عشق من و تو

 

ز دسـت کوتـه خود زیر بارم ...حافظ

ز دسـت کوتـه خود زیر بارم
کـه از بالابلـندان شرمـسارم
مـگر زنجیر مویی گیردم دست
وگر نـه سر بـه شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
کـه شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام
کـه کرد آگـه ز راز روزگارم
اگر گفـتـم دعای می فروشان
چـه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر
کـه زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن
بـه لـطـف آن سری امیدوارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳٠ - حمیدرضا


خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم ...حافظ

خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم
بـه صورت تو نـگاری ندیدم و نـشـنیدم
اگر چـه در طلبـت همعنان باد شـمالـم
بـه گرد سرو خرامان قامـتـت نرسیدم
امید در شـب زلفـت به روز عمر نبسـتـم
طـمـع بـه دور دهانـت ز کام دل بـبریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز لعـل باده فروشت چه عشوه‌ها کـه خریدم
ز غـمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گـشادی
ز غـصـه بر سر کویت چه بارها که کـشیدم
ز کوی یار بیار ای نـسیم صـبـح غـباری
کـه بوی خون دل ریش از آن تراب شـنیدم
گـناه چـشـم سیاه تو بود و گردن دلـخواه
کـه مـن چو آهوی وحـشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نـسیمی
کـه پرده بر دل خونین بـه بوی او بدریدم
بـه خاک پای تو سوگـند و نور دیده حافـظ
کـه بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳٠ - حمیدرضا


گفتـم غـم تو دارم گفتا غمت سر آید ...حافظ

گفتـم غـم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتـم کـه ماه من شو گفتا اگر برآید
گفـتـم ز مـهرورزان رسم وفا بیاموز
گـفـتا ز خوبرویان این کار کمـتر آید
گفـتـم کـه بر خیالت راه نظر ببندم
گفـتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتـم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گـفـتا اگر بدانی هم اوت رهـبر آید
گفـتـم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفـتا خنـک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گـفـتا تو بـندگی کن کو بنده پرور آید
گفـتـم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفـتا مـگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳٠ - حمیدرضا


خستـگان را چو طلب باشد و قوت نبود ...حافظ

خستـگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کـنی شرط مروت نـبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسـندی
آن چـه در مذهب ارباب طریقت نـبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نـبود
دولـت از مرغ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نـبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نـبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نـبود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳٠ - حمیدرضا


سال‌ها دفـتر ما در گرو صـهـبا بود ...حافظ

سال‌ها دفـتر ما در گرو صـهـبا بود
رونـق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمـسـتان
هر چـه کردیم به چشم کرمـش زیبا بود
دفـتر دانـش ما جملـه بشویید بـه می
کـه فـلـک دیدم و در قـصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شـناسی ای دل
کاین کـسی گفت که در علم نـظر بینا بود
دل چو پرگار بـه هر سو دورانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگـشـتـه پابرجا بود
مـطرب از درد محبت عملی می‌پرداخـت
کـه حـکیمان جـهان را مژه خون پالا بود
می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سـهی بالا بود
پیر گـلرنـگ مـن اندر حـق ازرق پوشان
رخصـت خـبـث نداد ار نه حکایت‌ها بود
قـلـب اندوده حافـظ بر او خرج نـشد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳٠ - حمیدرضا


يک عصرانه ی صميمی...امير تيکنی

این بار شعر مرا از آخر بخوانید
تعجب هم نکنید
اگر نقطه ی پایانی نگذاشته ام
در انتها از زرتشت می گویم
که ایستاده است بر تخته سنگی
از ابریشم و بلور
و گل یاسی در دستش است
آفتاب غوغا می کند در شما
چه شنیده اید
: رستگار می شوید
فرزندانم
رستگار .
این بار آسمان بدون ابر می بارد
سر گردان می شوید
: خیس خواهید شد .
قرار است زرتشت حرفهایی بزند .
ناگاه به شب برمی گردید
در جنگلی سخت انبوه از غم
چشمهای گربه ای می درخشد
درخت اقاقیا که خاطره ی شماست
خم می شود در باد
: اینجا کجاست ؟
چه کسانی مرا از آهن زنگ زده زائیده اند ؟
چشم باز می کنید
بعد تا غروب پس می روید
تا ساحل ناآرام خلیج
و لطف خداحافظی با خورشید را منتظر می شوید
آنجا من ایستاده ام
بر صخره هایی پوشیده از جلبک و سیاهی
و در رگهایم شوری یک دریا موج می زند
چشمهایم در حسرت روزی ست که گذشت
قرار است به دیدن من و غروب بیایید :
نگاه کنید به کاغذ سیاه شده ی روبرویتان
به این همه نقطه ی پایان
به پیراهنم که ورق می خورد
در دست های شما
مرا جستجو کنید در همین عصرانه ی صمیمی و گرم
که یاس کبودی از تنم
میان گیسوانتان گذاشته ام
و دلخوشم به آن
می بینیدم
من همین همینیم که می خوانیدم
 
حالا برگردید و با خیالی آسوده
شعر مرا از ابتدا بخوانید . 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۸ - حمیدرضا


شهر سوخته...امير تيکنی

کجا ؟
به راستی کجا ؟ !
پروانه می خواهد بنشیند بروی دایره .
 
دایره سیاهی چشمهای توست
انتهایش که نه ؟ هرگز ؟ !
ابتدایش هم پیدا نیست .
پس بیهوده فریاد می زنم دوستش دارم
چیزی نمی بینم
چیزی پیدا نیست
دایره لمس سرانگشتان حضوری ست
به وقت سپیده
بیدار باش از رؤیا
به درون
آنجا در باغی مه آلود
به دنبال کسی گشتن
و نیافتن
تنها به سحر آواز پرنده ها دل بستن .
 
دایره قرص ماه است
لغزیده بر آب دریا
ماه بازیگوش
که شبانه قایقرانان پریشان حال
بسویش شتافته اند
بدین امید که صیدی دیگرگونه در انتظار است .
اما چه امید عبثی
به اعماق دریا فرورفتند و باز نیامدند
حقیقت ای آن بالا
لحظه ای در خنده ی خداوند درخشید !
 
کجا ؟
به راستی کجا ؟ !
پروانه می خواهد بنشیند بروی دایره .
 
دایره حلقه ای ست
گم گشته در حلقه های دیگر
تو در تو
وقتی دست فرو می بری
به هم می خورد
زنجیره از هم می پاشد
ماهی سرخ می گریزد
و نصیبت تنها
سنگریزه های پکیزه است
بی بو ،  بی طعم
 
دایره مسیر بلندی ست
مسیری از جنس پرواز
بوقت گل دادن آمدن
همیشه
همیشه همین را خواستن
و انسان آخ ! از آرزو لبریز
بی بال و پر .
 
در تاریکی می نشیند برابرت
چشمهایش را نمی بینی و دوستش داری
دستهایش را نمی جویی و می خواهی
 
باد با لحنی عجیب بسراغ کاغذهای روی میز می رود
پرنده های سپید
خسته از سالها یکجا نشستن
در تاریکی اتاق
به پرواز درمی ایند
: چگونه مگر می بینند ؟
صدای مهیبی می گوید روز است !
تنها چراغ خورشید روشن مانده است .
درب اتاق بسته می شود
انگار کسی آزرده خاطر گریخته است .
بوی تنهایی در فضا می پیچد
دایره ای گرد تنت شعله ور می شود
تنت دور خودش می چرخد
می چرخد
می چرخد
 
حالا همه جا روشن است
: چه ویرانه هایی که نمی دیدم !
چه روزگار غم آلودی !
 
تیر خلاص را شلیک می کند .
 
 
پروانه آرام و با احتیاط
بر خاکستر نیمسوخته ی دایره می نشیند
و لحظه ای بعد اتاق را به قصد باغچه ای ترک می کند .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۸ - حمیدرضا


شعر بانو...امير تيکنی

غلتی به این طرف
غلتی به آن طرف
این دوشیزه خیال بیدار شدن ندارد
سالیان دراز است
در سنگینی باری
که با خود می کشد
چشم فرو بسته
تنها هر از گاهی
غلتی ست.
منتظر حادثه ای باید بود
میلاد فرندی از او
در برج بلند فردا
شیر یا خط یک ضامن
دل شیر می خواهد هر چند
مدارا کردن با این بانو
بانوی ناز غلتیده و
لغزیده
به هر سو .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۸ - حمیدرضا


سه شنبه...امير تيکنی

سفره ام را جا گذاشته ام
زیر آن درخت بلوط
باید بر گردم اما بر گشتنی نیست
گذشته است زمان
و من در ایینه لمس می کنم
چینه های این شکست را
بر ویرانه پلم
که فرو افتاده
در دامنه ی مه آلود دره ای سبز
 
حالا باید به تمبرهای باطله دلخوش بود
و کلکسیون ها را
با لک های سرخابی تزیین کرد
صفحات سفید را خالی گذاشت
و بجای آن به پنجره بسته ی فردا نگاه کرد
 
فقط یاد شکوفه های بادام و
صندوقچه های کوچک بنفشه است که آدم را
می برد
 
تا آنجا که انگار بهار هم تفاوتی ست !

تفاوت چیست ؟ !
 
 
امروز سه شنبه است
سه شنبه ها شبیه برف اند
حتی اگر نبارد مخمل چشمهایت
برفها را پس می زنم
: وای ! پنجره ای ست آنجا
قبری ست که نام شاعره ای بر آن حک شده است .
 
و هرمس پاک هم
وقتی دستان سفیدش را
بر شانه های مسافری می گذارد
فایده ای ندارد
افاقه ای نمی کند
مگر قلب هرمس مرده است ؟
نه او نمی تواند مرده باشد !
ببین راه بازگشتی نیست
پل خراب شده است
این عطر تلخ هم
از نمناکی پیراهن خدایان است .
پس چمدانت را بردار
هنوز به نیمه ی راه هم نرسیده ایم
هر چند به کیسه ی بی زر می زنند از این پس
این دزدان گدا صفت حریص .
 
فکر آن درخت بلوط را هم نکن
خودش را گهگاه با شعری
خاطره ای
طرح لبخندی
سر گرم می کند .
قول می دهم دلش از ما خوشتر است
 کنج صندوقخانه گاهی شراب کهنه پیدا می شود .
 
این مائیم که باید برویم
نیزه های ماساژت ها تشنه اند
مبادا دیر کنیم و خونمان سرد شود
هرمس بدش می اید
فریاد می زند بروید سریع تر
کوروش تان منتظر است
 
و در آنجا سر بی پیکر ارباب را می بینیم
که در پیاله ای از خون می لغزد
و بانوی آلوده ی دشمن
سرش جیغ می کشد
عربده های مستی می زند
و هنوز از سفیدی یکدست چشمهایش
                       می هراسد .
 
باید برویم
از فکر آن درخت بلوط بیرون بیا
قلعه های آتن را ببین
افسانه ی آشیل را باور کن
صدای خنده های مسخره ی هلن را می شنوی !

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۸ - حمیدرضا


کفتگوی خضر (ع) ديوانه اي...عطار نيشابوری

بود آن دیوانه‌ی عالی مقام خضر با او گفت ای مرد تمام
رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من
زانک خوردی آب حیوان چند راه تابماند جان تو تا دیرگاه
من در آنم تابگویم ترک جان زانک بی جانان ندارم برگ آن
چون تو اندر حفظ جانی مانده من به تو هر روز جان افشانده
بهتر آن باشد که چون مرغان ز دام دور می‌باشیم از هم والسلام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


حکايت طوطی... فريد الدين عطار نيشابوری

طوطی آمد با دهان پر شکر در لباس فستقی با طوق زر
پشه گشته با شه‌ای از فر او هر کجا سرسبزیی از پر او
در سخن گفتن شکر ریز آمده در شکر خوردن پگه خیزآمده
گفت هر سنگین دل و هر هیچ کس چون منی را آهنین سازد قفس
من در این زندان آهن مانده باز ز آرزوی آب خضرم در گداز
خضر مرغانم از آنم سبزپوش بوک دانم کردن آب خضرنوش
من نیارم در بر سیمرغ تاب بس بود از چشمه‌ی خضرم یک آب
سر نهم در راه چون سوداییی می‌روم هر جای چون هر جاییی
چون نشان یابم ز آب زندگی سلطنت دستم دهد در بندگی

هدهدش گفت ای ز دولت بی‌نشان مرد نبود هرک نبود جان فشان
جان ز بهر این بکار آید ترا تا دمی درخورد یار آید ترا
آب حیوان خواهی و جان دوستی رو که تو مغزی نداری پوستی
جان چه خواهی کرد، بر جانان فشان در ره جانان چو مردان جان فشان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


حکايت درويشی که عاشق دختر پادشاه شد...فريد الدين عطار نيشابوری

شهریاری دختری چون ماه داشت عالمی پر عاشق و گمراه داشت
فتنه را بیداریی پیوست بود زانک چشم نیم خوابش مست بود
عارض از کافور و زلف از مشک داشت لعل سیراب از لبش لب خشک داشت
گر جمالش ذره‌ای پیدا شدی عقل از لایعقلی رسوا شدی
گر شکر طعم لبش بشناختی از خجل بفسردی و بگداختی
از قضا می‌رفت درویشی اسیر چشم افتادش بر آن ماه منیر
گرده‌ای در دست داشت آن بی‌نوا نان آوان مانده بد بر نانوا
چشم او چون بر رخ آن مه فتاد گرده از دستش شد و در ره فتاد
دختر از پیشش چو آتش برگذشت خوش درو خندید خوش خوش برگذشت
آن گدا پس خنده‌ی او چون بدید خویش را بر خاک غرق خون بدید
نیم نان داشت آن گدا و نیم جان زان دو نیمه پاک شد در یک زمان
نه قرارش بود شب نه روز هم دم نزد از گریه و از سوز هم
یاد کردی خنده‌ی آن شهریار گریه افتادی برو چون ابر زار
هفت سال القصه بس آشفته بود با سگان کوی دختر خفته بود
خادمان دختر و خدمت گران جمله گشتند ای عجب واقف بر آن
عزم کردند آن جفا کاران به جمع تا ببرند آن گدا را سر چو شمع
در نهان دختر گدا را خواند و گفت چون تویی را چون منی کی بود جفت
قصد تو دارند، بگریز و برو بر درم منشین، برخیز و برو
آن گدا گفتا که من آن روز دست شسته‌ام از جان که گشتم از تو مست
صد هزاران جان چون من بی‌قرار باد بر روی تو هر ساعت نثار
چون مرا خواهند کشتن ناصواب یک سالم را به لطفی ده جواب
چون مرا سر می‌بریدی رایگان ازچه خندیدی تو در من آن زمان
گفت چون می‌دیدمت ای بی‌هنر بر تو می‌خندیدم آن ای بی‌خبر
بر سر و روی تو خندیدن رواست لیک در روی تو خندیدن خطاست
این بگفت و رفت از پیشش چو دود هرچه بود اصلا همه آن هیچ بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


بلبل...فريدالدين عطار نيشابوری

بلبل شیدا درآمد مست مست وز کمال عشق نه نیست و نه هست
معنیی در هر هزار آواز داشت زیر هر معنی جهانی راز داشت
شد در اسرار معانی نعره زن کرد مرغان را زفان بند از سخن
گفت برمن ختم شد اسرار عشق جمله‌ی شب می‌کنم تکرار عشق
نیست چون داود یک افتاده کار تا زبور عشق خوانم زار رار
زاری اندر نی ز گفتار منست زیر چنگ از ناله‌ی زار من است
گلستانها پر خروش از من بود در دل عشاق جوش از من بود
بازگویم هر زمان رازی دگر در دهم هر ساعت آوازی دگر
عشق چون بر جان من زور آورد همچو دریا جان من شور آورد
هرک شور من بدید از دست شد گرچه بس هشیار آمد مست شد
چون نبینم محرمی سالی دراز تن زنم، با کس نگویم هیچ راز
چون کند معشوق من در نوبهار مشک بوی خویش بر گیتی نثار
من بپردازم خوشی با او دلم حل کنم بر طلعت او مشکلم
باز معشوقم چو ناپیدا شود بلبل شوریده کم گویا شود
زانک رازم درنیابد هر یکی راز بلبل گل بداند بی‌شکی
من چنان در عشق گل مستغرقم کز وجود خویش محو مطلقم
در سرم از عشق گل سودا بس است زانک مطلوبم گل رعنا بس است
طاقت سیمرغ نارد بلبلی بلبلی را بس بود عشق گلی
چون بود صد برگ دلدار مرا کی بود بی‌برگیی کار مرا
گل که حالی بشکفد چون دلکشی از همه در روی من خندد خوشی
چون ز زیر پرده گل حاضر شود خنده بر روی منش ظاهر شود
کی تواند بود بلبل یک شبی خالی از عشق چنان خندان لبی

هدهدش گفت ای به صورت مانده باز بیش از این در عشق رعنایی مناز
عشق روی گل بسی خارت نهاد کارگر شد بر تو و کارت نهاد
گل اگر چه هست بس صاحب جمال حسن او در هفته‌ای گیرد زوال
عشق چیزی کان زوال آرد پدید کاملان را آن ملال آرد پدید
خنده‌ی گل گرچه در کارت کشد روز و شب در ناله‌ی زارت کشد
درگذر از گل که گل هر نوبهار برتو می‌خندد نه در تو، شرم دار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


حکايت سی مرغ...فريدالدين عطار نيشابوری

ابتدای کار سیمرغ ای عجب جلوه‌گر بگذشت بر چین نیم شب
در میان چین فتاد از وی پری لاجرم پر شورشد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پر برگرفت هرک دید آن نقش کاری درگرفت
آن پر اکنون در نگارستان چینست اطلبو العلم و لو بالصین ازینست
گر نگشتی نقش پر او عیان این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فر اوست جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پیداست وصفش رانه بن نیست لایق بیش ازین گفتن سخن
هرک اکنون از شما مرد رهید سر به راه آرید و پا اندرنهید

 

جمله‌ی مرغان شدند آن جایگاه بی‌قرار از عزت آن پادشاه
شوق او در جان ایشان کار کرد هر یکی بی صبری بسیار کرد
عزم ره کردند و در پیش آمدند عاشق او دشمن خویش آمدند
لیک چون ره بس دراز و دور بود هرکسی از رفتنش رنجور بود
گرچه ره را بود هر یک کار ساز هر یکی عذری دگر گفتند باز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


روزگاریسـت کـه ما را نـگران می‌داری ...حافظ

روزگاریسـت کـه ما را نـگران می‌داری
مخـلـصان را نه به وضع دگران می‌داری
گوشـه چشـم رضایی به منت باز نشد
این چـنین عزت صاحب نـظران می‌داری
ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نـگار
دسـت در خون دل پرهـنران می‌داری
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
هـمـه را نعره زنان جامه دران می‌داری
ای کـه در دلق ملمع طلبی نقد حـضور
چشـم سری عجب از بی‌خبران می‌داری
چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسـتـه گران می‌داری
گوهر جام جم از کان جـهانی دگر اسـت
تو تـمـنا ز گـل کوزه گران می‌داری
پدر تـجربـه ای دل تویی آخر ز چـه روی
طـمـع مـهر و وفا زین پسران می‌داری
کیسـه سیم و زرت پاک بـباید پرداخـت
این طمـع‌ها که تو از سیمـبران می‌داری
گر چـه رندی و خرابی گنه ماسـت ولی
عاشـقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری
مـگذران روز سلامـت به ملامت حافـظ
چـه توقـع ز جـهان گذران می‌داری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


سـحرگاهان کـه مخـمور شبانه ...حافظ

سـحرگاهان کـه مخـمور شبانه
گرفـتـم باده با چنگ و چغانـه
نـهادم عقـل را ره توشه از می
ز شـهر هسـتیش کردم روانـه
نـگار می فروشم عـشوه‌ای داد
کـه ایمـن گشتـم از مکر زمانه
ز ساقی کـمان ابرو شـنیدم
کـه ای تیر ملامت را نـشانـه
نـبـندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را بـبینی در میانـه
برو این دام بر مرغی دگر نـه
کـه عـنـقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
کـه با خود عشق بازد جاودانـه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گـل در ره بـهانـه
بده کـشـتی می تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانـه
وجود ما مـعـماییسـت حافـظ
که تحقیقش فسون است و فسانه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


از مـن جدا مشو کـه توام نور دیده‌ای ...حافظ

از مـن جدا مشو کـه توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونـس قـلـب رمیده‌ای
از دامـن تو دسـت ندارند عاشـقان
پیراهـن صـبوری ایشان دریده‌ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلـبری بـه غایت خوبی رسیده‌ای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
مـعذور دارمـت کـه تو او را ندیده‌ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


وصال او ز عـمر جاودان بـه ...حافظ

وصال او ز عـمر جاودان بـه
خداوندا مرا آن ده کـه آن بـه
بـه شمـشیرم زد و با کس نگفتم
کـه راز دوست از دشمن نهان بـه
بـه داغ بـندگی مردن بر این در
بـه جان او که از ملک جـهان بـه
خدا را از طـبیب مـن بـپرسید
کـه آخر کی شود این ناتوان بـه
گـلی کان پایمال سرو ما گشـت
بود خاکـش ز خون ارغوان بـه
بـه خـلدم دعوت ای زاهد مـفرما
کـه این سیب زنخ زان بوستان بـه
دلا دایم گدای کوی او باش
بـه حکـم آن که دولت جاودان به
جوانا سر مـتاب از پـند پیران
کـه رای پیر از بـخـت جوان بـه
شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست
ز مروارید گوشـم در جـهان بـه
اگر چـه زنده رود آب حیات اسـت
ولی شیراز ما از اصـفـهان بـه
سـخـن اندر دهان دوست شـکر
ولیکـن گفـتـه حافـظ از آن به

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


گر تیغ بارد در کوی آن ماه ...حافظ

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نـهادیم الحکـم لـلـه
آیین تـقوا ما نیز دانیم
لیکـن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قـصـه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبـه استغفرالـلـه
مـهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینـه رویا آه از دلـت آه
الـصـبر مر و الـعـمر فان
یا لیت شعری حـتام الـقاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


عیشم مدام است از لعل دلخواه...حافظ

عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم بـه کام است الحمدلـلـه
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گـه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افـسانـه کردند
پیران جاهـل شیخان گـمراه
از دسـت زاهد کردیم توبـه
و از فـعـل عابد استغفرالـلـه
جانا چـه گویم شرح فراقـت
چشـمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیده‌سـت
از قامتـت سرو از عارضـت ماه
شوق لـبـت برد از یاد حافـظ
درس شـبانـه ورد سـحرگاه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


مزرع سـبز فلـک دیدم و داس مـه نو ...حافظ

مزرع سـبز فلـک دیدم و داس مـه نو
یادم از کشته خویش آمد و هـنـگام درو
گفتـم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گـفـت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلـک
از چراغ تو بـه خورشید رسد صد پرتو
تـکیه بر اختر شب دزد مکـن کاین عیار
تاج کاووس بـبرد و کـمر کیخـسرو
گوشوار زر و لعل ار چـه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصیحت بـشـنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مـه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافـظ این خرقـه پشمینـه بینداز و برو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٧ - حمیدرضا


نشانی...سهراب سپهری

خانه دوست کجاست ؟

 در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است

 که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٦ - حمیدرضا


رنج زندگی...رهی معيری

هزار شکر که از رنج زندگی آسود
 وجود خسته و جان ستم کشیده من
به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٤ - حمیدرضا


کلاس ...امير بخشايی

زنگ اول تئوری
زنگ دوم عملی
زنگ سوم تئوری
 زنگ چهارم عملی
 خروس می خواند زنگ اول است
معرفی کتابهاست لوازم التحریر هاست
کتابها جلدشان سبز و خطشان سرخ
مدادهایم رنگشان سربی
 می خوانم ، می نویسم
می خوانم ، می نویسم
 خروس می خواند، زنگ دوم است
چکک قلمهاست
جوهرها قرمز
 کارگاه نقاشی از قلم ها پر
 و پر از صدای گوش آزار پاره شدن کاغذها و کاغذهای پاره
احساس در جعبه مداد رنگی محفوظ
مدادهای سیاه ، خکستری ، قرمز ، زرد ، همه تا ته تراشیده
مدادهای سبز و سفید و آبی همه نو
خروس می خواند زنگ سوم است
کتابهای جدید لوازم التحریر جدید
جلدشان قرمز ، خطشان سبز
مدادهایم آبی
می خوانم ، می نویسم
می خوانم ، می نویسم
خروس می خواند زنگ چهارم است
کسی نمانده مشقهایم تمام شده است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۱ - حمیدرضا


فرياد...رسول آقا زاده

چرا جزمن همه را یادداری
 به من که می رسی فریادداری
 بکن یادی تو از درد دل ما
 که بینی خاطری بس شاد داری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۱ - حمیدرضا


من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم ...حافظ

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبـه کردم و دیگر نمی‌کـنـم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کـنـم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفـتـم کـنایتی و مـکرر نمی‌کنم
هرگز نـمی‌شود ز سر خود خـبر مرا
تا در میان میکده سر بر نـمی‌کـنـم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محـتاج جنـگ نیست برادر نمی‌کنم
این تـقواام تمام که با شاهدان شـهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کـنـم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
مـن ترک خاک بوسی این در نمی‌کنم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۱ - حمیدرضا


ما ز یاران چشم یاری داشـتیم ...حافظ

ما ز یاران چشم یاری داشـتیم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخـت دوسـتی برگی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشـتیم
گـفـت و گو آیین درویشی نبود
ور نـه با تو ماجراها داشـتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشـتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگـماشـتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
جانـب حرمـت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشـتیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۱ - حمیدرضا


گر از این مـنزل ویران بـه سوی خانـه روم ...حافظ

گر از این مـنزل ویران بـه سوی خانـه روم
دگر آن جا کـه روم عاقـل و فرزانـه روم
زین سـفر گر به سلامت به وطـن بازرسـم
نذر کردم کـه هـم از راه بـه میخانـه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
بـه در صومـعـه با بربـط و پیمانـه روم
آشـنایان ره عـشـق گرم خون بـخورند
ناکـسـم گر بـه شکایت سوی بیگانه روم
بـعد از این دست من و زلف چو زنـجیر نـگار
چـند و چـند از پی کام دل دیوانـه روم
گر بـبینـم خـم ابروی چو مـحرابـش باز
سـجده شـکر کـنـم و از پی شکرانه روم
خرم آن دم کـه چو حافـظ بـه تولای وزیر
سرخوش از میکده با دوست به کاشانـه روم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۱ - حمیدرضا


منـم کـه شهره شهرم به عشق ورزیدن ...حافظ

منـم کـه شهره شهرم به عشق ورزیدن
مـنـم کـه دیده نیالودم بـه بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کـشیم و خوش باشیم
کـه در طریقـت ما کافریست رنـجیدن
بـه پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواسـت جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تـماشای باغ عالـم چیسـت
بـه دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
کـه تا خراب کنم نقـش خود پرسـتیدن
بـه رحـمـت سر زلـف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عـنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
کـه وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خـط یار بیاموز مـهر با رخ خوب
کـه گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مـبوس جز لب ساقی و جام می حافـظ
کـه دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۱ - حمیدرضا


ای نور چشم من سخنی هست گوش کن ...حافظ

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیسـت
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کـن
برگ نوا تـبـه شد و ساز طرب نـماند
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تـسـبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
همت در این عمل طلب از می فروش کن
پیران سـخـن ز تجربه گویند گفتمـت
هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کـن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشـق
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیسـت
صد جان فدای یار نصیحـت نیوش کـن
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد
چشـم عـنایتی بـه من دردنوش کن
سرمسـت در قبای زرافشان چو بگذری
یک بوسـه نذر حافظ پشمینه پوش کـن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۱ - حمیدرضا


بارون... مريم حيدر زاده

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟
ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟
روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟
نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد
من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه
چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
دل تو واسه مويه پريشون نمياد
دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف
از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي
درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد
عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد
زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد
تو نامه آخري کلي دليل اورده بود
مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد
لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٠ - حمیدرضا


زندگی...مريم حيدر زاده

زندگی جز با تو برام حرومه
اگه نیای کاره دلم تمومه
طوری تو کردی که بشه باورم
عشقای این زمونه بی دوومه
یه روز برام گل میاری
یه روز من و خار می کنی
هیچ می دونی با این کارات من و گرفتار می کنی
یه روز میگی یارت میشم دوباره غمخوارت میشم
روزه دیگه با تنه هات حرفاتو انکار می کنی
یادم می یاد یه روز برات مثل پری زاد بودم
تو باغ سر سبزه چشات یه سر و آزاد بودم
هر واژه کلامه تو موج زمان بود واسه من
هر روز اگه می دیدمت جوون بودم شاد بودمغ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٠ - حمیدرضا


مریم پاییزی من...مريم حيدرزاده

دختره شبهای پاییز می‎مونم با تو همیشه
واسه من هیچکی تو دنیا مریم خودم نمیشه
مریم پاییزی من مریم پاییزی من
مریم پاییزی من گریه اخماتو وا کن
دستاتو بالا بگیرو واسه فرداها دعا کن دعا کن
دختره شبهای پاییز می‎مونم با تو همیشه
واسه من هیچکی تو دنیا مریم خودم نمیشه
مریم پاییزی من مریم پاییزی من
وعده‎امون هر روز ابری زیر الماسهای بارون
چه بهار باشه چه پاییز چه تابستون چه زمستون
یه روزی میام کنارت تورو می‎برم تا خورشید
یه روزی که رفته باشه از نگات سایه تردید سایه تردید
دختره شبهای پاییز می‎مونم با تو همیشه
واسه من هیچکی تو دنیا مریم خودم نمیشه
مریم پاییزی من مریم پاییزی من
من همونم که می‎سازم قصر رویاهاتو مریم
اشکهای سرختو بس کن کم نکن دعاتو مریم
دختره شبهای پاییز می‎مونم با تو همیشه
واسه من هیچکی تو دنیا مریم خودم نمیشه
مریم پاییزی من مریم پاییزی من

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٠ - حمیدرضا


اگه عشق من تو نیستی...مريم حيدرزاده

چرا خورشید می تابه . چرا می چرخه زمین
عشق من بگو چرا ؟! تو فقط بگو همین
چرا خورشید می تابه . چرا می چرخه زمین
عشق من بگو چرا ؟! تو فقط بگو همین
اگه عشق من تو نیستی
اگه عشق من تو نیستی
اگه عشق من تو نیستی چرا میلرزه تنم ؟!
چرا از نبودنت خیلی ساده میشکنم ؟!
اگه عشق من تو نیستی چرا میمیرم برات ؟!
من چرا زنده میشم واسه دیدن چشات ؟!
چرا خورشید می تابه . چرا می چرخه زمین
عشق من بگو چرا ؟! تو فقط بگو همین
چرا خورشید می تابه . چرا می چرخه زمین
عشق من بگو چرا ؟! تو فقط بگو همین
اگه عشق من تو نیستی
اگه عشق من تو نیستی
اگه عشق من تو نیستی چرا طاقت میارم ؟!
چرا من نمیتونم دست از سر تو بردارم ؟!
اگه عشق من تو نیستی چرا اینقدر سر پام ؟!
چرا هر جا که میری من به دنبالت میام ؟!
اگه عشق من تو نیستی چرا پرپر نمیشم ؟!
چرا هر چی میخونم دوریتو از بر نمیشم ؟!
اگه عشق من تو نیستی چرا قلبم میزنه ؟!
چرا وقتی نباشی قلب ترانه میشکنه ؟!
چرا خورشید می تابه . چرا می چرخه زمین
عشق من بگو چرا ؟! تو فقط بگو همین
چرا خورشید می تابه . چرامی چرخه زمین
عشق من بگو چرا ؟! تو فقط بگو همین
اگه عشق من تو نیستی
اگه عشق من تو نیستی
اگه عشق من تو نیستی چرا طاقت میارم ؟!
چرا من نمیتونم دست از سر تو بردارم ؟!
اگه عشق من تو نیستی چرا اینقدر سر پام ؟!
چرا هر جا که میری من به دنبالت میام ؟!
اگه عشق من تو نیستی چرا پرپر نمیشم ؟!
چرا هر چی میخونم دوریتو از بر نمیشم ؟!
اگه عشق من تو نیستی چرا قلبم میزنه ؟!
چرا وقتی نباشی قلب ترانه میشکنه ؟!
چرا خورشید می تابه . چرا می چرخه زمین
عشق من بگو چرا ؟! تو فقط بگو همین
چرا خورشید می تابه . چرا می چرخه زمین
عشق من بگو چرا ؟! تو فقط بگو همین
اگه عشق من تو نیستی
اگه عشق من تو نیستی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٠ - حمیدرضا


اونی که می خواستم...مريم حيدر زاده

اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم دلمو شکستو
به پای یک عشق جدید نشستو
چشم روی آرزوم همیشه بستو
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مثه اشک چکیدو
تو طول راه باز یه کسی رو دیدو
به آرزوش انگار دیگه رسیدو
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم دل ازم بریدو
بین گلا یه گل تازه چیدو
به اونی که دلش می خواست رسیدو
با غمو غصه منو آشنا کرد
اونی که می خواستم منو برد بهشتو
اسم منو رو سردرش نوشتو
بهونه کرد بازی سرنوشتو
تو شهر رویاها منو رها کرد
اونی که می خواستم منو برد از یادو
رفت پیش اون کس که دلش می خوادو
زد زیر عشقش که یادش نیادو
مثه همه آدما بی وفا شد
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که میخواستم چرا تنهام گذاشت رفت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٠ - حمیدرضا


نفرين...مريم حيدرزاده

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش
الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال
هیچی از اون روز نمونه بجز گلای پر پرش
قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی
بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش
عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه
زجرهایی که به من دادی بکشی تا آخرش
الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره
رسوای عالمت کنن اون چشای در به درش
قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی
بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش
میخام بدونم قده من عاشقته ؟ دوستت داره ؟
اینکه رها کردی منو می ارزه به دردسرش ؟
هرچی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه
ببینی دیگری به جات رفته شده هم سفرش
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٠ - حمیدرضا


من كه ادعا نكردم...مريم حيدر زاده

نمي گم خطا نكردم من كه ادعا نكردم
همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم
عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بموني
واسه موندن تو اما بخدا دعا نكردم
واسه تو كلي نوشتم كه يه جوري مبتلا شي
تقصير منه كه آخر تو رو مبتلا نكردم
توي كوچه ي رفاقت يه سلام جواب ندادم
تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
مي دونم دوسم نداري حتي قد يه قناري
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نكردم
ما جايي قرار نذاشتيم جز تو كوچه هاي رويا
اين دفعه تو اومدي من به قرار وفا نكردم
زير دين ناز چشمات يه عمريه دارم مي سوزم
تا خاكستري نشه دل دينمو ادا نكردم
اومدن واسه نصيحت به بهانه ي يه صحبت
عمرشون كلي تلف شد چون تو رو رها نكردم
راه آسمون كه بسته س گرچه قلبامون شكسته س
تا بحال انقد خدا رو اينجوري صدا نكردم
تو من و گذشاتي رفتي خواستي من ديوونه تر شم
باورت نمي شه شايد آخه جون فدا نكردم
نامه هاي عاشقونه با نشونه بي نشونه
اما از كساي ديگه س پس اونا رو وا نكردم
يادته عكست و دادي بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز ديگه هرگز به كسي نگا مكردم
تو از اون روزي كه رفتي نه تو رفتي كه ببيني
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٠ - حمیدرضا


منو ببخش...خواننده : کامران و هومن

اگه دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستارهارو میشمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم

منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیت و نه به شب و نه دسته آسمون بدم

منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیت و نه به شب و نه دسته آسمون بدم

منو ببخش اگه همش میسپرمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شماااا

منو ببخش منو ببخش

منو ببخش منو ببخش

منو ببخش منو ببخش

منو ببخش منو ببخش

اگه دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیت و نه به شب و نه دسته آسمون بدم

منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم


منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیت و نه به شب و نه دسته آسمون بدم

منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

مممممم

منو ببخش
منو ببخش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


اون با من... خواننده : کامران و هومن

می ترسی قلبتو بشکنم من
یه روز ازت دل بکنم من
می ترسی توراه عاشقی
زیر قرارام بزنم من
فکر می کنی منم یه بی وفام
عاشقی رو می ذارم زیر پام
فکر می کنی منم یه روز برم
شب تا سحر بشی منتظرم

می ترسی قلبتو بشکنم من
یه روز ازت دل بکنم من
می ترسی توراه عاشقی
زیر قرارام بزنم من
فکر می کنی منم یه بی وفام
عاشقی رو می ذارم زیر پام
فکر می کنی منم یه روز برم
شب تا سحر بشی منتظرم..... بشی منتظرم.....

سینیوریتا نترس از عاشق شدن بیا اون با من
سینیوریتا دلت رو بسپار به من بیا اون با من
سینیوریتا نترس از عاشق شدن بیا اون با من
سینیوریتا بیا تو لیلی بشو مجنون با من

با من باشی غم نداری
با من باشی چیزی کم نداری
بامن باشی زمین و آسمون
حسودیشون می شه به عشقمون
با من باشی می ریم جای دور
تا خود خورشید تو قصر نور
با من باشی می بینی سرنوشت
من و تو رو می بره تا بهشت

every time i get next to you
i wanna make you feel the way that i do
baby if you only knew
hoe I love you, I need you and I'm never gonna let you go
but you think that it's all a lie-lie
that I would hurt you and make you cry - say what
don't you know that just ain't me
Cause I love you need you and I'm never gonna let you go

سینیوریتا نترس از عاشق شدن بیا اون با من
سینیوریتا دلت رو بسپار به من بیا اون با من
سینیوریتا نترس از عاشق شدن بیا اون با من
سینیوریتا بیا تو لیلی بشو مجنون با من

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


اونی که می خواستم... خواننده :کامران و هومن

اونی که می خواستم دلمو شکستو
به پای یک عشق جدید نشستو
چشم روی آرزوم همیشه بستو
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مثل اشک چکیدو
تو طول راه با کسی رهیدو
به آرزوش انگار دیگه رسیدو
به خاطر هیچی ازم جدا شد
******
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشتو رفت
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشتو رفت
******
اونی که می خواستم دل ازم بریدو
بین گلا یه گل تازه چیدو
به اونی که دلش می خواست رسیدو
با غمو غصه منو آشنا کرد
اونی که می خواستم منو برد بهشتو
اسم منو رو سر درش نوشتو
بهونه کرد بازی سر نوشتو
تو شهر رویاها منو رها کرد
اونی که می خواستم منو برد از یادو
رفت پیش اون کس که دلش میخوادو
رفت پیش عشقش که یادش نیادو
مثل همه آدما بی وفا شد
******
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشتو رفت
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشتو رفت
******
اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت رفت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


کافه نادری...یغما گلرویی

توی کافه نادری کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن
تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم
شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن
 ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز
هم تو تابستون داغ هم تو پاییزای سرد
 تابلوی بسته و باز پشت شیشه ی در
بعد رفتن ما او کافه چی وارونه می کرد
 چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته ؟
 واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته ؟
من مثه سایه ی تو تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته ؟
 دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر
دل دیوونه ی من هی قدمات میشمرد
کوچه ها رو رد می کردم تا خیابون بزرگ
 عطر ناب تو من رو تا آخر دنیا می برد
 حالا تو نیستی این کوچه صدام نمی زنه
حالا تو نیستی بی تو دیگه کافه کافه نیست
دیگه هیچ ستاره یی جرات چشمک نداره
 حتی جای تن تو رو تن این ملافه نیست
چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته ؟
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته ؟
 من مثله سایه ی تو تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


می خواهم خیال تو را راحت کنم...یغما گلروئی

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو! ?

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


ای پیک راسـتان خـبر یار ما بـگو ...حافظ

ای پیک راسـتان خـبر یار ما بـگو
احوال گـل بـه بلبل دستان سرا بـگو
ما مـحرمان خـلوت انسیم غم مـخور
با یار آشـنا سـخـن آشـنا بـگو
برهـم چو می‌زد آن سر زلفین مشکـبار
با ما سر چه داشـت ز بـهر خدا بـگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست
گو این سخن معاینه در چشـم ما بـگو
آن کـس کـه منع ما ز خرابات می‌کـند
گو در حـضور پیر مـن این ماجرا بـگو
گر دیگرت بر آن در دولـت گذر بود
بـعد از ادای خدمـت و عرض دعا بـگو
هر چـند ما بدیم تو ما را بدان مـگیر
شاهانـه ماجرای گـناه گدا بـگو
بر این فـقیر نامه آن محتشـم بـخوان
با این گدا حـکایت آن پادشا بـگو
جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فـشاند
بر آن غریب ما چه گذشت ای صـبا بـگو
جان پرور اسـت قصه ارباب مـعرفـت
رمزی برو بـپرس حدیثی بیا بـگو
حافـظ گرت به مجلس او راه می‌دهـند
می نوش و ترک زرق ز بـهر خدا بـگو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


عشق...من و جوجو

 عشق رو همچون  گل سرخی که با زیبایش  ما رو شاد می کنه  روزی ما می از بوته  قطع می

کنیم تا پژمرده بشه و از بین بره....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


باد...صمد نارونی

رفته ام از یاد
گفته ام با باد
رمز زیستن را
 راز بودن را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


به این دیار ...صمد نارونی

به این دیار عرق جبین به انحصار نیست
 گل لاله ونسترن به این بهار نیست
 چون بنگری به جانب خویش در فراغ بهار
اشک چشم آشیانه ها روان ، و دیده خمار نیست
 به این دیار غم انگیز وغبار آلود
دیده ها به در ، در انتظار یار نیست
 یا رب چه کرده ام من اسیر
گناه نکرده به جهنم و راه فرار نیست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


که گفته بود...صمد نارونی

که گفته بود ،‌ اسیر زمین باشم
گرفتار و بی یقین
نشکفته ، زار و حزین باشم
 ستاره من
که گفته بود
غمین باشم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


از دور دست رویا ها...صمد نارونی

به عمق دریا ، به وسعت صحرا
 بلندی کوههای راستینی
و ایستایی را در تو می بینم
گام های استوار را در تو می جویم
من تو را می شناسم ، از دور دست رویا
عشق پناه گرفته در وجودت
آسان می کند ، شناخت دریا را
مهر درمان ناپذیرت
آسان می کند شناخت صحرا را
صداقت و ایمانت
آسان می کند باور کوهها را
من تو را می شناسم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


کوچ ماه از اسمان من...هدا رستمی

من باور دارم که روزی
ماه از شهر من کوچ خواهد کرد ....
و آسمان گرسنه دیارم را
با گونه های مهتابی پر اشکش
وداع می گوید

-- تو باور نکن!--
(من کی گفتم مهم است !!)
اما...
او هر شب می امد و آسمان پنجره ام را پولکدوزی می کرد
و به شب نشینی پشت بام های تاریک می امد...

این روزها انگار خون در رگ هایش آواره شده...
یعنی ماه هم راکد شده؟!!

شنیده ام این روزها شبگرد شده...
روز میلادش ؟ ... می خواهم هدیه ای ببرم شاید:

ف
ا
ن
و
س
ی
!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


حاشا که من به موسم گل ترک می کنم...حافظ

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
مـن لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنـگ و بربط و آواز نی کـنـم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفـت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنـم
کی بود در زمانـه وفا جام می بیار
تا مـن حکایت جم و کاووس کی کنـم
از نامـه سیاه نترسم کـه روز حـشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنـم
کو پیک صبـح تا گلـه‌های شـب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کـنـم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخـش ببینم و تسلیم وی کنـم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


تولد...گيتا صرافی

حجم زمان سنگین است
دایره های سکوت،
در کش و قوس بی نظم زمان
فریاد عصیان را در خطوط شعاع های خود
به خط نشسته اند
 
مثلث شک و تردید
طغیان را در مرتفع ترین نقطه ی خود
 به آماده باش گذاشته است
سینه ی خشم مالامال از انفجار است
و کوچه باغ ذهن
دانه های مرگ می افشاند
 
زندانی درب تابوت بر خویش می بندد
هوا بوی تعفن می دهد
کبوتر مرده ای در راه است
 
بچه ی نازای طبیعت
در درد زایمان بچه ی متولد نشده
به خود می پیچد
 
هراس متولد می شود
و
در قهقرای حادثه
زندگی شکل می گیرد!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


مرگ...گيتا صرافی

در آن گوشه سال ها
خاکستری خاموش
و
کنون دودی برپاست
زمان تنفس به پایان رسیده
ریه ها به زندگی وداع می گویند
و
لب های ورم کرده
مرگ را بوسه می زنند
مرگ در یک قدمی ست
آتش خاموشی زیر خاکستر سالیان،
زبانه می کشد کنون
ما را باوری بایست باشد
با او
و
زندگی
این دروغ مکرر
 
وداعی ست جانگداز
اما
معلوم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


يکی شدن...گيتا صرافی

دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن
چه زیبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگی هایی باشد
از نوع من
دلم می خواهد احتیاجم
نیازم
درد خفه شده ی سینه ام را
همان قدر احساس کنی
که گویی احتیاج توست
نیاز توست
درد ریشه دوانده در وجود توست
کوتاه سخن
دلم می خواست
" تویی " نبودی
تو ، من
 و
من ، تو بودیم
 
شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفت
و
جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد
 " بی نیازی"
نیازی از همه چیز و از همه کس
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها
چرا که وصل من و تو
حادثه ای خواهد آفرید
در فراسوی واژه ی عشق !

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


جستجوی بی پايان...گيتا صرافی

می خواهم با تو بمانم
می خواهم از تو بگریزم
میان این همه دیوار
نه راهی در پیش
نه راهی در پس
زمین به هم دردی با من تکانی می خورد
همه جا باد است و لرزش
سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست
به کجا بگریزم ای یار
ای یگانه ترین یار
جستجوی بی پایانی در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم یافت
ترا در مخفی ترین خلوت درون
ترا ای فرشته کوچک انتظار
ترا ای فرشته عذاب زندگیم
با یافتن تو
جستجوی دوباره ای آغاز خواهم کرد
به درون تو
این راه را برگشتی هست؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٩ - حمیدرضا


کتیبه...ايرج جنتی عطائي

سقف ما هر دو يه سقف ديوارامون يه ديوار
آسمون يه آسمون بهارامون يه بهار
اما قلبامون دوتا دستامون از هم جدا
گريه هامون تو گلو خنده هامون بي صدا

نتونستم نتونستم تو رو بشناسم هنوز
تو مثل گنگي رمز توي يك كتيبه اي
كه هميشه با مني اما برام غريبه اي

هنوزم ما مي تونيم خورشيد رو از پشت ابر صدا كنيم نمي تونيم
مي تونيم بهارو با زمين خسته آشنا كنيم نمي تونيم

هم شب و هم گريه ايم درد تو درد منه
بگو هم غصه بگو ديگه وقت گفتنه
بغض ما نمي تونه اين سكوت رو بشكنه
مردم از دست سكوت يكي فرياد بزنه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۱ - حمیدرضا


ريشه...خواننده: گوگوش...ترانه سرا ؟

ریشه بودیم تو خاک شور در آرزوی بارون
بارون اومد جون گرفتیم تو خلوت بیابون

شبای ما کنار هم شبای رنگینی بود
آسمون بود ستاره بود سکوت سنگینی بود

حالا منم درختی پیر وخسته
شاخه هامو دست زمون شکسته
حالا منم درختی پیر وخسته
شاخه هامو دست زمون شکسته

اون شبی که توفان اومد شنا رو تو نشستن
پنجه های باد و توفان شاخه هاتو شکستن

فرداش که توفان تموم شد من موندم و بیابون
گرمای خورشید رو تنم تو دشت لخت و عریون

حالا منم درختی پیر وخسته
شاخه هامو دست زمون شکسته
حالا منم درختی پیر وخسته
شاخه هامو دست زمون شکسته

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۱ - حمیدرضا


وقتشه...ايرج جنتی عطائی

وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
وقتشه از تو گذشتن وقتشه
مهلت تولد دوباره نيست
مردن دوبارهء من وقتشه


ديگه ديره واسه گفتن
اين كلام آخرينه
فرصت ضجه نمونده
لحظه های واپسينه


ديگه با عاطفه دشمن
واسه دلتنگي رفيقم
توی شط سرخ نفرت
بی صداترين غريقم


من عروسك كدوم بازي وحشت
من عروس قحطي كدوم تبارم
كه مثل تولد فاجعه سردم
كه مثل حادثه آرامش ندارم


سرد و ساده و شكسته
آينه ي قديمي ام من
با چراغ و گل غريبه
با غبار صميمي ام من


مي مونم زير هجوم
سنگييه آوار كينه
واسه بازيچه نبودن
آخرين بازي همينه


وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
وقتشه از تو گذشتن وقتشه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۱ - حمیدرضا


آخرین عشق همیشه...يغما گلروئی

خسته از نبودن تو
پرم از خاطره هامون
بگو یادته هنوزم
قصه هامون زیر بارون
با تو پر بودم از آواز
بی تو خالی از ترانه
بیا تا آروم بگیرن
گریه های بی بهونه

آخرین عشق همیشه
بهترین هم پرسه من
کم این فاصله ها رو
بغض دیوار ها رو بشکن
من جا نذار تو گریه
سایه بنداز رو وجودم
من که توی هر دقیقه هر جا بودم با تو بودم

رفتی اما تا همیشه
عطر دستای تو اینجاست
اگه برنگردی بازم
عاشقت همیشه تنهاست
سردی دستام دوباره
گرمی دستاتو میخواد
چشم به راه تو می مونم
با سکوتی پر فریاد

آخرین عشق همیشه
بهترین هم پرسه من
کم این فاصله ها رو
بغض دیوار ها رو بشکن
منو جا نذار تو گری
سایه بنداز رو وجودم
من که توی هر دقیقه
هر جا بودم با تو بودم

رفتی اما تا همیشه
عطر دستای تو اینجاست
اگه برنگردی بازم
عاشقت همیشه تنهاست
سردی دستام دوباره
گرمی دستاتو میخواد
چشم به راه تو می مونم
با سکوتی پر فریاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۱ - حمیدرضا


خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بـسـت ...حافظ

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بـسـت
گـشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بسـت
مرا و سرو چمـن را بـه خاک راه نـشاند
زمانـه تا قصـب نرگـس قبای تو بسـت
ز کار ما و دل غنـچـه صد گره بـگـشود
نـسیم گـل چو دل اندر پی هوای تو بست
مرا بـه بـند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافـه بر دل مسکین من گره مفـکـن
کـه عـهد با سر زلف گره گشای تو بست
تو خود وصال دگر بودی ای نـسیم وصال
خـطا نـگر کـه دل امید در وفای تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفـت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۱ - حمیدرضا


غـم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم ...حافظ

غـم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینـم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینـم
ز آفـتاب قدح ارتـفاع عیش بـگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینـم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
کـه با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم
قد تو تا بـشد از جویبار دیده مـن
بـه جای سرو جز آب روان نمی‌بینم
در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد
بـبین که اهل دلی در میان نمی‌بینم
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعـت سخـن درفشان نمی‌بینم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۱ - حمیدرضا


آن که رخسار تو را رنگ گل و نـسرین داد...حافظ

آن که رخسار تو را رنگ گل و نـسرین داد
صـبر و آرام تواند به مـن مـسـکین داد
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخـت
هـم تواند کرمـش داد من غمـگین داد
مـن هـمان روز ز فرهاد طمـع بـبریدم
کـه عـنان دل شیدا به لـب شیرین داد
گـنـج زر گر نبود کنج قناعت باقیسـت
آن که آن داد به شاهان بـه گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکـن
هر که پیوست بدو عـمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصـه اکـنون که صبا مژده فروردین داد
در کـف غصه دوران دل حافـظ خون شد
از فراق رخـت ای خواجـه قوام الدین داد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۱ - حمیدرضا


بـبرد از من قرار و طاقت و هوش ...حافظ

بـبرد از من قرار و طاقت و هوش
بـت سنگین دل سیمین بناگوش
نـگاری چابـکی شنگی کلهدار
ظریفی مه وشی ترکی قـباپوش
ز تاب آتـش سودای عشـقـش
بـه سان دیگ دایم می‌زنم جوش
چو پیراهـن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قـبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد اسـتـخوانـم
نـگردد مـهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببرده‌سـت
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دوای تو دوای توسـت حافـظ
لـب نوشش لب نوشش لب نوش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۱ - حمیدرضا


مژده وصـل تو کو کز سر جان برخیزم ...حافظ

مژده وصـل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسـم و از دام جـهان برخیزم
بـه ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجـگی کون و مـکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشـتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنـشین
تا بـه بویت ز لحد رقص کـنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بـت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سـحرگـه ز کـنار تو جوان برخیزم
روز مرگـم نفـسی مهلـت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جـهان برخیزم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۱ - حمیدرضا


اتاق آبی ...سهراب سپهری

ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله
مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق آبي را نكشت .
در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه
مي رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ، در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou .

....

منبع :http://www.sohrabsepehri.com/main.asp

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


مرگ رنگ...سهراب سپهری

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


ميوه تاريک...سهراب سپهری

باغ باران خورده مي نوشيد نور .
لرزشي در سبزه هاي تر دويد:
او به باغ آمد ، درونش تابناك ،
سايه اش در زير و بم ها ناپديد.

شاخه خم مي شد به راهش مست بار ،
او فراتر از جهان برگ و بر.
باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز،
او ، درونش سبز تر ، سرشارتر.

در سر راهش درختي جان گرفت
ميوه اش همزاد همرنگ هراس.
پرتويي افتاد در پنهان او :
ديده بود آن را به خوابي ناشناس.

در جنون چيدن از خود دور شد.
دست او لرزيد ، ترسيد از درخت.
شور چيدن ترس را از ريشه كند:
دست آمد ، ميوه را چيد از درخت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


همراه...سهراب سپهری

تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي جستند.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
تپش هايم.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


آن برتر...سهراب سپهری

به كنار تپه شب رسيد.
با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.
دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم
و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار كاروان ها را نشان دادم
و تابش بيراهه ها
و بيكران ريگستان سكوت را،
و او
پيكره اش خاموشي بود.
لالايي اندوهي بر ما وزيد.
تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.
و ناگاه
از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد.
در ته چشمانش ، تپه شب فرو ريخت .
و من،
در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


برتر از پرواز...سهراب سپهری

دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
اما ، بال از جنبش رسته است.
وسوسه چمن ها بيهوده است.
ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است.
در چشم پرنده قطره بينايي است :
ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.
نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند.
سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است.
سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


نيلوفر...سهراب سپهری

از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

در پس درهاي شيشه اي روياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود.
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم.

بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد.
من به رويا بودم،
سيلاب بيداري رسيد.
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم:
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود.
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم.
هستي اش در من ريشه داشت،
همه من بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


مرغ معما...سهراب سپهری

دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سرای می‌رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايی گوياست.
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
خيره نگاهش به طرح خيالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
دارد خاموشی اش چون با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
دارد با شهرهای گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


دريا و مرد...سهراب سپهری

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


ديوار ...سهراب سپهری

زخم شب مي شد كبود.
در بياباني كه من بودم
نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
ضربه اي بر ضربه مي افزود.

تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
با خود آوردم ز راهي دور
سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه اي.
ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
و ببندد راه را بر حمله غولان
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

روز و شب ها رفت.
من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم.
نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
ليك پندارم، پس ديوار
نقش هاي تيره مي انگيخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت.

تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار:
حسرتي با حيرتي آميخت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


بانو...ليدا عليزاده

برای بانویی از جنس خودش: فروغ فرخ‌زاد

بانو

دختر غزل تباری تو ، مشرقی ترین بانو
شعر تو اهورایی شاید از زمین با نو
تو « تولدی دیگر» تو سرود « عصیانی»
مثل طرح نیمایی بین شاعرین، بانو
تکیة جزامی ها تکیه گاه اندوه‌شان
تو چطور نترسیدی از مزاحمین؟ با نو
چشم پر فروغ تو مملو از تمنا بود
نه تو را نفهمید ند آخر آن و این، بانو
واژه های پر دردت اهل این حوالی نیست
شعر تو چه آبی وار خوب و بهترین، بانو
دل‌سوخته بودی تو از کسالت ماهی
باد باغچه ات را بُرد تو خودت ببین ، بانو
تو مقدسی خاتون مثل سیب و آزادی
تو شبیه ایینه، تو، تو نازنین بانو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - حمیدرضا


شهادت امام حسن بن علی العسگری علیه السلام

شهادت امام حسن بن علی  العسگری  علیه السلام رو به تمام دوستداران حق و عدالت

تسلیت میگم.

خدواند کسانی که مرقد مطهر این امام  بزرگ  و معصوم رو  تخریب کردند رو به  بدترین

بلا ها و  عذاب ها چه در این دنیا و چه در  آخرت دچار کند.

بدترین و خبیث ترین و منفورترین مردم دست به این کار  زشت و تاسف بار زدند به خیال 

پست و خبیث خودشون  که می توند  به این طریق  اسیبی به این امام  و حجت خداوند بر

زمین برسوند در حالی که نمی دونستند و نمی خواهند باور کنند که امام در ذهن و فکر

و قلب و وجود ما  هستند و هرگز هیچ ادم پلیدی همونطور که طی این  همه سال نتوانسته

که این عشق و ارادت و این فهم  و این  حق را از وجود ما  از بین بره و باعث فراموشی

یاد و حرف ها و رفتار امامان  بر حق  خدا وند بر زمین بشود با این کارها هیچ اسیبی به

 به  حجت  های  خداوند بر زمین نمی رسه فقط لعن و نفرین و عذاب دردناک  رو برای این

افراد پلید به دنبال داره...من و جوجو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٧ - حمیدرضا


انديشه احمق و سخن عاقل

قالَ الإمامُ أبُو مُحَمَّد الْحَسَنِ الْعَسْكَرى (عليه السلام) :

قَلْبُ الاْحْمَقِ فى فَمِهِ، وَفَمُ الْحَكيمِ فى قَلْبِهِ.

فرمود: انديشه أحمق در دهان اوست، وليكن دهان و سخن عاقل در درون او مى باشد.

تحف العقول: ص 489، س 8، بحارالأنوار: ج 75، ص 374، ح 21

منبع:http://www.andisheqom.com/page.php?pg=masumin&idVeiw=13&level=4&subid=13

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٧ - حمیدرضا


احاديثی از امام حسن عگسری عليه السلام

قالَ الإمامُ أبُو مُحَمَّد الْحَسَنِ الْعَسْكَرى (عليه السلام) :

خَصْلَتانِ لَيْسَ فَوْقَهُما شَىْءٌ: الاْيمانُ بِاللهِ، وَنَفْعُ الاْخْوانِ.([4]
فرمود: دو خصلت و حالتى كه والاتر از آن دو چيز نمى باشد عبارتند از: ايمان و اعتقاد به خداوند، نفع رساندن به دوستان و آشنايان.
5- قالَ (عليه السلام) : قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً، مُؤْمِنُهُمْ وَ مُخالِفُهُمْ، أمَّا الْمُؤْمِنُونَ فَيَبْسِطُ لَهُمْ وَجْهَهُ، وَ أمَّا الْمُخالِفُونَ فَيُكَلِّمُهُمْ بِالْمُداراةِ لاِجْتِذابِهِمْ إلَى الاْيِمانِ.([5]
فرمود: با دوست و دشمن خوش گفتار و خوش برخورد باشيد، امّا با دوستان مؤمن به عنوان يك وظيفه كه بايد هميشه نسبت به يكديگر با چهره اى شاداب برخورد نمايند، امّا نسبت به مخالفين به جهت مدارا و جذب به اسلام و احكام آن.
6- قالَ (عليه السلام) : اللِّحاقُ بِمَنْ تَرْجُو خَيْرٌ مِنَ المُقامِ مَعَ مَنْ لا تَأْمَّنُ شَرَّهُ.([6]
فرمود: تداوم دوستى و معاشرت با كسى كه احتمال دارد سودى برايت داشته باشد، بهتر است از كسى كه محتمل است شرّ ـ جانى، مالى، دينى و... ـ برايت داشته باشد.
7- قالَ (عليه السلام) : إيّاكَ وَ الاْذاعَةَ وَ طَلَبَ الرِّئاسَةِ، فَإنَّهُما يَدْعُوانِ إلَى الْهَلَكَةِ.([7]
فرمود: مواظب باش از اين كه بخواهى شايعه و سخن پراكنى نمائى و يا اين كه بخواهى دنبال مقام و رياست باشى و تشنه آن گردى، چون هر دوى آن ها انسان را هلاك خواهد نمود.
8- قالَ (عليه السلام) : إنَّ مُداراةَ أَعْداءِاللهِ مِنْ أفْضَلِ صَدَقَةِ الْمَرْءِ عَلى نَفْسِهِ و إخْوانِهِ .([8]
فرمود: مدارا و سازش با دشمنان خدا ـ و دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) در حال تقيّه ـ بهتر است از هر نوع صدقه اى كه انسان براى خود بپردازد.
9- قالَ (عليه السلام) : حُسْنُ الصُّورَةِ جَمالٌ ظاهِرٌ، وَ حُسْنُ الْعَقْلِ جَمالٌ باطِنٌ.([9]
فرمود: نيكوئى شكل و قيافه، يك نوع زيبائى و جمال در ظاهر انسان پديدار است و نيكو بودن عقل و درايت، يك نوع زيبائى و جمال درونى انسان مى باشد.
10- قالَ (عليه السلام) : مَنْ وَعَظَ أخاهُ سِرّاً فَقَدْ زانَهُ، وَمَنْ وَعَظَهُ عَلانِيَةً فَقَدْ شانَهُ.([10]
فرمود: هركس دوست و برادر خود را محرمانه موعظه كند، او را زينت بخشيده; و چنانچه علنى باشد سبب ننگ و تضعيف او گشته است.
11- قالَ (عليه السلام) : مَنْ لَمْ يَتَّقِ وُجُوهَ النّاسِ لَمْ يَتَّقِ اللهَ.([11]
فرمود: كسى كه در مقابل مردم بى باك باشد و رعايت مسائل اخلاقى و حقوق مردم را نكند، تقواى الهى را نيز رعايت نمى كند.
12- قالَ (عليه السلام) : ما أقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أنْ تَكُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ.([12]
فرمود: قبيح ترين و زشت ترين حالت و خصلت براى مؤمن آن حالتى است كه داراى آرزوئى باشد كه سبب ذلّت و خوارى او گردد.
13- قالَ (عليه السلام) : خَيْرُ إخْوانِكَ مَنْ نَسَبَ ذَنْبَكَ إلَيْهِ.([13]
فرمود: بهترين دوست و برادر، آن فردى است كه خطاهاى تو را به عهده گيرد و خود را مقصّر بداند.
14- قالَ (عليه السلام) : ما تَرَكَ الْحَقَّ عَزيزٌ إلاّ ذَلَّ، وَلا أخَذَ بِهِ ذَليلٌ إلاّ عَزَّ.([14]
فرمود: حقّ و حقيقت را هيچ صاحب مقام و عزيزى ترك و رها نكرد مگر آن كه ذليل و خوار گرديد، همچنين هيچ شخصى حقّ را به اجراء در نياورد مگر آن كه عزيز و سربلند شده است.
15- قالَ (عليه السلام) : مِنَ الْفَواقِرِ الّتى تَقْصِمُ الظَّهْرَ جارٌ إنْ رأى حَسَنَةً أطْفَأها وَ إنْ رَأى سَيِّئَةً أفْشاها.([15]
فرمود: يكى از مصائب و ناراحتى هاى كمرشكن، همسايه اى است كه اگر به او احسان و خدمتى شود آن را پنهان و مخفى دارد و اگر ناراحتى و اذيّتى متوجّه اش گردد آن را علنى و آشكار سازد.
16- قالَ (عليه السلام) لِشيعَتِهِ: أوُصيكُمْ بِتَقْوَى اللهِ وَالْوَرَعِ فى دينِكُمْ وَالاْجْتِهادِ لِلّهِ، وَ صِدْقِ الْحَديثِ، وَأداءِ الاْمانَةِ إلى مَنِ ائْتَمَنَكِمْ مِنْ بِرٍّ أوْ فاجِر، وِطُولِ السُّجُودِ، وَحُسْنِ الْجَوارِ.([16]
به شيعيان و دوستان خود فرمود: تقواى الهى را پيشه كنيد و در امور دين ورع داشته باشيد، در تقرّب به خداوند كوشا باشيد و در صحبت ها صداقت نشان دهيد، هركس امانتى را نزد شما نهاد آن را سالم تحويلش دهيد، سجده هاى خود را در مقابل خداوند طولانى كنيد و به همسايگان خوش رفتارى و نيكى نمائيد.
17- قالَ (عليه السلام) : مَنْ تَواضَعَ فِى الدُّنْيا لاِخْوانِهِ فَهُوَ عِنْدَ اللهِ مِنْ الصِدّيقينَ، وَمِنْ شيعَةِ علىِّ بْنِ أبى طالِب (عليه السلام)حَقّاً.([17]
فرمود: هركس در دنيا در مقابل دوستان و هم نوعان خود متواضع و فروتنى نمايد، در پيشگاه خداوند در زُمره صِدّيقين و از شيعيان امام علىّ (عليه السلام) خواهد بود.
18- قالَ (عليه السلام) : إنَّهُ يُكْتَبُ لِحُمَّى الرُّبْعِ عَلى وَرَقَة، وَ يُعَلِّقُها عَلَى الْمَحْمُومِ: «يا نارُكُونى بَرْداً»، فَإنَّهُ يَبْرَءُ بِإذْنِ اللهِ.([18]
فرمود: كسى كه ناراحتى تب و لرز دارد، اين آيه شريفه قرآن در «سوره أنبياء، آيه 69» را روى كاغذى بنويسيد و بر گردن او آويزان نمائيد تا با إذن خداوند متعال بهبود يابد.
19- قالَ (عليه السلام) : أكْثِرُوا ذِكْرَ اللهِ وَ ذِكْرَ الْمَوْتِ، وَ تَلاوَةَ الْقُرْآنِ، وَالصَّلاةَ عَلى النَّبىِّ (صلى الله عليه وآله وسلم)، فَإنَّ الصَّلاةَ عَلى رَسُولِ اللهِ عَشْرُ حَسَنات.([19]
فرمود: ذكر و ياد خداوند متعال، مرگ و حالات آن، تلاوت و تدبّر قرآن; و نيز صلوات و درود فرستاد بر حضرت رسول ـ و اهل بيتش (عليهم السلام) ـ را زياد و به طور مكرّر انجام دهيد، همانا پاداش صلوات بر آن ها، ده حسنه و ثواب مى باشد.
20- قالَ (عليه السلام) : إنَّكُمْ فى آجالِ مَنْقُوصَة وَأيّام مَعْدُودَة، وَالْمَوْتُ يَأتي بَغْتَةً، مَنْ يَزْرَعُ شَرّاً يَحْصَدُ نِدامَةً.([20]
فرمود: همانا شما انسان ها در يك مدّت و مهلت كوتاهى به سر مى بريد كه مدّت زمان آن حساب شده و معيّن مى باشد و مرگ، ناگهان و بدون اطلاع قبلى وارد مى شود و شخص را مى ربايد، پس متوجّه باشيد كه هركس هر مقدار در عبادت و بندگى و انجام كارهاى نيك تلاش كند ـ فرداى قيامت ـ غبطه مى خورد كه چرا بيشتر انجام نداده است و كسى كه كار خلاف و گناه انجام دهد پشيمان و سرافكنده خواهد بود.
21- قالَ (عليه السلام) : إنّ الْوُصُولَ إلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لا يُدْرَكُ إلاّ بِامْتِطاءِ اللَّيْلِ.([21]
فرمود: همانا رسيدن به خداوند متعال و مقامات عاليه يك نوع سفرى است كه حاصل نمى شود مگر با شب زنده دارى ـ و تلاش در عبادت و جلب رضايت او در امور مختلف ـ .
22- قالَ (عليه السلام) : الْمَقاديرُ الْغالِبَةِ لا تُدْفَعُ بِالْمُغالَبَةِ، وَ الاْرْزاقُ الْمَكْتُوبَةِ لا تُنالُ بِالشَّرَهِ، وَ لا تُدْفَعُ بِالاْمْساكِ عَنْها.([22]
فرمود: مقدّراتى كه در انتظار ظهور مى باشد با زرنگى و تلاش از بين نمى رود و آنچه مقدّر باشد خواهد رسيد، همچنين رزق و روزى هركس، ثبت و تعيين شده است و با زياده روى در مصرف به جائى نخواهد رسيد; و نيز با نگهدارى هم نمى توان آن را دفع كرد

4 - تحف العقول: ص 489، س 13، بحارالأنوار: ج 75، ص 374، ح 26.
[5] - مستدرك الوسائل: ج 12، ص 261، ح 14061.
[6] - مستدرك الوسائل: ج 8، ص 351، ح 5، بحارالأنوار: ج 71، ص 198، ح 34.
[7] - بحارالأنوار: ج 50، ص 296، ضمن ح 70.
[8] - مستدرك الوسائل: ج 12، ص 261،س 15، بحارالأنوار: ج 75، ص 401، ضمن ح 42.
[9] - بحارالأنوار: ج 1، ص 95، ح 27.
[10] - تحف العقول: ص 489 س 20، بحارالأنوار: ج 75، ص 374، ح 33.
[11] - بحارالأنوار: ج 68، ص 336، س 21، ضمن ح 22.
[12] - تحف العقول: ص 498 س 22، بحارالأنوار: ج 75، ص 374، ح 35.
[13] - بحارالانوار: ج 71، ص 188، ح 15.
[14] - تحف العقول: ص 489، س 17، بحارالأنوار: ج 75، ص 374، ح 24.
[15] - بحارالأنوار: ج 75، ص 372، ح 11.
[16 - أعيان الشّيعة: ج 2، ص 41، س 30، بحارالأنوار: ج 75، ص 372، ح 12.
[17]- احتجاج طبرسى: ج 2، ص 517، ح 340، بحارالأنوار: ج 41، ص 55، ح 5.
[18]- طب الائمّه سيّد شبّر: ص 331، س 8.
[19]- بحارالأنوار: ج 75، ص 372، س 21، ضمن ح 12.
[20] - أعيان الشّيعة: ج 2، ص 42، س 2، بحارالأنوار: ج 75، ص 373، ح 19.
[2۱] - أعيان الشّيعة: ج 2، ص 42، س 29، بحارالأنوار: ج 75، ص 380، س 1.
[22]- أعلام الدّين: ص 313، س 3، بحارالأنوار: ج 75، ص 379، س 18.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٧ - حمیدرضا


عبادت واقعی

قالَ الإمامُ أبُو مُحَمَّد الْحَسَنِ الْعَسْكَرى (عليه السلام) :

لَيْسَتِ الْعِبادَةُ كَثْرَةُ الصّيامِ وَالصَّلاةِ، وَ إنَّمَا الْعِبادَةُ كَثْرَةُ التَّفَكُّرِ في أمْرِ اللهِ .

فرمود: عبادت در زياد انجام دادن نماز و روزه نيست، بلكه عبادت با تفكّر و انديشه در قدرت بى

منتهاى خداوند در امور مختلف مى باشد

مستدرك الوسائل: ج 11، ص 183، ح 12690.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٧ - حمیدرضا


امامان حجت خداوند بر انسان ها

قالَ الإمامُ أبُو مُحَمَّد الْحَسَنِ الْعَسْكَرى (عليه السلام) :

إنَّ اللهَ تَبارَكَ وَ تَعالى بَيَّنَ حُجَّتَهُ مِنْ سائِرِ خَلْقِهِ بِكُلِّ شَىْء، وَ يُعْطِيهِ اللُّغاتِ، وَمَعْرِفَةَ الاْنْسابِ

وَالاْجالِ وَالْحَوادِثِ، وَلَوْلا ذلِكَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَ الْحُجَّةِ وَالْمَحْجُوحِ فَرْقٌ.

حضرت امام حسن عسكري( عليه السلام) فرمود: همانا خداوند متعال، حجّت و خليفه خود را

براى بندگانش الگو و دليلى روشن قرار داد، همچنين خداوند حجّت خود را ممتاز گرداند و به تمام

لغت ها و اصطلاحات قبائل و اقوام آشنا ساخت و أنساب همه را مى شناسد و از نهايت عمر

انسان ها و موجودات و نيز جريات و حادثه ها آگاهى كامل دارد و چنانچه اين امتياز وجود نمى

داشت، بين حجّت خدا و بين ديگران فرقى نبود.

اصول كافى: ج 1، ص 519، ح 11.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٧ - حمیدرضا


امام حسن عسگری (علیه السلام)

امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمودند:

"پارساترین مردم کسی است که در نزد شبهات (اموری که شخص حرمت یا حلیت آنها را نداند) توقف نماید (و به پیش نرود)؛ عابدترین مردم کسی است که واجبات را بر پا دارد؛ زاهدترین مردم کسی است که حرام را رها نماید؛ سختکوش‌ترین مردم کسی است که گناهان را ترک کند."(1)

                                                                       

ابوالأدیان گوید: من خدمتکار امام حسن عسکری (علیه السلام) بودم و نامه‌های حضرت را به شهرها حمل می‌نمودم. در آن بیماری که امام یازدهم به دنبال آن به شهادت رسید بر آن حضرت وارد گشتم. (ظاهرا آن بیماری به علت خورانیدن زهر توسط معتمد عباسی به آن حضرت بود.) 

حضرت نامه‌هایی را به من دادند و فرمودند که اینها را به مدائن برسان. تو 14 روز حضور نخواهی داشت (سفر تو 14 روز طول خواهد کشید) و روز 15 به سامرا وارد می‌شوی و صدای شیون از خانه من می‌شنوی و من در آن هنگام بر روی مغسل قرار دارم (مرا در آن هنگام غسل می‌دهند). ابوالأدیان گوید: گفتم ای آقای من، امر امامت پس از شما با کیست؟ حضرت فرمود: کسی که جواب نامه های مرا از تو بخواهد. گفتم: بیشتر راهنمایی کنید، فرمودند: کسی که بر من نماز گزارد، او قائم پس از من است. گفتم: باز هم  بیشتر راهنمایی کنید. حضرت فرمود: کسی که از درون همیان خبر دهد، قائم پس از من است. هیبت امام عسکری (علیه السلام) مانع شد که من سؤال نمایم که منظور امام کدام همیان است. نامه‌ها را به مدائن بردم و جواب آنها را گرفتم.

همانگونه که امام به من فرموده بودند تا به سامرا بازگشتم، 15 روز گذشت. و در این هنگام مشاهده نمودم که  صدای ناله و شیون از خانه امام عسکری بلند است و پیکر مطهر امام را غسل می‌دهند و بر در خانه جعفر کذاب (برادر ناخلف امام عسکری (علیه السلام)) ایستاده است و مردم او را به خاطر شهادت امام عسکری (علیه السلام) تعزیت می‌دهند و به خاطر جانشینی ایشان، به او تهنیت گویند. ابو الادیان گوید: با خود گفتم که اگر این شخص فاسد زمام امامت مسلمین را بر عهده گیرد، همانا امامت باطل خواهد گشت.

در این هنگام شخصی خطاب به جعفر کذاب گفت که برادر شما را کفن نموده‌اند، پس برخیز و بر او نماز گزار. جعفر کذاب به همراه مردمی که اجتماع نموده بودند، به خانه وارد شد و بر بالای پیکر مطهر حضرت ایستاد تا نماز را اقامه نماید. هنگامی که می‌خواست تکبیر بگوید، ناگاه کودکی گندمگون، پیچیده موی و گشاده دندان جلو آمد و ردای او را گرفت و فرمود: ای عمو، عقب بایست، من برای نماز گزاردن بر پدرم سزاوارترم.

پس آن کودک بر امام یازدهم نماز گزارد و آن حضرت را کنار قبر مطهر امام هادی (علیه السلام) دفن نمود. سپس به من فرمود: ای بصری، جواب نامه‌هایی را که در نزد توست به من بده. من جوابها را به او دادم و در نزد خویش گفتم که 2 نشانه محقق شد. اما هنوز مسأله همیان باقی مانده است.

ما نشسته بودیم که فردی از جانب شهر قم آمد و به دنبال امام عسکری (علیه السلام) می‌گشت. هنگامی که از شهادت حضرت مطلع گشت، با راهنمایی عده‌ای به نزد جعفر کذاب رفت و گفت: در نزد ما نامه‌ها و مقداری پول است (که از جانب مردم برای امام عسکری (علیه السلام) آورده‌ایم) پس بگو این نامه‌ها از کیست و پول چه میزان است؟ جعفر خطاب به او گفت آیا از من توقع داری که غیب بدانم؟ در این هنگام خادمی وارد گشت و گفت در نزد شما نامه‌های فلان و فلان هست و مقدار پول نیز 1000 دینار است که 10 دینار آن آب طلا دارد. پس آنان نامه‌ها و پول را به او دادند و گفتند کسی که تو را فرستاده  امام پس از امام عسکری است ...

 

« برگرفته از كتاب منتخب الاثر، تالیف آیت الله العظمی صافی گلپایگانی »

 

و بدین ترتیب بود که بر طبق مشیت الهی، وجود مقدس امام عصر (عج) پس از پدر بزرگوار خویش، و در سنین کودکی همانند یحیی نبی (که بنا بر نص آیه قرآن در کودکی به رسالت رسید)، زمام امامت را از جانب خداوند بر عهده گرفتند.

منبع : سایت رشدhttp://www.roshd.org/per/subs/show.asp?code=24

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٧ - حمیدرضا


شهادت امام حسن بن علي العسگری عليه السلام

ابومحمد حسن بن علي، امام يازدهم از ائمه عشر (ع) و سيزدهمين معصوم از چهارده معصوم (ع)، پدر بزرگوارش امام هادي (ع) هنگام تولد فرزند، شانزده سال و چند ماه بيشتر نداشت، مادرش بانويي صالحه و عارفه به نام سوسن يا حديثه يا سليل بود. تولدش با اختلاف روايات در ماه ربيع الاول يا ربيع الاخر سال 231 يا 232 ق و بنا به اكثر روايات در مدينه اتفاق افتاده است.

مدت كوتاه حيات امام به سه دوره تقسيم مي گردد: تا چهار سال و چند ماهگي امام (و به قولي تا 13 سالگي) از عمر شريفش در مدينه سر برده، تا 23 سالگي به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا مي زيسته (او پدر بزرگوارش امام هادي (ع) در محله عسگر قرارگاه سپاه در شهر سامرا زندگي مي كردند و به عسگري لقب يافتند) و تا 29 سالگي يعني شش سال و اندي پس از رحلت امام دهم (ع) در سامرا ولايت بر امور و پيشوايي بر ستون را بر عهده داشته است.

 

موضع علمي و آموزشي امام:

ـ مواضع علمي او (ع) در پاسخهاي قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افكار كفر آميز و بيان كردن حق، باورشان مناظره و گفتگوهاي موضوعي و مناقشه ها و بحثهاي علمي، و همزمان با آن فعاليتها،‌ كوششهاي ديگر از قبيل صادركردن بيانيه هاي علمي و ... (بوده است)....

ـ كندي (ابويوسف يعقوب بن اسحاق) فيلسوف عراقي در زمان امام (ع) پيرامون متناقضات قرآن،‌كتابي تدوين كرد بوسيله بعضي از منسوبان به حوزه علمي او، ‌با او تماس گرفت و كوشش او را با شكست روبرو كرد وكندي را قانع فرمود كه در اشتباه بوده است. كندي توبه كرد اوراق خود را سوزانيد.

 

موضع نظارت بر پايگاههاي مردمي:

ـ موضع امام (ع) در اين زمينه، نظارت بر پايگاههاي مردي خود و پشتيباني از آن پايگاهها و بالابردن درجه آگاهي آنها و مجهز كردن آن با همه اسلوبها و روشهاي پايداري و بالابردن به سطح پشتازان متعهد بود. امام غالباً آنان را هشدار مي داد تا در دام عباسيان نيفتد ودر مصائب روزگار از نظر اقتصادي و اجتماعي به علت بدبختيها و رفتار بيرحمانه حكام كه با آن روبرو مي شدند، به آنان كمك مي رسانيد.....

ـ براي امام از مناطق گوناگون اسلامي كه پايگاههاي توده اي او آنجا بود، بوسيله نمايندگان او كه در آن مناطق پراكنده بودند اموال بسيار مي بردند و امام با دقت بسيار و با روشهاي گوناگون مي كوشيدند تا آن امر را كاملاً از چشم دولتيان بپوشاند و به نحوي پنهاني عمل كند....

ـ دولت عباسيان در برابر ياران امام (ع) و در پايگاههايي كه پشتيبان ا بودند، قاطعانه و بيرحمانه ايستادگي مي كرد و براي از ميان برداشتن خط مشي و برنامه امام و پراكندن و اداره كردن ياران او كوششهاي فراوان بعمل آورد....

موضع امام درمقابل آن كوششها، پندگويي بود كه به ياران دلداري مي داد و مي فرمود: (تهيدست و با ما بودن، بهتر كه توانگر بودن و با غير ما بودن. كشته شدن با ما، بهتر كه زنده بودن با دشمن! ما براي هر كس كه به ما پناه آورد،‌ پناهگاهيم و براي آن كس كه بخواهد به وسيله ما ببيند، نوريم، و آن كس را كه به ما پناه آورده، عصميتم و هر كس كه ما را دوست بدارد بحقيقت در بزرگي و مقام با ما است و هر كس كه از ما منحرف گردد، جاي او در آتش است)

 

موضع چهارم آماده كردن مسئله غيبت:

ـ  امام حسن عسكري (ع) به وضوح مي ديد كه اراده الهي براي ايجاد دولت الله بر روي زمين و در برگرفتن همه جهان انسانيت و گرفتن دست مستضعفان در زمين، بر اين تعلق گرفته است كه فرزندش غيبت كند تا خوف آنان به امنيت خاطر تبديل گردد و خداي را عبادت كنند و هيچ چيز را شريك او نگيرند.

ـ فعاليت امام حسن عسكري (ع) و برنامه ريزي او در تحقق بخشيدن هدف مزبور به دو كار مقدماتي نياز داشت:

      1-  مخفي كردن مهدي (عج) از چشم مردن و نشان دادن وي فقط به بعضي از خواص.

      2-  آنكه به هر ترتيب، فكر غيبت را در اذهان و افكار رسوخ دهد و به مردم بفهماند كه اين مسئوليت  اسلامي را بايد تحمل كنند و مردم را به اين انديشه و متفرعات آن عادت دهند....

بيانيه امام حسن عسكري (ع) سه شكل داشت:

الف) ...... بيانيه هاي كلي و عمومي درباره صفات مهدي (ع) از قبيل: «وقتي قيام كند، در ميان مردم با علم خود داوري خواهدكرد مانند داوري داود كه از بينه و دليل پرسشي نمي كرد».

ب‌) توجيه و نقد سياسي در مورد اوضاع موجود، و مقرون كردن آن به انديشه وجود مهدي (ع) و ضرورت ايجاد دگرگونيها از سوي او و از اين قبيل است: «وقتي قائم خروج كند به ويران كردن منابر و جايگاههاي خصوصي در مساجد فرمان خواهد داد اين جايگاهها به منظور امنيت و محافظت خليفه از تعدي، و براي افزودن هيبت او در دل ديگران بنا شده است.»

ج‌) اعلاميه هاي كلي براي پايگاهها و اصحابش كه در آن، ابعاد انديشه غيبت براي آنان و ضرورت آمادگي و عمل به آن از ناحيه رواني و اجتماعي توضيح داده شده بود، تا غيبت امام (ع) و جدايي او را از آنان بپذيرند. امام به ابن بابويه نامه اي نوشت و در آن فرمود: «بر تو باد بردباري و انتظار گشايش، پيمبر فرمود: برترين عمل امت من انتظار كشيدن گشايش است و شيعه ما پيوسته در اندوه است تا فرزندم ظهوركند........»

3-  راه ديگري كه امام براي آمادگي غيبت دراذهان مردم انجام داد پنهان نمودن خود و برقراري رابطه با دوستان و طرفداران ازطريق مكاتبه و مراسله بوده است. همچنين نظام و روش وكالتي و وساطتي كه امام حسن عسكري (ع) با پايگاههاي مردمي خود برگزيد، روشي ديگر از روشهاي بود كه براي فهماندن مسئله غيبت آماده شده بود............

شهادت امام (ع)

از ابو الاديان نقل كرده اند كه گفت: من خادم امام عسكري بودم و رسائل او را به شهرهاي ديگر مي بردم و جواب مي آوردم،‌ در بيماري منتهي به رحلت وي هم نزد او رفتم نامه هايي را كه نوشته بود به من داد و فرمود به مداين ببرم من رفتم و پس از پانزده روز برگشتم اما ديدم بانگ زاري و شيون از خانه امام بلند است و جعفر بن علي بر در خانه ايستاده به تعزيت شيعيان پاسخ مي دهد. با خود گفتم اگر اين مرد امام شد باشد كار امامت دگرگون خواهد شد. در اين آن خادمي بيامد و به جعفر گفت كار تكفين تمام شد بيا بر جنازه برادرت نماز بگزار جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند من هم رفتم و امام را كفن شده ديدم. جعفر پيش رفت تا در نماز امامت كند وقتي خواست تكبير بگويد ناگهان كودكي با چهرة گندمگون و موئي كوتاه و مجعد و دندانهايي كه بينشان گشادگي بود پيش آمد ورداي جعفر را كشيده گفت: اي عم عقب برو من براي نماز بر پدرم از تو شايسته ترم جعفر در حاليكه رنگش از خشم تيره شد عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز گزارد او مهدي موعود امام دوازدهم (عج) بود.

منبع :http://www.irib.ir/Occasions/imam%20Asgari%5CImam%20Askari.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٧ - حمیدرضا


گنجشگك اشي مشي...خواننده فرهاد

گنجشگك اشي مشي, لب بوم ما مشين
بارون مياد خيس ميشي, برف مياد گوله ميشي
ميفتي تو حوز نقاشي
خيس ميشي, گوله ميشين
ميفتي تو حوز نقاشي
كي ميگيره فراش باشي
كي ميكشه قصاب باشي
كي ميپزه آشپزباشي
كي ميخوره حكيم باشي
گنجشگك اشي مشي..
گنجشگك اشي مشي, لب بوم ما مشين
بارون مياد خيس ميشي, برف مياد گوله ميشي
ميفتي تو حوز نقاشي
خيس ميشي, گوله ميشين
ميفتي تو حوز نقاشي
كي ميگيره فراش باشي
كي ميكشه قصاب باشي
كي ميپزه آشپزباشي
كي ميخوره حكيم باشي
گنجشگك اشي مشي...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٦ - حمیدرضا


اه آتشناک...رهی معيری

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای توسوختیم
اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم
عمری که سوختیم برای تو سوختیم
پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم
دیشب که یار انجمن افروز غیر بود
ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم
کوتاه کن حکایت شبهای غم رهی
کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٦ - حمیدرضا


کوکو...سيما ياری

دور است
 دور دور
 فریادهای کو
 تا او نمیرسند
 فریادهای کو
 در بعد های فاصله سرگشته می شوند
دور است
 دور دور
 پشت هزار تو
پشت هزار پرده به طول هزار سال
خورشید من
 از من
دور است
 دور دور

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٥ - حمیدرضا


اين هم فال من

دوش دیدم که مـلایک در میخانـه زدند
گـل آدم بسرشتـند و به پیمانـه زدند
ساکـنان حرم سـتر و عفاف ملـکوت
با مـن راه نشین باده مسـتانـه زدند
آسـمان بار امانـت نتوانست کـشید
قرعـه کار بـه نام مـن دیوانـه زدند
جنـگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افـسانـه زدند
شـکر ایزد که میان من و او صلح افـتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانـه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتـش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانـه زدند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٥ - حمیدرضا


روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست ...حافظ

روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
مـنـت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحـب نـظرانـند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشـک غـماز مـن ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا بـه دامـن ننـشیند ز نسیمـش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیسـت
تا دم از شام سر زلـف تو هر جا نزنـند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
مـن از این طالـع شوریده برنـجـم ور نی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لـب شیرین تو ای چشـمـه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحـت نیسـت کـه از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیه عـشـق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمـم که بر او منت خاک در توسـت
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیسـت
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود اسـت
در سراپای وجودت هنری نیست که نیسـت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٥ - حمیدرضا


سال ۱۳۸۶

سال ۱۳۸۶ رو به تمام    کسهایی که به این وبلاگ سر می زنن  تبریک میگم.

امیدوارم امسال  به یکی از ارزوهاتون حداقل برسید .

راستی اگه نظر یا پیشنهادی درباره  این وبلاگ دارید خوشحال میشم که به من بگید شاد

باشید.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


میخوام همه دنیا اینو بدونن ...يغما گلروئی

آخه آخه چه جوری من بهت بگم
که تو همه همه دنیای منی
آخه آخه چه جوری من بهت بگم
که تو همه همه عمر منی

میخوام همه دنیا اینو بدونن
میخوام بدونن که من عاشقتم
میخوام همه دنیا اینو بدونن
بدونن بی تو میشم اسیر غم
آره آره عاشقتم
هر جا بری هرجا باشی تو رو میخوام
آره آره آره دنبالت میام
ببینمت نبینمت دوست دارم
آره آره آره بی تو کم میارم
کم میارم

آخه آخه چه جوری من بهت بگم
که تو همه همه دنیای منی
آخه آخه چه جوری من بهت بگم
که تو همه همه عمر منی

میخوام همه دنیا اینو بدونن
میخوام بدونن که تو عشق منی
میخوام همه دنیا اینو بدونن
بدونن که تو دلمو نمیشکنی
آره آره دوست دارم

میخوام همه دنیا اینو بدونن
میخوام بدونن که تو عشق منی
میخوام همه دنیا اینو بدونن
بدونن که تو دلمو نمیشکنی

آره آره آره آره تو رو میخوام
آره آره آره دنبالت میام
آره آره آره آره دوست دارم
آره آره آره بی تو کم میارم
کم میارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


وايسادنيا...رضا صادقی

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت ندییيم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا،وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

نميخوام دربه در
دربه در
دربه در

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


حرف عاشقانه ...زویا زاکاریان

حرف عاشقونه خوبی ندارم
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
چند تا هم غصه میخوام چند تا مثه من
که بشینیم دور یک چراغ روشن
قلب سنگینمونو زمین بذاریم
همصدا بگیم که ما قلبی نداریم
تیشه و کوهو میگیم ارزونی فرهاد
صخره و موج مال قصه های سند باد
همصدا میگیم اگه اهل بهاریم
حرف قیمتی و سبز رنگی نداریم
نه از اغاز یه راهه عاشقونه
نه از احساس رسیدن به خونه
نه از این جاده لبریشمی شعر
که باید غریبو بیسوار بمونه

حرف عاشقونه خوبی ندارم
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
چند تا هم غصه میخوام چند تا مثه من
که بشینیم دور یک چراغ روشن
قلب سنگینمونو زمین بذاریم
همصدا بگیم که ما قلبی نداریم
تیشه و کوهو میگیم ارزونی فرهاد
صخره و موج مال قصه های سند باد
همصدا میگیم اگه اهل بهاریم
حرف قیمتی و سبز رنگی نداریم
نه از اغاز یه راهه عاشقونه
نه از احساس رسیدن به خونه
نه از این جاده لبریشمی شعر
که باید غریبو بیسوار بمونه
حرف عاشقونه خوبی ندارم
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
حرف عاشقونه خوبی ندارم
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
حرف عاشقونه خوبی ندارم
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


ماه ...ترانه سرا ؟...خواننده مارتيک

ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


ای زندگی سلام...هديه

سلام سلام سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام
ای عزیزای دلم یه روزی
ایوون از پرستوها پر میشه باز
ای عزیزای دلم یه روزی
سبزه رو باغچه ها چادر میشه باز
ای عزیزای دلم دوباره
غصه ها از دلامون رونده میشن
ای عزیزای دلم یه روزی
غزلای مهربون خونده میشن
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام

روز نو مبارکه روزی نو خونه نو مبارکه
عشقمون مبارکه مستی و میخونه نو مبارکه
روز میره هفته میاد هفته میره ماه میاد
با زمونه ساختیم و زمونه با ما راه میاد
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام

یه روزی با اشک شادی میبینیم
گلدونای خونه رو
عاشق همدیگه هستیم و به دنیا نمیدیم
اون هوای خونه رو
تو عزیز مرحم عشقو روزخم دل دیوونه بذار
تو عزیز باز تو سفره مون شراب و گل وپیمونه بذار
هرجا که یه سایه بونه واسه مون
باز بیاد خونه مون
اسمشو خونه بذار اسمشو خونه بذار
اسمشو خونه بذار

یه روزی با اشک شادی میبینیم
گلدونای خونه رو
عاشق همدیگه هستیم و به دنیا نمیدیم
اون هوای خونه رو
تو عزیز مرحم عشقو روزخم دل دیوونه بذار
تو عزیز باز تو سفره مون شراب و گل وپیمونه بذار
هرجا که یه سایه بونه واسه مون
باز بیاد خونه مون
اسمشو خونه بذار اسمشو خونه بذار
اسمشو خونه بذار
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


وای به حالش... ترانه سرا : ؟ ...خواننده : هايده

شبا همش به میخونه میرم من
سراغ می و پیمونه میرم من
تو این میخونه ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
تو این میخونه ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
دلم گم شده پیداش میکنم من
اگه عاشقته وای به حالش
رسواش میکنم من
وای به حالش رسواش میکنم من

یه روز خیمه زدی تو سرنوشتم
منم از عاشقیم واست نوشتم
گمون کردی هنوز پر شر و شورم
هنوز عاشقم و خیلی صبورم
شبا همش به میخونه میرم من
سراغ می و پیمونه میرم من
تو این میخونه ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
تو این میخونه ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
دلم گم شده پیداش میکنم من
اگه عاشقته وای به حالش
رسواش میکنم من

تو که قدر وفامو ندونستی
میشد یرنگ بمونی نتونستی
گمون نکن تو دستات یه اسیرم
دیگه قلبمو از تو پس میگیرم
شبا همش به میخونه میرم من
سراغ می و پیمونه میرم من
تو این میخونه ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
تو این میخونه ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
دلم گم شده پیداش میکنم من
اگه عاشقته وای به حالش
رسواش میکنم من
دلم گم شده پیداش میکنم من
اگه عاشقته وای به حالش
رسواش میکنم من
دلم گم شده پیداش میکنم من
اگه عاشقته وای به حالش
رسواش میکنم من

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


شب عيد... ترانه سرا : هديه

یه امشب شب عشقه
همین امشبو داریم
چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم
یه امشب شب عشقه
همین امشبو داریم
چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم
عزیزان همه با هم بخونیم
که امشب شب عیده
که امشب شب عیده
بخندیم و بخونیم بدونیم
که امشب شب عیده
که امشب شب عیده
نمیدم زندگی درد دنیا
تمام غصه ها مال فردا
کیه اهل جهنم
که خونه ش تو بهشته
کی میدونه که تقدیر
تو فرداش چی نوشته
یه درمونده امروز
واسش فرقی نداره
که فردا سر راهش
زمونه چی میذاره
عزیزان همه با هم بخونیم
که امشب شب عیده
که امشب شب عیده

نمیدم زندگی درد دنیا
تمام غصه ها مال فردا
زمونه رنگارنگه
شب و روزش یکی نیست
خوشی دووم نداره
غمش همیشگی نیست
اگه فردا برامون
پر از صلح و صفا بود
چه خوب بود که تو دنیا
یه فردا مال ما بود
عزیزان همه با هم بخونیم
که امشب شب عیده
که امشب شب عیده
بخندیم و بخونیم بدونیم
که امشب شب عیده
که امشب شب عیده

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


رسید مژده که آمد بـهار و سـبزه دمید ...حافظ

رسید مژده که آمد بـهار و سـبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صـفیر مرغ برآمد بط شراب کـجاسـت
فـغان فـتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه‌های بهـشـتی چـه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنـخدان شاهدی نـگزید
مـکـن ز غصه شکایت که در طریق طلب
بـه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بـچین امروز
کـه گرد عارض بستان خط بنفشـه دمید
چـنان کرشمـه ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
کـه پیر باده فروشش به جرعه‌ای نـخرید
بـهار می‌گذرد دادگـسـترا دریاب
کـه رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


الا ای طوطی گویای اسرار ...حافظ

الا ای طوطی گویای اسرار
مـبادا خالیت شـکر ز مـنـقار
سرت سبز و دلـت خوش باد جاوید
که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخـن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین مـعـما پرده بردار
بـه روی ما زن از ساغر گـلابی
کـه خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می‌رقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در می‌افکند
حریفان را نه سر ماند نه دسـتار
سـکـندر را نمی‌بخشـند آبی
بـه زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهـل درد بـشـنو
بـه لـفـظ اندک و معنی بسیار
بـت چینی عدوی دین و دل‌هاست
خداوندا دل و دینـم نـگـه دار
بـه مسـتوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مـگو با نـقـش دیوار
بـه یمـن دولـت منصور شاهی
عـلـم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی بـه جای بـندگان کرد
خداوندا ز آفاتـش نـگـه دار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


بوی خوش تو هر کـه ز باد صـبا شـنید ...حافظ

بوی خوش تو هر کـه ز باد صـبا شـنید
از یار آشـنا سـخـن آشـنا شـنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فـکـن
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شـنید
خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جان
کز دلـق پوش صومعـه بوی ریا شـنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفـت
در حیرتـم که باده فروش از کجا شـنید
یا رب کجاست مـحرم رازی کـه یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید
اینـش سزا نـبود دل حـق گزار مـن
کز غمـگـسار خود سخن ناسزا شـنید
مـحروم اگر شدم ز سر کوی او چـه شد
از گلشـن زمانـه کـه بوی وفا شـنید
ساقی بیا کـه عشق ندا می‌کند بـلـند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شـنید
ما باده زیر خرقـه نـه امروز می‌خوریم
صد بار پیر میکده این ماجرا شـنید
ما می به بانگ چنگ نه امروز می‌کـشیم
بـس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
پـند حکیم محض صواب است و عین خیر
فرخـنده آن کسی که به سمع رضا شنید
حافـظ وظیفـه تو دعا گفتن است و بس
دربـند آن مـباش که نشنید یا شـنید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید ...حافظ

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمـسار کیسـه‌ام
بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید
قحـط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت
باده و گـل از بـهای خرقـه می‌باید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتـم کاری کـه دوش
مـن هـمی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید
با لـبی و صد هزاران خنده آمد گـل بـه باغ
از کریمی گوییا در گوشـه‌ای بویی شـنید
دامـنی گر چاک شد در عالم رندی چـه باک
جامـه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید
این لـطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفـت
وین تـطاول کز سر زلف تو من دیدم کـه دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشـق
گوشـه گیران را ز آسایش طـمـع باید برید
تیر عاشـق کـش ندانم بر دل حافظ کـه زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چـکید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمی‌آید ...حافظ

نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمی‌آید
فـغان کـه بخت من از خواب در نمی‌آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
کـه آب زندگیم در نـظر نـمی‌آید
قد بـلـند تو را تا بـه بر نـمی‌گیرم
درخـت کام و مرادم بـه بر نـمی‌آید
مـگر بـه روی دلارای یار ما ور نی
بـه هیچ وجـه دگر کار بر نـمی‌آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بـلاکـش خـبر نـمی‌آید
ز شسـت صدق گـشادم هزار تیر دعا
ولی چـه سود یکی کارگر نـمی‌آید
بسـم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نـمی‌آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بـلای زلـف سیاهـت به سر نمی‌آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کـنون ز حلقـه زلفـت به در نـمی‌آید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


چو آفـتاب می از مـشرق پیالـه برآید ...حافظ

چو آفـتاب می از مـشرق پیالـه برآید
ز باغ عارض ساقی هزار لالـه برآید
نـسیم در سر گل بشکند کلاله سنبـل
چو از میان چمـن بوی آن کـلالـه برآید
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
کـه شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشـت
کـه بی ملالت صد غصه یک نوالـه برآید
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حوالـه برآید
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بـلا بـگردد و کام هزارسالـه برآید
نـسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالـبدش صد هزار لالـه برآید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


گفتـم غـم تو دارم گفتا غمت سر آید ...حافظ

گفتـم غـم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتـم کـه ماه من شو گفتا اگر برآید
گفـتـم ز مـهرورزان رسم وفا بیاموز
گـفـتا ز خوبرویان این کار کمـتر آید
گفـتـم کـه بر خیالت راه نظر ببندم
گفـتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتـم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گـفـتا اگر بدانی هم اوت رهـبر آید
گفـتـم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفـتا خنـک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گـفـتا تو بـندگی کن کو بنده پرور آید
گفـتـم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفـتا مـگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


خستـگان را چو طلب باشد و قوت نبود ...حافظ

خستـگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کـنی شرط مروت نـبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسـندی
آن چـه در مذهب ارباب طریقت نـبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نـبود
دولـت از مرغ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نـبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نـبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نـبود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


تا ز میخانه و می نام و نـشان خواهد بود ...حافظ

تا ز میخانه و می نام و نـشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مـغان خواهد بود
حلـقـه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر هـمانیم که بودیم و هـمان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذری هـمـت خواه
کـه زیارتـگـه رندان جـهان خواهد بود
برو ای زاهد خودبین که ز چشم مـن و تو
راز این پرده نهان است و نـهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون کـه از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صـبـح قیامـت نـگران خواهد بود
بخـت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلـف معشوقه به دست دگران خواهد بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


یاد باد آن کـه نـهانـت نـظری با ما بود ...حافظ

یاد باد آن کـه نـهانـت نـظری با ما بود
رقـم مـهر تو بر چـهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت
مـعـجز عیسویت در لـب شـکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انـس
جز مـن و یار نـبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخـت
وین دل سوخـتـه پروانـه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگـه خـلـق و ادب
آن کـه او خنده مستانه زدی صـهـبا بود
یاد باد آن کـه چو یاقوت قدح خـنده زدی
در میان مـن و لـعـل تو حـکایت‌ها بود
یاد باد آن که نگارم چو کـمر بربـسـتی
در رکابـش مـه نو پیک جـهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مسـت
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست
نـظـم هر گوهر ناسفته که حافـظ را بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا


سال‌ها دفـتر ما در گرو صـهـبا بود ...حافظ

سال‌ها دفـتر ما در گرو صـهـبا بود
رونـق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمـسـتان
هر چـه کردیم به چشم کرمـش زیبا بود
دفـتر دانـش ما جملـه بشویید بـه می
کـه فـلـک دیدم و در قـصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شـناسی ای دل
کاین کـسی گفت که در علم نـظر بینا بود
دل چو پرگار بـه هر سو دورانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگـشـتـه پابرجا بود
مـطرب از درد محبت عملی می‌پرداخـت
کـه حـکیمان جـهان را مژه خون پالا بود
می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سـهی بالا بود
پیر گـلرنـگ مـن اندر حـق ازرق پوشان
رخصـت خـبـث نداد ار نه حکایت‌ها بود
قـلـب اندوده حافـظ بر او خرج نـشد
کاین معامـل به همه عیب نـهان بینا بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳ - حمیدرضا