارندش ـ

بـــــه صورت آدمی شــد قطرهء آب

که چل روزش قرار اندر رحم مـاند

وگر چهل ساله را عقل وادب نیست

بتحقیقش نشاید آدمــــــی خــــــوانـد

منبع:http://herat.co.uk/golestan/golestan-5.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


حکایت...سعدی

فقیره دوریشی حامله بود. مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود.گفت: اگر خدای عزوجل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک من است ایثار درویشان کنم . اتفاقاً پسر آورده و سفرهء درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سال که از سفر شام باز آمد به محلت آن دوست بر گذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند: به زندان شحنه درست. سبب پرسیدم کسی گفت: پسرش خمر خورده است و عربده کرده و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته. پدر را به علت او سلسه درپای است و بند گران بر دست. گفتم: این بلا را به حاجت از خدای عزوجل خواسته است ـ

زنان بار دای مـــــرد هشیـــار

اگر وقت ولادت مــار زاینـــد

از آن بهتر به نزدیک خردمنـد

که فرزندان نا همــوار زاینـــد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


حکایت...سعدی

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بی خود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد ـنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال که بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی > گفتم: به دو معنی یکی آن که گمان بردم که آفتاب بر آمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بگذشت ـ

چـــون گرانی به پیش شمع آیـــد

خیـــزش انــدر میان جمع بکـش

ورشکر خنده ای است شیرین لب

آستینش بگیـــــــر و شمــع بکـش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


از اجل نتوان گريخت...سعدی

دست پا بریده ای هزار پائی بکشت. صاحبدلی بر او بگذشت و گفت:سیحان الله! با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پائی نتوانست گریخت ـ

چــــو آید زپس دشمن جان ستـــان

بینـــدد اجــل پای مــــــــــرد دوان

در آن دم کـــه دشمن پیاپــی رسید

کمــــان کیـــانی نشـــایــد کشیــــد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


حکايت...سعدی

دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سیاحت کردندی. یکی ضعیف بود که هر دو شب به اندک طعام افطار کردی و آن دیگر قوی که هر روز سه بار خوردی . قضا را بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را به خانه ای کردند و در به گل برآوردند. بعد از دو هفته که معلوم شد که بی گناهند در باز گشادند. قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده. در این تعجب کردند. حکیمی گفت: بخلاف این عجب بودی . این یکی بسیار خوار بوده است و طاقت بینوائی نیاورد و به سختی هلاک شد و آن دگر خویشتن دار بود لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند ـ

چـــو کم خوردن طبیعت شـــد کســـی را

چو سختی پیشش آیــــد سهــــــل گیــــرد

وگـــــر تن پــرور است انــــدر فــراخی

چــــوتنگــــی بینـــــد از سختــــی بمیـرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


حکایت...سعدی

پادشاهی به چشم حقارت در طایفه درویشان نظر کرد . یکی از آن میان به فراست دریافت و گفت: ای ملک! ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برار و در قیامت بهتر انشا الله ـ

اگر کشـــــوری خـــدای کـــامران است

و اگــــر درویش حـــآجتمنتـــد نان اسـت

در آن ساعت کــه خواهنــد این و آن مرد

نخـــواهنـــد از جهــان بیش از کفن بــرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


ادب از که آموختی؟ ...سعدی

لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان . هر چه از ایشان در نظرم نا پسند آمدی از فعل آن پرهیز کردمی ـ

نگوینـــــد از ســـر بازیچـــه حـــــرفی

کــز آن پندی نگیـــــرد صــاحب هــوش

و گـــر صد باب حکمت پیش نـــــــادان

بخــــوانی آیدش بـــازیچـــه در گـــوش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


ياد خدا...سعدی

یکی از پادشاهان پارسائی را دید گفت: هیچت از ما یادت می آید؟ گفت: بلی هر وقت که خدای را فراموش می کنم ـ

هــر سو دود آن کش زبـــر خـــویش بــراند

و آن که بخـــواند به در کس نــــــــدوانــــــد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


قضاوت نکردن وقتی که نمی دانيم...سعدی

یکی از بزرگان پارسائی را گفت: چه گوئی در حق فلان عابد که دیگران در حق او به طعنه سخنها گفته اند؟ گفت: بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمیدانم ـ

هــــر کـــــه را جامه پارسا بینــــی

پارســـا دان و نیـــک مــــردانگــار

ورنـــدانی که در نهـــــادش چیست

محتسب را درون خــــانه چــه کار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


مرگ...سعدی

یکی مژده آورد پیش انوشروان عادل که: خدای تعالــــی فلان دشمنت برداشت.گفت؟ هیچ شنیـــــدی که مــرا فرو گذاشت ؟

اگــر بمـــرد عدو جـــای شادمــانی نیست

کـــه زندگانی ما نیــــز جــاویـدانی نیسـت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


حکايت...سعدی

یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری آمد و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوانون بگریست و گفت: اگر من خدای را چنان پرستیدمی که تو سلطان را از جملهء صدیقان بودمی ـ

گــر نبــود امید راحت و رنــج

پای درویش بر فلک بـــــــودی

ور وزیــر از خدا بترسیـــــدی

همچنان که از ملک ملک بودی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا


بنياد ظلم... سعدی

آورده اند که نو شیروان عادل را در شکار گاهی صیدی کباب کـــــرده بـــــودنـــد و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند . گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانـــی تا رسمی نگردد و دیه خراب نشود. گفتند: این قدر چه خلل کند؟ گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است و به مزید هر کس بدین درجه رسیده است ـ

اگــــر زباغ رعیت ملـــک خـــورد سیبی

بر آورنـــد غلامان او درخت از بیـــــــخ

بـــه پنج بیضه کـــه سلطان ستم روا دارد

زننــــد لشکـتریانش هزار مرغ به سیـــخ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢ - حمیدرضا