عشق من و تو

 

نـفـس باد صبا مشک فشان خواهد شد ...حافظ

نـفـس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالـم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمـن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تـطاول که کشید از غم هجران بلبـل
تا سراپرده گـل نـعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مـگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز بـه فردا فـکـنی
مایه نـقد بـقا را که ضـمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نـظر تا شب عید رمـضان خواهد شد
گـل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافـظ از بـهر تو آمد سوی اقـلیم وجود
قدمی نه به وداعش کـه روان خواهد شد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


در ازل پرتو حسنـت ز تـجـلی دم زد ...حافظ

در ازل پرتو حسنـت ز تـجـلی دم زد
عشـق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتـش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جـهان برهـم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگـه راز
دسـت غیب آمد و بر سینه نامـحرم زد
دیگران قرعه قسمت همـه بر عیش زدند
دل غـمدیده ما بود که هـم بر غـم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشـت
دسـت در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافـظ آن روز طربنامه عشق تو نوشـت
کـه قـلـم بر سر اسـباب دل خرم زد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


شهادت امام رضا (ع)

شهادت امام رضا علیه اسلام رو به تمام دوستداران حق و عدالت تسلیت میگم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


احاديثی از امام علی بن موسی الرضا عليه السلام

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

إذا كَذِبَ الْوُلاةُ حُبِسَ الْمَطَرُ، وَ إذا جارَالسُّلْطانُ هانَتِ الدَّوْلَةِ، وَ إذا حُبِسَتِ الزَّكاةُ ماتَتِ الْمَواشى.([3]

فرمود: هرگاه واليان و مسئولان حكومت دروغ گويند باران نمى بارد، و اگر رئيس حكومت، ظلم و

ستم نمايد پايه هاى حكومتش سست و ضعيف مى گردد; و چنانچه مردم زكات ـ و خمس

مالشان را ـ نپردازند چهارپايان مى ميرند. 

 قالَ (عليه السلام): الْمَلائِكَةُ تُقَسِّمُ أرْزاقَ بَنى آدَمِ ما بَيْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إلى طُلُوعِ الشَّمْسِ، فَمَنْ

نامَ فيما بَيْنَهُما نامَ عَنْ رِزْقِهِ.([4]

فرمود: ما بين طلوع سپيده صبح تا طلوع خورشيد ملائكه الهى ارزاق انسان ها را سهميه بندى

مى نمايند، هركس در اين زمان بخوابد غافل و محروم خواهد شد.

قالَ (عليه السلام): مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِن فَرَّجَ اللهُ قَلْبَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ.([5]

فرمود: هركس مشكلى از مؤمنى را بر طرف نمايد و او را خوشحال سازد، خداوند او را در روز

قيامت خوشحال و راضى مى گرداند. 

 قالَ (عليه السلام): إنّا لَنَعْرِفُ الرَّجُلَ إذا رَأيْناهُ بِحَقيقَةِ الإيمانِ وَ بِحَقيقَةِ النِّفاقِ.([6]

فرمود: همانا ما اهل بيت عصمت و طهارت چنانچه شخصى را بنگريم، ايمان و اعتقاد او را مى

شناسيم كه اعتقادات درونى و افكار او چگونه است. 

 قالَ (عليه السلام): لا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً إلاّ أنْ يَكُونَ فيهِ ثَلاثُ خِصال: سُنَّةٌ مِنَ اللهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ

نَبيِّهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ وَليّهِ، أمَّا السَّنَّةُ مِنَ اللهِ فَكِتْمانُ السِّرِّ، أمَّا السُّنَّةُ مِنْ نَبِيِّهِ مُداراةُ النّاسِ، اَمَّا السُّنَّةُ

مِنْ وَليِّهِ فَالصَّبْرُ عَلَى النائِبَةِ.([7]

فرمود: مؤمن، حقيقت ايمان را درك نمى كند مگر آن كه 3 خصلت را دارا باشد:

خصلتى از خداوند، كه كتمان اسرار افراد باشد، خصلتى از پيغمبر اسلام (صلى الله عليه وآله

وسلم) كه مدارا كردن با مردم باشد، خصلتى از ولىّ خدا كه صبر و شكيبائى در مقابل شدائد و

سختى ها را داشته باشد. 

 قالَ (عليه السلام): إنَّ الصَّمْتَ بابٌ مِنْ أبْوابِ الْحِكْمَةِ، يَكْسِبُ الْمَحَبَّةَ، إنَّهُ دَليلٌ عَلى كُلِّ خَيْر.([8]

فرمود: همانا سكوت و خاموشى راهى از راه هاى حكمت است، سكوت موجب محبّت و علاقه

مى گردد، سكوت راهنمائى براى كسب خيرات مى باشد. 

 قالَ (عليه السلام): مِنَ السُّنَّةِ التَّزْويجُ بِاللَّيْلِ، لاِنَّ اللهَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً، وَالنِّساءُ إنَّماهُنَّ سَكَنٌ.([9]

فرمود: بهترين وقت براى تزويج و زناشوئى شب است كه خداوند متعال شب را وسيله آرامش و

سكون قرار داده، همچنين زنان آرام بخش و تسكين دهنده مى باشند. 

 قالَ (عليه السلام):ما مِنْ عَبْد زارَ قَبْرَ مُؤْمِن، فَقَرَأ عَلَيْهِ «إنّا أنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ» سَبْعَ مَرّات، إلاّ

غَفَرَ اللهُ لَهُ وَلِصاحِبِ الْقَبْرِ.([10]

فرمود: هر بنده اى از بندگان خداوند بر قبر مؤمنى جهت زيارت حضور يابد و هفت مرتبه سوره

مباركه ـ إنّا أنزلناه ـ را بخواند، خداوند متعال گناهان او و صاحب قبر را مورد بخشش و آمرزش قرار

مى دهد. 

 قالَ (عليه السلام): الاْخُ الاْكْبَرُ بِمَنْزِلَةِ الاْبِ.([11]

فرمود: برادر بزرگ جانشين و جايگزين پدر خواهد بود. 

 قالَ (عليه السلام): انَّما تَغْضَبُ للهِِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَلا تَغْضَبْ لَهُ بِأكْثَرَ مِمّا غَضِبَ عَلى نَفْسِهِ.([12]

فرمود: چنانچه در موردى خواستى غضب كنى و براى خدا برخورد نمائى، پس متوجّه باش كه

غضب و خشم خود را در جهت و محدوده رضايت و خوشنودى خداوند، اِعمال كن.

[3] - أمالى شيخ طوسى: ص 82، مستدرك الوسائل: ج 6، ص 188، ح 1.
[4] - وسائل الشّيعة: ج 6، ص 497، ح 6533.
[5] - اصول كافى: ج 2، ص 160، ح 4، وسائل الشّيعة: ج 16، ص 372، ح 6.
[6] - إعلام الورى: ج 2، ص 70، بصائرالدّرجات: جزء 8، ص 308، ح 5.
[7] - بحارالأنوار: ج 75، ص 334، ح 1، مستدرك الوسائل: ج 9، ص 37، ح 10138.
[8] - مستدرك الوسائل: ج 9، ص 16، ح 10073
[9]- وسائل الشّيعة: ج 3، ص 91، ح 22040.
[10] - من لا يحضره الفقيه: ج 1، ص 115، ح 541، وسائل الشيعة: ج 3، ص 227، ح 3479.
[11] - وسائل الشّيعة: ج 20، ص 283، ح 25636.
[12] - عيون أخبارالرّضا(عليه السلام): ج 1، ص 292، ح 44.

منبع :http://www.andisheqom.com/page.php?pg=masumin&idVeiw=10&level=4&subid=10&page=1

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


بهترين كارها، شغل كشاورزى است،

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

خَيْرُ الاْعْمالِ الْحَرْثُ، تَزْرَعُهُ، فَيَأكُلُ مِنْهُ الْبِرُّ وَ الْفاجِرُ، أمَّا الْبِرُّ فَما أكَلَ مِنْ شَيْىء إسْتَغْفَرَ لَكَ، وَ أمَّا

الْفاجِرُ فَما أكَلَ مِنْهُ مِنْ شَيْىء لَعَنَهُ، وَ يَأكُلُ مِنهُ الْبَهائِمُ وَ الطَّيْرُ.

فرمود: بهترين كارها، شغل كشاورزى است، چون كه در نتيجه كشت و تلاش، همه انسان هاى

خوب و بد از آن استفاده مى كنند. امّا استفاده خوبان سبب آمرزش گناهان مى باشد، ولى

استفاده افراد فاسد و فاسق موجب لعن ايشان خواهد شد، همچنين تمام پرنده ها و چرندگان

از تلاش و نتيجه كشت بهره مند خواهند شد.

الكافى: ج 5، ص 260، ح 5.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


استفاده از عطر

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

لا تَتْرُكُوا الطّيبَ فى كُلِّ يَوْم، فَإنْ لَمْ تَقْدِرُوا فَيَوْمٌ وَ يَوْمٌ، فَإنْ لَمْ تَقْدِرُوا فَفى كُلِّ جُمْعَة.


فرمود: سعى نمائيد هر روز، از عطر استفاده نمائيد و اگر نتوانستيد يك روز در ميان، و اگر

نتوانستيد پس هر جمعه خود را معطّر و خوشبو گردانيد (با رعايت شرائط زمان و مكان).

مستدرك الوسائل: ج 6، ص 49، ح 6.

پی نوشت : پیامبر اکرم (ص)   همیشه از عطر استفاده می کردند و  بطوری که  می گویند

 ثلث پولی که برای خودشان خرج می کردند رو  برای خرید عطر استفاده می کردند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


ثواب انجام کار نيک مخفی و اثر پنهان کردن گناه و آشکار نکردن آن

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

الْمُسْتَتِرُ بِالْحَسَنَةِ يَعْدِلُ سَبْعينَ حَسَنَة، وَ الْمُذيعُ بِالسَّيِّئَةِ مَخْذُولٌ، وَ الْمُسْتَتِرُ بِالسَّيِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ.


فرمود: انجام دادن حسنه و كار نيك به صورت مخفى، معادل هفتاد حسنه است; و آشكار

ساختن گناه و خطا موجب خوارى و پستى مى گردد و پوشاندن و آشكار نكردن خطا و گناه

موجب آمرزش آن خواهد بود.

وسائل الشّيعة: ج 16، ص 63، ح 20990.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


شيعيان واقعی

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

شيعَتُنا المُسَّلِمُونَ لاِمْرِنا، الْآخِذُونَ بِقَوْلِنا، الْمُخالِفُونَ لاِعْدائِنا، فَمَنْ لَمْ يَكُنْ كَذلِكَ فَلَيْسَ مِنّا.


فرمود: شيعيان ما كسانى هستند كه تسليم امر و نهى ما باشند، گفتار ما را سرلوحه زندگى ـ

در عمل و گفتار ـ خود قرار دهند، مخالف دشمنان ما باشند و هر كه چنين نباشد از ما نيست.

جامع أحاديث الشّيعة: ج 1، ص 171، ح 234، بحار: ج 65، ص 167، ح 24.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


فرق افراد سخاوتمند و بخيل

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

السَّخيُّ يَأكُلُ طَعامَ النّاسِ لِيَأكُلُوا مِنْ طَعامِهِ، وَالْبَخيلُ لا يَأكُلُ طَعامَ النّاسِ لِكَيْلا يَأكُلُوا مِنْ طَعامِهِ.


فرمود: افراد سخاوتمند از خوراك ديگران استفاده مى كنند تا ديگران هم از امكانات ايشان بهره

گيرند و استفاده كنند; وليكن افراد بخيل از غذاى ديگران نمى خورند تا آن ها هم از غذاى ايشان

نخورند.

مستدرك الوسائل: ج 15، ص 358، ح 8.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


دلایل انباشت ثروت

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

لا يُجْمَعُ الْمالُ إلاّ بِخَمْسِ خِصال: بِبُخْل شَديد، وَ أمَل طَويل، وَ حِرص غالِب، وَ قَطيعَةِ الرَّحِمِ، وَ إيثارِ

الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ.

فرمود: ثروت، انباشته نمى گردد مگر با يكى از پنج خصلت:

بخيل بودن، آرزوى طول و دراز داشتن، حريص بر دنيا بودن، قطع صله رحم كردن، آخرت را فداى

دنيا كردن.

وسائل الشّيعة: ج 21، ص 561، ح 27873.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


خواسته از امام و رهبر جامعه

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

إنَّما يُرادُ مِنَ الاْمامِ قِسْطُهُ وَ عَدْلُهُ، إذا قالَ صَدَقَ، وَ إذا حَكَمَ عَدَلَ، وَ إذا وَعَدَ أنْجَزَ.

فرمود: همانا از امام و راهنماى جامعه، مساوات و عدالت خواسته شده است كه در سخنان

صادق، در قضاوت ها عادل و نسبت به وعده هايش وفا نمايد.

 الدّرّة الباهرة: ص 37، س 13، بحار: ج 75، ص 354، س 5.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


اثر مريضی برای مومنان و کافران

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

المَرَضُ لِلْمُؤْمِنِ تَطْهيرٌ وَ رَحْمَةٌ وَلِلْكافِرِ تَعْذيبٌ وَ لَعْنَةٌ، وَ إنَّ الْمَرَضَ لا يَزالُ بِالْمُؤْمِنِ حَتّى لا يَكُونَ

عَلَيْهِ ذَنْبٌ.

فرمود: مريضى، براى مؤمن سبب رحمت و آمرزش گناهانش مى باشد و براى كافر عذاب و لعنت

خواهد بود.

بحارالأنوار: ج 78، ص 183، ح 35، ثواب الأعمال: ص 175.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


هميشه حجت خدا بر زمين وجود دارد

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

لَوْخَلَتِ الاْرْض طَرْفَةَ عَيْن مِنْ حُجَّة لَساخَتْ بِأهْلِها.

فرمود: چنانچه زمين لحظه اى خالى از حجّت خداوند باشد، اهل خود را در خود فرو مى برد.

علل الشّرايع: ص 198، ح 21.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


دليل ضرورت امر به معرف و نهی از منکر

قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) :

لَتَأمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ، وَلَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْكَرِ، اَوْلَيَسْتَعْمِلَنَّ عَلَيْكُمْ شِرارُكُمْ، فَيَدْعُو خِيارُكُمْ فَلا يُسْتَجابُ

لَهُمْ.

فرمود: بايد هر يك از شماها امر به معروف و نهى از منكر نمائيد، وگرنه شرورترين افراد بر شما

تسلّط يافته و آنچه كه خوبانِ شما، دعا و نفرين كنند مستجاب نخواهد شد.

الدّرّة الباهرة: ص 38، س 3، بحار: ج 75، ص 354، ح 10.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


امام علی بن موسی الرضا عليه السلام

زادگاه
هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن موسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.

  كنيه ها
ابوالحسن و ابوعلي

  لقبها
رضا، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفوالملك، كافي الخلق، رب السرير، و رئاب التدبير

  مشهورترين لقب
مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اين لقب گفته اند: «او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده : از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روي او رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»

  مادر امام
در روايتهاي مختلفي كه به ما رسيده است نامها و كينه ها و لقبهاي ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا، را براي مادر آن حضرت آورده اند.

  زاد روز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاي (148 و 151 و 153ق) و در روزهاي جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذي القعده.

  روز شهادت
روز وفات آن حضرت را نيز به سالهاي (202 و 203 و 206ق) دانسته اند.
اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148ق) يعني همان سال وفات امام صادق عليه السلام بوده است، چنان كه مفيد، كليني، كفعمي، شهيد، طبرسي، صدوق، ابن زهره، مسعودي، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزي و كساني ديگر اين نظر را برگزيده اند.
در باره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال(203ق) است.
بنابر اين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال مي شود كه بيست و پنج سال آن را در كنار پدر خويش سپري كرده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را بر عهده داشته است.
اين بيست سال مصادف است با دوره پاياني خلافت هارون عباسي، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايي ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سر انجام دوره اي از خلافت مأمون.

  فرزندان
گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براي او ذكر كرده اند، اما چنان كه علامه مجلسي مي گويد: حداكثر تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند.
به دسيسه مامون و با سم او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در قبله قبه هاروني سراي حميد بن قحطبه طايي به خاك سپردند و امروز مرقد او مزار آشناي شيفتگان است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - حمیدرضا


رحلت رسول خدا محمد مصطفی (ص) و شهادت امام حسن علیه السلام

 رحلت رسول خدا محمد مصطفی (ص)  و شهادت امام حسن علیه السلام 

  به تمام دوستداران حق و عدالت تسلیت می گم.

به امید ظهور عدالت گستر  جهان هستی و   وارث بر حق   رسول اکرم (ص)

حضرت مهدی (عج) .

حمیدرضا (من و جوجو)

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


احاديثی از امام حسن عليه السلام

قالَ الإمامُ الْحَسَنُ الْمُجتبى عَلَيْهِ السَّلام :

إذا لَقى أحَدُكُمْ أخاهُ فَلْيُقَبِّلْ مَوْضِعَ النُّورِ مِنْ جَبْهَتِهِ.([16]
فرمود: وقتى انسان برادر مؤمن ـ و دوست ـ خود را ملاقات نمود، بايد پيشانى و سجده گاه او را ببوسد.

قالَ(عليه السلام): إنَّ اللّهَ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً، وَلَيْسَ بِتارِكِكُمْ سُدًى، كَتَبَ آجالَكُمْ، وَقَسَّمَ بَيْنَكُمْ

مَعائِشَكُمْ، لِيَعْرِفَ كُلُّ ذى لُبٍّ مَنْزِلَتَهُ، وأنَّ ماقَدَرَ لَهُ أصابَهُ، وَما صُرِفَ عَنْهُ فَلَنْ يُصيبَهُ.([17]وَ قالَ:

مَنْ عَبَدَ اللّهَ، عبَّدَ اللّهُ لَهُ كُلَّ شَىْء.([18]
فرمود: خداوند شما انسان ها را بيهوده و بدون غرض نيافريده و شما را آزاد، رها نكرده است. لحظات آخر عمر هر يك معيّن و ثبت مى باشد، نيازمندى ها و روزى هركس سهميّه بندى و تقسيم شده است تا آن كه موقعيّت و منزلت شعور و درك اشخاص شناخته گردد. و نيز فرمود: هر كسى كه خداوند را عبادت و اطاعت كند، خداى متعال همه چيزها را مطيع او گرداند. 

 قالَ(عليه السلام) لِبَعْضِ وُلْدِهِ: يا بُنَيَّ! لا تُواخِ أحَداً حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ، فَإذَا اسْتَنْبَطْتَ

الْخِبْرَةَ، وَ رَضيتَ الْعِشْرَةَ، فَآخِهِ عَلى إقالَةِ الْعَثْرَةِ، وَ الْمُواساةِ فىِ الْعُسْرَةِ.([19]

به بعضى از فرزندانش فرمود: اى پسرم! با كسى دوستى و برادرى بر قرار نكن مگر آن كه او را از هر جهت بشناسى و مورد اطمينان باشد، پس هنگامى كه چنين فردى را يافتى در همه امور با او باش. 

 سُئِلَ(عليه السلام): عَنِ الْبُخْلِ؟ فَقالَ: هُوَ أنْ يَرىَ الرَّجُلُ ما أنْفَقَهُ تَلَفاً، وَما أمْسَكَهُ شَرَفاً.([20]

از حضرت پيرامون بُخل سؤال شد؟ در جواب فرمود: معناى آن چنين است كه انسان آنچه را به ديگرى كمك و انفاق كند فكر نمايد كه از دست داده و تلف شده است و آنچه را ذخيره كرده و نگه داشته است خيال كند برايش باقى مى ماند و موجب شخصيّت و شرافت او خواهد بود. 

 قالَ(عليه السلام): تَرْكُ الزِّنا، وَكَنْسُ الْفِناء، وَغَسْلُ الاْناء مَجْلَبَةٌ لِلْغِناء:([21]

فرمود: انجام ندادن زنا، جاروب و نظافت كردن راهرو و درب منزل، و شستن ظروف سبب رفاه و بى نيازى مى گردد.

قالَ(عليه السلام):السِّياسَةُ أنْ تَرْعى حُقُوقَ اللّهِ، وَحُقُوقَ الاْحْياءِ، وَحُقُوقَ الاْمْواتِ.([22]

فرمود: ـ مفهوم و معناى ـ سياست آن است كه حقوق خداوند و حقوق موجودات زنده و حقوق مردگان را رعايت كنى.

[16] ـ تحف العقول: ص 236، س 13، بحارالأنوار: ج 75، ص 105، ح 4.
[17] - تحف العقول: ص 232، س 2، بحار الأنوار: ج 75، ص 110، ح 5.
[18] ـ تنبيه الخواطر، معروف به مجموعة ورّام: ص 427، بحار: ج 68، ص 184، ضمن ح 44.
[19] - تحف العقول: ص 164، س 21. بحار الأنوار: ج 75، ص 105، ح 3.
[20]ـ أعيان الشّيعة: ج 1، ص 577، بحارالأنوار: ج 75، ص 113، ح 7.
[21] ـ كلمة الإمام حسن (عليه السلام): ص 212، بحارالأنوار: ج 73، ص 318، ح 6.
[22] ـ همان مدرك: ص 57.

منبع:http://www.andisheqom.com/page.php?pg=masumin&idVeiw=4&level=4&subid=4#_ftn6

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


سر زنش مردم بهتر از گناه کردن

قالَ الإمامُ الْحَسَنُ الْمُجتبى عَلَيْهِ السَّلام :

ألْعارُ أهْوَنُ مِنَ النّارِ.

فرمود: سرزنش و ننگ شمردن مردم انسان را، آسان تر است از معصيت و گناهى كه موجب

آتش جهنّم شود.

كلمة الإمام حسن (عليه السلام): ص 138، تحف العقول: ص 234، س 6، بحارالأنوار: ج 75، ص 105، ح 4.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


قرآن

قالَ الإمامُ الْحَسَنُ الْمُجتبى عَلَيْهِ السَّلام:

إنّ هذَا الْقُرْآنَ فيهِ مَصابيحُ النُّورِ وَشِفاءُ الصُّدُورِ

فرمود: همانا در اين قرآن چراغ هاى هدايت به سوى نور و سعادت موجود است و اين قرآن شفاى

دل ها و سينه ها است.

 بحارالأنوار: ج 75، ص 111، ضمن ح 6.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


شهادت امام حسن (ع)

امام حسن (ع) فرزند امیر مؤمنان علی بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان، فاطمه زهرا (س)، دختر پیامبر خدا (ص) است. امام حسن (ع) در شب نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدینه تولد یافت. وی نخستین پسری بود که خداوند متعال به خانواده علی و فاطمه عنایت کرد. 
پیامبر اکرم (ص) به حسن و برادرش حسین علاقه خاصی داشت و بارها می فرمود که حسن و حسین فرزندان من هستند. امام حسن (ع) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصیت آن حضرت، به امامت رسید و مقام خلافت ظاهری را نیز اشغال کرد و نزدیک به شش ماه به اداره امور مسلمین پرداخت. در این مدت، معاویه که دشمن سرسخت علی (ع) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت (در آغاز به بهانه خونخواهی عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت) جنگیده بود، به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع) بود لشکر کشید و جنگ آغاز کرد.

کمالات انسانی

امام حسن (ع) در کمالات انسانی یادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود بود. تا پیغمبر (ص) زنده بود، او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جای داشتند، گاهی  آنان را بر دوش خود سوار می کرد و می بوسید و می بویید.
از پیغمبر اکرم (ص) روایت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسین (ع) می فرمود: این دو فرزند من، امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند ( کنایه از این که در هر حال امام و پیشوایند ).
از خدا طلب بهشت می کرد و به او از آتش جهنم پناه می برد. چون وضو می ساخت و به نماز می ایستاد، بدنش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می شد. سه نوبت دارائیش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت. در روایات است که امام حسن (ع) در زمان خودش عابد ترین و بی اعتنا ترین مردم به زیور دنیا بود. در سرشت و طینت امام حسن (ع) برترین نشانه های انسانیت وجود داشت.

بیعت مردم با حسن بن علی  (ع)
هنگامی که حادثه دهشتناک ضربت خوردن علی (ع) در مسجد کوفه پیش آمد و مولی (ع) بیمار شد به حسن دستور داد که در نماز بر مردم امامت کند و در آخرین لحظات زندگی، او را به این سخنان وصی خود قرار داد: "پسرم! پس از من، تو صاحب مقام و صاحب خون منی". و حسین و محمد و دیگر فرزندانش و رؤسای شیعه و بزرگان خاندانش را بر این وصیت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحویل داد و سپس فرمود: "پسرم! رسول خدا دستور داده است که تو را وصی خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحویل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا وصی خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور کرده که به تو دستور دهم در آخرین لحظات زندگیت، آنها را به برادرت حسین بدهی". امام حسن (ع) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ایستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش، علی علیه السلام با مردم سخن بگوید. آنگاه پس از حمد و ثنای بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص) چنین گفت: "همانا دراین شب چنان کسی وفات یافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آیندگان به او  نخواهند رسید."
مردم با شوق و رغبت با امام حسن بیعت کردند. و این روز، همان روز وفات پدرش، یعنی روز بیست و یکم رمضان سال چهلم از هجرت بود. پس از بیعت مردم، امام حسن (ع) به ایراد خطبه ای پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بیت پیغمبر (ص) که یکی از دو یادگار گران وزن و در ردیف قرآن کریم هستند تشویق فرمود و آنها را از فریب شیطان و شیطان صفتان بر حذر داشت. 
روش زندگی امام حسن (ع) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و محبوب دلها و مایه امید ساخته بود. حسن بن علی (ع) شرایط رهبری را در خود جمع داشت زیرا اولا فرزند رسول خدا (ص) بود و دوستی او یکی از شرایط ایمان بود.
امام (ع) کارها را نظم داد و والیان برای شهرها تعیین فرمود و انتظام امور را بدست گرفت. اما زمانی نگذشت که مردم چون امام حسن (ع) را مانند پدرش در اجرای عدالت و احکام و حدود اسلامی قاطع دیدند، عده زیادی ازافراد با استفاده از نفوذ خود به توطئه های پنهانی دست زدند و حتی در نهان به معاویه نامه نوشتند و او را به حرکت به سوی کوفه تحریک کرده، ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن علی (ع) نزدیک شود، حسن را دست بسته تسلیم او می کنند یا ناگهان او را بکشند.
در برابر این عده منافق، شیعیان علی (ع) و جمعی از مهاجر و انصار بودند که به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختیار کرده بودند. این بزرگمردان مراتب اخلاص و صمیمیت خود را در همه مراحل ثابت کردند.
امام حسن (ع) وقتی طغیان و عصیان معاویه را در برابر خود دید با نامه هایی او را به اطاعت عدم توطئه و خونریزی فرا خواند ولی معاویه در جواب امام (ع) تنها به این امر استدلال می کرد که من درحکومت از تو با سابقه تر و در ا ین امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همین و دیگر هیچ! 
و بدین ترتبیب دشمنی و سرکشی از طرف معاویه شروع شد و او بود که با امام زمانش گردنکشی آغاز کرد. معاویه با توطئه های زهرآگین و انتخاب زمان مناسب و ایجاد روح اخلالگری و نفاق، توفیق یافت. او با خریداری وجدانهای پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحیه یأس، مردم سست ایمان را به دور خود جمع کرد و از سوی دیگر، همه سپاهیانش را به بسیج عمومی فرا خواند.
امام حسن (ع) نیز تصمیم خود را برای پاسخ به ستیزه جویی معاویه دنبال کرد و رسماً اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاویه کسانی بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام بودند، اما در لشکر امام حسن (ع) چهره های تابناک شیعیانی  دیده می شد مانند حجر بن عدی، ابو ایوب انصاری  و عدی بن حاتم که به تعبیر امام (ع) "یک تن از آنان افزون از یک لشکر بود". اما در برابر این بزرگان، افراد سست عنصری نیز بودند که جنگ را با گریز جواب می دادند و در نفاق افکنی  توانایی داشتند و فریفته زر و زیور دنیا می شدند. امام حسن (ع) از آغاز این ناهماهنگی بیمناک بود.
و همین شرایط موقعیتی را فراهم کرد که برای امام (ع)  جز "صلح " با معاویه ، راه حل دیگری نماند. 
معاویه وقتی وضع را مساعد یافت به امام حسن (ع) پیشنهاد صلح کرد. امام حسن برای  مشورت با سپاهیان خود خطبه ای ایراد فرمود و آنها را به جانبازی و یا صلح، یکی  از این دو راه تحریک و تشویق فرمود. عده زیادی خواهان صلح بودند. عده ای نیز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام پیشنهاد صلح معاویه مورد قبول امام حسن واقع شد، ولی این فقط بدین منظور بود که او را در قید و بند شرایط و تعهداتی  گرفتار سازد که معلوم بود کسی چون معاویه دیر زمانی  پای بند آن تعهدات نخواهد ماند و در آینده نزدیکی آنها را یکی پس از دیگری  زیر پای خواهد نهاد، در نتیجه، ماهیت ناپاک معاویه و عهد شکنی های او و عدم پای بندی او به دین و پیمان، بر همه مردم آشکار خواهد شد و نیز امام حسن (ع) با پذیرش صلح از خونریزی که هدف اصلی معاویه بود و می خواست ریشه شیعه و شیعیان آل علی (ع) را بهر قیمتی که است، قطع کند، جلوگیری فرمود. بدین صورت چهره تابناک امام حسن (ع)، همچنان که جد بزرگوار رسول الله (ص) پیش بینی فرمود بود ، بعنوان "مصلح اکبر" در افق اسلام نمودار شد. معاویه در پیشنهاد صلح هدفی جز مادیات محدود نداشت و می خواست که بر حکومت استیلا یابد.
اما امام حسن (ع) بدین امر راضی نشد مگر بدین جهت که مکتب خود و اصول فکری خود را از انقراض محفوظ بدارد و شیعیان خود را از نابودی برهاند. پس از چند روز امام حسن (ع) آماده حرکت به مدینه شد. معاویه به این ترتیب خلافت اسلامی را در زیر تسلط خود آورده وارد عراق شد و در سخنرانی عمومی رسمی، شرایط صلح را زیر پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد و سخت ترین فشار و شکنجه را بر اهل بیت و شیعیان ایشان روا داشت.
امام حسن (ع) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشید، در نهایت شدت و اختناق زندگی کرد و هیچگونه امنیتی نداشت، حتی در خانه نیز در آرامش نبود. سر انجام در سال پنجاهم هجری به تحریک معاویه بدست همسر خود (جعده ملعونه) مسموم، شهید و در بقیع مدفون شد

منبع :http://www.irib.ir/occasions/imam%20hassan/shahadat/imamhasan%20m.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


عاجزترين مردم

حضرت محمد (ص):

« إنَّ أعْجَزَ النّاسِ مَنْ عَجَزَعَنِ الدُّعاءِ»

عاجز و ناتوان ترين افراد كسى است كه از دعا و مناجات با خداوند ناتوان و محروم باشد.



بحارالأنوار: ج 90، ص 291، ح 11.

منبع:http://www.monadi.com/fehrest.asp?select=sokhanan

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


بدترين مردم

رسول اکرم (ص):

«شَرُّ النّاسِ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْياهُ، وَ شَرٌّ مِنْ ذلِكَ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيا غَيْرِهِ»

بدترين افراد كسى است كه آخرت خود را به دنيايش بفروشد و بدتر از او آن كسى خواهد بود كه آخرت خود را براى دنياى ديگرى بفروشد.



من لا يحضره الفقيه: ج 4، ص 353.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


بخيل ترين مردمان

رسول الله (ص):

« إنَّ أبْخَلَ النّاسِ مَنْ بَخِلَ بِالسَّلامِ»

بخيل ترين مردم كسى است كه از سلام كردن خوددارى نمايد.

أمالى طوسى: ج 1، ص 87، بحارالأنوار: ج 90، ص 291، ح 11.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


ازدواج و انتخاب همسر

حضرت محمد بن عبدالله (ص):

«مَنْ تَزَوَّجَ إمْرَأةً لِمالِها وَ كَلَهُ اللّهُ إلَيْهِ، وَ مَنْ تَزَوَّجَها لِجَمالِها رَأى فيها ما يَكَرَهُ، وَ مَنْ تَزَوَّجَها لِدينِها جَمَعَ

اللّهُ لَهُ ذلِكَ»

هر كس به جهت ثروت با کسي ازدواج كند، خداوند او را به همان واگذار مى نمايد، و هر كه به جهت

زيبائى و جمال کسي ازدواج كند، زندگي ناخوشى خواهد داشت، و كسى كه به جهت دين و ايمان با

شخصي ازدواج نمايد، خداوند خواسته هاى او را تأمين مى گرداند.

تهذيب الأحكام، ج 7، ص 399، ح 5.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


سختي دينداري در آخرالزمان

رسول الله (ص):

« يَأتي عَلىَ النّاسِ زَمانٌ، الصّابِرُ مِنْهُمْ عَلى دينِهِ كَالْقابِضِ عَلىَ الْجَمَرِ»

زمانى بر مردم خواهد آمد كه صبر نمودن در برابر مسائل دين ـ و عمل به دستورات آن ـ همانند در دست گرفتن آتش گداخته است.



أمالى طوسى: ج 2، ص 92، بحارالأنوار: ج 28، ص 47، ح 9.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


مسئوليت پذيري بدون شايستگي

پیامبر اکرم (ص):

« مَنْ تَوَلّى عَمَلا وَ هُوَ يَعْلَمُ أنَّهُ لَيْسَ لَهُ بِأهْل، فَلْيتُبَّوَءُ مَقْعَدُهُ مِنَ النّارِ »

هر كه رياست و مسئوليتى را بپذيرد و بداند كه أهليّت آن را ندارد، ـ در قبر و قيامت ـ جايگاه او پر از آتش خواهد شد.

تاريخ إلاسلام، ص 285.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


خصوصيات بهشتيان

پیامبر اکرم می فرمایند:

«حَسِّنُوا أخْلاقَكُمْ، وَ ألْطِفُوا جيرانَكُمْ، وَ أكْرِمُوا نِسائَكُمْ، تَدْخُلُوا الْجَنّةَ بِغَيْرِ حِساب»

رفتار و اخلاق خود را نيكو سازيد، نسبت به همسايگان با ملاطفت و محبّت برخورد نمائيد، زنان و همسران خود را گرامى داريد تا بدون حساب وارد بهشت گرديد.

أعيان الشّيعه، ج 1، ص 301.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


دقّت در دوست يابي

رسول خدا می فرمایند:

« اَلْمَرْءُ عَلى دينِ خَليلِهِ، فَلْيَنْظُر أحَدُكُمْ مَنْ يُخالِطُ »

انسان بر روش و اخلاق دوستش پرورش مى يابد و شناخته مى شود، پس توجّه کنيد با چه كسى دوست و همنشين مى باشيد.


أمالى طوسى، ج 2، ص 132.
بحارالأنوار، ج 71، ص 192، ح 12.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


احترام به سالخوردگان

پیامبر اکرم می فرمایدند:

« مَنْ وَقَّرَ ذا شَيْبَة فِى الاْسْلامِ أمَّنَهُ اللّهُ مِنْ فَزَعِ يَوْمِ الْقِيامَةِ »

 هر كس بزرگ سال مسلمانى را گرامى دارد و احترام نمايد، خداوند او را در قيامت از سختى ها و مشكلات در أمان مى دارد.


كافى، ج 2، ص 658، ح 3.
بحارالأنوار، ج 7، ص 302، ح 53

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


سيره رسول رحمت و مهربانی

هنوز چند سالى از آغاز رسالت نگذشته بود كه آوازه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) در سراسر گيتى طنين انداز شد. دعوت اسلامى، همه سرزمين عرب را فراگرفت و از آنجا به نقاط ديگر سرايت كرد. هيأت هاى مذهبى و قومى از نقاط مختلف به مدينه، پايگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان مى آمدند و آزادانه به تفحّص و گفت وگو مى پرداختند و گروهى نيز آزادانه به دين اسلام مشرّف مى شدند.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در عين بيان دستورات الهى و دعوت همگان به حق، نهايت تواضع و فروتنى را نسبت به آنان اعمال مى كرد. خانه اى در مدينه جهت پذيرايى از ميهمانان اختصاص داد و برخى از ميهمان ها با سفارش پيامبر(صلى الله عليه وآله) در منزل بعضى از اصحاب پذيرايى مى شدند. وقتى مسيحيان به ديدنش مى آمدند، حضرت ردايش را مى گسترد و ايشان را بر آن مى نشاند. به امپراتور رم و ايران نامه مى نويسد و نام خود را بر نام آنان مقدم مى دارد و از آنان مى خواهد كه يا مسلمان شوند و يا لا اقل از جلو او كنار روند تا بتواند مذهبش را ميان ملت ها تبليغ نمايد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) خواستار تحقّق شرايطى است كه ملت ها بتوانند در انتخاب مكتب و جهان بينى خاص خويش، تصميم بگيرند و در صورت روشن شدن حق، آزادانه عقيده توحيدى را بپذيرند و جز خداى يگانه را نپرستند و تسليم خواست و اراده او نشوند. لازمه اين رسالت آن است كه با قدرت هاى سلب كننده آزادى ملت ها كه مانع تحقيق و پژوهش و گرايش به آيين الهى مى شوند، مبارزه شود.
پيامبر همه آدميان را، بدون استثنا، همچون فرزندان دلبند و پاره تن خود مى دانست و خير و هدايت همه شان را مى خواست و چون مى ديد كه به راه گمراهى و هلاكت مى روند، سخت اندوهگين مى شد، همان گونه كه پدرى مهربان از هلاكت وتباهى فرزندانش دچار اندوه مى شود
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در نامه هايش به رؤساى دولت هاى معاصر خويش، به قبول رسالت آن حضرت و گرويدن به آيين اسلام را خواستار مى شد و در مواردى به بقاى مُلك و سلطنت آنان تصريح و تداوم حاكميت آنان بر قلمرو سرزمين خويش را تضمين مى كرد. آن حضرت، نتيجه سرپيچى آنان از اين دعوت الهى را مجازات اخروى مى دانست; مثلا در نامه اش به پادشاه ايران و يا قيصر روم، مى فرمايد: اگر اين دعوت را نپذيرى، گناه ملّت مجوس و يا مردم مصر و... به گردن تو خواهد بود; چه اين كه با نپذيرفتن اسلام از سوى سلاطين، مردم اين سرزمين ها نيز از آزادى عقيدتى و گرويدن به اسلام محروم مى ماندند.
سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) گرفته شده از قرآن كريم است، كه حقّ حيات و رسميت جوامع مختلف را به صراحت تضمين مى كند. او در روابط بين الملل با ملل غير مسلمان بسيار آزاد منشانه برخورد مى كرد; مثلا وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نمايندگان جامعه نصاراى نجران را به حضور پذيرفت، اعتقاد ايشان به الوهيت مسيح را سرزنش كرد و آنان را به قبول دين اسلام فراخواند. با اين وجود، آن ها را به قبول اسلام مجبور نكرد، بلكه به عكس، به آنان اجازه داد براى عبادت به آيين خويش، از مسجد مدينه استفاده كنند.(1)
رويه مسالمت آميز پيامبر(صلى الله عليه وآله) با مخالفان سبب شد كه افراد، گروه ها و هيأت هاى مذهبى فراوانى، آزادانه به مدينه مهاجرت نمايند. برخى از اين هيأت ها، به نمايندگى از پادشاهان; مانند پادشاه حبشه و شاهان حِميَر، به مدينه اعزام شده بودند. در تاريخ حدود چهل هيأت مذهبى يا سياسى آمده است كه مدينه، شهر پيامبر(صلى الله عليه وآله) پذيراى آنان بوده است.(2)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 انسان دوستى در اسلام، ص179.
2 . براى مطالعه اسامى و شرح حال اين هيأت ها، به کتاب خاتم پيامبران، ترجمه حسين صابرى،، ج3، صص453 ـ 542 مراجعه نماييد.

منبع :منادیhttp://www.monadi.com/detailnews.asp?id=2943

پی نوشت : برای استفاده هر چه بیشتر  پیشنهاد می کنم حتما به سایت منادی

http://www.monadi.com/ سر بزنید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


رفق و مدارا، سيره عملى پيامبراسلام

رفق و مدارا، از امورى است كه در سيره اجتماعى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ; چه در بُعد داخلى و چه در بعد بين المللى، اهميت بسيار داشته است. همين امر موجب اصلاح جامعه، روابط و مناسبات اجتماعى بود. در غير اين صورت، زمينه اى براى هدايت و تبليغ رسالت به وجود نمى آمد. خداى متعال از خوشخويى و مداراى پيامبر، اين گونه تمجيد مى كند:
« فَبِما رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ...».
«به بركت رحمت الهى، در برابر مردم نرم و مهربان شدى، و اگر خشن و سنگ دل بودى، از اطراف تو پراكنده مى شدند. پس آن ها را ببخش و برايشان آمرزش بخواه...»
رحمت و مهر او، به گونه اى فراگير بود، با كسانى كه سال ها با او دشمنى كرده بودند; مانند مشركين قريش، با گذشت برخورد كرد. در روز فتح مسالمت آميز و بدون خونريزى مكه، شخصى اين جمله را تكرار مى كرد كه:
«اليَوم يَوم الْمَلْحَمَة، اليَوم تَستحلّ الْحرمة».
«امروز روز كشتار، جنگ و انتقام است، امروز روز شكسته شدن حرمت هاست.»
پيامبر رحمت، در برابر و در ردّ اين شعار، اين جمله را فرمود:
«اليَوم يَوم المَرحمة»; «امروز روز رحمت و مهربانى است.»
بدين ترتيب، آن حضرت، جلو هرگونه خشونت و تندى در مقابل مخالفان اسلام را گرفته، نگرانى و ترس مشركين قريش را برطرف ساخت و به آنان فرمان داد:
«إذهَبُوا فأنتم الطلقاء»; «برويد كه همگى آزاديد.»(1)
پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيام آور رحمت و محبت
خداى تعالى، رسول گرامى اسلام را رحمتى فراگير و عام معرفى كرد، كه رحمت او شامل همه انسان ها; اعم از مسلمان و غير مسلمان مى شود:
« وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ» .(2)
«ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.»
آرى، پيامبر رحمتى است براى همه و آن حضرت در حفظ منافع و تأمين سعادت اين جهانى و آن جهانىِ همگان حريص است. خداوند رحمان، در بيان شدت شفقت و مهربانى آن بزرگوار خطاب به تمام بشر فرموده است:
« لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاّ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» .(3)
«گويى مى خواهى جان خود را از شدت اندوه از دست بدهى، به خاطر اين كه آن ها ايمان نمى آورند.»
در اينجا مى بينيم كه تأسف، دلسوزى و غمخوارى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) نسبت به كفار و منكران حق و علاقه مندى آن حضرت به سعادت و نجات بندگان، تا چه حد كار را بر وى تنگ كرده است كه خداى تعالى او را تسليت داده و از وى دلجويى كرده است تا مبادا از شدّت اندوه و اهتمام به حال آن ها، قالب تهى كند; زيرا آن حضرت همه آدميان را، بدون استثنا، همچون فرزندان دلبند و پاره تن خود مى دانست و خير و هدايت همه شان را مى خواست و چون مى ديد كه به راه گمراهى و هلاكت مى روند، سخت اندوهگين مى شد، همان گونه كه پدرى مهربان از هلاكت وتباهى فرزندانش دچار اندوه مى شود.
و پيامبر(صلى الله عليه وآله) ، خود را مظهر تام رحمت و محبت الهى شناسانده، مى فرمايد:
«إِنَّما بُعِثْتُ رَحمة»;(4) «همانا من، رحمتى (فراگير) برانگيخته شده ام.»
سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) ، سيره تربيت عملى انسان است و اين تربيت در برترين و كامل ترين جلوه اش، در رفتار ائمه هدى(عليهم السلام)كه غير قابل تفكيك از سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى باشد، تجلّى پيدا كرده است. بنابراين، در اين مبحث، علاوه بر سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) ، به سيره امامان معصوم(عليهم السلام) نسبت به پيروان اهل كتاب نيز اشاره مى شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . تاريخ طبرى، ج3، ص56.
2 . انبياء، 107.
3 . شعراء، 3.
4 . سيره نبوى، مصطفي دلشاد، ج3، ص75 .

منبع : منادیhttp://www.monadi.com/detailnews.asp?id=2944

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


«سيره»

«سيره» در لغت، به معناى سنّت، روش، مذهب، هيأت، حالت، طريقه و مانند اين ها است و نيز مى توان آن را نوع و سبك رفتار معنا كرد.(1)
مورّخانى كه در شرح حال پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)كتاب نوشته اند، عنوان نوشته خود را «سيرة النبى» گذاشته اند و شايد نخستين رشته تاريخى، كه مورد توجه مسلمانان قرار گرفت، همين «علم السيره» باشد. به نظر مى رسد آن ها مى خواستند سبك و رفتار يا رفتارشناسى پيامبر را بيان كنند، اما به صرف رفتار قناعت كردند.(2)
قرآن كريم، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را «اسوه حسنه» معرفى مى كند:
«لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللهَ وَالْيَوْمَ الاْخِرَ وَذَكَرَ اللهَ كَثِيراً» (3)
«همانا پيامبر خدا براى شما نمونه نيكويى است، براى هر كس كه اميد به خدا و روز جزا دارد و بسيار ياد خدا مى كند.»
از نظر اسلام، پيامبر(صلى الله عليه وآله) الگويى براى پيروى عملى است. نمونه اى كه روش هاى عملى او در همه شؤون فردى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى و روابط بين الملل قابل دستيابى و پيروى براى مسلمانان است و از آنجا كه اسلام آخرين دين الهى است; لازم است، امت مسلمان نمونه اى تمام عيار و قابل پيروى براى همه زمان ها، در تمام دوران ها باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . لغت نامه دهخدا.
2 . سيره نبوى، مصطفي دلشاد، ج1، ص36.
3 . آل عمران، 159.

منبع:http://www.monadi.com/detailnews.asp?id=2945

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


رحلت رسول خدا (ص)

رسول خدا ( ص ) پس از مراجعت از سفر حجه الوداع درصدد تهيه لشكري عظيم برآمد تا روانة روم كند . فرماندهي لشكر مزبور را به اسامه واگذار كرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور كرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شركت كنند .
اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و كارآزمودگاني كه مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد ، از اين رو در كار رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كردند .
در اين خلال رسول خدا ( ص ) بيمار شد و در بستر افتاد ، اما با اين حال وقتي مطلع شد كه مردم از رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد كه داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود :
« اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد كه سوگند به جان خودم اگر ( اكنون ) دربارة فرماندهي او مناقشه مي كنيد پيش از اين نيز دربارة فرماندهي پدرش حرفها زديد ، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنانكه پدرش نيز لايق اين مقام بود . »
اسامه در صدد حركت بود كه پيك ام ايمن آمد كه حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديك شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف كردند .
سخنان پيغمبر ( ص ) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حكايت از اين داشت كه مرگ خود را نزديك مي داند و با گفتار و كردار از مرگ خود خبر مي دهد .
حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اينكه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشك آب از چاه هاي مختلف مدينه بكشند و بر بدنش بريزند ، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي كه يك دست روي شانة اميرالمؤمنين ( ع ) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود :
« اي گروه مردم نزديك است كه من از ميان شما بروم پس هر كس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضي داده مرا آگاه كند . اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست كه سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و كردار ، سوگند بدانكه مرا به حق به نبوت برانگيخته ، رهايي ندهد كسي را جز عمل نيك و رحمت پروردگار و من كه پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بكنم هر آينه به دوزخ مي افتم ! بار خدايا آيا ابلاغ كردم !؟‌ »
آن گاه از منبر فرود آمده نماز كوتاهي با مردم خواند سپس به خانة ام سلمه رفت و يك روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود ، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست كرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد . همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند .
چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و ازحال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد . چون به حال آمد فرمود : « برادر و يار مرا پيش من آريد » و دوباره از حال رفت . ام سلمه برخاست و گفت : علي را نزدش بياوريد كه جز او را نمي خواهد ، از اين رو به نزد علي ( ع ) رفته او را كنار بستر آن حضرت آوردند . چون چشمش به علي افتاد اشاره كرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينة پيغمبر ( ص ) خم كرد .
رسول خدا ( ص ) زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت . علي ( ع ) نيز برخاست و گوشه اي نشست . سپس از اتاق آن حضرت خارج شد . چون از علي ( ع ) پرسيدند : « پيغمبر با تو چه گفت ؟ » فرمود :
« هزار باب علم به من آموخت كه هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود . به چيزي مرا وصيت كرد كه ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم كرد . »
و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي ( ع ) فرمود :
« اي علي سر مرا در دامن خود گير كه امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بكش ، آن گاه مرا رو به قبله كن و كار غسل و نماز و كفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو » .
و بدين ترتيب علي ( ع ) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت .
رحلت رسول خدا ( ص ) در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد ، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود . علي ( ع ) جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد . سپس به تنهايي بر او نماز خواند ،‌ آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت :
- « همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد . »
در همان اتاقي كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند . سپس اميرالمؤمنين علي ( ع ) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونة مباك رسول خدا ( ص ) را روي خاك نهاد و لحد چيده خاك روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا ( ص ) را در خاك دفن كردند .

منبع :منادیhttp://www.monadi.com/detailnews.asp?id=1545

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ - حمیدرضا


نا امیدی ... من و جوجو

نا امیدی

همچون سبزه های زرد شده

در تابستان  است...

پی نوشت : به نظرتون این  هم شعر می تونه باشه؟ منتظر  نظرتون هستم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


هديه من و جوجو به شما

عید نوروز رو به شما یی که این وبلاگ رو می خونی  تبریک می گم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


هر آن کـه جانب اهل خدا نـگـه دارد ...حافظ

هر آن کـه جانب اهل خدا نـگـه دارد
خداش در همـه حال از بلا نـگـه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
کـه آشـنا سخـن آشـنا نگـه دارد
دلا مـعاش چنان کن که گر بلـغزد پای
فرشتـه‌ات بـه دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسـلد پیمان
نـگاه دار سر رشـتـه تا نـگـه دارد
صـبا بر آن سر زلـف ار دل مرا بینی
ز روی لطـف بگویش که جا نـگـه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفـت
ز دسـت بنده چه خیزد خدا نگـه دارد
سر و زر و دل و جانـم فدای آن یاری
کـه حـق صحبـت مهر و وفا نگه دارد
غـبار راه راهگذارت کجاست تا حافـظ
بـه یادگار نـسیم صـبا نـگـه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


سبزي‌ پلو با ماهي‌

در روز عيد، خوردن‌ سبزي‌ پلو با ماهي‌ را فراموش‌نكنيد (طرز تهيه‌)

سبزي‌ پلو با ماهي‌ يك‌ غذاي‌ باستاني‌ است‌ كه‌خانواده‌هاي‌ ايراني‌ از دير باز آن‌ را صرف‌مي‌كنند. آنچه‌ كه‌ خواهيد خواند تهيه‌ اين‌ غذاي‌قديمي‌ است‌ كه‌ به‌ روش‌ سنتي‌ والبته‌ خوشمزه‌براي‌ شما نوشته‌ مي‌شود گرچه‌، هيچ‌ كدبانوي‌ايراني‌ را پيدا نمي‌كنيد كه‌ نتواند، اين‌ غذا را به‌درستي‌ براي‌ خانواده‌ سبز خود در روز عيد تهيه‌كند...

اما بخوانيد طرز تهيه‌ سنتي‌ سبزي‌پلو با ماهي‌ را وهمچنين‌ از كوكو سبزي‌ هم‌ مي‌توانيد استفاده‌كنيد، چرا كه‌ خيلي‌ها دوست‌ ندارند، ماهي‌بخورند...
مواد لازم‌: برنج‌، روغن‌، ماهي‌، تخم‌مرغ‌،سبزي‌پلو شامل‌: تره‌، جعفري‌، گشنيز، شنبليله‌،بابونه‌ (اگر موقعش‌ باشد و بتوان‌ فراهم‌ نمود.)،سير تازه‌، نمك‌، آرد گندم‌.

طرز تهيه‌:

ابتدا بايد برنج‌ خيس‌ كرده‌ را كه‌ حداقل‌ 24ساعت‌ همراه‌ نمك‌ خيسانده‌ شود، جوشانده‌ وآبكش‌ كرده‌، سپس‌ آب‌ روغن‌ به‌ اندازه‌ درست‌نماييد ونصف‌ آن‌ را ته‌ ديگ‌ ريخته‌، برنج‌ آب‌كش‌كرده‌ را به‌ طور افشان‌ توي‌ ديگ‌ برگردانده‌لابلايش‌ سبزي‌ ساطوري‌ كرده‌ را كه‌ قبلا آماده‌كرده‌ايد پاشيده‌ و چند ساقه‌ سير تازه‌ وسطش‌گذارده‌، بقيه‌ برنج‌ و سبزي‌ را روي‌ آن‌ بريزيد ونصف‌ آب‌ روغن‌ مانده‌ را رويش‌ داده‌ و بر روي‌آن‌ دم‌كني‌ انداخته‌، حدود يكساعت‌ وزيادترروي‌ دم‌ بگذاريد.


دستور آماده‌ كردن‌ سبزي‌
سبزي‌هاي‌ ذكر شده‌ را پاك‌ كرده‌، تميز بشوييد ودر آبكش‌ ريخته‌ بگذارندتا كاملا آبش‌ رفته‌ وخشك‌ بشود (و درصورت‌ عجله‌ در پارچه‌ پاكيزه‌ريخته‌ تكان‌ بدهيد) كه‌ آبش‌ گرفته‌ بشود و سپس‌آن‌ را روي‌ تخته‌ ساطوري‌ با كارد ريز كنيد. (بايددقت‌ كنيد كه‌ سبزي‌ پلو را با ساطور نبايد خردبكنيد كه‌ له‌ شود، چون‌ آب‌ مي‌اندازد و نباشدچون‌ برنج‌ را به‌ هم‌ مي‌چسباند.
پس‌ از اين‌ سبزي‌ را چنانچه‌ كه‌ گفته‌ شد زمان‌ دم‌كردن‌ به‌ لاي‌ برنج‌ بپاشيد و ميانش‌ سير تازه‌گذاشته‌ و دم‌ مي‌كنيد وهم‌ مي‌توانيد نزديك‌برداشتن‌ برنج‌ از روي‌ بار سبزي‌ را ريخته‌ و با برنج‌چند جوش‌ داده‌ و بعد آبكش‌ كنيد. ولي‌ نوع‌ اول‌كه‌ سبزي‌ خرد كرده‌ را زمان‌ دم‌ كردن‌ لاي‌ برنج‌بپاشيد بهتر است‌، از آنجا كه‌ هم‌ مزه‌ و خاصيت‌ وهم‌ عطر و بوي‌ سبزي‌ بجا مانده‌ و با جوشيدن‌ وآبكش‌ شدن‌ از بين‌ نمي‌رود، همچنين‌ سير تازه‌ راكه‌ هم‌ مي‌توان‌ با سبزي‌ خرد كرده‌ بكار برد و هم‌به‌ طور دسته‌اي‌ (به‌ شرط پاك‌ كردن‌ و شستن‌ و ته‌و سر ساقه‌ گرفتن‌) لاي‌ برنج‌ بگذاريد.


تهيه‌ كوكو
سبزي‌ كوكو را كه‌ همان‌ سبزي‌ پلو، شامل‌ تره‌،جعفري‌، گشنيز، شبت‌، شنبليله‌، سير تازه‌ است‌ راگرفته‌ و پاك‌ كرده‌ و بشوييد و سپس‌ ريز ساطوري‌ ويا چرخ‌ بكنيد و اگر مطبوع‌تر و مجلسي‌ بخواهيدآب‌ سبزي‌ را بكار نبريد. آنگاه‌ براي‌ هر نيم‌ كيلوسبزي‌ پاك‌ كرده‌ از هشت‌ تا ده‌تخم‌مرغ‌ و دوقاشق‌ غذاخوري‌ آرد گندم‌ و نيم‌ قاشق‌ نمك‌ ويك‌ قاشق‌ مرباخوري‌ ادويه‌ و زردچوبه‌ مخلوط برروي‌ آن‌ ريخته‌ و به‌ هم‌ بزنيد و در ماهي‌ تابه‌اي‌ كه‌خوب‌ داغ‌ شده‌ باشد بريزيد، براي‌ نيم‌ ساعت‌ درروي‌ شعله‌ ملايم‌ گاز يا آتش‌ گذارده‌، رويش‌ درديگ‌ يا سيني‌ انداخته‌، به‌ ياد داشته‌ باشيد كه‌روغن‌ كوكو تا داغ‌ نشده‌ است‌ مايه‌ را در آن‌نريزيد كه‌ به‌ ته‌ ظرف‌ چسبيده‌ و در زمان‌ پشت‌ و روكردن‌ خرد مي‌شود.


تهيه‌ ماهي‌
ماهي‌ را سر و دمش‌ را گرفته‌، شكمش‌ را خالي‌كرده‌، كاملا بشوييد وقطعه‌ قطعه‌ نموده‌، اول‌ دردستمال‌ خشك‌ وسپس‌ در روغن‌ سرخ‌ بكنيد.ماهي‌ را به‌ دو نوع‌، بلكه‌ به‌ سه‌ نوع‌ مي‌شود سرخ‌كرده‌ و پخت‌: اول‌ با پوست‌ وفلس‌ كه‌ در اين‌صورت‌ خود ماهي‌ سالم‌تر مانده‌ و گوشت‌ آن‌ دراثر نسوختن‌ كمتر نفله‌ مي‌شود. دوم‌ بي‌پوست‌ كه‌پوست‌ و فلس‌ را از آن‌ جدا كرده‌ و در روغن‌سرخ‌ بكنيد. نوع‌ سوم‌ با كباب‌ كردن‌، كه‌ ماهي‌ راپس‌ از تميز نمودن‌ درفر يا تنور، يا كباب‌پز، كباب‌بكنيد (ماهي‌ جهت‌ كباب‌ كردن‌ به‌ نسبت‌ حجم‌ وضخامت‌ از نيم‌ تا يكساعت‌ در فر 200 درجه‌ ياكباب‌پز و تنور آماده‌ مي‌شود.)


كشيدن‌ سبزي‌ پلو:
سبزي‌پلو را پس‌ از خوب‌ دم‌ كشيدن‌ كه‌ كمتر ازيك‌ ساعت‌ نبايد به‌ حالت‌ دم‌ كرده‌ بماند كشيده‌،اگر خواستيد مي‌توانيد رويش‌ كمي‌ برنج‌ زعفراني‌و روغن‌ حيواني‌ اعلا داده‌ و همراه‌ كوكو كه‌ درظرفي‌ جداگانه‌ و ماهي‌ سرخ‌ كرده‌ كه‌ نيز درظرفي‌ ديگر نهاده‌، كنارش‌ نارنج‌ بريده‌ قرار بدهيدو سرسفره‌ ببريد. اين‌ غذا را معمولا با دست‌مي‌خورند، از آن‌ جهت‌ كه‌ ماهي‌ جز با دست‌ ازتيغ‌ و استخوان‌ جدا نمي‌شود، مضافا بر اينكه‌ باگرفتن‌ كمي‌ نان‌، مخصوصا نان‌ لواش‌ در پشت‌ هرلقمه‌اش‌ مزه‌اش‌ زيادتر مي‌شود. نارنج‌ و در غيرآن‌ آب‌ ليمو از لازمات‌ اين‌ غذا بوده‌ و با دوغ‌ وماست‌ ميل‌ كنيد.


پاك‌ كردن‌ ماهي‌
تاكنون‌ بارها شده‌ كه‌ زنان‌ خانه‌دار براي‌ پاك‌كردن‌ ماهي‌ با مشكلات‌ جدي‌ مواجه‌ مي‌شوند، به‌خصوص‌ اينكه‌ براي‌ پاك‌ كردن‌ ماهي‌، ماهي‌ ازروي‌ تخته‌ ليز مي‌خورد، براي‌ اين‌ مشكل‌ شمامي‌توانيد از دو روش‌ استفاده‌ كنيد:
-1 ابتدا كمي‌ نمك‌ روي‌ تخته‌اي‌ كه‌ زير ماهي‌گذاشته‌ايد، بپاشيد، اين‌ حركت‌ باعث‌ مي‌شود،ماهي‌ ليز نخورد و به‌ نمك‌ بچسبد... آن‌ گاه‌ به‌راحتي‌ مي‌توانيد ماهي‌ را پاك‌ كنيد.
-2 مي‌توانيد يك‌ روزنامه‌ زير ماهي‌ بگذاريد، امابايد حساب‌ اين‌ را هم‌ كنيد كه‌ سپس‌ بايد روزنامه‌را از ماهي‌ جدا كنيد.
اما بهترين‌ كار اين‌ است‌ كه‌ خودفروشنده‌ ماهي‌برايتان‌، ماهي‌ را قطعه‌ قطعه‌ و يا پاك‌ كند...


مراقب‌ تيغ‌ ماهي‌ باشيد
درخيلي‌ از خانواده‌ها ديده‌ مي‌شود كه‌ در روزاول‌ عيد، هنگام‌ خوردن‌ سبزي‌ پلو با ماهي‌،تيغ‌هاي‌ ماهي‌ در گلويشان‌ گير مي‌كند و باعث‌ناراحتي‌ مي‌شود و حتي‌ كار بعضي‌ها را به‌بيمارستان‌ مي‌كشاند، به‌ سه‌ نكته‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌ كه‌در زمان‌ خوردن‌ ماهي‌ بايد آن‌ را رعايت‌ كنيد كه‌اگر خداي‌ ناكرده‌ تيغ‌ آن‌ در گلويتان‌ گير كرد،راهكاري‌ براي‌ شما باشد:
-1 در زمان‌ خوردن‌ ماهي‌، تيغ‌هاي‌ ريز را به‌خوبي‌ از هم‌ جدا كنيد و در اين‌ كار، صبر و حوصله‌به‌ خرج‌ دهيد تا تيغ‌ ماهي‌ در گلويتان‌ گير نكند.
-2 اگر يكبار تيغ‌ ماهي‌ در گلويتان‌ گير كرد، تكه‌اي‌سيب‌ زميني‌ پخته‌ با يك‌ تكه‌ نان‌ خمير بماليد، پس‌چه‌ بهتر كه‌ خانم‌هاي‌ خانه‌دار براي‌ ايمني‌ بيشتراين‌ دو خوراكي‌ را روي‌ سفره‌ غذا داشته‌ باشند.
-3 و سرانجام‌ براي‌ تسكين‌ درد و ناراحتي‌ ناشي‌از خراش‌ تيغ‌ ماهي‌ درگلو، يك‌ ليمو ترش‌ را ازوسط به‌ دو نيم‌ كنيد و به‌ آرامي‌آب‌ ليمو رابمكيد... اگر مشكل‌ بسيار حاد بود، بايد سريعا خودرا به‌ پزشك‌ برسانيد.

منبع: مجله خانواده سبز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


آن کس که به دست جام دارد ... حافظ

آن کس که به دست جام دارد
سـلـطانی جـم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو کـه جام دارد
سررشتـه جان به جام بگذار
کاین رشتـه از او نـظام دارد
ما و می و زاهدان و تـقوا
تا یار سر کدام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیسـت
در دور کـسی کـه کام دارد
نرگس همه شیوه‌های مستی
از چشم خوشت بـه وام دارد
ذکر رخ و زلـف تو دلـم را
وردیست که صبح و شام دارد
بر سینـه ریش دردمـندان
لعلـت نمـکی تـمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حـسـن تو دو صد غلام دارد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


نـفـس باد صبا مشک فشان خواهد شد ... حافظ

نـفـس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالـم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمـن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تـطاول که کشید از غم هجران بلبـل
تا سراپرده گـل نـعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مـگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز بـه فردا فـکـنی
مایه نـقد بـقا را که ضـمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نـظر تا شب عید رمـضان خواهد شد
گـل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافـظ از بـهر تو آمد سوی اقـلیم وجود
قدمی نه به وداعش کـه روان خواهد شد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


رسید مژده که آمد بـهار و سـبزه دمید ...حافظ

رسید مژده که آمد بـهار و سـبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صـفیر مرغ برآمد بط شراب کـجاسـت
فـغان فـتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه‌های بهـشـتی چـه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنـخدان شاهدی نـگزید
مـکـن ز غصه شکایت که در طریق طلب
بـه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بـچین امروز
کـه گرد عارض بستان خط بنفشـه دمید
چـنان کرشمـه ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
کـه پیر باده فروشش به جرعه‌ای نـخرید
بـهار می‌گذرد دادگـسـترا دریاب
کـه رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


دیر اسـت کـه دلدار پیامی نفرسـتاد ...حافظ

دیر اسـت کـه دلدار پیامی نفرسـتاد
نـنوشـت سـلامی و کلامی نفرستاد
صد نامـه فرسـتادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سـلامی نـفرسـتاد
سوی مـن وحشی صفت عقـل رمیده
آهوروشی کـبـک خرامی نفرسـتاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکرلب سرمسـت
دانسـت که مخمورم و جامی نفرستاد
چـندان کـه زدم لاف کرامات و مقامات
هیچـم خـبر از هیچ مقامی نفرستاد
حافـظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غـلامی نـفرسـتاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


خـسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ...حافظ

خـسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد
زلـف خاتون ظفر شیفته پرچم توست
دیده فـتـح ابد عاشـق جولان تو باد
ای که انشا عطارد صفت شوکت توست
عقـل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
طیره جـلوه طوبی قد چون سرو تو شد
غیرت خلد برین ساحت بسـتان تو باد
نـه بـه تنها حیوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد ...حافظ

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
کـه تاب مـن بـه جهان طره فـلانی داد
دلـم خزانـه اسرار بود و دسـت قـضا
درش ببسـت و کلیدش به دلسـتانی داد
شکسـتـه وار به درگاهت آمدم که طبیب
بـه مومیایی لـطـف توام نـشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
کـه دسـت دادش و یاری ناتوانی داد
برو مـعالـجـه خود کـن ای نصیحتـگو
شراب و شاهد شیرین کـه را زیانی داد
گذشـت بر من مسکین و با رقیبان گفـت
دریغ حافـظ مسـکین من چـه جانی داد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


حسـن تو همیشه در فزون باد ...حافظ

حسـن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لالـه گون باد
اندر سر ما خیال عشـقـت
هر روز کـه باد در فزون باد
هر سرو که در چـمـن درآید
در خدمـت قامتت نـگون باد
چشـمی که نه فتنه تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چـشـم تو ز بـهر دلربایی
در کردن سـحر ذوفـنون باد
هر جا که دلیسـت در غـم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد هـمـه دلـبران عالـم
پیش الـف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلـقـه وصـل تو برون باد
لعـل تو که هست جان حافظ
دور از لـب مردمان دون باد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - حمیدرضا


طرز تهيه سبزه هفت سين

چيدن سفره هفت سين از سنتهاي ديرين و استقبال از سال نوست كه آداب خاص خودش را دارد. از مواد آشنايي اين سفره باستاني سبزه و تخم مرغ رنگين است كه افراد با توجه به سليقه و خلاقيت سعي مي كنند به بهترين وجه آنها را تهيه كنند. ما هم قصد داريم



چند نمونه از سبزه عيد و تخم مرغ رنگين را آموزش دهيم، اميد آن كه سفره زندگيتان هميشه پربار و با نشاط باشد.
معمولاً از اواسط اسفند ماه مي توان به فكر سبزه انداختن افتاد. براي تهيه سبزه هم اغلب از گندم، جو، ماش، عدس و باقلا استفاده مي شود. اما دانه هاي ماش براي سبزه زيباتر به نظر مي رسد.
به هر حال براي تهيه هر نوع سبزه، آن را دو شب خيس مي كنيم. روزهاي بعد نيز هر روز دو بار آب آن را عوض كرده، سپس آنها را در دستمال نخي و نازكي مي ريزيم و در محل گرمي قرار مي دهيم تا كمي جوانه بزند.
هنوز دانه ها از غلاف سفيد كاملا در نيامده، آنها را در ظرف دلخواه ريخته و پهن مي كنيم و روي آن را با يك دستمال مرطوب مي پوشانيم. مواظب هستيم كه ريشه هاي آن زياد خيس نباشد تا فاسد نشود. به مرور زمان كه سبزه رشد كرد، مي توان دور آن روبان زيبايي ببنديم.




سبزه اي براي گلدان
يك نوع ديگر سبزه را هم مي توان با گندم و به خصوص جو تهيه كرد، به اين ترتيب كه آنها را درون ورقه اي از گاز استريل يا هر پارچه نازك درشت باف نخي قرار مي دهيم. ساقه اي گل يا قاشق يك بار مصرفي را كه استحكام داشته باشد، درون اين گلوله پارچه اي مي گذاريم و بعد آن را درون بطري شيشه اي مي گذاريم و هر روز نيز با اسپري به آن آب مي پاشيم. وقتي جوانه زد و از تار و پود پارچه بيرون آمد. آن را داخل گلدان تزييني مي گذاريم و بعد از چند روز كه سبزه ما كاملاً رشد كرد، مي توانيم گلهاي ريز تزييني روي آن بگذاريم تا زيباتر شود.

سبزه عروسكي
ما مي توانيم با استفاده از عروسك هم سبزه زيبا و چشمنوازي تهيه كنيم.
براي اين مورد، نيم تنه عروسكي را انتخاب مي كنيم، سپس پارچه نخي و نازكي را به صورت دامن كلوش مي بريم و آن را تن عروسك مي كنيم طوري كه طرف پشت آن تا پايين باز باشد تا مثل شنل به نظر برسد.
عروسك را روي بشقاب قرار مي دهيم و بذر ترتيزك يا شاهي را روي آن مي ماليم. روي يك سيني پارچه نازك و نخي قرار مي دهيم و وسط آن را به اندازه كمر عروسك به طور دايره اي شكل مي بريم و سپس عروسك را درون اين دايره قرار مي دهيم، و روي پارچه دايره اي شكل هم بذر سبزه مي ماليم. هر روز هم با اسپري روي آن آب مي پاشيم.
روي سيني سبزه را با نايلوني محافظ مي پوشانيم به صورتي كه سبزه داخل آن هواي كافي داشته باشد. وقتي جوانه زد نايلون را برمي داريم و هر روز يكي، دوبار روي آن با اسپري آب مي ريزيم. وقتي كمي سبز شد، قسمت دايره شكل را مثل دامن به تن عروسك مي كنيم. بين دامن و شنل هم اگر خالي ماند، مي توان روبان زيبايي بست و قسمت پايين روبان را براي زيبايي بيشتر ريش ريش كرد، طوري كه مثل كمربند روي دامن عروسك بيفتد.

سبزي تركيبي
ما مي توانيم با استفاده از تركيب دو نوع سبزه، به طور كلي سبزه اي زيبا تهيه كنيم، به طوري كه دايره وسطي را از گندم و دايره كناري را با عدس تهيه كنيم. به اين صورت شكل كلاه مي شود.

منبع : روزنامه قدسhttp://www.qudsdaily.com/archive/1385/html/12/1385-12-13/page63.html

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ - حمیدرضا


هفت سين و نماد هاي هفت سين

نوروز بزرگترين جشن ملى ايرانيان سابقه اى هزاران ساله دارد. از گذشته هاى دور آريايى هاى ساكن در فلات ايران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ويژه و توأم با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند. برخى پژوهشگران ، ريشه تاريخى اين جشن را به »جمشيد پيشدادى» نسبت مى دهند و نوروز را »نوروز جمشيدى» مى خوانند.

اين گروه معتقدند كه جمشيدشاه بعداز يك سلسله اصلاحات اجتماعى بر تخت زرين نشست و فاصله بين دماوند تا بابل را در يك روز پيمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردين ماه بود. چون مردم اين شگفتى از وى بديدند جشن گرفتند و آن روز را »نوروز» خواندند. اما عاملى كه »نوروز» را از ديگر جشن هاى ايران باستان جدا كرد و باعث ماندگارى آن تا امروز شد، «فلسفه وجودى نوروز» است: زايش و نوشدنى كه همزمان با سال جديد در طبيعت هم ديده مى شود.
دكتر ميرزايى جامعه شناس در اين باره مى گويد: «يكى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است، گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرن.  برهمين اساس جشن‌ها و آيين‌هاى جامعه ايران را هم مى توان به سه گروه عمده تقسيم بندى كرد: جشن ها و مناسبت‌هاى دينى و مذهبى - جشن هاى ملى و قهرمانى و جشن هاى باستانى و اسطوره‌اى. جامعه ايران در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرو دهنده به روان انسان، توجه ويژه‌اى داشتند. آنها براساس آيين زرتشتى خود چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند.
دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغيير پديده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزير نسبت به گذشته با دگرگونى هايى همراه است.
به هرحال در آيين‌هاى باستانى ايران براى هر جشن «خوانى» گسترده مى‌شد كه داراى انواع خوراكى‌ها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مى‌بايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد.
اين سفره مــعــمـولاً چـندســاعــت مانــده به زمان تـــحويل ســـــال نو آمـــاده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد. همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكى‌ها در كنار سفره گماشته مى‌شد. اين خوان نوروزى برپايه عدد مقدس هفت بنا شده بود. توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است: «تقدس عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان عزيز بوده و در آيين هاى مختلف و به نمادهاى گوناگون ديده مى شود، مانند هفت آسمان، هفت دريا، هفت گياه و...» همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق اين اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:
اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان).
اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين»  نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است.
شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود «هفت چين» در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتى در اين باره مى گويد: «در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى غذا مى‌گذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند.

بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنت‌ها و آيين‌هاى باستانى خود را هم حفظ كنند.
به همين دليل، چون در دين اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه »سركه» مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.»
البته در اين‌باره تعابير مختلفى وجوددارد. چنانچه در كتاب فرورى آمده است: كه در روزگار ساسانيان، قابهاى زيباى منقوش و گرانبها از جنس كانولين، از چين به ايران وارد مى‌شد.  يكى از كالاهاى مهم بازرگانى چين و ايران همين ظرف‌هايى بود كه بعدها به نام كشورى كه از آن آمده بودند «چينى» نام گذارى شد و به گويشى ديگر به شكل سينى و به صورت معرب «سينى» در ايران رواج يافتند. به هرروى خوراكى‌هاى خاصى بر سفره هفت سين مى‌نشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)
خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:
سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.

سيب: هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند.

مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.

سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است.
درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.

سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.

و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.
شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بيدمشك، شير نارنج، نان و پنير، شمعدان و... را هم مى توان جزو اجزاى ديگر سفره هفت سين دانست. «كتاب مقدس» هم يكى از پايه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هرخانواده اى به تناسب مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.
چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتيان اوستا و كليميان تورات را بر بالاى سفره‌هايشان جاى مى‌دهند. بر سر سفره زرتشتيان دركنار اسپند و سنجد، « آويشن» هم ديده مى شود كه به گفته موبد فيروزگرى خاصيت ضدعفونى كننده و دارويى دارد و به نيت سلامتى و بيشتر به حالت تبريك بر سر سفره گذاشته مى شود.
منبع: وبلاگ آشو زرتشتhttp://zartosht.blogfa.com/post-112.aspx

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ - حمیدرضا


سمنو و رسوم تهيه سمنو

سَمَنو یکی از دسرهای سنتی ایرانی و ویژه سفره هفت سین نوروزی است. سمنو را از جوانه گندم و آرد درست می‌کنند. ماده شیرین کننده سمنو شیره‌ای است که از خرد کردن جوانه گندم گرفته می‌شود. این شیره با آرد سبوس‌دار جوشانده می‌شود.

مواد لازم برای ۴ نفر:

• گندم يك كيلو • آرد ۴ كيلو • آب به مقدار لازم

طرز تهيه :


(به نسبت يك كيلو گندم چهار كيلو آرد لازم است) گندم نقره اي شده را چرخ مي كنيم و يا مي كوبيم بعد مقداري آب روي آن مي ريزيم و خوب مخلوط كرده آن را از صافي رد مي نمائيم و آنها را با دست فشار مي دهيم تا عصاره گندم كه شيرين است گرفته شود آرد را در يك ظرف مناسب مي ريزيم شيره گندم را هم روي آن ريخته بهم مي زنيم تا مايه صاف و رقيق شود شيره گندم بايد مقداري باشد كه مايه را رقيق كند ظرف را روي حرارت ملايم قرار مي دهيم مرتب آن را هم مي زنيم تا جوش آمده و غليظ گردد و ته نگيرد و رنگ آن هم قهوه اي شود نكته حساس در پختن سمنو اين است كه از هم زدن سمنو غفلت نكنيم چون زود ته مي گيرد و گلوله می‌شود پس از آن كه سمنو غليظ شدو غلظت آن مانند ماست معمولي در آمد و رنگ آن هم قهوه اي خوش رنگ شد سمنو آماده است سمنو به روغن و شكر احتياج ندارد.

در مورد آداب تهیه سمنو در قدیم آمده است: (به نقل از: منوچهر كلانتري زير نظر دكتر صادق كيا استاد دانشگاه، مشاور عالي هنر هاي زيباي كشور و رئيس اداره كل موزه‌ها و فرهنگ عام)

براي پختن سمنو يك ديگ مسين و يك پاروَك، لازم است.

1 – پاروَك- پاروي چوبي كوچكي است براي بهم زدن سمنو در ديگ بكار مي رود اين پارو را با دو دست مي‌گيرند بطوريكه يك دست در بالاي آن و دست ديگر در ميانه دسته آن باشد.

براي پختن سمنو ديگ مسين را بر روي اجاقي كه از دو ديوار ساخته شده مي گذارند . اين ديوارها از خشت يا آجر است كه با گل پوشانيده شده است.

موادي‌كه براي پختن سمنو بكار مي رود.

1 – آب باران نيسان – براي بدست آوردن آب باران نيسان (باراني كه از دهم خرداد ماه تا آخر خرداد ماه مي بارد) پس از اينكه مدتي باران آمد و گرد و خاك هوا و آلودگي آب ناودانها تمام شد ظرف پاكي را در زير ناودان مي گذارند تا آب بام در آن گرد آيد اگر باران زود بند آيد و ظرف پر نشود و آب باندازه كافي بدست نيايد ناچار صبر مي كنند تا باران نيسان ديگري ببارد. 2 – آرد گندم.

3 – شيره جوانه گندم – براي بدست آوردن شيره ي جوانه گندم مقداري از دانه هاي آنرا پس از پاك كردن در كاسه اي كه در آن آب نيسان ريخته شده خيس مي كنند و سه روز مي گذارند تا خوب خيس بخورد پس از آن ، دانه هاي خيس خورده را در پارچه پاكيزه اي مي ريزند و مي پيچند و سه روز مي گذارند در آن پارچه بماند پس از اين شش روز دانه هاي گندم جوانه مي زند آنگاه گندم جوانه زده را در سيني بزرگي مي ريزند و مي گسترند و مي گذارند تا جوانه بلند تر شود. اگر هوا خشك باشد پارچه نازكي را روي سيني مي كشند و هر روز كمي از آب باران نيسان به آن مي پاشند تا نم دار و جوانه‌ها زودتر بلند شود. تا اين هنگام كسي كه نماز مي خواند حق ندارد كه باين گندمها سركشي كند. گندمهاي جوانه زده آنقدر در سيني نگاهداري مي شود. تا سفيدي دنباله جوانه‌ها پيدا شود (بگفته تهرانيها به نقره بنشيند) آنگاه آنها را از سيني بيرون مي آورند و در آب نيسان مي شويند و پيش از آنكه خشك بشود در هاون مي كوبند و پس از چند بار كوبيدن از هاون بيرون مي آورند و در پارچه پاكيزه اي مي ريزند و مي پيچند و با دست مي چلانند و شيره آن را در ظرفي ميگيرند . اين عمل پنج بار تكرار مي شود. شيره دست افشار جوانه گندم را به اندازه‌اي كه لازم مي دانند با آرد گندم مي آميزند (مثلاً براي يك من آرد گندم پيرامون پنج سير شيره لازم است) اگر شيره به اندازه كافي بدست نيايد به جاي كمبود آن آب باران نيسان به كار مي برند.

نذرها، چنانكه مي دانيد براي خواستن آرزوها از خدا يا امامان يا امام‌زادگان و خويشان خاندان ائمه و برخي از آنها فقط بيك تن اختصاص دارد مثلاً شله زرد، ويژة «امام حسن» عليه السلام است و نان و خرما ويژة «حضرت رقيه» و نان و ماست ويژة «حضرت عباس» و شله قلمكار ويژة «امام زين العابدين» است سمنو نيز ويژة حضرت «فاطمه زهرا» است و شيريني از اثر انگشت آن حضرت پنداشته مي‌شود نه از شيريني شيره جوانه گندم.

سمنو را براي خواستن آرزوها ي گوناگون است حضرت فاطمه مي پزند مثلاً زني بچه دار نمي شود و از آن حضرت با نذر كردن سمنو فرزندي مي خواهد يا بچه هاي زن نمي پايند و او سمنو نذر «حضرت فاطمه» مي كند تا نوزادانش نميرند.

نذر كنندگان سمنو هنگام خواستن آرزو و نذر كردن چند سالي را معين مي كنند كه در صورت برآورده شدن نذرشان هر ساله سمنو بپزند . مثلاً مي گويند: در صورت برآورده شدن آرزوهايم تا پنج سال يا هفت سال سالي يكبار سمنو خواهم پخت. برخي از زنها تهراني پيش از آنكه آرزويشان برآورده شود سمنوي نذري خود را مي پزند به اين گمان كه حضرت فاطمه در تنگناي ملاحظه و رودرواسي (رودربايستي) قرار خواهد گرفت و وادار به برآوردن درخواستشان خواهد شد. گروهي از زنهايي كه با نذر كننده سمنو ، خويش يا آشنا هستند و نذر شركت در پختن سمنو دارند براي او پيغام مي فرستند و يا به او مي گويند كه ما نذر شركت در پختن سمنو داريم و فلان مقدار آرد يا پسته يا بادام براي ديگ تو خواهيم آورد و خواهشمنديم كه ما را به موقع خبر كنيد. زن نذر دار بيدرنگ خواهش آنها را مي پذيرد و براي برآورده شدن نذرشان دعا مي‌كند. اين زنها چند روز پيش از سمنو پزان، به دعوت زن نذر دار در وقت معين در خانه او گرد مي آيند و از ميان آنها، كساني كه نذر شركت در پختن سمنو با آوردن آرد دارند، آرد خود را با گفتن صلوات در درون ديگ نذري مي ريزند.

بايد ياد آور شد كه لازم نيست كه همه زنهائي كه در پختن سمنو همكاري مي كنند و يا حاضر مي شوند نذر دار باشند، بلكه هر زني براي تبرك و ياري به زن نذر دار مي تواند در اين كار شركت كند.

چگونگي پختن سمنو – شب سمنو پزان ساعت هشت تا نه شب همه زنها دور ديگ نذري گرد مي آيند و يكي از آنها كبريتي به دست مي گيرد و با گفتن «بسم الله» اجاق را روشن مي كند. در اين هنگام همه حاضران دعاي (زيارت نامه دوازده امام) را زير لب مي خواند. پس از آنكه ديگ گرم شد صاحب خانه كه نذر‌دار اصلي و همچنين پزنده سمنو است پاروك را با دو دست مي گيرد و چند دور با آن سمنو را به هم مي زند. پس از او زنهاي ديگر يكايك همين كار را مي كنند. وقتي كه سمنو به غل غل افتاد زنهائي كه نذر ريختن پسته يا بادام در ديگ سمنو دارند نذري خود را مشت مشت در آن مي ريزند. پختن سمنو نزديك سحر به درازا مي كشد ـ پس از آن پاروك را كنار مي گذارند و سمنو را «دم» مي كنند. آن را پس از شستشوي و گرفتن وضو به نماز مي ايستند و پيش از آنكه سرخ شود و نماز صبح بخوانند دو ركعت نماز حاجت مي گزارند پس از پايان نماز حاجت نشسته مي مانند و دستها را گشاده در برابر صورت خود نگاه مي دارند و آرزوي خويش را بوسيله حضرت فاطمه از خداوند خواستار مي شوند و شرط مي كنند كه اگر نيازشان برآورده شود سال ديگر در سمنو پزان ديگري دو يا چند برابر آرد يا پسته يا بادام خواهيم آورد و يا خود سمنو نذري خواهيم پخت برخي از نذر‌داران سمنو، عقيده دارند كه پس از دم كردن ديگ، «حضرت فاطمه» هم مانند گروه زنان به محل سمنو پزان مي آيد و در پاي ديگ نماز مي‌گزارند و از اين رو جا نماز خاصي در گوشه اي از آن محل مي گسترد كه كسي حق نماز خواندن در آن نخواهد داشت .

پس از اينكه نماز و دعا به پايان رسيد چند ساعتي مي آسايند و سپس دور ديگ گرد مي آيند و زن نذردار اصلي در آن را بر مي‌دارد و به سمنوي پخته نگاه مي كند كه آيا جاي سر انگشت يا پنجه حضرت فاطمه در آن مانده است يا نه و اگر ببيند بسيار شادمان خواهد شد آنگاه خود او نخستين ملاقه سمنو را در كاسه اي مي ريزد و حاضران نيز شادي مي كنند و كف مي زنند و به كشيدن سمنو از ديگ و ريختن آن در كاسه‌ها مي پردازند، هر كاسه اي را در سيني كوچكي مي گذارند و بر آن حوله اي مي كشند و به خانه يكي از خويشان يا دوستان يا همسايگان مي فرستند هر كسي كه سمنوي نذري براي او فرستاده مي شود پس از دعا بر نذردار و خالي كردن كاسه مقداري شيريني يا قند و يا نبات در همان كاسه مي گذارند و به خانه صاحبش پس مي فرستد.

منبع : ويكي پدياhttp://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%85%D9%86%D9%88

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ - حمیدرضا


طرز تهيه سمنو

مواد لازم برای 4 نفر:

• گندم يك كيلو  
•  آرد 4 كيلو
•  آب به مقدار لازم

به نسبت يك كيلو گندم چهار كيلو آرد لازم است ) گندم نقره اي شده را چرخ مي كنيم و يا مي كوبيم بعد مقداري آب روي آن مي ريزيم و خوب مخلوط كرده آن را از صافي رد مي نمائيم و آنها را با دست فشار مي دهيم تا عصاره گندم كه شيرين است گرفته شود آرد را در يك ظرف مناسب مي ريزيم شيره گندم را هم روي آن ريخته بهم مي زنيم تا مايه صاف و رقيق شود شيره گندم بايد مقداري باشد كه مايه را رقيق كند ظرف را روي حرارت ملايم قرار مي دهيم مرتب آن را هم مي زنيم تا جوش آمده و غليظ گردد و ته نگيرد و رنگ آن هم قهوه اي شود نكته حساس در پختن سمنو اين است كه از هم زدن سمنو غفلت نكنيم چون زود ته مي گيرد و گلوله مي شود پس از آن كه سمنو غليظ شدو غلظت آن مانند ماست معمولي در آمد و رنگ آن هم قهوه اي خوش رنگ شد سمنو آماده است سمنو به روغن و شكر احتياج ندارد

منبع:http://www.iranmania.com/norooz/Recipes_farsi.asp

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ - حمیدرضا


هفت سين


آن هفت حرف سين مقدس...

 
 
 
:نوروز ، جشن جشنهاست. همان که با آمدنش وحدت ، همبستگي ، هويت ، شوق و پيوند را به ايرانيان هديه مي دهد و از سواحل خليج نيلگون فارس تا مزارع سرسبز و جنگلهاي انبوه گيلان را غرق در نور و شادي مي کند.
نوروز بال گشودن به سوي جشن بهار است.
بهار زمين و آغاز زمان ، شکفتن شکوفه ها ، راز و نياز گل و بلبل و پاي نهادن ماهي قرمز به سفره هفت سين. از راه رسيدن نوروز ، روز پيوند و همدلي ما را بر آن داشت با دکتر سيد محمدعلي دادخواه به گفتگو بنشينيم تا برايمان از اين جشن کهن و آداب سفره هفت سين بيشتر سخن بگويد...

در آغاز گفتگو برايمان از قدمت نوروز بگوييد و اين که پيدايش آن به چه روزگاري بازمي گردد؟
آريايي هايي که به سرزمين ايران وارد شدند (پارس ها ، پارت ها و مادها) آداب مشترکي داشتند که موجب برقراري پيوندي عميق بين آنها شده بود. کشاورزي که کار اصلي شان بود ، موجب شده بود تا آنها توجه ويژه اي به تغييرات آب و هوايي (آمد و شد فصل ها) داشته باشند و در حقيقت نوعي گاه شماري حسي در آنان وجود داشت و بر همين اساس بود که سال را به دو قسمت ، سال بزرگ و سال کوچک تقسيم مي کردند و در آغاز هر سال جشني بر پا مي داشتند و نوروز همان جشني بود که پس از زمستان سرد و بي روح مي آمد. بنابراين مي بينيم در زماني که هيچ تاريخي براي آن ذکر نشده ، نوروز شکل گرفته است. اما اعلام نوروز به عنوان جشن ملي ايرانيان توسط کورش پادشاه هخامنشي ، 534 سال پيش از ميلاد مسيح صورت گرفت و از آن زمان بود که نوروز به عنوان مبدا سال قرار گرفت و در گاه شماري ملاک و مبنا شد.

گفتيد ، نوروز جشن ملي ايرانيان است. پس چگونه است که در بسياري از کتب مذهبي ، علماي شيعه ، نوروز را بسيار بزرگ دانسته اند و در باب آن توصيه هايي نيز کرده اند؟ فکر مي کنيد دليل اين توجه خاص چيست؟
شايد يکي از دلايل آن اين باشد که بنابر اعتقاد ما شيعيان ، نوروز، هنگامي است که حضرت علي بن ابيطالب ، امام اول و بزرگ مرد اسلام ، به جانشيني حضرت محمد (ص) برگزيده شد. زيرا روز عيد غديرخم سال دهم هجري ، که حضرت محمد (ص) ، علي (ع) را به جانشيني خود به مسلمانان معرفي کرد ، مطابق بود با 29حوت و روز چهارم از خمسه مسترقه ، بنابراين اولين روز امامت آن حضرت برابر مي شود با روز اول فروردين. هاتف که يکي از گويندگان مسلم مذهبي است و ترجيح بند معروف (وحده لااله الاهو) از اوست ، در اشاره به اين مطلب مي گويد:
همايون روز نوروز است ، امروز به فيروزي
بر اورنگ خلافت کرد شاه لافتي ماوي
علاوه بر اين مورد ، ملامحسن فيض کاشاني در رساله اي که در وصف نوروز دارد ، از قول امام جعفر صادق خطاب به معلي بن خنيس اين گونه مي گويد: نوروز ، روزي است که خداي تعالي عهدنامه اي از ارواح بندگان خود گرفته که او را بندگي نمايند و ديگري را با او شريک نسازند و ايمان بياورند به فرستاده ها و محبت هاي او و ائمه معصومين (ع). نوروز اول روزي است که آفتاب طلوع کرده و بادي که درختان را بارور مي سازد ، وزيده و خرمي زمين آفريده شده و روزي است که جبرئيل بر حضرت محمد (ص) نازل گرديده و نيز نوروز همان روزي است که حضرت محمد (ص) ياران خود را امر فرمود که با حضرت علي (ع) بيعت امامت نمايند و... پس مي بينيد که توجه علماي شيعه به نوروز بي دليل نيست و قداست خاصي در اين روز نهفته است.

درخصوص سفره هفت سين صحبت کنيد و اين که از ابتدا به شکل سفره گسترده مي شده يا خير؟
بررسي هاي تاريخي نشان مي دهد که پس از گذشت سالها هفت سين سيمين ، به سفره اي واحد تبديل شده است و اقوام مختلف ايراني بنابر ذوق و سليقه و عقيده خويش ، هر کدام سفره اي مزين را براي اين کار انتخاب کرده و بيشتر سفره ها کار دست بوده است همانند ترمه ، قلمکار ، فرش ، پته دوزي و...

چرا تمام هفت سيني که در سفره قرار مي دهيم ريشه گياهي دارند و از زمين رسته اند؟
فلسفه اين امر که همه آن هفت چيز ريشه گياهي دارند ، آن است که انسان از خاک است و بدان باز مي گردد. به واقع زمين مادر انسان است و رشد و بالندگي همه در دامان زمين و خاک است. اين رستني ها ، سيب و سبزه و سمنو (که از جوانه گندم تهيه مي شود) و سرکه که حاصل انگور است و سماق و سير ، همگي از زمين رسته اند تا نمادهايي را که به انسان (خلقنا الانسان من طين) مي آموزند ، درون او جاي دهند و با او بارور شوند که انسان بنا به سير تکاملي چنين بوده است.

اشاره کرديد به نمادهايي که از طريق هفت سين به انسان آموخته مي شود. اين نمادها چيست و چه پيامهايي با خود دارد؟
نخستين آنها «سنجد» است. سنجد نماد سنجيده اقدام کردن است در کتاب معارف گياهي ، جوشانده يا دود سنجد براي درمان بيماري هاي دماغي تجويز شده است و نيز قدما ، سنجد را مقوي قلب و دماغ دانسته اند ، چراکه سرشار از ويتامين هاي K-B-A است.

هفت سين يا هفت شين؟

به سبب نزديکي بسيار دو حرف سين و شين به يکديگر ، برخي محققان بر اين باورند که اين هر دو (سين و شين) در ابتدا بيش از يک حرف نبوده اند و در زمان هخامنشيان شين ساکنان شمال در جنوب سين تلفظ مي شد. به عنوان مثال براي کلمه ارسال «فرشتن» که از واژه فرشته که پرواز در جزء آن موجود است در شمال ايران استفاده مي کردند اما در جنوب از کلمه فرستادن استفاده مي شد. از سوي ديگر برخي دانش پژوهان نيز عقيده دارند که هفت سين در دوران پيش از اسلام هفت شين بوده اما به دليل مغايرت شراب با معتقدات اسلامي ، هفت شين به هفت سين تبديل شده است جالب است بدانيد با توجه به خوش آوا بودن حرف سين ، بزودي هفت سين جاي هفت شين را در خانواده هاي مسلمان ايراني گرفت ؛ زيرا سين از جمله حروفي است که بسياري از لغات طربناک و شادي آفرين همانند سرور ، سعادت ، سروري و... با آن آغاز مي شود. ضمن اين که آخرين حرفي است که در کتاب آسماني ما ، سخن پروردگار مهربان با آن خاتمه مي يابد. (در سوره ناس)

پس بي جهت نيست که آن را نماد سنجيده عمل کردن مي دانند. سنجد را بر اين باور بر سفره مي نهند تا هر کس با خويشتن عهد کند در آغاز سال ، هر عملي را سنجيده انجام دهد. قرار دادن سنجد بر سفره هفت سين ، نشانه گرايش به عقل است و با توجه به حديث نبوي «اول ماخلق الله العقل» اولين چيزي که خداوند آفريد ، عقل است و همه مي دانيم که آدمي با رهنمود عقل ، کامياب و پيروز مي شود.
دومين سيني که بر سفره نهاده مي شود ، سيب است که نماد سلامت و ميوه اي بهشتي است. سيب هشداري است براي انسان تا به سلامت جسم خود بينديشد و بهداشت و صحت و سلامت خود را به دست فراموشي نسپارد چراکه عقل سالم در بدن سالم است.
سين سوم سبزه است که نشانه خرمي و شادابي و خوش خلقي است. سبزه با خود زيبايي ، زندگي و نيکويي را به همراه دارد. بنابراين فلسفه قرار دادن سبزه سر سفره ، اعلام خرمي و خوش اخلاقي در سال نو است که انسان پيوسته خوش برخورد و خوش رو باشد و در معاشرت با ديگران ، سختگير نباشد.
سمنو سين چهارم و علامت قدرت است. سمنو که به آن ، غذاي مرد آفرين نيز گفته اند ، بدون آن که هيچ شيريني مضاعفي به آن افزوده شود ، با جوانه گندم تهيه مي شود و غذايي است بسيار مقوي و پرانرژي و سرشار از ويتامين E که ضمن حفظ جواني و جلوگيري از پيري زودرس ، بهترين و سازنده ترين ماده غذايي محسوب مي شود.
سير که سين پنجم است ، نشانه قناعت و يادآور راضي به حق خود است ، استغنا از مال و متاع دنيا و در يک کلام سيرچشمي که از بزرگترين صفات انسان برتر است بدين وسيله بيان مي شود. سير ، عاقل بودن ، سلامت ، شادابي ، قوي و قانع بودن را به ما يادآوري مي کند. ضمن اين که خواص دارويي حيرت انگيز آن ، توجه بسياري از دانشمندان و پزشکان را به خود جلب کرده است.
ششمين سين سفره هفت سين ، سرکه است که نماد پذيرش ناملايمات و رضا و تسليم است. همه ما در طول زندگي با کمي ها و کاستي ها و نامردمي هاي مختلفي روبه رو بوده ايم ، بنابراين سرکه را بر سفره مي نهيم تا رضا و تسليم را سرلوحه امور خود قرار دهيم تا در اين پيوند هفت گانه ، عقل و صبر و پيکار و تسليم و رضا و تلاش را با خود به همراه داشته باشيم ؛ اما از ياد نبريم که تسليم و رضا ، هرگز به معناي وادادگي و دلمردگي و پس زدگي نبوده و نيست ، بلکه نمادي است از انسان تلاشگر و پيگير ولي صبور که در جهت نيل به اهداف مقدس خود گام برمي دارد.
آخرين سين هفت سين هم سماق است که نماد صبر و بردباري و تحمل ديگران است. صبر يکي از عواملي است که مي تواند شخصيت و روح آدمي را بارور سازد و نردباني براي ترقي شود. اين تاثير سماق که چشم را باز و بينا مي سازد ، دقيقا بر صبر و تامل منطبق است که به دور از عجله و شتاب ، راه را از چاه بازشناسيد ، زيرا عجله وسوسه شيطاني است و تاني سرود رحماني.

در پايان ، پيام نمادين سفره هفت سين را به طور خلاصه بيان کنيد.
سفره نمادين هفت سين ، روان پريشان انسان ناآرام را به قناعت و آرامش دعوت مي کند و شکايت و ندامت را دور مي سازد و حاصل اين مساله ، رضايت خاطر است ، براي ورود به مدرسه عشق ، براي ره پيمودن از بودن به سوي شدن و پيوستن ذره به بي انتها....

 منبع: جام جمhttp://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=187018&t=soc

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ - حمیدرضا


تخم مرغهاي رنگين و شادماني كودكان

تخم مرغهاي رنگين و شادماني كودكان


نويسنده: ايران ريحاني

رنگ كردن تخم مرغ از رسوم زيبا و قديمي است كه بازارش در ايام نوروز به ويژه براي كودكان عاشق تخم مرغهاي رنگي داغ مي شود.
    تزيين تخم مرغ
    ابتدا طرز تهيه چند نوع تخم مرغ رنگي و تزيين شده را برايتان شرح مي دهيم. البته شما مي توانيد با توجه به ذوق و سليقه خود اشكال ديگري ابداع كنيد. برخي از تخم مرغها در اصل به رنگ زرد هستند. (اين گونه تخم مرغها براي رنگ كردن و تزيين مناسب نيستند). بنابراين هميشه تخم مرغ سفيد رنگ را به كار ببريد و آن را ابتدا در آب سرد بگذاريد و مدت 5 تا 10 دقيقه بجوشانيد و سپس بگذاريد سرد شود.
    
    تخم مرغ تمام رنگي
    از آن جا كه رنگ كردن تخم مرغهاي سفره هفت سين، هنري سنتي است. شما مي توانيد با استفاده از رنگهاي ساده و طبيعي اين عمل را انجام دهيم. به عنوان نمونه اگر تخم مرغ را همراه با علف سبز مانند چمن، اسفناج يا سبزي بجوشانيد، سبز مي شود.
    اگر با پوست پياز بجوشانيد، زرد رنگ يا (پوست پيازي) مي شود. اگر با چغندر بجوشانيد، سرخ رنگ مي شود و اگر تخم مرغ را در پارچه اي كه رنگ پس مي دهد، بگذاريد و روي آن نخ بپيچيد و بجوشانيد، شكل زيبايي حاصل مي شود.
    اگر با مداد شمعي، روي تخم مرغ نقاشي رسم كنيد و چند ثانيه داخل رنگ بگذاريد، از آن شكل زيبايي به دست مي آيد.
    ابتدا به وسيله مداد شمعي تصاويري از گل روي تخم مرغ نقاشي كنيد و قسمت مياني پوسته تخم مرغ را به صورت نواري سفيد بگذاريد و دو سر تخم مرغ را درون رنگ بنفش روشن فرو كنيد.
    همچنين مي توانيد به وسيله مداد شمعي روي بدنه تخم مرغ خطوط عمودي رسم كنيد و آن را درون رنگ زرد فرو ببريد.
    
    تزيين تخم مرغ به شكل خرگوش
    براي تزيين تخم مرغ به شكل خرگوش، ابتدا چهره خرگوش را با مداد شمعي نقاشي كنيد و سپس آن را درون رنگ صورتي فرو ببريد و از كاغذ صورتي به شكل دوگوش ببريد و اين گوشها را با چسب به قسمت بالاي تخم مرغ بچسبانيد و دو چشم مشكي و يك بيني نقاشي كرده و آن را داخل يك تخم مرغ خوري كه زياد گود نباشد، بگذاريد، سپس روباني صورتي را به شكل پاپيون در آوريد و به لبه يا پايه تخم مرغ خوري وصل كنيد.
    
    * تزيين تخم مرغ به شكل خروس
    براي تزيين تخم مرغ به شكل خروس، ابتدا تخم مرغ را درون رنگ زرد فرو كنيد و سپس با كاغذ قرمز به شكل تاج خروس بريده، بالاي تخم مرغ بچسبانيد و با كاغذ نارنجي يك نوك و با كاغذ قرمز زايده زير گلوي خروس را بچسبانيد. سپس با استفاده از كاغذ آبي و يا سبز دمي قيچي كنيد و روي تخم مرغ بچسبانيد. براي كشيدن چشم خروس هم مي توانيد از يك مرواريد مشكي استفاده كنيد و يا با روان نويسي مشكي چشم آن را رسم كنيد.
    اين آقا خروس را داخل تخم مرغ خوري كه مقداري شكر يا نمك در آن ريخته ايد، قرار دهيد و با روبان ريش، ريش شده به پايه آن گره بزنيد.

منبع : روزنامه قدسhttp://www.magiran.com/npview.asp?ID=1363650

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ - حمیدرضا


طرز تهيه تخم مرغ رنگي براي سفره هفت سين و عيدي دادن

تخم مرغ رنگي هفت سين شما

 در خانه شما تخم مرغ هاي هفت سين را چه كسي تزيين مي كند؟ شايد هم از اين تخم مرغ رنگي هاي آماده مي خريد؟ اما امسال خودتان دست به كار شويد و براي سفره هفت سين تخم مرغ رنگي درست كنيد.

براي اين كار به رنگ گواش يا آبرنگ يا رنگ پلاستيك، قلم مو، كامواهاي رنگي، روبان، چسب و البته تخم مرغ نياز داريد.

تخم مرغ عروسكي

۱- تخم مرغ ها را بشوييد و خشك كنيد. مي توانيد بگذاريد تخم مرغ ها بپزد و يا اين كه توي آنها را خالي كنيد. براي اين كار دو سه تخم مرغ را با سوزن سوراخ كنيد. يكي از سوراخ ها بزرگ تر باشد. تخم مرغ  را توي يك كاسه بگيريد و توي سوراخ كوچك محكم فوت كنيد تا همه تخم مرغ از آن سر آن بيرون بيايد. بعد پوسته را با دستمال مرطوب تميز كنيد و بگذاريد تا توي آن هم خشك شود.

۲- روي هر تخم مرغ با قلم مو و رنگ يك صورت بكشيد. دو تا نقطه براي چشم، يك خط صاف براي دماغ، يك هلال براي دهان و دو تا دايره براي لپ و..

۳- براي موها چند رشته كامواي يك اندازه ببريد و وسط آن را با يك تكه كاموا گره گره بزنيد. براي موهاي پسر از رشته هاي كوتاه تر استفاده كنيد. اگر از كاموايي كه قبلا بافته شده استفاده كنيد موها فري مي شود.

۴- با چسب موها را بالاي تخم مرغ بچسبانيد. مي توانيد با چند تكه كاموا چتري درست كنيد. اگر دوست داشتيد با روبان موها را تزيين كنيد.

از آبرنگ يا گواش استفاده كنيد و روي تخم مرغ طرح بكشيد.

طرح هاي ساده اي مثل زيكزاك، راه راه، نقطه نقطه و…يادتان باشد اول نيمي از تخم مرغ را رنگ كنيد و بگذاريد خشك شود و بعد نيمه ديگر را رنگ كنيد.

منبع :تبيانhttp://www.tebyan.net/index.aspx?pid=5898

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ - حمیدرضا


نوروز ( من و جوجو)

فرا رسیدن نوروز این جشن و آیین باستانی به یادگار مانده از نیاکان آریایی مان رو به تمام

پارسی زبان دنیا    مردم افغانستان و تاجیکستان  و آذربایجان  و  تمام کرد ها و بلوچ های

و ساکنان ایران زمین شاد باش  و تبریک می گم.

حمیدرضا ( من و جوجو)

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
                                                                          بادت اندر شـهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو    مال          وافر     حال   خوش 
                                                                        اصـل ثابـت نـسـل باقی تخت عالی بخت رام

از حافظ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


نوروز

نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای  است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است  نوروز جشن شروع  فروردين يا  « فرودگان »  است كه ياد آور  اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب  ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع  زندگي و  احوال  بازماندگان  به  زمين فرود  مي آيند و در خانه و آشيانه خويش  سرگرم تماشا وسركشي  مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و  ساكنان آن  راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .

 درباره  پيدايش  نوروز در روايتي ديگر  چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت  آن متحير شدند  . پس  جمشيد  دستور داد تا از  ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند . از اين رو ، آن را نوروز ناميدند .

 همچنين روايت شده كه اهريمن ، بلای خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي،  قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت ويدرختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه  نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است . در خيام نامه آمده است :

چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان  از او يكسره  راست  همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه های بسيار ساختند و سيم  و زر  از معادن بر آوردند  و ديبای  ابريشمي  بافتند كه آن  روز ،  روز  اول « حمل » بود . پس جشني  بر پا ساخته و  نوروزش  نام  نهاد   تا  هر  سال  چو فروردين  آيد ، آن روز را جشن گيرند . در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ، جشن سال نو در اصل به دو شكل زير بوده است :

 آرياييها در روزگاران باستاني دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه مي شد .  ولي پس از مدتي ،  تابستان داراي هفت ماه و زمستان داراي پنج ماه شد . در هر يك از اين دو فصل جشني برگزار مي كردند كه هر دو اين جشنها را آغاز سال نو تلقي مي كردند . در جشن  اول كه به هنگام  آغاز فصل گرما  يعني به هنگامي كه گله ها را  از آغل به چمنهاي سبز و خرم مي كشانيدند و از ديدن چهره گرمابخش خورشيد شاد مي شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز مي شد . در اين ايام گله را به آغل باز مي گرداندند و با توشه هاي اندوخته از آنها نگهداري مي كردند . بر اساس شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتي به هنگام تدوين بخش كهن اوستا نيز در آغاز بهار بر پا مي شده و شايد به نحوی كه اكنون بر ما معلوم نيست آن را در برج مزبور ثابت نگاه مي داشتند .
عيد نوروز شش روز متوالي دوام  داشت و در اين روزها ،  سلاطين بار عام مي دادند و نجبای  بزرگ و  اعضای خاندان  خود را به  ترتيب  مي پذيرفتند و به حاضران  عيدی مي دادند . در روز اول سال مردم زود از خواب برمي خواستند ،  به كنار نهرها و قناتها و خود را مي شستند و به يكديگر آب مي پاشيدند و شيريني تعارف مي كردند . صبح قبل از آنكه كلامي  گويند ، شكر يا عسل مي خورند و برای حفظ بدن از نا خوشي ها و بدبختي ها روغن به تن مي ماليدند.

اما  نوروز ،  پس از مرگ جمشيد  نيز به حيات خود  ادامه  داد .  در معنا  ، نوروز ، از   هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، اعراب ، تركها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت كرد كه مهم ترين  جشن  فرهنگي  ميليون ها  ايراني است كه در درون ايران  زندگي مي كنند

منبع:http://www.yataahoo.com/Religion/Noruz.htmیتا اهو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


ایا تو را پاسخی هست ؟...شفيعی کد کنی

ابر است و باران و باران
 پایان خواب زمستانی باغ
 آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
 بر تو گذشت و توخاموش
 از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند
آن لحظه هایی که چون موج
می بردت از خویش بی خویش
در کوچه های نگارین تاریخ
 وقتی که بر چوبه ی دار
 مردی
 به لبخند خود
 صبح را فتح می کرد
 و شحنه ی پیر با تازیانه
می راند خیل تماشاگران را
 شعری که آهسته از گوشه ی راه
لبخند می زد به رویت
 اما تو آن لحظه ها را
 به خمیازه خویشتن می سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده ها در گلویت
 آن لحظه ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود
 آه بیگانگی با خود است این
 یا
 بیگانگی با خدا بود ؟
وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خامش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
 در خیمه ی آسمان ریخت
تو روزن خانع را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل ها
دیدار های تو را از غباران شب ها و شک ها
شستند
 با این همه هیچ هرگز نگفتی
 دیدار های تو با اینه روزها
 آها
در لحظه هایی که دیدار
 در کوچه ی پار و پیرار
از دور می شد پدیدار
 دیگر تو آن شعله ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی زد که آنک
 آن خنده ی آشکارا
 وان گریه های نهانک
آن لحظه ها
 مثل انبوه مرغابیان
 و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند
شاید غباری
 در ایینه ی یادهایت
 نهفتند
 بشکن طلسم سکون را
 به آواز گه گاه
 تا باز آن نغمه ی عاشقانه
 این پهنه را پر کند جاودانه
 خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
 نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
 بودن
یعنی همیشه سرودن
 بودن : سرودن ‚ سرودن
 زنگ سکون را زدودن
تو نغمه ی خویش را
 در بیابان رها کن
گوش از کران تر کرانها
 آن نغمه را می رباید
باران که بارید هر جویباری
 چندان که گنجای دارد
 پر می کند ذوق پیمانه اش را
 و با سرود خوش آب ها می سراید
 وقتی که آن زورق بذگ
 برگ گل سرخ
 در آب غرقه می شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
 مبهوت و حیران نشستی
 یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
 در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه ات بود ام نهفتی
ای شاعر روستایی
 که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
 می شست از چهره ی شب
خواب در و دار و دیوار
 نام گل سرخ را باز
 تکرار کن باز تکرار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


خواجه پیروز (آتش افروز)يا حاجی فيروز

 «خواجه پیروز» یا واژه ی معرب « حاجی فیروز» ، از باورهای زیبای گره خورده با نوروز است که ریشه ای بسیار کهن در این سرزمین دارد. خواجه پیروز ، نامش گواه پیروزی و عنوانش نشان بزرگواری و سروری ست. چهره ی سیاه شده ی خواجه پیروز دلیل بازگشت او از جهان مردگان و نیز نماد سیاهی زمستان است و لباس سرخ او هم نماد سرخی آتش و آمدن گرما و نیز نماد سرخی گلها و طبیعت زیبای نوروزی است. شادی و پایکوبی او هم به خاطر پیروزی بهار و باز زایی طبیعت و زایشها و رویشها ی نوروزی است.  افزون بر اینها نماد بازگشت ایزد شهید شونده ی استوره ها و نیز نماد بازگشت سیاوش شهید می باشد و برخی سرخی لباس او را نماد خون آنها دانسته اند.  

زنده یاد مهرداد بهار، اسطوره شناس ، در این باره می گوید:« «حاجی فیروز بازمانده ی آیین ایزد شهید شونده است و مراسم سوگ سیاوش نیز نموداری از همین آیین است. چهره سیاه او نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نیز نماد خون سرخ سیاوش و حیات مجدد ایزد شهید شونده ، و شادی او شادی زایش دوباره آنهاست که با خود رویش و برکت می آورند.»  این ایزد که به گفته ی دکتر کتایون مزداپور ، متخصص فرهنگ و زبان های باستانی ایران، معادل «دوموزی» یا «تموزی» بین النهرین است، گونه ای ایزد نباتی بوده که با آمدن او بر روی زمین درختان می توانند شکوفه کنند.  مهرداد بهار نیز سیاوش را با ایزد نباتی بومی در پیوند می داند ؛  وی با ریشه یابی آیین سیاوش، معنای این نام را «مرد سیاه» یا «سیه چرده» می داند که اشاره به رنگ سیاهی است که در این مراسم بر چهره می مالیدند یا به صورتکی سیاه که بکار می بردند. این مطلب قدمت شگفت آور مراسم خواجه پیروز را نشان می دهد که به آیین «تموز» و «ایشتر» بابلی و از آن کهنه تر به آیین های سومری می پیوندد. شيدا جليلوند که روی لوح اکدی فرود ايشتر به زمين کار کرده ، به نکته ای پی برده که گفته های مهرداد بهار را تایید می کند..  ایشتر به جهان زیرین سفر می کند و برای او دیگر بازگشتی نیست. پس از فرو شدن ایشتر، زایش و باروری بر زمین باز می ایستد.

«دوموزی ایزد نباتی است که با رفتنش به جهان زیرین گیاهان خشک می شوند. پس چاره چیست؟ خواهر دوموزی نیمی از سال را به جای برادرش در سرزمین مردگان به سر می برد تا برادرش به روی زمین بازآید و گیاهان جان بگیرند. بالا آمدن دو موزی و رویش گیاهان همزمان با فرا رسیدن بهار و نوروزی ما ایرانی هاست. در آن هنگام که دوموزی به همراه مردگان بالا می آید و سال نو آغاز می شود، ایرانیان نیز به استقبال فروهرهای مردگان می روند و برای روان های مردگان که به خانه و کاشانه خود بازگشته اند، مراسم دینی برگزار می کنند. همزمان با این آداب و رسوم، حاجی فیروز با جامه ای سرخ و چهره سیاه و دایره زنگی در دست ، فرا رسیدن بهار را نوید می دهد. آیا این جامه ی سرخ حاجی فیروز همان جامه ی سرخی نیست که بر تن دوموزی کرده اند و وی به هنگام بازگشت به جهان زندگان آن را هنوز بر تن داشته است؟ آیا چهره سیاه حاجی فیروز نشان از تیرگی جهان مردگان ندارد؟ و آیا دایره زنگی او و نی لبکی که همراه با او می نوازد، همان نی و سازی نیست که به دست دوموزی داده اند؟».

به گفته شیدا جلیلوند، همه ی این موارد تاییدی است بر دیدگاه شادروان، استاد مهرداد بهار درباره ی بومی بودن این بخش از آیین های نوروزی و بهاری.

هم پایه ی دوموزی بین النهرینی، در ایران سیاوش را داریم که شهید می شود و سپس در قالب کیخسرو باز زنده می شود. یعنی همین داستان نو شدن جهان در جشن نوروز .  سياوش در افسانه های ايرانی نماد مظلوميت و بی گناهی است. از خون به ناحق ريخته ی او هربهار گياه پرسياوشان بر لب جوی ها و آبگيرها می رويد. گمان می رود سياوش در افسانه های بسيار کهن آريايی مظهر گياه و سرسبزی باشد و مرگ جانگداز او فرا رسيدن فصل سرما و برخاک افتادن گياه را خبر می دهد. مراسم خاص عزاداری سياوشان يا سووشون که تا زمان های نه چندان دور، رايج بوده، دليلی بر اين باور شمرده می شود. در اين مراسم شبانگاه بر مرگ سياوش نوحه و زاری می کردند و زنان دسته های موی خود را به نشان فرو ريختن برگها می بريدند و آن را بر درختان نظر کرده می آويختند. سوگواری های محرم را نيز با اين مراسم بی ارتباط نمی دانند. چنانکه عاشورای روستاي ابيانه به دليل تاثير آيين سووشون _ سوگ سياووش _ با عاشوراهاي ديگر در ايران تفاوت دارد.. مردم این روستا نخل 60 ساله ی ابیانه را چند روز پیش از تاسوعا ، بیرون می آورند و در روز عاشورا با کمک چهار دسته ی بزرگ چوبی اش ، در شهر حرکت می دهند. نخل گردانی در ابیانه به مراسم سووشون که در آن چادر حامل جنازه ی سیاوش را دور شهر می گرداندند ، باز می گردد.

در ایران افزون بر سیاوش، ایزد رپیثوین را داریم.  به گفته دکتر ژاله آموزگار، «ایزد رپیثوین در آیین زرتشت ایزد موکل بر نیمروز و نگاهبان گرماهای روی زمین است و با روشنایی نیز ارتباطی مستقیم می یابد. او سرور تابستان نیز هست که با گرمای زندگی بخش، هستی را به زایایی سوق می دهد. رپیثوین در آغاز زمستان راهی دنیای زیرزمینی می شود. وظیفه او این است که به یاری چشمه های آب زیر زمینی بشتابد و ریشه گیاهان را گرم نگاه دارد تا آنها به دلیل سرما خشک نشوند و از میان نروند. بازگشت سالانه رپیثوین در بهار نشانی از پیروزی نهایی است، پیروزی گرما بر سرما، روشنی بر تاریکی و نیکی بر بدی. از این رو، رپیثوین سرور نیکی ها نیز هست تا زمانی که نیروی بدی برای همیشه از میان برود و فرمانروایی جاودانه اهورا مزدا بر جهان آشکار شود. »

اما چگونه است که این سنت های کهن نوروزی و از آن جمله «خواجه پیروز» با نام ها و مناسبت های گوناگون در درازای تاریخ این سرزمین پاسداری شده اند ، اما مشابه این آیین ها در بین النهرین (عراق کنونی) با آن همه سند و مدرک به فراموشی سپرده شده است؟ این را دیگر باید در ویژگی فرهنگ ایرانی جستجو کرد و از سویی ، گواه دیگری بر بومی بودن و مردمی بودن این باور ها ست . چون تنها سنت ها و آیین هایی که از دل مردم جوشیده باشد ، می تواند این چنین در دوران گوناگون دوام بیاورد و هر چند نامش دگرگونی پیدا کند ، اما جاودان بماند.

منبع: نشریه الکترونیک زرتشتhttp://www.sepandarmazd.com/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


شال اندازی

در بسیاری روستاها به ویژه آذربایجان و مرکز ایران ، پسران جوان از روی بام خانه ی نامزد خود شال به پایین می اندازند و دختران در گوشه ی شال ، شیرینی و آجیل و... می گذارند.  این رسم را شال اندازی گویند. در روستاهاي لرستان ، مردان جوان قبل از غروب اسب‌هايشان را بيرون مي‌آورند و نمايشي اجرا مي ‌كنند. در شهرهاي ديگر، پسران براي ايجاد هياهو دست به کارهایی شگفت انگیز مي ‌زنند.  كوزه‌هاي گلي را با باروت پر کرده ، فتیله ای در آن قرار داده و روي آن را مي‌كوبند تا سفت شود ؛ سپس  با افروختن فتيله اینگونه به نظر مي ‌رسد كه از كوزه آتش بيرون مي ‌جهد . گيلاني‌ها خاكستر آتش‌افروزی جشن سوری را بامداد چهارشنبه ، پاي درخت‌ها مي‌ريزند و باور دارند كه درخت ها بارور مي‌شوند. پختن آش ، خوردن آجيل چهارشنبه سوری ، کوزه شکستن و گره گشا و دفع چشم زخم و بخت گشايی و شب نشينی ، همه از مراسم اين شب فرخنده است. 

منبع:http://www.sepandarmazd.com/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


فال گوش و.قاشق زنی

فال گوش

فال‌گوش ايستادن يكي دیگر از باورهاست .  زنان يا دختران  جوان آرزویی مي‌ كنند، پشت ديواري مي‌ايستند و به سخنان رهگذران گوش مي‌ دهند و سپس با تفسيرِ سخنانی كه مي‌شنوند پاسخ  و مراد خود را مي‌ گيرند.

قاشق زنی

رسم ديگر قاشق‌زني است. بدین گونه كه زنان و  پسران جوان چادر بر سر مي‌ كنند، روي خود را مي‌گيرند و به  خانه ی همسايگان و آشنایان مي ‌روند.  صاحبخانه از آوای قاشق‌هايي كه به كاسه مي‌خورد، در خانه را باز مي ‌كند و آجيل چهارشنبه‌سوري، شيريني، شكلات، نقل و گاه  پول در كاسه ی آنها مي‌ ريزد.

منبع: نشریه الکترونیک  زرتشتhttp://www.sepandarmazd.com/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


برخي آيين های جشن سوري

بنا بر باور ایرانیان ، هنگام جشن سوري می بایست از خانه بيرون رفت و همپای  دیگر مردمان جشن گرفت  و شاد و سرخوش بود تا سا ل جديد همراه با شادی  و پیروزی باشد. فرهنگ ایرانی همواره ستایشگر و پاسدار شادی بوده است. در ادامه ی سخنمان اشاره ای کوتاه داریم به برخی مراسم های ویژه ی جشن سوری که از دیرباز ، همزمان با  شب چهارشنبه ی آخر سال ، انجام می شده است.  باشد که  زنده نگاه دارنده  و پاسدار این باورها و رسم های زیبا باشیم. 

آتش‌افروزي

غروب آخرین سه شنبه ی  سال زمان ویژه ای براي آتش‌افروزي و پريدن از روي آتش است. در این شب ایرانیان  در گوشه و کنار کوی و برزن ، آتش های بزرگ می افروزند ( هفت بوته ی آتش به نشانه‌ي هفت فرشته و امشاسپند ) و از روی آن می پرند و می خوانند :

 زردی من از تو
سرخی تو از من

***

سرخي آتش مال ما
 زردي ما مال شما

***
گل چهارشنبه سوري
درد و بلا رو ببري

http://www.sepandarmazd.com/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


جشن ســــوری (چهارشنبه سوری)

از جمله جشن هاي آريايي ، جشن هاي آتش است.  آتش در نزد ایرانیان نماد روشنی ، پاکی ، زندگی ، سازندگی  و تندرستی است.

یکی از جشنهای آتش که در ایران باستان به عنوان پیش درآمد یا پیش باز نوروز وجود داشته و آمیزه ای از چند   رسم گوناگون می باشد، جشن سوری بوده است. سوری به معنی سرخ است و اشاره به سرخی آتشی است که در این روز می افروخته اند .  در تاریخ بخارا نیز آمده است  " چون امیر سدید منصوربن نوح به ملک نشست ، هنوز سال تمام نشده بود که در شب سوری چنان که عادت قدیم است آتشی عظیم افروختند..".  این آتش را در شب سوری که همزمان  با روزهای بهیژک یا پنچه ی دزدیده بود برای گریزاندن سرما و فراخوانی گرما، آن هم بیشتر بر روی بامها می افروختند که هم شگون داشته و هم به باور نیاکانمان ، تنوره ی آتش و دود  بر بامها ، فروهرها را به خانه های  خود رهنمون می کرده است .

چند روز پیش از نوروز مردمانی به نام آتش آفروزان که پیام آور این جشن اهورائی  بودند به شهرها و روستاها می رفتند تا مردم را برای این آئین آماده کنند. آتش افروزان ، زنان و مردانی بسیار هنرمند بودند که با برگزاری نمایش های خیابانی، دست افشانی ها ، سروده ها و آوازهای شورانگیز به سرگرم کردن و خشنود ساختن مردمان می پرداختند. هدف آنها انتقال نیروی فزاینده و نیک به مردمان برای چیره شدن بر غم و افسردگی بود. آنها که زنان و مردان شادی بخش خوانده می شدند در روزگار ما هنوز نمود  کوچکی از خود را زیر نام خواجه پیروز یا حاجی فیروز زنده نگاه داشته اند که البته از هنرمندی زن یا مرد آتش افروز در  دوران  گذشته بسیار دور است.

 از هفت روز پیش از نوروز تا دو هفته پس از نوروز با پدید آمدن تاریکی شامگاه، آتش افروزان در تمام نقاط شهر و ده آتش می افروختند که آن را تا برآمدن خورشید روشن نگاه می داشتند. دختران و پسران دور آتش گرد می آمدند و به پایکوبی و سرود خوانی و پرش از روی آتش می پرداختند. این آتش ، نماد و نشانه ی  نیروی مهر میترا و نور و دوستی بود.

آیین آتش افروزی تا روزگار ما بر جای مانده و نام "چهار شنبه سوری" بر خود گرفته است..

در ایران باستان بخش بندی هفته به شنبه و چهارشنبه و... نبوده و در گاهشماری ایرانیان هر یک از 30 روز ماه  نامی ویژه داشته است ( امرداد ، دی بآذر، آذر ، ... ، سروش ، رشن ، فرودین ، ورهرام ، ... ، شهریور ، سپندارمزد ، خورداد  و..) . "هفته" ریشه در آیین های سامی دارد ، که  باور  داشتند  خداوند  جهان را در 6 روز  آفرید  و روز هفتم  به استراحت پرداخت و آفرینش پایان یافت ؛ و از همین رو روز هفتم را به زبان یهودی شنبد یا شنبه نامیده اند که به معنی فراغت  و استراحت است.  بخش بندی روز ها به هفته از یهود به عرب و از اعراب به ایرانیان رسیده است. اعراب  درباره ی هر یک از روزهای هفته باورهایی داشته اند ؛ از جمله اینکه 4 شنبه ی هر هفته  روز شومی است.                   

استاد پورداود در این باره می نویسد:" آتش افروزی ایرانیان در پیشانی نوروز از آیینهای دیرین است .. شک نیست که افتادن این آتش افروزی به شب آخرین چهارشنبه ی سال ، پس از اسلام رسم شده است. چه ایرانیان شنبه و آدینه نداشته اند.. روز چهارشنبه یا یوم الاربعاء نزد عرب ها روز شوم و نحسی است.. ".

منوچهری دامغانی هم اینگونه به این باور اشاره می کند:

     چهارشنبه که روز بلاست باده بخور    /     به ساتکین می خور تا به عافیت گذرد                  

و بدین گونه بود که ایرانیان ، جشن سوری آخر سال و جشن پیش درآمد  نوروز  را در دوره ی اسلامی  به روز چهارشنبه ی آخر سال انداختند تا هیچ روز بد شگونی در روزهای بهیژک آنها نباشد و شومی چهارشنبه از میان برود  و این روز هم به مانند دیگر روزهای پیش نوروزی فرخنده و شاد و باشگون باشد. 

منبع: نشریه الترونیک زرتشتhttp://www.sepandarmazd.com/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


نوروز در عهد ساسانیان

در عهد ساسانیان، نوروز را در ميان ملت ايران و نيز در دربار مراسم مخصوص و تشريفات فراوان در كار بوده است و به تحقيق مي‌توان گفت كه در هيچ زمان مراسم نوروز را با اين همه تكلفات به جا نمي‌آوردند و خوشبختانه از اغلب اين مراسم اطلاعات كافي در دست است. از جمله كارهايي كه در ايام نوروز در عهد ساسانيان انجام مي‌گرفت اين بود كه در نوروز شاهان ساساني سان سپاه مي‌ديدند و به عزل و نصب حكام مي‌پرداختند.
دكتر «اردشير خدادايان» كارشناس تاريخ باستان و استاد دانشگاه شهيد بهشتي حتي پا از اين فراتر گذاشته و معتقد است كه: «آيين ساسانيان در اين ايام چنين بود كه پادشاه به روز نوروز بار عام را شروع مي‌كرد و حق‌هاي حشم و لشكر را مي‌گزاردند و حاجت آن را روا مي‌كردند و بعد از آن زندانيان را آزاد و مجرمان را عفو مي‌نمودند به عنوان نمونه شاپور دوم به دانيال نامي‌كه سردار نظامي‌او بود در روز نوروز خلعت داد و انوشيروان و بقيه پادشاهان در نوروز متهمان را مي‌بخشيدند و به كساني كه در جنگ پيروز مي‌شدند جايزه مي‌دادند و حتي به كشاورزان و دامپروان نمونه نيز هدايا و خلعت مي‌دادند.
ساسانيان نوروز را نوك روژ مي‌گفتند: «به موجب روايت دينكرد، هر پادشاهي در اين روز فرخنده رعيت ممالك خويش را قرين شادي و خرمي‌مي‌كرد و در اين عيد كساني كه كار مي‌كردند، دست از كار كشيده و به استراحت و شادماني مي‌پرداختند. نوروز عيد بهاري است. در اين روز ماليات‌هاي وصول شده را به حضور شاه عرضه مي‌داشتند و شاه به عزل و نصب حكام مي‌پرداخت. عيد نوروز شش روز متوالي دوام داشت.
و در اين شش روز سلاطين ساساني بار مي‌دادند و نجباي بزرگ و اعضاي خاندان خود را به ترتيب منظم مي‌پذيرفتند. و به حضار عيدي مي‌دادند. روز ششم را سلاطين براي خود و محرومان درگاه جشن مي‌گرفتند. در روز اول و روز ششم نوروز، همه نوع مراسم متداوله ملي اجرا مي‌شد. در روز اول مردم صبح بسيار زود برخاسته، به كنار نهرها و قنات‌ها رفته شست و شو مي‌كردند و به يكديگر آب مي‌پاشيدند و شيريني تعارف مي‌كردند. صبح پيش از آن كه كلامي‌ ادا كنند شكر مي‌خورند يا سه مرتبه عسل مي‌ليسيدند و براي حفظ بدن از ناخوشي‌ها و بدبختي‌ها روغن به تن مي‌ماليدند و خود را با سه قطعه موم دود مي‌دادند. در اين روز سكه نو مي‌زدند و آتشكده‌ها را پاك و طاهر مي‌كردند.
از سوم ديگر اين زمان چنان چه كه گفته شد ريختن آب بوده است به يكديگر در صبح نوروز و اين رسم نيز در قرون اسلامي‌به صورت گلاب پاشيدن باقي ماند. در باب علت اين رسم ابوريحان افسانه عجيبي نقل مي‌كند كه اصلا از اوستا نشات پيدا كرده است و چنين است كه در زمان جمشيد عدد جانوران چندان زياد شد كه پهناي زمين بر آنها تنگ گرديد. خداوند زمين را سه برابر آن چه بود فراختر كرد و مردم را امر فرمود كه به آب غسل كنند تا گناهايشان پاك شود، پس همه سال اين كار را مي‌كنند تا اين كه خداوند آفات آن سال را از ايشان دفع كند. در صبح روز ششم (خرداد روز) از ماه فروردين مردم خود را با آب مي‌شستند و احتمال دارد كه اين رسم به افتخار خرداد فرشته نگهبان آب بوده باشد.
وصول ماليات‌هاي مملكتي در ايام سلاطين ساساني در نوروز آغاز مي‌شد. در هر يك از ايام نوروز پادشاه بازي سپيد پرواز مي‌داد، و از چيزهايي كه پادشاه در نوروز به خوردن آن تبريك مي‌جست اندكي شير تازه و خاصل و پنير تازه بود.
بيست و پنج روز قبل از نوروز در صحن دارالملك دوازده ستون از خشت خام برپا مي‌شد كه بر ستوني گندم و بر ستوني عدس و بر ستوني كاجيله و بر ستوني ارزن و بر ستوني ذرت و بر ستوني لوبيا و بر ستوني نخود و بر ستوني كنجد و بر ستوني ماش و مي‌كاشتند و اين‌ها را نمي‌چيدند مگر به ترنم و لهو، در ششمين روز نوروز اين حبوب را مي‌كندند و در مجلس مي‌پراكندند و تا روز مهر از ماه فروردين (شانزدهم فروردين) آنها را جمع نمي‌كردند. اين حبوب را براي تفال مي‌كاشتند و گمان مي‌كردند كه هر يك از آنها نيكوتر و بارورتر شد محصولش در آن سال فراوان خواهد بود. در ايام نوروز مخصوصا نواهايي مخصوص در خدمت شاه نواخته مي‌شد كه فقط اختصاص به همين جشن‌ها و ايام داشت. از رسوم ديگر درباري اين عهد اين بود كه پادشاه در نوروز مايحتاج اوليه ساليانه دفتري و چيزهاي ديگر درباري را تهيه مي‌كرد و از قبيل كاغذ و پوست‌هايي كه در آن نامه‌ها و بخشنامه‌ها نگاشته مي‌شد و آن چه مهر كردنش از طرف پادشاه بود آخر آن كاغذ مهر مي‌شد و آنها را «اسپيدا نوشت» يا «اسپيد نوشت» مي‌ناميدند.
پادشاه پس از آن كه در بامداد نوروز زينت خود را مي‌پوشيد و لباسي را كه معمولا از برديماني بود بر تن مي‌كرد به تنهايي در دربار حاضر مي‌شد و شخصي كه قدم او را به فال نيك مي‌گرفتند بر شاه داخل مي‌گرديد. برخي نگاشته اند كه اولين كس از بيگانگان كه در بامداد نوروز به خدمت شاه مي‌رسيد موبدان موبد بود كه با جامي‌زرين و پر از مي‌و انگشتري و درمي‌و ديناري خسرواني و دسته اي سبز و شمشيري و تير و كمان و دوات و قلم و اسبي و بازي و كودكي نيك روي پيش شاه مي‌آمد و جام شراب را به پادشاه مي‌داد و دسته خويد را در دست ديگر او مي‌گذاشت و دينار و درم در پيش تخت وي مي‌نهاد. مقصود و ايشان از آوردن اين چيزها كه گفته شد اين بود كه شاه و بزرگان را ديده بر آنها افتد تا در همه سال شادمان و خرم باشند و آن سال برايشان مبارك گردد . پس از اين مقدمات بزرگان به خدمت مي‌آمدند و هدايايي تقديم مي‌نمودند و شاه نيز به هديه دهندگان به نسبت درجات آنان چيزي هديه مي‌كرد.
چنان چه كه مسعودي مي‌گويد:‌ «خسرو پرويز در يكي از اعياد در حالي كه سپاهيان با اعداد و سلاح خود رده بسته و هزار پيل و پيليبان صف كشيده بودند، براي ديدن سان آنها خارج شده بود و بعيد نيست كه مراد از اين عيد، نوروز باشد و حتي به حدس مي‌توان گفت كه در نوروز شاهان ساساني سان سپاه مي‌ديدند زيرا، در قرون اسلامي‌نيز در نزد برخي از سلاطين جزو ايران اين رسم در نوروز معمول بوده است.
از رسوم عمومي‌ نوروز در آن عهد يكي برافروختن آتش بود در شب نوروز و اين رسم بعدها در زمان عباسيان نيز در بين النهرين رواج داشت و شايد آتشي كه در عصر حاضر در شب‌هاي چهارشنبه سوري (چهارشنبه آخر سال) مي‌افروزند نتيجه همين رسم قديم باشد. اما دليل افروختن آتش در شب نوروز واضح است كه به علت احترام عنصر آتش در نزد ايرانيان قديم بود. برخي چون ابوريحان نيز گفته اند كه جهت افروختن آتش در اين شب تصفيه جو و از ميان بردن عفونات مولد؛ از فساد هواست. اولين كسي كه اين رسم را بنياد نهاد شايد هرمز دلير پسر شاپور پسر اردشير بابكان باشد.
از رسوم متداول اين زمان هديه دادن شكر است. اين رسم را گر چه ابوريحان بسيار قديم مي‌داند ولي شايد از زمان ساسانيان تجاوز ننمايد. اين رسم در مهرگان نيز معمول بوده است.
باشكوه ترين و زيباترين آيين اين زمان كه هنوز هم بر جاي مانده است و آن زمان در نزد عامه مردم و نيز در دربار شاهان مرسوم بود، كاشتن سبزي است.

منبع:http://www.sepandarmazd.com/22-nowrooz-sasanian.htm نشریه الکتریکی زرتشت

http://www.sepandarmazd.com/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


نوروز و پيشينه نوروز

به باور زرتشت، ماه فروردین (نخستین ماه گاهشماری خورشیدی ایرانیان) به فره‌وشی (سرزندگی) اشاره دارد به اينكه که دنیای مادی را در آخرین روزهای سال دچار دگرگونی می‌کند. بنابراین، زرتشتیان، ده-روز را برای اینکه روح نیاکان خود را شاد کنند، گرامی می‎دارند. ممکن است این سنت که، برخی پیش از نوروز به گورستانها می‏روند، ریشه در این باور داشته باشد. یک روایت در مورد خاستگاه نوروز این است که در این روز کیاخسرو، پسر پرویز بردینا، به تخت سلطنت نشست و ایرانشهر را به اوج شکوفایی خود رساند.

روایت دیگر این است که در این روز ویژه (یکم فروردین)، جمشید، پادشاه پیشدادی، بر روی تخت طلایی نشسته بود در حالی‏که مردم او را روی شانه‏های خود حمل می‏کردند. آنها پرتوهای خورشید را بر روی پادشاه دیدند و آن روز را جشن گرفتند.

در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ها یک ماه ادامه داشت. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.

جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌‌باشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره هخامنشیان بر ما پوشیده است. در اوستا نیز هیچ اشاره‌ای به این جشن نشده است. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌‌کرد.

همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.

روشن کردن آتش هنگام عصر یکی دیگر از رسومی بود که بین مردم در نوروز عمومیت داشت. ریشه مراسم روشن کردن آتش توسط ایرانیان در آخرین چهارشنبه سال نیز به همین عمل ایرانیان باستان بازمی گردد. ایرانیان باستان به آتش احترام می‌‌گذاشتند. آن زمان عقیده بر این بود که آتش موجب تصفیه هوا می‌شود.

در نخستین بامداد نوروز، مردم روی یکدیگر آب می‌‌پاشیدند. پس از گرویدن به اسلام نیز این رسم بجا مانده است با این تفاوت که به جای آب از گلاب استفاده می‌شود. از دیگر رسوم نوروز، حمام رفتن و هدیه کردن شکر به یکدیگر در روز ششم فروردین بود. و یکی از باشکوه‌ترین سنتها نیز سبز کردن دانه گیاه در یک ظرف است که به آن "سبزه" گویند.

منبع : سایت ویکی پدیا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - حمیدرضا


بعد ها...فروغ فرخ زاد

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر ایینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خلک دامن گیر خلک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


چکامه ی تصویرهای بندری ...منوچهر آتشی

پرنده پر زد و رفت و کوچک و کوچک تر شد
 خال سیاه سپندی و ... دیگر هیچ
و هوش پنجره های بندر را به آن سو کشید
 پرنده که رفت
افق - عقاب هیولایی - آمد
آمد دو بال هیولا و بال
بالای آفتاب شکلکی و چشم های مدادی
 ابرو کشید
عقاب که آمد با پرهای مس رنگ
یک کشتی بزرگ به شکل دماغ عقابی مردی پیر
 از زاویه ی دو ابرو ظاهر شد
آمد آمد
 آمد کنار بندر پا در غروب
 و بو کشید
 پرنده که باز آمد صبح
که نه عقاب مسی بود و نه دماغ عقابی
با بالهای کوچک آبی
در آسمان بندر چرخی زد
چرخی زد و به سمت خار و پاییزی
 پارو کشید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


گفتـم که لبت, گفت لبم آب حیات ...حافظ

گفتـم که لبت, گفت لبم آب حیات
گفتم دهنت, گفت زهی حب نبات
گفتـم سخن تو, گفت حافظ گفتا
شادی همه لطیفه گویان صـلوات

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


امشب ز غمت میان خون خواهم خفت ...حافظ

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرسـت
تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


ساقی نامه... حافظ(حتما بخونیدش خیلی زیباست )

بیا ساقی آن می کـه حال آورد
کرامـت فزاید کـمال آورد
بـه مـن ده که بس بی‌دل افتاده‌ام
وز این هر دو بی‌حاصـل افـتاده‌ام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
بده تا بـگویم بـه آواز نی
کـه جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فـتوح
کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح
بده تا بـه رویت گـشایند باز
در کامرانی و عـمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جـم
زند لاف بینایی اندر عدم
بـه مـن ده که گردم به تایید جام
چو جـم آگـه از سر عالم تـمام
دم از سیر این دیر دیرینـه زن
صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن
هـمان منزل است این جهان خراب
کـه دیده‌سـت ایوان افراسیاب
کـجا رای پیران لشـکرکـشـش
کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش
نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد
کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد
هـمان مرحله‌سـت این بیابان دور
کـه گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج
بیا ساقی آن آتـش تابـناک
کـه زردشـت می‌جویدش زیر خاک
بـه من ده که در کیش رندان مست
چـه آتش‌پرسـت و چه دنیاپرست
بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت
کـه اندر خرابات دارد نشـسـت
بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن
خراب می و جام خواهـم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشـه‌سوز
کـه گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز
بده تا روم بر فـلـک شیر گیر
بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر
بیا ساقی آن می که حور بهشـت
عـبیر مـلایک در آن می سرشت
بده تا بـخوری در آتـش کـنـم
مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم
بده ساقی آن می کـه شاهی دهد
بـه پاکی او دل گواهی دهد
می‌ام ده مـگر گردم از عیب پاک
بر آرم به عشرت سری زین مـغاک
چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم
در اینـجا چرا تختـه‌بـند تـنـم
شرابـم ده و روی دولـت بـبین
خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین
من آنم که چون جام گیرم به دست
بـبینـم در آن آینه هر چه هست
بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم
دم خـسروی در گدایی زنـم
بـه مسـتی توان در اسرار سفت
کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت
کـه حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخـش دهد زهره آواز رود
مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود
بـه یاد آور آن خـسروانی سرود
کـه تا وجد را کارسازی کـنـم
بـه رقـص آیم و خرقه‌بازی کنـم
بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت
بـهین میوه خـسروانی درخـت
خدیو زمین پادشاه زمان
مـه برج دولـت شـه کامران
کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست
تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیده مـقـبـلان
ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان
الا ای هـمای هـمایون نـظر
خجسـتـه سروش مـبارک خبر
فلـک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
بـه جای سکـندر بـمان سالـها
بـه دانادلی کشـف کـن حالـها
سر فـتـنـه دارد دگر روزگار
مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قـلـمزن کـند روزگار
مـغـنی بزن آن نوآیین سرود
بـگو با حریفان بـه آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت
کـه از آسمان مژده نصرت اسـت
مـغـنی نوای طرب ساز کـن
بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن
کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای
بـه ضرب اصولـم برآور ز جای
مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود
بـگوی و بزن خـسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کـن
ز پرویز و از باربد یاد کـن
مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار
بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار
چـنان برکـش آواز خـنیاگری
کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری
رهی زن که صوفی بـه حالـت رود
بـه مسـتی وصلـش حوالت رود
مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده
بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده
فریب جـهان قصـه روشن اسـت
بـبین تا چه زاید شب آبستن است
مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن
بـه یکـتایی او کـه تایی بزن
هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت
ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت
دگر رند مـغ آتـشی میزند
ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند
در این خونفشان عرصه رسـتـخیز
تو خون صراحی و ساغر بریز
بـه مسـتان نوید سرودی فرست
بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست ...حافظ

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
سرم بـه دنیی و عـقـبی فرو نـمی‌آید
تـبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون مـن خسته دل ندانـم کیسـت
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلـم ز پرده برون شد کـجایی ای مـطرب
بـنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا بـه کار جـهان هرگز الـتـفات نـبود
رخ تو در نظر من چنین خوشـش آراسـت
نخـفـتـه‌ام ز خیالی کـه می‌پزد دل من
خـمار صدشـبـه دارم شرابخانه کجاست
چـنین کـه صومعـه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن بـه دیر مـغانـم عزیز می‌دارند
کـه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چـه ساز بود که در پرده می‌زد آن مـطرب
کـه رفـت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عـشـق تو دیشـب در اندرون دادند
فـضای سینـه حافـظ هنوز پر ز صداست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست ...حافظ

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فـتاد دل از ره تو را چه افتادسـت
میان او کـه خدا آفریده اسـت از هیچ
دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
بـه کام تا نرساند مرا لبـش چون نای
نصیحـت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادسـت
اگر چه مستی عشقـم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادسـت
دلا مـنال ز بیداد و جور یار کـه یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافـظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


به کوی میکده هر سالکی که ره دانست ...حافظ

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه تبـه دانـسـت
زمانـه افـسر رندی نداد جز به کسی
کـه سرفرازی عالم در این کله دانسـت
بر آستانـه میخانه هر که یافـت رهی
ز فیض جام می اسرار خانقه دانـسـت
هر آن که راز دو عالم ز خـط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانسـت
ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب
کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
حدیث حافـظ و ساغر که می‌زند پنـهان
چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست
بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر
نـمونـه‌ای ز خـم طاق بارگه دانست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بـسـت ...حافظ

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بـسـت
گـشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بسـت
مرا و سرو چمـن را بـه خاک راه نـشاند
زمانـه تا قصـب نرگـس قبای تو بسـت
ز کار ما و دل غنـچـه صد گره بـگـشود
نـسیم گـل چو دل اندر پی هوای تو بست
مرا بـه بـند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافـه بر دل مسکین من گره مفـکـن
کـه عـهد با سر زلف گره گشای تو بست
تو خود وصال دگر بودی ای نـسیم وصال
خـطا نـگر کـه دل امید در وفای تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفـت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


اگر چـه باده فرح بخش و باد گل‌بیز اسـت...حافظ

اگر چـه باده فرح بخش و باد گل‌بیز اسـت
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنـگ افـتد
بـه عـقـل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آسـتین مرقـع پیالـه پـنـهان کـن
که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است
بـه آب دیده بـشوییم خرقـه‌ها از می
کـه موسـم ورع و روزگار پرهیز اسـت
مـجوی عیش خوش از دور باژگون سپـهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
سـپـهر برشده پرویزنیسـت خون افشان
کـه ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز اسـت
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافـظ
بیا کـه نوبـت بـغداد و وقت تبریز اسـت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


ساقی بـه نور باده برافروز جام ما ...حافظ

ساقی بـه نور باده برافروز جام ما
مـطرب بـگو کـه کار جهان شد به کام ما
ما در پیالـه عـکـس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خـبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشـق
ثـبـت اسـت بر جریده عالـم دوام ما
چـندان بود کرشمـه و ناز سـهی قدان
کاید بـه جـلوه سرو صـنوبرخرام ما
ای باد اگر بـه گلشـن احـباب بـگذری
زنـهار عرضـه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد بـه عـمدا چـه می‌بری
خود آید آن کـه یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سـپرده‌اند بـه مـسـتی زمام ما
ترسـم کـه صرفـه‌ای نبرد روز بازخواست
نان حـلال شیخ ز آب حرام ما
حافـظ ز دیده دانه اشکی هـمی‌فـشان
باشد کـه مرغ وصـل کـند قـصد دام ما
دریای اخـضر فـلـک و کشـتی هـلال
هسـتـند غرق نعـمـت حاجی قوام ما

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


صـبا بـه لطـف بگو آن غزال رعنا را

صـبا بـه لطـف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را
شـکرفروش کـه عمرش دراز باد چرا
تفـقدی نـکـند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گـل
کـه پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
بـه بـند و دام نـگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حـبیب نـشینی و باده پیمایی
بـه یاد دار مـحـبان بادپیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
کـه وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافـظ
سرود زهره به رقص آورد مـسیحا را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


اگر آن ترک شیرازی بـه دسـت آرد دل ما را ...حافظ

اگر آن ترک شیرازی بـه دسـت آرد دل ما را
بـه خال هـندویش بخشم سمرقند و بـخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافـت
کـنار آب رکـن آباد و گلگـشـت مـصـلا را
فـغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شـهرآشوب
چـنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغـما را
ز عشـق ناتـمام ما جمال یار مستغنی اسـت
بـه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
کـه عـشـق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشـنام فرمایی و گر نـفرین دعا گویم
جواب تـلـخ می‌زیبد لـب لعـل شـکرخا را
نصیحـت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سـعادتـمـند پـند پیر دانا را
حدیث از مـطرب و می گو و راز دهر کـمـتر جو
کـه کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافـظ
کـه بر نـظـم تو افـشاند فلک عـقد ثریا را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا ...حافظ

صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا
بـبین تـفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلـم ز صومعه بگرفت و خرقـه سالوس
کـجاسـت دیر مغان و شراب ناب کجا
چـه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سـماع وعـظ کـجا نغمـه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمـنان چـه دریابد
چراغ مرده کـجا شمـع آفـتاب کـجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کـجا رویم بـفرما از این جـناب کـجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کـجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بـشد کـه یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیسـت صبوری کدام و خواب کـجا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها ...حافظ

الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
بـه بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگـشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افـتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید مـحـمـل‌ها
بـه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
کـه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـل‌ها
همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
مـتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملـها

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی ...حافظ

می   خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی
این گفـت سحرگه گل بلبل تو چـه می‌گویی
مسـند بـه گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لـب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شـمـشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلـجویی
تا غنچـه خندانـت دولت به کـه خواهد داد
ای شاخ گـل رعـنا از بـهر کـه می‌رویی
امروز کـه بازارت پرجوش خریدار اسـت
دریاب و بـنـه گـنـجی از مایه نیکویی
چون شمـع نـکورویی در رهگذر باد اسـت
طرف هـنری بربـند از شـمـع نـکورویی
آن طره که هر جـعدش صد نافـه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ بـه دستانی در گلـشـن شاه آمد
بلـبـل بـه نواسازی حافـظ به غزل گویی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی...حافظ

در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی
خرقـه جایی گرو باده و دفـتر جایی
دل کـه آیینـه شاهیسـت غـباری دارد
از خدا می‌طلبـم صحـبـت روشـن رایی
کرده‌ام توبـه بـه دست صنـم باده فروش
کـه دگر می نـخورم بی رخ بزم آرایی
نرگـس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنـج
نروند اهـل نـظر از پی نابینایی
شرح این قصـه مگر شمـع برآرد بـه زبان
ور نـه پروانـه ندارد به سـخـن پروایی
جوی‌ها بستـه‌ام از دیده به دامان که مـگر
در کـنارم بـنـشانـند سـهی بالایی
کـشـتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گـشـت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سـخـن غیر مـگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می‌ام نیست به کـس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی
گر مسلـمانی از این است که حافـظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی...حافظ

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی
اسـباب جمـع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکـم در کف و گویی نـمی‌زنی
باز ظـفر به دست و شکاری نمی‌کـنی
این خون کـه موج می‌زند اندر جـگر تو را
در کار رنـگ و بوی نگاری نـمی‌کـنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نـمی‌کـنی
ترسـم کز این چمن نبری آسـتین گـل
کز گلشنـش تحمـل خاری نمی‌کـنی
در آسـتین جان تو صد نافه مدرج اسـت
وان را فدای طره یاری نـمی‌کـنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک
و اندیشـه از بلای خماری نـمی‌کـنی
حافـظ برو کـه بـندگی پادشاه وقـت
گر جملـه می‌کنـند تو باری نمی‌کـنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


بـگرفـت کار حسنت چون عشق من کمالی ...حافظ

بـگرفـت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان کـه نـبود این هر دو را زوالی
در وهـم می‌نگـنـجد کاندر تـصور عقـل
آید بـه هیچ مـعـنی زین خوبـتر مـثالی
شد حـظ عمر حاصل گر زان کـه با تو ما را
هرگز بـه عـمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هسـت روزی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون مـن خیال رویت جانا بـه خواب بینـم
کز خواب می‌نـبیند چشمـم بـجز خیالی
رحـم آر بر دل مـن کز مـهر روی خوبـت
شد شـخـص ناتوانـم باریک چون هـلالی
حافـظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
زین بیشـتر بـباید بر هـجرت احـتـمالی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی...حافظ

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
کـه بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
کـه تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنـگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظـت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر اسـت
حیف باشد که ز کار همـه غافـل باشی
نـقد عـمرت بـبرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکـل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفـتـن آسان بود ار واقف مـنزل باشی
حافـظا گر مدد از بخت بـلـندت باشد
صید آن شاهد مطـبوع شـمایل باشی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


ای که دایم به خویش مغروری ...حافظ

ای که دایم به خویش مغروری
گر تو را عشق نیست معذوری
گرد دیوانـگان عشق مـگرد
کـه به عقل عقیله مشهوری
مستی عشق نیست در سر تو
رو کـه تو مست آب انـگوری
روی زرد اسـت و آه دردآلود
عاشـقان را دوای رنـجوری
بـگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر می ‌طلب که مخـموری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


سـحرگـه ره روی در سرزمینی...حافظ

سـحرگـه ره روی در سرزمینی
همی‌گـفـت این معـما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
کـه در شیشـه برآرد اربـعینی
خدا زان خرقـه بیزار اسـت صد بار
کـه صد بت باشدش در آسـتینی
مروت گر چه نامی بی‌نشان اسـت
نیازی عرضـه کـن بر نازنینی
ثوابـت باشد ای دارای خرمـن
اگر رحـمی کنی بر خوشـه چینی
نـمی‌بینـم نـشاط عیش در کس
نـه درمان دلی نـه درد دینی
درون‌ها تیره شد باشد کـه از غیب
چراغی برکـند خـلوت نـشینی
گر انگـشـت سـلیمانی نـباشد
چـه خاصیت دهد نقـش نـگینی
اگر چـه رسم خوبان تندخوییسـت
چـه باشد گر بـسازد با غـمینی
ره میخانـه بـنـما تا بـپرسـم
مال خویش را از پیش بینی
نـه حافـظ را حضور درس خـلوت
نـه دانشـمـند را علـم الیقینی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


الا ای آهوی وحـشی کـجایی ...حافظ

الا ای آهوی وحـشی کـجایی
مرا با توسـت چـندین آشـنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکـس
دد و دامت کمین از پیش و از پـس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هـم بـجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکـسان یار غریبان
مـگر خـضر مـبارک پی درآید
ز یمـن همتـش کاری گـشاید
مـگر وقـت وفا پروردن آمد
کـه فالـم لا تذرنی فرداً آمد
چنینـم هـسـت یاد از پیر دانا
فراموشـم نـشد, هرگز هـمانا
کـه روزی رهروی در سرزمینی
بـه لطفش گفت رندی ره‌نشینی
کـه ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بـنـه گر دانـه داری
جوابـش داد گـفـتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شـکارم
بگفـتا چون به دست آری نشانش
کـه از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کـن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دسـت
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لـب سر چشمه‌ای و طرف جویی
نـم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز مـن چـه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
بـه یاد رفـتـگان و دوسـتداران
موافـق گرد با ابر بـهاران
چـنان بیرحـم زد تیغ جدایی
کـه گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخـشـش از آب دیده خویش
نـکرد آن هـمدم دیرین مدارا
مسلـمانان مسـلـمانان خدا را
مـگر خـضر مـبارک‌پی تواند
کـه این تنـها بدان تنـها رساند
تو گوهر بین و از خر مـهره بـگذر
ز طرزی کان نگردد شـهره بـگذر
چو مـن ماهی کلک آرم به تـحریر
تو از نون والقلم می‌پرس تفـسیر
روان را با خرد درهم سرشـتـم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتـم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
کـه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نـکـهـت این طیب امید
مـشام جان مـعـطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نـه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مـقالات نصیحـت گو همین است
که سنگ‌انداز هجران در کمین است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - حمیدرضا


سالروز اربعین امام حسین (ع)

سالروز اربعین امام حسین (ع) رو به تمام دوستداران حق و عدالت تسلیت می گم.

عکس از سایت خبرنگارhttp://www.reporter.ir

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - حمیدرضا


معجزات امام حسين(ع)

معجزات امام حسين(ع)

زنده كردن مرده

راوي گويد نزد امام حسين (ع) نشسته بوديم كه جواني با حال گريه وارد شد. امام (ع) به او فرمود چرا گريه مي كني؟ او در پاسخ گفت مادرم در همين ساعت فوت كرد و وصيتي هم نكرده است. او داراي اموالي است و به من فرموده است كمترين اقدامي درباره اموالش نداشته باشم تا اينكه خبر فوتش را به شما برسانم.

امام (ع) فرمود بلند شويد تا بسراغ او برويم. همگي برخاستيم و به همراه امام (ع) به منزلي رسيديم كه مادر او در آن فوت كرده بود. امام (ع) مشرف بر منزل گرديد و دعا كرد تا خداوند او را زنده كند تا آنچه مي خواهد وصيت كند. خداوند او را به دعاي حضرت زنده كرد و در حالي كه مي نشست شهادتين مي گفت آنگاه به امام حسين نگاه كرد و عرض كرد داخل شو اي مولاي من و مرا به امر خود فرمان ده.

حضرت وارد شد و با بالش نشست و به آن زن گفت وصيت كن! خدا تو را رحمت كند.

گفت يابن رسول الله من فلان اموال و فلان اموال را در اين مكانها دارم. يك سوم آن را براي شما قرار دادم تابه هرگونه كه مصلحت مي داني براي دوستدارانت صرف كني و دو ثلث آن را براي اين فرزندم قرار دادم. اگر مي داني كه او از دوستداران توست و اگراز مخالفين تو مي باشد حقي در اين اموال ندارد. سپس از امام خواست تا بر او نماز گذارد و متولي امورش گردد و دوباره به حال قبل كه مرده بود ، در آمد.

ارائه پيامبر و اميرالمومنين(ع)

اصبغ بن نباته گويد به امام حسين (ع) عرض كردم سرور من از تو چيزي مي خواهم كه به آن يقين دارم و از اسرار الهي است كه به آن آگاهي داري.

امام (ع) فرمود اي اصبغ آيا مي خواهي سخنان رسول الله (ص) به ابوبكر در مسجد قبا را بشنوي؟ آري. همين را مي خواستم.

امام (ع) فرمود برخيز! مادر كوفه بوديم و ناگهان بايك چشم به هم زدن درمسجد قبا بوديم. حضرت تبسمي به چهره من كرد و گفت اي اصبغ باد يك ماه بهنگام صبح و يك ماه بهنگام شب در اختيار سليمان بن داود بود و به من بيش از سليمان داده شد.

عرض كردم والله راست مي گوئي يا بن رسول الله.

آنگاه فرمود ماكساني هستيم كه علم به قرآن در نزد ماست و آنچه نزد ماست در نزد ديگري نمي باشد. زيرا ما اهل سر خداوند هستيم. دوباره حضرت تبسمي كرد و گفت ما آل الله و ورثه رسول او هستيم. و خدا را بر اين نعمت شكر مي گويم. سپس به من فرمود داخل شو. داخل شدم و ديدم رسول خدا خود را در محراب به عباي خويش پيچيده است و انگشتهاي خود را در زير دندان فشار مي دهد و درباره خلافت بعد از خود با ابابكر سخن مي گويد و اميرالمومنين (ع) نيز در آنجا حضور دارد.

خبر از كشندگان خود

حذيفه گويد شنيدم ك حسين بن علي (ع) مي گويد به خدا قسم سركشان و طاغيهاي بني اميه بر قبل من اجتماع مي كنند و جلوتر از همه آنها عمر سعد است و اين خبر را امام در زمان حيات پيامبر (ص) مي داد.

عرض كردم آيا رسول خدا اين خبر را به شما داده است؟

امام (ع) : نه .

نزد پيامبر رفتم و او را از اين خبر امام آگاه كردم. حضرت فرمود علم من علم اوست و علم او علم من است. زيرا ما قبل از ايجاد موجودات به حقيقت آنها آگاه بوديم.

هيبت امامت

عده اي به محضر امام حسين (ع) رسيدند و گفتند ما رابه فضائل خود آگاه كن. امام (ع) فرمود شما طاقت تحمل فضائل ما را نداريد. شما برويد و برخي بمانيد تا فضائل خود را به بعضي از شما بگويم. اگر اين تعداد طاقت تحمل آن را داشتند به همه شما خواهم گفت.

آنها از اطراف حضرت دور شدند. آنگاه امام با هيبت امامت خود با يكي از آنها سخن گفت تا اينكه متحير و سرگشته گرديد و از نزد حضرت بازگشتند.

استجابت فوري دعا

راوي گويد در روز عاشورا شاهد جريان كربلا و مسائل مربوط به امام حسين (ع) بودم كه مردي به نام عبدالله بن جويره نزد امام آمد و گفت اي حسين!

امام جواب داد چه مي خواهي؟ گفت بشارت باد تو را به آتش.

امام (ع) فرمود اين گونه نيست. من به پروردگاري آمرزشگر و شفاعت كننده اي مطاع وارد مي شوم و در خيرو خوبي و بسوي نيكي حركت مي كنم. تو چه كسي هستي؟

پاسخ داد من ابن جويره هستم.

امام (ع) دست او را گرفت و بطور كامل بالا برد و گفت خداوندا او را به جهنم فرست. ابن جويره غضب كرد وبه امام (ع) حمله كرد اما در حال حمله اسبش سراسيمه شد و پاي او در ركاب گير كرد و واژگون گرديد و سرش به زمين خورد. اسب او را بر زمين مي كشيد و سرش را به هر سنگ و چوبي مي زد و پاي او را متلاشي كرد و يك طرف بدن او درگير ركاب اسب بود تا به جهنم واصل گرديد.

حضور جبرئيل (ع) برسر گهواره حسين(ع)

روزي حضرت جبرئيل (ع) بر زمين نازل شد. در آن هنگام فاطمه (ع) در خواب بود و حسين (ع) در گهواره خود گريه مي كرد. جبرئيل شروع كرد با او سخن شيرين بگويد و بر او سلام كند تا اينكه فاطمه ا زخواب شيرين بگويد و بر او سلام كند تا اينكه فاطمه از خواب بيدار شد وشنيد كسي با فرزندش حسين سخن مي گويد و او را تسكين مي دهد.

فاطمه نگاه كرد اما كسي را نيافت. اين خبر را به عرض پيامبر (ص) رساند. آن حضرت فرمود او جبرئيل بود.

نور چهره امام (ع)

وقتي امام حسين (ع) در يك محل تاريكي قرار مي گرفت بخاطر نوري كه از پيشاني و گلوي حضرت ساطع بود مردم بسوي او هدايت مي شدند. و پيامبر (ص) همواره پيشاني و گلوي آن حضرت را مي بوسيد.

نور سر بريده امام (ع)

وقتي لشكر ابن زياد سرهاي بريده امام حسين (ع) و يارانش را حمل مي كردند تا به يزيد برسانند. در بين را ه كنار دير راهب فرود آمدند و سر امام حسين (ع) را در صندوق گذاردند.

نيمه هاي شب بود كه راهب بانكي شنيد. چون گوش فراداد شنيد كه همه ذكر خدا و تسبيح و تقديس الهي بود. برخاست و سر از دير بيرون آورد مشاهده كرد از صندوقي كه در كنار ديوار گذارده اند نوري بزرگ بسوي آسمان بلند است و فرشتگان دسته دسته از آسمان فرود مي آيند و مي گويند السلام عليك يابن رسول الله، السلام عليك يا ابا عبدالله ، صلوات الله وسلامه عليك.

راهب مسيحي از مشاهده اين امور در تعجب شد وناله و بيتابي بر او مستولي گرديد. وقتي سفيده صبح دميد از محل عبادت خود بيرون شد و به ميان لشكر آمد و پرسيد بزرگ لشكر كيست؟

جواب دادند خولي است. نزد خولي آمد و سوال كرد در اين صندوق چيست؟

جواب داد سر حسين بن علي بن ابيطالب است.

اعجاز خاك قبر امام حسين (ع)

وقتي همسر حضرت آيه الله العظمي اراكي فوت كرده بود عده اي از اهل علم كه نويسنده نيز با آنها بود به همراه حضرت آيه الله بهاءالديني(ره) براي عرض تسليت به خدمت معظم له رسيديم. اگرچه اين عالم گرانمايه مصيبت زده بود اما در شور معنوي خاصي بود و مسائلي را با حال گريه از ابا عبدالله بيان مي كرد كه از جمله آنها اين بود كه يك مرتبه پدرم به زيارت قبر امام حسين(ع) مشرف شد كه حضور او با تعمير و ترميم قبر امام (ع) مصادف شده بود. پدرم از فرصت استفاد كرد و به اندازه يك تخم مرغ از خاك كناره هاي قبر امام (ع) را با خود برداشته بود چرا كه در روايات مختلفي وارد شده است كه اين خاك براي هر دردي شفا بخش است. پدرم اين خاك را نگهداري مي كرد و هر كس هر بيماري داشت و به او مراجعه مي كرد به اندازه يك عدس به او داد وپس از مصرف شفا مي يافتند.

منبع: سایت تبیانhttp://library.tebyan.net/books1/5571.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - حمیدرضا


ثناي وحي از حسين (ع) (امام حسين(ع) در قرآن)

ثناي وحي از حسين (ع)

و اذ اخذنا ميثاقكم لاتسفكون دمائكم و لاتخرجون انفسكم من دياركم ثم اقررتم و انتم تشهدون

بقره 84

در تفسير منسوب به امام حسن عسگري آمده است:

پيامبر ميفرمايند: هنگامي كه آيه و اذ اخذنا ميثاقكم لاتسفكون دمائكم آيه درباره يهود است. يعني كساني كه پيمان خدا را شكستند و پيامبران خدا را تكذيب كردند و اولياي خدا را كشتند. آيا شما را خبر ندهم به كساني كه از امت من شبيه يهوديان هستند؟

گفتند: بلي يا رسولالله! فرموند: گروهي از امت من فكر ميكنند كه از امت من هستند اما بهترين فرزندان و پاكان اصالتم را ميكشند و شريعت و سنت من را تغيير ميدهند و دو فرزند حسن و حسين را ميكشند آنچنان كه پيشينيان يهود زكريا و يحيي را كشتند. آگاه باشيد همانا خداوند آنان را لعنت ميكند، آنچنان كه پيشينيان را لعنت كرد و بر بقايا و فرزندانشان هادي و مهدي از حسين مظلوم برميانگيزدكه آنان را با شمشير اوليائش سوي جنم روانه ميكند.

آگاه باشيد لعنت ميكند خداوند كشندگان و دوستداران و ياريكنندگان قاتلين حسين عليهالسلام را.

و بر كساني كه بر لعن بر دشمنان حسين سكوت ميكنند بيآنكه براي تقيه باشد، خداوند لعن ميفرستد.

آگاه باشيد خداوند بر گريهكنندگان از روي شفقت و مهرباني بر حسين (ع) صلوات ميفرستد، آنان كه دشمنان حسين (ع) را لعنت ميكنند و خشم و غضب خويش را بر دشمنان فراوان ميگرداند.

آگاه باشيد آنانكه به قتل حسين راضي باشند با قاتلين او در اين گناه بزرگ شريكاند بدانيد قاتلين حسين و يارانشان و پيروانشان از دين خدا مبري هستند. خداوند فرمان ميدهد به فرشتگان مقربش كه اشكهاي ريزان در قتل حسين را برگيرند و در گنجينههاي بهشتي با آب حيات مخلوط كنند تا گوارايي و پاكيش هزار چندان گردد و فرشتگان آنان كه در قتل حسين خوشحال گرديدند، اشكهاي اينان را برگرفته و در جهنم يا حميم و صديد و غساق و غسلين اين نوشيدني اي ناگوار در جهنم مخلوط كنند تا شدت حرارتش زياده گردد و شكنجه آن هزار چندان شود تا دشمنان آل محمد را در جهنم با چنين نوشيدنيهايي عذابشان تشديد گرديد.

منبع: سایت تبیانhttp://library.tebyan.net/books1/5571.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - حمیدرضا


ثواب زيارت خاندان پيامبر (ص)

ثواب زيارت خاندان پيامبر (ص) 

محمدبن قوليه باسندخود،از جابر، از امام باقر (ع) نقل كرده بود كه فرمود: امير مومنان فرمود: روزي رسول خدا (ص)  به ديدار ما آمد؛ در حالي كه ام ايمن شير و كره و خرما براي ما هديه آورده بود، از آن آورديم و او خورد ، سپس برخاسته به گوشه خانه رفت و چند ركعت نماز گزارد ، چون آخرين سجده اش فرا رسيد سخت (منقلب شده) گريست، كسي از ما به سبب هيبت و عظمتش چيزي از او نپرسيد .

حسين (ع) برخاسته در دامان او نشست و عرض كرد : پدر جان!چون به منزل ما آمدي آنچنان خوشحال شديم كه از هيچ چيز آنگونه شادمان نگشتيم، سپس چنان گريستي كه ما را غمگين كرد چرا گريستي ؟

فرمود: فرزندم! پيش از اين ، جبرئيل بر من نازل شده و خبر داد كه شما (همگي)كشته خواهيد شد و قبور شما ( از هم جدا و ) پراكنده خواهند بود.

عرض كرد: پدر جان! براي كسانيكه قبور پراكنده ما را زيارت كنند چه پاداشي خواهد بود؟

فرمود: فرزندم! آنان گروههايي از امت من اند كه (قبور ) شما را زيارت مي كنند و بدين وسيله بركت (خدا را) مي جويند، و بر من شايسته است كه در روز قيامت سراغشان آيم و آنان را از هراسهاي آن روز و از گناهانشان برهانم و خدا آنان را در بهشت جاي دهد.

روايت شده كه : روزي پيامبر (ص)  نشسته بود و علي و فاطمه و حسن و حسين (ع)پيرامون او بودند ، به آنان فرمود: چگونه ايد آنگاه كه كشته شده ايد و قبرهايتان پراكنده (ودور از هم) است ؟

حسين (ع) عرض كرد: آيا مي ميريم يا كشته مي شويم ؟

فرمود: فرزندم ! تو مظلومانه كشته مي شوي، و برادرت ( حسن (ع) نيز) مظلومانه كشته مي شود، و نسلهاي شما در اطراف زمين فراري (و پراكنده) مي شوند .

حسين (ع) عرض كرد : چه كسي ما را مي كشد اي رسول خد .

فرمود: مردم شرور .

حسين (ع) پرسيد : اي رسول خدا ! آيا پس از شهادت كسي براي زيارت ما مي آيد؟

فرمود: آري فرزندم ! گروهي از امت من كه با زيارت شما قصد نيكوكاري و پيوند با مرا دارند (به زيارت قبور شما خواهند آمد). پس هر گاه روز قيامت شود، من در موقف به ديدارشان آيم تا بازوانشان را گرفته آنان را از هراسها و سختيهاي قيامت برهانم.

عبدالله بن محمد صنعاني از امام باقر (ع) نقل كرده كه فرمود: هر گاه حسين (ع) نزد رسول خدا (ص)  مي آمد او پيوسته او را به طرف خود كشيده به امير مؤمنان (ع) مي فرمود: او را نگهدار ، او را در بر گرفته و مي بوسيد و مي گريست . حسين (ع) مي پرسيد: بابا جان! چرا گريه مي كني ؟

مي فرمود: فرزندم ! جاي شمشيرها را مي بوسم و مي گريم .

پرسيد:بابا جان! آيا من كشته مي شوم؟

فرمود: آري به خدا سوگند ، پدرت و برادرت و خودت(هر سه كشته مي شويد).

پرسيد: بابا جان! آيا قتلگاه ما دور از هم است؟

فرمود: بله فرزندم.

پرسيد: از امت تو چه كسي به زيارت ما خواهد آمد ؟

فرمود: مرا و نيز پدر و برادر تو را جز (پاكان و ) صديقان امتم

زيارت نخواهند كرد.

عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) نقل كرده كه فرمود: روزي حسين بن علي (ع) در دامان پيامبر (ص)  بود . ناگاه سر خود را بلند كرد و پرسيد: بابا جان ! كسي كه تو را پس مرگ ، زيارت كند چه پاداشي دارد؟

فرمود: فرزندم ! هر كه پس از مرگم به زيارتم آيد بهشت از آن او خواهد بود و هر كه پس از مرگ پدرت به زيارتش آيد بهشت از آن او خواهد بود و هر كه پس از مرگ برادرت به زيارت او آيد بهشت از آن او خواهد بود و هر كه پس از مرگ تو به زيارتت آيد بهشت از آن او خواهد بود.

منبع :سایت تبیانhttp://library.tebyan.net/books1/5571.htm

پی نوشت : البته باید توجه داشت که  فقط زیارت  افرادی قبول هست به گفته پیامبر از پاکان و

صدیقان امت رسول الله (ص) باشند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - حمیدرضا


زيارت ناحيه مقدسه

زيارت امام حسين از كلام حضرت مهدي - عج

    
السلام على آدم صفوة الله من خليقته
السلام على شيث ولي الله خيرته
السلام على إدريس القائم لله بحجته
السلام على نوح المجاب في دعوته
السلام على هود الممدود من الله بمعونته
السلام على صالح الذي توجه لله بكرامته
السلام على إبراهيم الذي حباه الله بخلته
السلام على إسماعيل الذي فداه الله بذبح عظيم من جنته
السلام على إسحاق الذي جعل الله النبوة في ذريته
السلام على يعقوب الذي رد الله عليه بصره برحمته
السلام على يوسف الذي نجاه الله من الجب بعظمته
السلام على موسى الذي فلق الله البحر له بقدرته
السلام على هارون الذي خصه الله بنبوته
السلام على شعيب الذي نصره الله على أمته
السلام على داود الذي تاب الله عليه من خطيئته
السلام على سليمان الذي ذلت له الجن بعزته
السلام على أيوب الذي شفاه الله من علته
السلام على يونس الذي أنجز الله له مضمون عدته
السلام على عزير الذي أحياه الله بعد ميتته
السلام على زكريا الصابر في محنته
السلام على يحيى الذي أزلفه الله بشهادته
السلام على عيسى روح الله و كلمته
السلام على محمد حبيب الله و صفوته
السلام على أمير المؤمنين علي بن أبي طالب المخصوص بإخوته
السلام على فاطمة الزهراء ابنته
السلام على أبي محمد الحسن وصي أبيه و خليفته
السلام على الحسين الذي سمحت نفسه بمهجته
السلام على من أطاع الله في سره و علانيته
السلام على من جعل الله الشفاء في تربته
السلام على من الإجابة تحت قبته
السلام على من الأئمة من ذريته
السلام على ابن خاتم الأنبياء
السلام على ابن سيد الأوصياء
السلام على ابن فاطمة الزهراء
السلام على ابن خديجة الكبرى
السلام على ابن سدرة المنتهى
السلام على ابن جنة المأوى
السلام على ابن زمزم و الصفا
السلام على المرمل بالدماء
السلام على المهتوك الخباء
السلام على خامس أصحاب أهل الكساء
السلام على غريب الغرباء
السلام على شهيد الشهداء
السلام على قتيل الأدعياء
السلام على ساكن كربلاء
السلام على من بكته ملائكة السماء
السلام على من ذريته الأزكياء
السلام علي يعسوب الدين
السلام على منازل البراهين
السلام على الأئمة السادات
السلام على الجيوب المضرجات
السلام على الشفاه الذابلات
السلام على النفوس المصطلمات
السلام على الأرواح المختلسات
السلام على الأجساد العاريات
السلام على الجسوم الشاحبات
السلام على الدماء السائلات
السلام على الأعضاء المقطعات
السلام على الرءوس المشالات
السلام على النسوة البارزات
السلام على حجة رب العالمين
السلام عليك و على آبائك الطاهرين
السلام عليك و على أبنائك المستشهدين
السلام عليك و على ذريتك الناصرين
السلام عليك و على الملائكة المضاجعين
السلام على القتيل المظلوم
السلام على أخيه المسموم
السلام على علي الكبير
السلام على الرضيع الصغير
السلام على الأبدان السليبة
السلام على العترة القريبة
السلام على المجدلين في الفلوات
السلام على النازحين عن الأوطان
السلام على المدفونين بلا أكفان
السلام على الرءوس المفرقة عن الأبدان
السلام على المحتسب الصابر
السلام على المظلوم بلا ناصر
السلام على ساكن التربة الزاكية
السلام على صاحب القبة السامية
السلام على من طهره الجليل
السلام على من افتخر به جبرئيل
السلام على من ناغاه في المهد ميكائيل
السلام على من نكثت ذمته
السلام على من هتكت حرمته
السلام على من أريق بالظلم دمه
السلام على المغسل بدم الجراح
السلام على المجرع بكاسات الرماح
السلام على المضام المستباح
السلام على المنحور في الورى
السلام على من دفنه أهل القرى
السلام على المقطوع الوتين
السلام على المحامي بلا معين
السلام على الشيب الخضيب
السلام على الخد التريب
السلام على البدن السليب
السلام على الثغر المقروع بالقضيب
السلام على الرأس المرفوع
السلام على الأجسام العارية في الفلوات تنهشها الذئاب العاديات و تختلف إليها السباع الضاريات
السلام عليك يا مولاي و على الملائكة المرفوفين حول قبتك الحافين بتربتك الطائفين بعرصتك الواردين لزيارتك
السلام عليك فإني قصدت إليك و رجوت الفوز لديك
السلام عليك سلام العارف بحرمتك المخلص في ولايتك المتقرب إلى الله بمحبتك البري ء من أعدائك سلام من قلبه بمصابك مقروح و دمعه عند ذكرك مسفوح سلام المفجوع الحزين الواله المستكين سلام من لو كان معك بالطفوف لوقاك بنفسه حد السيوف و بذل حشاشته دونك للحتوف و جاهد بين يديك و نصرك على من بغى عليك و فداك بروحه و جسده و ماله و ولده و روحه لروحك فداء و أهله لأهلك وقاء فلئن أخرتني الدهور و عاقني عن نصرك المقدور و لم أكن لمن حاربك محاربا و لمن نصب لك العداوة مناصبا فلأندبنك صباحا و مساء و لأبكين لك بدل الدموع دما حسرة عليك و تأسفا على ما دهاك و تلهفا حتى أموت بلوعة المصاب و غصة الاكتياب أشهد أنك قد أقمت الصلاة و آتيت الزكاة و أمرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و العدوان و أطعت الله و ما عصيته و تمسكت به و بحبله فأرضيته و خشيته و راقبته و استجبته و سننت السنن و أطفأت الفتن و دعوت إلى الرشاد و أوضحت سبل السداد و جاهدت في الله حق الجهاد و كنت لله طائعا و لجدك محمد ص تابعا و لقول أبيك سامعا و إلى وصية أخيك مسارعا و لعماد الدين رافعا و للطغيان قامعا و للطغاة مقارعا و للأمة ناصحا و في غمرات الموت سابحا و للفساق مكافحا و بحجج الله قائما و للإسلام و المسلمين راحما و للحق ناصرا و عند البلاء صابرا و للدين كالئا و عن حوزته مراميا تحوط الهدى و تنصره و تبسط العدل و تنشره و تنصر الدين و تظهره و تكف العابث و تزجره و تأخذ للدني من الشريف و تساوي في الحكم بين القوي و الضعيف كنت ربيع الأيتام و عصمة الأنام و عز الإسلام و معدن الأحكام و حليف الإنعام سالكا طرائق جدك و أبيك مشبها في الوصية لأخيك وفي الذمم رضي الشيم ظاهر الكرم متهجدا في الظلم قويم الطرائق كريم الخلائق عظيم السوابق شريف النسب منيف الحسب رفيع الرتب كثير المناقب محمود الضرائب جزيل المواهب حليم رشيد منيب جواد عليم شديد إمام شهيد أواه منيب حبيب مهيب كنت للرسول ص ولدا و للقرآن منقدا و للأمة عضدا و في الطاعة مجتهدا حافظا للعهد و الميثاق ناكبا عن سبل الفساق و باذلا للمجهود طويل الركوع و السجود زاهدا في الدنيا زهد الراحل عنها ناظرا إليها بعين المستوحشين منها آمالك عنها مكفوفة و همتك عن زينتها مصروفة و إلحاظك عن بهجتها مطروفة و رغبتك في الآخرة معروفة حتى إذا الجور مد باعه و أسفر الظلم قناعه و دعا الغي أتباعه و أنت في حرم جدك قاطن و للظالمين مباين جليس البيت و المحراب معتزل عن اللذات و الشهوات تنكر المنكر بقلبك و لسانك على حسب طاقتك و إمكانك ثم اقتضاك العلم للإنكار و لزمك أن تجاهد الفجار فسرت في أولادك و أهاليك و شيعتك و مواليك و صدعت بالحق و البينة و دعوت إلى الله بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ و أمرت بإقامة الحدود و الطاعة للمعبود و نهيت عن الخبائث و الطغيان و واجهوك بالظلم و العدوان فجاهدتهم بعد الإيعاز لهم و تأكيد الحجة عليهم فنكثوا ذمامك و بيعتك و أسخطوا ربك و جدك و بدءوك بالحرب فثبت للطعن و الضرب و طحنت جنود الفجار و اقتحمت قسطل الغبار مجالدا بذي الفقار كأنك علي المختار فلما رأوك ثابت الجأش غير خائف و لا خاش نصبوا لك غوائل مكرهم و قاتلوك بكيدهم و شرهم و أمر اللعين جنوده فمنعوك الماء و وروده و ناجزوك  الفتال و عاجلوك النزال و رشقوك بالسهام و النبال و بسطوا إليك أكف الاصطلام و لم يرعوا لك ذماما و لا راقبوا فيك أثاما في قتلهم أولياءك و نهبهم رحالك و أنت مقدم في الهبوات و محتمل للأذيات قد عجبت من صبرك ملائكة السماوات فأحدقوا بك من كل الجهات و أثخنوك بالجراح و حالوا بينك و بين الرواح و لم يبق لك ناصر و أنت محتسب صابر تذب عن نسوتك و أولادك حتى نكسوك عن جوادك فهويت إلى الأرض جريحا تطئوك الخيول بحوافرها أو تعلوك الطغاة ببواترها قد رشح للموت جبينك و اختلفت بالانقباض و الانبساط شمالك و يمينك تدير طرفا خفيا إلى رحلك و بيتك و قد شغلت بنفسك عن ولدك و أهاليك و أسرع فرسك شاردا إلى خيامك قاصدا محمحما باكيا فلما رأين النساء جوادك مخزيا و نظرن سرجك عليه ملويا برزن من الخدور ناشرات الشعور على الخدود لاطمات الوجوه سافرات و بالعويل داعيات و بعد العز مذللات و إلى مصرعك مبادرات و الشمر جالس على صدرك و مولغ سيفه على نحرك قابض على شيبتك بيده ذابح لك بمهنده قد سكنت حواسك و خفيت أنفاسك و رفع على القناة رأسك و سبي أهلك كالعبيد و صفدوا في الحديد فوق أقتاب المطيات تلفح وجوههم حر الهاجرات يساقون في البراري و الفلوات أيديهم مغلولة إلى الأعناق يطاف بهم في الأسواق فالويل للعصاة الفساق لقد قتلوا بقتلك الإسلام و عطلوا الصلاة و الصيام و نقضوا السنن و الأحكام و هدموا قواعد الإيمان و حرفوا آيات القرآن و هملجوا في البغي و العدوان لقد أصبح رسول الله ص موتورا و عاد كتاب الله عز و جل مهجورا و غودر الحق إذ قهرت مقهورا و فقد بفقدك التكبير و التهليل و التحريم و التحليل و التنزيل و التأويل و ظهر بعدك التغيير و التبديل و الإلحاد و التعطيل و الأهواء و الأضاليل و الفتن و الأباطيل فقام ناعيك عند قبر جدك الرسول ص فنعاك إليه بالدمع الهطول قائلا يا رسول الله قتل سبطك و فتاك و استبيح أهلك و حماك و سبيت بعدك ذراريك و وقع المحذور بعترتك و ذويك فانزعج الرسول و بكى قلبه المهول و عزاه بك الملائكة و الأنبياء و فجعت بك أمك الزهراء و اختلف جنود الملائكة المقربين تعزي أباك أمير المؤمنين و أقيمت لك المأتم في أعلى عليين و لطمت عليك الحور العين و بكت السماء و سكانها و الجنان و خزانها و الهضاب و أقطارها و البحار و حيتانها و الجنان و ولدانها و البيت و المقام و المشعر الحرام و الحل و الإحرام اللهم فبحرمة هذا المكان المنيف صل محمدا و آل محمد و احشرني في زمرتهم و أدخلني الجنة بشفاعتهم اللهم إني أتوسل إليك يا أسرع الحاسبين و يا أكرم الأكرمين و يا أحكم الحاكمين بمحمد خاتم النبيين رسولك إلى العالمين أجمعين و بأخيه و ابن عمه الأنزع البطين العالم المكين علي أمير المؤمنين و بفاطمة سيدة نساء العالمين و بالحسن الزكي عصمة المتقين و بأبي عبد الله الحسين أكرم المستشهدين و بأولاده المقتولين و بعترته المظلومين و بعلي بن الحسين زين العابدين و بمحمد بن علي قبلة الأوابين و جعفر بن محمد أصدق الصادقين و موسى بن جعفر مظهر البراهين و علي بن موسى ناصر الدين و محمد بن علي قدوة المهتدين و علي بن محمد أزهد الزاهدين و الحسن بن علي وارث المستخلفين و الحجة على الخلق أجمعين أن تصلي على محمد و آل محمد الصادقين الأبرين آل طه و يس و أن تجعلني في القيامة من الآمنين المطمئنين الفائزين الفرحين المستبشرين اللهم اكتبني في المسلمين وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ و انصرني على الباغين و اكفني كيد الحاسدين و اصرف عني  مكر الماكرين و اقبض عني أيدي الظالمين و اجمع بيني و بين السادة الميامين في أعلى عليين مع الذين أنعمت عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ برحمتك يا أرحم الراحمين اللهم إني أقسم عليك بنبيك المعصوم و بحكمك المحتوم و نهيك المكتوم و بهذا القبر الملموم الموسد في كنفه الإمام المعصوم المقتول المظلوم أن تكشف ما بي من الغموم و تصرف عني شر القدر المحتوم و تجيرني من النار ذات السموم اللهم جللني بنعمتك و رضني بقسمك و تغمدني بجودك و كرمك و باعدني من مكرك و نقمتك اللهم اعصمني من الزلل و سددني في القول و العمل و افسح لي في مدة الأجل و أعفني من الأوجاع و العلل و بلغني بموالي و بفضلك أفضل الأمل اللهم صل على محمد و آل محمد و اقبل توبتي و ارحم عبرتي و أقلني عثرتي و نفس كربتي و اغفر لي خطيئتي وَ أَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي اللهم لا تدع لي في هذا المشهد المعظم و المحل المكرم ذنبا إلا غفرته و لا عيبا إلا سترته و لا غما إلا كشفته و لا رزقا إلا بسطته و لا جاها إلا عمرته و لا فسادا إلا أصلحته و لا أملا إلا بلغته و لا دعاء إلا أجبته و لا مضيقا إلا فرجته و لا شملا إلا جمعته و لا أمرا إلا أتممته و لا مالا إلا كثرته و لا خلقا إلا حسنته و لا إنفاقا إلا أخلفته و لا حالا إلا عمرته و لا حسودا إلا قمعته و لا عدوا إلا أرديته و لا شرا إلا كفيته و لا مرضا إلا شفيته و لا بعيدا إلا أدنيته و لا شعثا إلا لممته و لا سؤالا إلا أعطيته اللهم إني أسألك خير العاجلة و ثواب الآجلة اللهم أغنني بحلالك عن الحرام و بفضلك عن جميع الأنام اللهم إني أسألك علما نافعا و قلبا خاشعا و يقينا شافيا و عملا زاكيا و صبرا جميلا و أجرا جزيلا اللهم ارزقني شكر نعمتك علي و زد في إحسانك و كرمك إلي و اجعل قولي في الناس مسموعا و عملي عندك مرفوعا و أثري في الخيرات متبوعا و عدوي مقموعا اللهم صل على محمد و آل محمد الأخيار في آناء الليل و أطراف النهار و اكفني شر الأشرار و طهرني من الذنوب و الأوزار و أجرني من النار و أحلني دار القرار و اغفر لي و لجميع إخواني فيك و أخواتي المؤمنين و المؤمنات برحمتك يا أرحم الراحمين .

منبع:سایت تبیانhttp://library.tebyan.net/books1/5571.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - حمیدرضا


اهميت اربعين در دين اسلام

از سنن جاذرية بشري است كه سبب انس كه آدمي با خويشان و اقرباء در گذشته خود دارد روزي كه كالبد را خالي ميكند و جسد را در ميان قبر ميگذارند تا چهل روز جاذبه انس و محبت او را بالين قبر متوفي ميكشاند و اين سنت در ميان تمام افراد بشر هست باضافه كه در اسلام مبادي و حدود و احكامي براي آن معين كردهاند.

شخص متوفي در ديده باقي ماندهگان جا گرفته و هر كجا ميگذرند تو گوئي آن مرده مقابل اينها زنده و قرار گرفته يا بازندگان مخاطب و متكلم است و هر كس انس و الفتش بيشتر باشد از او ديرتر جدا ميگردد و در دل ديده او جا ميگيرد و اين يك امر طبيعي است كه اثر و مآثر گذشتهگان مأنوس و مألوف همدم و همنشين ميگردند و بحكم غريزه خلاقيت آدمي بنسبت همان انس و علاقه ديرتر فراموش ميگردند.

گذشته از اين طبيعي مكتب اسلام براي مؤمن ارزشي قائل است كه غير مؤمن فاقد اين معني است ولذا مرده و زندة مؤمن محترم است و آيات و احاديثي دربارة مؤمن و زيارت قبور مؤمنين در دست است كه از حساب بيرون و محتاج كتاب مستقلي است ولي براي خالي نبودن عريضه بيك حديث اكتفا ميكنيم:

قال (ص) الارض لتبكي علي المؤمن اربعين صباحاً ابي ذر غفاري از پيغمبر (ص) نقل كرده كه فرمودند زمين براي مؤمن تا چهل روز گريان است اما اين گريه چگونه است بايد بتناسب حال طبيعي زمين درك مفهوم گريه را نمود و آنقدر در زيارت قبور مؤمنين پس از وفات تا مخصوصاً روز اربعين تأكيد شده كه حد ندارد و روي همين مفهوم كتب بسيار در اربعين نوشتهاند كه حصر نميشود.

امام حسن عسگري (ع)ميفرمايد: و من علائم المؤمن زيارة الاربعين

با اندك توجهي هيچ مؤمن به درجه ايمان بسر حد ايمان حسين بن علي (ع) نرسيده و نخواهد رسيد زيارت حسين در اربعين بقدري اهميت دارد كه امام ميفرمايد: علامت مؤمن زيارت قبر حسين است در روز اربعين ـ زيرا حسين شهيد دين و شهيد راه آزادي مسلمين و شهيد فضيلت و اخلاق گشته و بر هر مؤمن كه سالك راه كمال باشد زيارت اربعين حسين (ع) سزاوار است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - حمیدرضا


اربعين امام حسين عليه السلام

اربعين در فرهنگ عاشورا

در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع) گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود  بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، مراسم سوگواري عظيمی را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعين  به ذکر پرداخته و  باران اشکبار  چشم خويش را با مظلوميت حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.

 

  نخستين اربعين

در نخستين اربعين شهادت امام حسين (ع)، جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند. بنا به برخي نقلها، در همان اربعين، کاروان اسراي اهل بيت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدينه، از کربلا گذشتند و با جابر ديدار کردند. البته برخي از مورخان نيز آن را نفي کرده و نپذيرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمي در «منتهي الامال» دلايلي ذکر ميکند که  ديدار اهل بيت از کربلا در اربعين اول نبوده است. به هر حال، تکريم اين روز و احياي خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورايي در زمانهاي بعد بوده است.

  

  اربعين و عرفان

در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، چهل شب چهارشنبه… از اين نمونه هاست.

آمده است که چون حضرت موسي (ع) را قابل استماع کلام بي واسطه خداوند ميکردند چهل روز به خلوت فرستادند و خداوند فرمود: «… و اذا واعدنا موسي اربعين ليله »

پيامبر حکيم (ص) فرمود:

« من اخلص لله اربعين يوماً فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»: هر كس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص چشمه های خداوند ورزد حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏ سازد.»

صاحب مرصاد العباد، عارف نامي نجم الدين شيرازي نيز گفته است: "و عدد اربعين را خاصيتي است در استکمال چيزها که اعداد ديگر را نيست." چنانکه در حديث صحيح آمده است:

ان خلق احدکم بجمع في بطن امه اربعين يوما ثم يکون علقه مثل ذلک.

و خواجه عليه السلام ظهور چشمه هاي حکمت از دل بر زبان را اختصاص اخلاص اربعين صباحا فرموده است، و حوالت کمال تخمير طينت آدم عليه السلام به اربعين صباحا کرد و از اين نوع بسيار است."

منبع :http://www.irib.ir/occasions/moharam/Arbaeen/arbaeen.HTM

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - حمیدرضا


زن در ايران... پروين اعتصامی

زن در ايران، پيش از اين گويي که ايراني نبود
                                                             
پيشه‌اش جز  تيره‌روزي  و   پريشــــــاني نبود

 زندگي و ‌‌‌‌‌‌مــرگش اندر  کنج عزلت‌  مي‌گذشت
                                                                زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زنداني نبود
   کس چو زن، انـــدر سياهي قرنها منـــزل نکرد
                                                                   کس چو زن، در معبــــد سالوس قــرباني نبود
   در عدالتخانـــه‌ي انصاف، زن  شاهـــد نداشت
                                                                  در دبستان فضيــــلت، زن دبستـــــــاني  نبود 
  دادخواهيهــــاي زن مي‌مانــد عمري بي‌جواب
                                                                
 آشکارا بـــــــود اين بيـــــداد، پنهـــــــاني نبود
    بس کسان را جامه و چوب شباني بود، ليک
                                                               در  نهـــادِ جمله  گـــرگي  بود، چــوپاني نبود
     از بــــــراي زن به  ميــــــدا ن فــــراخِ زنــــدگي
                                                               سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميــداني نبود 
    نـــــور دانش را زچشم زن نهـــان مي‌داشتند
                                                             اين نـــدانستن ز پستي و گرانجـــــــاني نبود
   زن کجــا بافنــده مي‌شــد بي‌نخ و دوک هنــر
                                                                خــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقاني نبود
 ميـــوه‌هاي دکّـــه‌ي دانش فراوان بــــود ، ليک
                                                                بهـــــر زن هــــرگز نصيبي زين فـــــراواني نبود
  در قفس مي‌آرميد و   در  قفس  مي‌داد  جان
                                                               در گلستان، نام از اين مـــــرغ گلستاني نبود

    بهـــــر زن،  تقليـــد تيه فتنه و  چــــاه بلاست
                                                                 زيرک  آن  زن کاو  رهش اين راه ظلماني نبود
  
 آب و  رنـــگ از علم مي‌بايست شــــرط برتري
                                                              
 بـــــــــا زمـــــرّد ياره و لعل بـــــــدخشاني نبود
  
 جلوه‌ي‌صد‌‌‌پرنيان ،‌ چون‌يک قباي‌ساده نيست
                                                              عزت از شايستگي بود، از هوســــــراني نبود
    ارزش پوشنده، کفش و‌ جامـــــه را‌  ارزنده کرد
                                                             قــــدر و پستي، با گـــراني و بـــــه ارزاني نبود     
  ســــادگي و پاکي و  پرهيز، يک يک گــــوهرند
                                                              گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کاني نبود
    از  زر  و  زيور چه سود آنجا که نادان است زن
                                                                  زيـــــور و  زر، پــــرده‌پـــــوشِ عيب ناداني نبود
 عيب‌ها را  جامه‌ي پرهيز پوشانده‌ست و  بس
                                                            جامـــــه‌ي عجب و هــوا، بهتر  ز عرياني نبود
 زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک
                                                             پـــــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود
 زن چو گنجور است‌و عفت،گنج و حرص‌و ‌آز،دزد
                                                               وای اگـــــــر آگـــــه از  آیین نگهبـــــــــــانی نبود
   اهـــرمن بر سفره‌ی تقو ی نمی‌شد میهمــــان
                                                            زان که می‌دانست کان جا، جای مهمانی نبود
   پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج
                                                           تـــــوشه‌ای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود
    چشم و دل ر ا پـــرده می‌بایست، امـا از عفاف
                                                           چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود
   خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار
                                                               ورنـــــــه
 در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود
  شه‌نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی‌ناخدای
                                                                   ســــاحلی پیـــــدا از  این دریــای طوفانی نبود
   بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقل دید
                                                               مهــــــر رخشان را نشایــــد گفت نــورانی نبود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - حمیدرضا


اینکه خاک سیهش بالین است ...پروين اعتصامی

اینکه خاک سیهش بالین است اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی از ایام ندید هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و زهر جا برسی آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد چو بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آن کس که در این محنتگاه خاطری را سبب تسکین است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - حمیدرضا


جمعه...فروغ فرخ زاد

جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه های کهنه، غم انگيز
جمعه  انديشه های تنبل بيمار
جمعه خميازه های موذی کشدار
جمعه  بی انتظار
جمعه  تسليم


خانه  خالی
 

خانه  در بسته بر هجوم جوانی
خانه  تاريکی و تصور خورشيد
خانه  تنهائی و تفال و ترديد
خانه  پرده، کتاب، گنجه، تصاوير


آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جويبار غريبی
در دل اين جمعه های ساکت متروک
در دل اين خانه های خالی دلگير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - حمیدرضا


فتح باغ...فروغ فرخ زاد


آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر


همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهء بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند ، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم


سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایقهای سوختهء بوسهء تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

مادر آن جنگل سبزسیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان وان پرسیدیم
که چه باید کرد


همه میدانند
همه میدانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظهء نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند


سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را


پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین مینگرند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - حمیدرضا


آفتاب می شود...فروغ فرخ زاد


نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - حمیدرضا


در غروبی ابدی... فروغ فرخ زاد

روز یا شب ؟
- نه ، ای دوست ، غروبی ابدیست
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپید
و صداهائی از دور ، از آن دشت غریب ،
بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد


-سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دل من میخواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرومیافتد
دانه های زرد تخم کتان
زیر منقار قناری های عاشق من میشکنند
گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسیم
میسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگونی


آه...
در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم
مثل یک حرف دروغ
شرمگینست و فرو افتاده


- من به یک ماه میاندیشم
- من به حرفی در شعر
- من به یک چشمه میاندیشم
- من به وهمی در خاک
- من به بوی غنی گندمزار
- من به افسانهء نان
- من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچهء باریک دراز
که پر از عطر درختان اقاقی بود
- من به بیداری تلخی که پس ازبازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها


- قهرمانیها ؟
-آه
اسب ها پیرند
- عشق؟
- تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون مینگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن اقی نازک در خلخال


- آرزوها ؟
- خود را میبازند
در هماهنگی بیرحم هزاران در
- بسته ؟
- آری ، پیوسته بسته ، بسته
- خسته خواهی شد
- من به یک خانه میاندیشم
با نفس های پچک هایش ، رخوتناک
با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش
و به نوزادی با لبخندی نامحدود
مثل یک دایرهء پی در پی بر آب
و تنی پر خون ، چون خوشه ای از انگور


- من به آوار میاندیشم
و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره میکاود
و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد

- کار... کار ؟
- آری ، اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا میجود . آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهودهء دیگر را
و سرانجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایق در گرداب
و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید

-یک ستاره ؟
- آری ، صدها ، صدها ، اما
همه در آن سوی شبهای محصور
- یک پرنده ؟
- آری ، صدها ، صدها ، اما
همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
- من به فریادی در کوچه میاندیشم
- من به موشی بی آزار که در دیوار
گاهگاهی گذری دارد !


- سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان ، در لحظهء لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم میآمیزد
من دلم میخواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم میخواهد
که بگویم نه نه نه نه

- برویم
- سخنی باید گفت
- جام ، یا بستر ، یا تنهائی ، یا خواب ؟
- برویم ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - حمیدرضا


شعر سفر ...فروغ فرخ زاد

همه شب با دلم کسی می گوید
«سخت آشفته ای زديدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود، می رود، نگهدارش»

من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
«هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش»

آه، اکنون تو رفته ای و غروب
سایه می گسترد به سینهء راه
نرم نرمک خدای تیرهء غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هائی همه سیاه سیاه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - حمیدرضا


در خيابان های سرد شب...فروغ فرخ زاد


من پشيمان نيستم

من به اين تسليم مي انديشم اين تسليم دردآلود

من صليب سرنوشتم را

بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم



در خيابان سرد شب

جفت ها با ترديد

يکدگر را ترک مي گويند

در خيابان هاي سرد شب

جز خداحافظ خداحافظ صدايي نسيت



من پشيمان نيستم

قلب من گويي درآنسوي زمان جاري است

زندگي قلب مرا تکرارخواهد کرد

و گل قاصد که بر درياچه هاي باد مي راند

اومرا تکرار خواهد کرد



آه مي بيني

که چگونه پوست من مي درد از هم ؟

که چگونه شير در رگ هاي آبي رنگ پستانهاي سرد من

مايه مي بندد ؟

که چگونه خون

رويش غضروفيش را در کمرگاه صبور من

مي کند آغاز ؟

من تو هستم تو

و کسي که دوست مي دارد

و کسي که در درون خود

ناگهان پيوند گنگي باز مي يابد

با هزاران چيز غربتبار نامعلوم

و تمام شهوت تند زمين هستم

که تمام آبها را مي کشد در خويش

تا تمام دشت هارا بارور سازد


گوش کن

به صداي دوردست من

درمه سنگين اوراد سحرگاهي

و مرا درساکت ايينه ها بنگر

که چگونه باز با ته مانده هاي دستهايم

عمق تاريک ترين تمام خوابها را لمس مي سازم

و دلم را خالکوبي مي کنم چون لکه يي خونين

بر سعادت هاي معصومانه ي هستي


من پشيمان نيستم

ازمن اي محبوب من با يک من ديگر

که تو او را در خيابان هاي سرد شب

با همين چشمان عاشق باز خواهي يافت

گفتگو کن

و به ياد آور مرا در بوسه ي اندوهگين او

بر خطوط مهربان زير چشمانت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - حمیدرضا


بر او ببخشاييد...فروغ فر خ زاد

بر او ببخشائید
بر او که گاهگاه
پيوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از ياد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زيستن دارد
بر او ببخشائید
بر خشم بی تفاوت يک تصوير
که آرزوی دور دست تحرک
در ديدگان کاغذيش آب می شود

بر او ببخشائید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهای منقلب شب
خواب هزار سالهء اندامش را
آشفته می کند

بر او ببخشائید
بر او که از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین سادهء خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشائید
بر او ببخشائید
زیرا که محسور است
زيرا که ريشه های هستی بارآور شما
در خاک های غربت او نقب می زنند
و قلب زودباور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سينه اش متورم می سازند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - حمیدرضا


شعری برای تو ...فروغ فرخ زاد

این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - حمیدرضا


افسانه تلخ...فروغ فرخ زاد

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
 کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
بقلب جام از شادی می افروخت
شبی نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
کنون این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - حمیدرضا


به همان سادگی صحنه حوض...رسول نجفيان

ما
 در کودکی از تشنگی دیدن وی
دزد دزدانه
 ز هفتاد و دو بام
 می گذشتیم به ترس
 تا لب بام حیاط داماد
 او که افسرده ترین مردم را می خنداند
 تا کجا رفت کجا ؟
او که غدارترین شاهان را
 همه تخت نشینان و ستمکاران را
پیش پای مردم
 سکه پولی می کرد
تا کجا رفت کجا ؟
او که در هر نقشی خنده زنان
گریه رنج و غم مردم بود
 به خصوص
پاوهای بازار
او که دلپکی و یکرنگی مردم را داشت
و مانند کلم
گنگ و پیچیده نبود
به همان سادگی صحنه حوض
آن گل خندان لب
لاله سرخ و سیاه
آن که می آوردم
 عطر تلخی از دور
عطر شادی و سرور
 و چراغان های
 لاله زار تهران
و چه فصلی رویید
 فصل نادانی و مسخ و خفقان
سالهای قربان
یوسف مصری ‚ مهدی سیاه
حکم شهر چراغان ها بود
مرغ خوش الحان صحنه حوض
خسته و پر بسته
با دلی بشکسته
سرد و خاموش
کناری تنها
 و فقط خاطره ها ‚ خاطره ها
او که افسرده ترین مردم را می خنداند
 آن سیاه تنها
 تا کجا رفت کجا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - حمیدرضا


آمده ایم عاشق شویم ...منوچهر آتشي

پذیره شدن دانه ای سرگشته
 تا مرواریدی آفریده شود
به خون دلی
سینه ای به شکیبایی صدف می طلبد
جگر هزار توی سرخ گل می خواهد
 که خدنگ شبنمی به چله نشاند
 و تا گلوی تفتیده آفتاب
 پرتاب کند
هشدار
نطفه نهنگ است عشق نه کرمینه وزغی
و لمحه ای تلاطم طغیانش را
 دلی به هیبت دریا می طلبد
هشدار ! روزگار
آمده ایم عاشق شویم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - حمیدرضا


اندیشه است نه تردید ...منوچهر آتشي

تردیدم آغازگر راهی نرفته است
راهی
که می آغازمش
 تا به پایانش برسانم
تا از احتمال حادثه و کشف
 برهنه اش نکرده باشم
در جاده های تکرار
 خواندنم نمی گیرد
اندیشه است
 نه تردید
 اینکه به بازگشتم وا می دارد
 اندیشه آواز سر دادن
 در افقی
که هوایی دیگر دارد
 که هجایی زخمی پژواک های دیگر پس می گیرند
و تحریر دیگری به صدا داده می شود
نا آشنا برای گلوهای پیر
همیشه از میانه هر راه
باز می گردم
 تصویر پایان
نومیدم می کند
کلاف درهم این جاده ها
جغرافیای سفرهای ناتمام من است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - حمیدرضا


خواب كوه...منوچهر آتشی

ایا تو باز گشته ای ؟
 آبی که پای کوه خارا می شست
 و شکل فاخته را
به ذهن تیر کمان کودک می آموخت ؟
ایا تو بازگشته ای ؟
 طاووس سبز
 ابری که آسمان را
 در گوشه های سمت تو آبی می کرد
 و عصر را به منفی تصویر جفتی شیدا می آراست
 زیر پرنده ها و صدا ؟
به راستی
 ایا تو بازگشته ای ؟
کسی نمی داند ، اما
این کوه پیر باز
 زیر نهیب واقعه
 خواب زمرد و فیروزه می بیند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - حمیدرضا


پرسش...منوچهر آتشی

این ابرهای سوخته سوگوار
تابوت آفتاب را به کجا می برند ؟
این بادهای تشنه هار و حریص وار
 دنبال آبگون سراب کدام باغ
 پای حصارهای افق سینه می درند ؟
کنون درخت لخت کویر
 پایان ناامیدی
 و آغاز خستگی کدامین مسافر است ؟
مرغان رهگذر
 مرگ کدام قاصد گمگشته را
 از جاده های پرت به قریه می آورند ؟
ای شب !‌ به من بگو
کنون ستاره ها
 نجواگران مرثیه عشق کیستند
 هنگام عصر بر سر دیوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا می گریستند ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - حمیدرضا


دشمن و دوست ...رهی معيري

دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من
از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل
ضایع آن عمری که با این سست عهدان سر کنی
 دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی
دشمنان را همچنان بر جاست کید و دشمنی
کاش بودند به گیتی استوار دیرپای
 دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ - حمیدرضا


پاداش نيکي...رهی معيری

من نگویم ترک ایین مروت کن ولی
این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند
تار وپودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت
هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند
گفت با صاحبدلی مردی که به همام در نهفت
قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند
نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک
من باو نیکی نکردم تا بدی با من کند
میکنند از دشمنی نا دوستان با دوستان
آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند
دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی
 دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند
 منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین
گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ - حمیدرضا


آری این هجرت را پایان نیست...م. آزاد

گفت فریاد زنان
این همه نیست
 آسمانی که تو می گویی در خلوت ماست
 آسمانی که به ما می گفتند
وه چه بارانی می دانستم
 که نمی داند و بیهوده سخن می گوید
گفت فریاد زنان
 اینهمه نیست
 ما به دیدار آبها آمده ایم
ما به دیدار هزاران و هزاران خورشید
 به تماشای بهار
به تماشای بهاری که زمین را به تماشا می خواند
چشمهایش را بست
 و در اندیشه ی من زورق سبزی که به آتشها آراسته بود
 به زمستان پیوست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - حمیدرضا


سحر...م.آزاد

در کویر کبود آتشها
خار هر شعله خیره مانده براه
اختران کورمانده در پس ابر
بردگان قوز کرده در بن چاه
می چکد از گلوی محکومان
قطره قطره سرود دهشت و درد
 می رمد آهویی به دامن دشت
 تا برانگیزد از سیاهی گرد
لیک اینجا سرد گویانند
دل به دریا سپرده موج آسا
 می خزند از کرانه های ظلام
تا دم صبح تا دل دریا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - حمیدرضا


آن روز، روز باران...محمد حقوقی

آن روز
 روز باران بود
 آن روز روز باد
 من
 سبزه زار
 ساحل
 در هاله ی سکوت فرو بودیم
 دریای دور
 از رویش سپید و کبود موج
 در آستان سبز بهاران بود
 در دور دست
 در سبزه زار
ناگاه
 باغی از زنبق
 رست
آن روز
 امواج یاد
 آرام آرام
 در ساحل سپید نشستند
 من
 سبزه زار
ساحل
آن روز ، روز باران بود
 آن روز ، روز زنبق

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - حمیدرضا


کبک يا ققنوس...محمد حقوقی

از زندگی به همین دو انگشت تار
 و همان دو دانگ آواز
 در گوشه ی اصفهان
خشنود بودی
 و هر که نداند ، من می دانم
 همان که بایست بود بودی
منوچهر را همیشه دوست داشتی
بی این که بدانی
 چهره ی اوج ایرج و
 فره فر فریدون
 داشت
 و نه خود را
 که تنها منوچهر خشنود بودی
و همان که بایست بود بودی
 با رؤیایی چنان لطیف
 که نه چهره داشت و
 نه سایه
 و همیشه ، فردات
 به سراغ
 می آمد
 ققنوس عاشق آتش
 در خلوت نیلوفر آبی
 که جز علی ت
 هم صحبت نبود
با آرزوی صحبت دایی
 که مگر ناگاه
 از راه در رسد
و به زبان دری ت
 رندانه سخن گوید
تا باز کبکی شوی
 که صدای قهقهه ات
 دره های جهان را
 ب
ل
ر
ز
ا
ن
د
کبکی ولی از همه ی چشم ها نهان
 که تنها مات
 من و علی بنگریم
 دریغا منوچهر
 خراب خنده و خکستر
 که رؤیای همیشه اش
 خرام مرگ است
 و خود نمی دانست
 کبک خشنود دائی
و ققنوس خرسند علی
 که تنها به همان دو انگشت تار
و همان دو دانگ آواز خشنود بود
 و تا بود همان که بایست بود بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - حمیدرضا


سال روز مرگ شاهشاهان كورورش كبير

سال روز مرگ  بزرگترين شاه تاريخ  و عدالترين و مهربانترين شاه در تمام دروان  كوروش كبير

موسس امپراطوري ايران رو به تمام ايرانيان و دوست داران عدالت و آزادي تسليت مي گم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


لشگر كشي هاي كوروش كبير براي آزاد كردن ملتها در بند

هجوم اول كوروش و فتح ليدي
اولين روبرويي كوروش با پادشاه ليدي بود مورخين يوناني كه البته ليدي هم قسمتي از يونان بوده است عقيده بر اين دارند كه اول بار پادشاه ليدي دست به دشمني با كوروش زد كوروش در جنگي كه با اين پادشاه نمود به پيروزي هاي فراواني دست يافت و تفاوت اين فتح با فتوحات پادشاهان ديگر اين بود كه كشور ليدي دچار آتش سوزي و نابودي نشد و كوروش با كمال بزرگواري با مغلوبين رفتار نمود حتي خود كرزوس هم تا پايان عمر در حمايت كوروش زندگي نمود.
كوروش در اين جنگ طبق اعتراف حتي خود يونانيان كه در اين جنگ شكست خورده بودند يك فاتح نيرومند خوانده شد كه نه تنها كشورها را به راحتي و بدون خونريزي مغلوبين فتح مي كرد بلكه قلبها را هم فتح ميكرد و يك معلم اخلاق بود و امپراطوري خود را بر اساس سياست اخلاقي قرار داده بود .


حمله دوم به مشرق
حمله دوم كوروش متوجه مشرق شد قبائل وحشي وعقب افتاده گيدروسيا و باكتريا كه در نواحي مشرق سكونت داشتند سر به طغيان برداشتند و براي حفظ نظم و آرامش كشور لازم بود كه گوشمالي ببينند.
گيدروسيا شامل سرزميني است كه بين ايران جنوبي و سند واقع شده و امروز به مكران و بلوچستان موسوم است و باكتريا همان بلخ است مورخين يوناني از ين حمله كوروش نام ميبرند ولي چون به كشورشان مربوط نميشود از تفصيلات آن خودداري كرده اند حدودا بين سالهي 540 و 545 قبل از ميلاد بوده است.
رسيدن كوروش به بلخ در آنزمان در حكم رسيدن به آخرين نقطه شرق بود.

فتح بابل
در همين ايام امراي بابل و رجال آن شهر با كوروش ارتباط پيدا كرده و خواستند كه براي نجات آنها از چنگ ظلم بيل شازار دست به فتح بابل زند .
مورخين عقيده دارند كه بابل آنزمان يكي از استوارترين و محكمترين پايتختهاي دنيا محسوب مي شد ديوارهاي اطراف شهر از لحاظ استحكام و بلندي و طول و عرض از عجايب زمانه بود و محاصره بابل با اين اوصاف سالها به طول مي انجاميد.

لذا كوروش با انحراف رود دجله مجراي رود را كه به درون شهر راه داشت را براي نفوذ تعدادي از سربازان خود آماده كرد جنگاوران پارس از داخل دجله به شهر راه يافتند و در يكي از شبهاي تا جمعي كثير بدرون شهر رفتند و با گشودن سير دروازه ها كار پيان يافت و بابل فتح شد.
اسفار مقدس يهود به ما ميگويد كه ظهور كوروش در فتح بابل بدست او معجزه ي از جانب خداوند بوده است.

 بدينطريق پس از هفتاد سال دوران بندگي يهود پايان پذيرفته و اورشليم از نو آبادان مي گردد يهود عقيده دارد كه آنچه واقع شد مصداق همان پيشگوئي هايي است كه يشيعاه صدوشصت سال پيش و يرمياه شصت سال قبل وقوع آنرا خبر داده بودند.
كوروش پس از فتح بابل كليه اموال و اثاثيه معابد را كه توسط بختنصر ضمن خرابي معبد مقدس اورشليم به غارت رفته بود به يهود بازگرداند.
كتاب عزرا ميگويد : كوروش شاهنشاه پس از فتح بابل در سير كشورها اعلام داشت كه خداوند آسمان تمام كشورهي دنيا را بدست من سپرد و فرمان داد تا بري پرستش او معبد مقدس را در اورشليم بپا سازم.
خلاصه پس از فتح بابل يهود از اسارت و بندگي آزاد شد و كوروش و ديگر پادشاهان هخامنشي در ساخت و اتمام معبدو ياري يهود اهتمام داشتند.

حمله سوم به شمال
مورخين يونان از حمله سوم كوروش كه براي اصلاح اوضاع ماد صورت گرفته نيز خبر ميدهند اين لشگركشي بايد متوجه شمال باشد زيرا ماد در شمال پارس قرار داشت و حدود آن به كوه هاي شمال كه متصل به درياي خزر و درياي سياه ميشوند مي رسيد.

اين نواحي بعدها قفقاز و باصطلاح پارسيان كوه قاف موسوم گشت احتمالاً در اينجا بوده كه سد ياجوج و ماجوج توسط كوروش ساخته شده چرا كه اين سد در اين محل بوده است ولي مورخين يوناني به جزئيات اين حمله اعتنايي نكرده اند چرا كه قدرت پارس به درجه ي رسيده بود كه براي يونانيان خوشايند نبوده است زيرا بعد از اين حمله كوروش كبير به تمامي دنياي آباد آنروزها تسلط يافته بود و كشوري نبود كه او فتح نكند .
اگر هم مورخين ايراني آنروزها مطلبي را ثبت كرده بودند تمامي آنها توسط اسكندر راهزن نابود و تحريف شده است جز عظمت كوروش كه غير قابل انكار بوده است ولي از آنچه كه باقي مانده حملات و فتوحات كوروش در جهاتي است كه با آيات مبارك قران برابري مي كند و ما مي توانيم به كوروش كبير و ايراني بودنمان و اينكه ايرانيان هميشه براي انسانيت افتخار آفرين بوده اند افتخار كنيم

منبع:http://www.taksavar.com/koorosh_enemy.html تكسوار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


شخصيت كوروش كبير از زبان يونانيان

هردوت گويد كوروش پادشاهي بزرگوار بخشنده و آسان گير بود همچون ديگر خسروان به جمع مال و منال حريص نبود بلكه در بخشش و كرم افراط مي كرد داد مظلومين را مي داد و انچه را خير خلق در آن بود هدف خود قرار داده بود.

گزنفون ميگويد كوروش پادشاهي هوشيار و مهربان بود با نبوغ پادشاهي ملكات و فضائل حكما نيز در او جمع شده بود كوشش داشت كشور خود را به اوج عظمت برساند بخشش او بر جبروت و جلال او مي چربيد خدمت همنوع را شعار خود قرارداده بود و خوي او دادگستري و احقاق حق ستمديدگان بود تواضع و نرم دلي جي كبر و غرور را در سر او اشغال كرده بود.

كوروش چنان شخصيت عظيم و بزرگي داشته كه دوست و دشمن به آن اعتراف كرده اند و چنان اين شخصيت در جهان زبانزد خاص و عام بوده كه دشمنان آتشين ايرانيان هم به طور كامل نتوانسته اند آنرا محو نموده يا وارونه جلوه دهند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


تولد كوروش كبير به نقل از هرودوت يوناني

آستياك پادشاه ماد شبي خواب ديد كه از شكم دخترش ماندانا درخت تاكي برآمد و آسيا را فرا گرفت معبرين گفتند از دخترت فرزندي بدنيا خواهد آمد كه سلطنت را از تو خواهد ستاند. او تصميم گرفت طفل نوزاد دخترش را بكشد پس به وزیرش دستور قتل طفل را داد. وزير طفل را به دست چوپاني مهرداد نام سپرد تا به قتل برساند.

 مهرداد زني داشت با نام سپاكو و درهمان روزها طفلي مرده به دنيا آورده بود او جريان را به زن خود گفت وگ فت كه من طفل را آورده ام بدون ينكه بدانم پدر و مادر او كه هستند با ين حال از مشاهده اشيا زرين و لباسهي فاخري كه در بر داشت. دچار حيرت شدم و بالاخره دانستم كه از مانداناست وقتي زن روپوش را كنار زد و آن طفل فربه و زيبا را مشاهده نمود گريستن آغاز كرد و التماس كرد كه طفل را نكشد و چنين كردند و او را بزرگ كردند.

 بعدها كه استياك خبر يافت اولا وزيرش را تنبيهي سخت نمود و سپس كوروش را به فارس فرستاد كه نزد پدر و مادر خود برود و كوروش در آنجا حكومت يافت و لشكري فراهم كرد و بالاخره استياك را نيز از ميان برداشت لازم به ذكر است كه كوروش تا دوران جواني در دامان كوه و صحرا به چوپاني مي پرداخته و هر چه آموخته از دل طبيعت بوده است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


زندگينامه كوروش كبير پادشاه جاودان و مقتدر ايرانيان

اگر راجع به زندگينامه كوروش بزرگ بخواهيم بنويسيم و روايات و گفته هاي مورخان ايراني و يوناني را به رشته تحرير در بياريم چند جلد كتاب ميشود. ولي در اينجا بصورت خيلي خلاصه و اجمال به سرگذشت كوروش بزرگ مي پردازيم.
بعد از اينكه نينوا پايتخت آشور ويران شد/ ديگر يك قدرت مركزي در آشور وجود نداشت كه ايران را مورد تاخت و تاز قرار دهد ولي گاهي بعضي از افراد آشوري به خاك ايران حمله ور ميشدند و از جمله عده اي از آشوريها در منطقه اي كه امروز به اسم كرمانشاه خوانده ميشود مبادرت به دستبرد ميكردند و كوروش كه آن موقع در ارتش استياژ شاه  ماد بود و فرمانده يك لوش يعني پنجاه سرباز را داشت مامور قلع و قمع آنان شد و ماموريت خود را به اتمام رسانيد و مردان آشوري دستگير شدند و پنجداكها يعني به اصطلاح امروز سرجوخه ها ميخواستند سر اسيران را از بدن جدا نمايند و به همدان ببرند ولي كوروش مانع شد. كوروش گفت اينها اسير هستند و اسير را نبايد به قتل رسانيد و اگر ما اسيران را به قتل برسانيم چه تفاوت بين ما و آشوريان است كه اسيران را به قتل ميرسانند يا كور ميكنند؟؟
هر زمان كه قشون كشي بود استياژ از قشون سان ميديد / ارتش به فرماندهي هارپاگوس در يك جلگه وسيع و مسطح صف بست و افسران مقابل واحهاي خود قرار گرفتند و از جمله كوروش كه فرمانده ي گروهان بود مقابل گروهان خويش ايستاد. استياژ سوار بر اسب آهسته از مقابل واحدهاي قشون عبور ميكرد و هارپاگوس فرمانده قشون در قفاي او مي آمد و فرماندهان واحدها را نام ميبرد تا اينكه به كوروش رسيد.
قبل از اينكه هارپاگوس نام فرمانده را ببرد چشمهاي استياژ بصورت كوروش دوخته شد و عنان اسب را كشيد. استياژ بدون پلك زدن كوروش را مي نگريست و افسر جوان هم چشم از پادشاه بر نميداشت/ ولي نه از روي خيرگي بلكه براي اطاعت از آيين سربازي / زيرا مقرر بود كه فرمانده كل يا افسر مافوق يك افسر مادون يا يك سرباز را مينگرد افسر مادون يا سرباز هم بايد چشم به چشم فرمانده بدوزد.
استياژ پرسيد اي جوان اسم تو چيست؟ فرمانده گروهان جواب داد پادشاها اسمم كوروش است. استياژ پرسيد پدرت كيست؟ افسر جوان گفت پادشاها همه ميگويند كه من پدر خود را نميشناسم. كوروش كه ميدانست اگر هويت واقعي خود را بروز بدهد كشته خواهد شد جوابي داد كه دروغ نبود. استياژ خطاب به فرمانده ارتش گفت: هارپاگوس اين جوان طوري به كمبوجيه شبيه است كه من وقتي او را ديدم به خود گفتم كه پسر كمبوجيه است يا برادرش.بعد پادشاه ماد از كوروش پرسيد كه آيا تو با كمبوجيه داماد من نسبتي داري؟ ?وروش گفت پادشاها من هرگز او را نديدم. اين جواب هم راست بود و كوروش هيچگاه پدر خود را نديده بود.
بصورت خلاصه استياژ به اين مسئله شك برد و  به هارپاگوس ماموريت داد كه بفهمد پدر كوروش كيست / هارپاگوس كوروش را به كاخ فراخواند و متوجه شد او همان پسر ماندان دختر استياژ و همسر كمبوجيه امير پارس است كه براي نابودي او را ميت ري داتس داده بود. هارپاگوتس ميدانست اگر پادشاه ماد مطلع شود كه كوروش نوه خود اوست به خاطر اهمال خود هارپاگوس را به قتل ميرساند به همين علت كوروش را به همراه دو افسر ديگر بعنوان طلايه دار به فارس فرستاد. و كوروش بعنوان افسر طلايه دار پادشاه ماد پيش كمبوجيه پدرش رفت . از ان طرف هم استياژ متوجه رفتن كوروش گرديد و متوجه شد كه كوروش نوه خود اوست و به همين مناسبت پسر هارپاگوس بنام كدن را بطرز فجيعي به قتل رساند .
كوروش به همراه پدرش سه سال با استياژ جنگيد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


زندگي نامه كوروش كبير

(آستياژ) پادشاه ماد كه پايتختش شهر اكباتان (همدان) بود بعد از اينكه دختر جوانش موسوم به (ماندان) را به يكي از امراي پارس به اسم (كموبجيه) داد خوابي عجيب ديد. استياژ پادشاه ماد خواب ديد كه از بطن دخترش ماندان كه او را به عقد و ازدواج كمبوجيه امير پارس درآورده بود يك درخت انگور روييد و ساقه هاي آن درخت از هشت جهت به حركت درامد و نه فقط تمام شهر همدان و كشور ماد را پوشانيد بلكه در مدت بسيار كوتاهي تمام جهان از ساقه ها و برگهاي آن درخت انگور پوشيده شد و هر قدر استياژ جستجو كرد كه پايتخت خود همدان و كشورش ماد را پيدا كند نيافت و انگاه صداي شيپور پاسبان عبور و مرور وي را از خواب بيدار كرد/ چون در شش قرن قبل از ميلاد مسيح در شهر همدان در چهارراه ها مامور عبور و مرور مي ايستاد و به وسيله شيپور به  سواران و ارابه ها و پيادگان راه ميداد كه از يك خيابان به خيابان ديگر بروند.
استياژ كه در كتيبه هاي به دست امده از بابل اسمش را به شكل ( ايشتوويگو) نوشته اند بعد از بيدار شدن از خواب به فكر فرو رفت و كساني را كه در تعبير خواب بصيرت داشتند احضار نمود و خواب خود را براي آنها بيان كرد و خواست كه آن خواب را تعبير نمايند. معبرين بعد از مباحثه و مشورت خواب پادشاه را اينطور تعبير كردند كه از دختر او پسري بوجود خواهد امد كه كشور ماد و ساير كشورها را تسخير خواهد كرد و سلطنت ماد منقرض خواهد شد.
استياژ تصميم گرفت همين كه دخترش ماندان وضع حمل كرد اگر پسر زاييد آن طفل را به هلاكت برساند تا اينكه به سن رشد نرسد و دودمان سلطنتي ماد را منقرض ننمايد. بعد از چند ماه ماندان دختر پادشاه ماد و زوجه كمبوجيه پسري زاييد و به حكم پادشاه آن پسر را از ماندان گرفتند و شاه آن طفل را به يكي از نديمان خود به اسم ( هارپاگوس) سپرد و گفت او را به قتل برساند.هارپاگوس كودك را نزد يك مرد شبان گاوچران به اسم ( ميت ري داتس) برد و به او گفت اين نوزاد را به صحرا ببر و در جايي بگذار كه جانوران درنده  در انجا فراوان باشند تا اينكه طفل را بخورند و معدوم كنند.
از قضا در همان روز زن ميت ري داتس وضع حمل كرد و پسري مرده زاييد و مرد گاو چران به پيشنهاد همسرش لباس شاهزاده را بر تن كودك مرده كرد و ان جسد كوچك را به صحرا برد و در محلي كه جانوران درنده  بودند قرار داد و جانوران جسد طفل را خوردند ولي لباسش به جا ماند و هارپاگوس نديم پادشاه بعد از ديدن لباس يقين حاصل كرد كه جانوران درنده پسر ماندان را خورده اند و به شاه گزارش داد كه طفل از بين رفت. اين خلاصه روايت مربوط به تولد كوروش كبير است كه هرودوت  مورخ يوناني نقل ميكند.
كتزياس پزشك و مورخ معروف و گزنفون مورخ و سردار جنگي مشهور در يونان نوشته اند: كوروش زود رشد كرد و وقتي به سن پانزده سالگي رسيد اندامش شبيه به جوانان نوزده  بيست ساله بود و به همين جهت قبل از وصول به سن سربازي داوطلبانه وارد خدمت ارتش شد و او را به خدمت پذيرفتند. كوروش بعد از اينكه وارد ارتش شد تحت تربيت قرار گرفت و سواري و شمشيرزدن و پرتاب كردن زوبين و تيراندازي و نيزه بازي و پرتاب كردن سنگ را فرا گرفت. فرماندهان ارتش او را طوري مستعد ديدند كه سرباز جوان پنجداك يعني فرمانده يك جوخه پنج نفري و آنگاه دكاداك يعني فرمانده يك جوخه ده نفري و سپس لوشاك يعني فرمانده نيم گروهان امروزي يعني پنجاه نفر گرديد و او را به كاخ سلطنتي استياژ منتقل كردند يعني جزو نگهبانهاي مخصوص پادشاه ماد شد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


دليل لقب ذوالقرنين

دانیال نبی (ع) از انبیاء یهود به کوروش لقب «صاحب دو شاخ» (پادشاه دو قوم پارس و ماد) را داده بود است که /ba’al ha’qerenayim/ تلفظ می شود که بسیار به تلفظ ذوالقرنین عربی نزدیک است. (ba’al) معادل (ذو) عربی است به معنای دارنده، (ha) حرف تعریف است مثل (ال)، و (qerenayim) مثنی (qeren) است، به معنای دو شاخ، مثل قرنین عربی که مثنی قرن است. از متن کتب یهود، تشبیه کوروش به ذوالقرنین (=صاحب دو شاخ)، عقاب شرق، و مسیح خداوند کاملا آشکار است و ثابت می کند که او با این القاب نزد یهود شناخته شده بود و قریش با یاری یهود مدینه در مورد او از پیامبر سوال پرسیده بودند. مسئله دیگری که بر این ادعای ما صحه می گذارد، و هرگونه شک و شبهه را مرتفع می کند، مجسمه ای است از کوروش، که در نزدیکی استخر (اصطخر) در کنار نهر مرغاب در قرن نوزدهم میلادی کشف شد. این مجسمه که نمونه ای پر ارزش از فن حجاری ایران باستان است، کوروش را در قامت یک انسان نشان می دهد که دو بال مانند بال های عقاب از دو سویش گشوده شده، و تاجی به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ های قوچ روی آن قرار دارد و تصویر «صاحب دو شاخ (ذوالقرنین)» و «عقاب شرق» را در ذهن بیننده تداعی می کنند.

کوروش کبیر بعد از به قدرت رسیدن و متحد کردن اقوام پارس و ماد به درخواست کمک یهودیان بابت حمایت در مقابل دول یونان و مصر جواب مثبت می دهد و به هوا خواهی از آنان بعد از جنگ با امپراطوری یونان و شکست دادن مصریان، اقوام یهود و پیامبران یهود را در پناه حکومت خود گرفته و دین آنان را به رسمیت می شناسد.

علت دادن این لقب به کوروش کبیر (کتاب مقدس/ عهد قدیم (کتاب دانیال نبی (ع))

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


شان نزول آيات

مسئله بعدی که ما را در یافتن کیستی از ذوالقرنین (کوروش) یاری خواهد کرد، شان نزول این آیات است. در کتاب های سیره و همچنین در تفاسیر قرآن در مورد شان نزول این آیات آمده است که گروهی از قریش به این فکر افتادند که پیامبر را آزمایش کنند، به همین دلیل تصمیم گرفتند از یهودیان مدینه که خود را صاحب کتاب آسمانی می دانستند و بهره ای از علم داشتند استفاده کنند، و از آنها بخواهند که چند سوال از کتب دینی خود استخراج کنند تا قریش آن سوالات را از پیامبر بپرسد. عده ای از آنها به مدینه رفتند و با دانشمندان یهودی ساکن مدینه در این مورد گفتگو و مشورت کردند. دانشمندان یهودی هم گفتند این سه سوال را از او بپرسید اگر جواب صحیحی به آنها بدهد، او پیامبر خداست: سرگذشت اصحاب کهف، مسئله روح (=جبرئیل)، و سرگذشت از ذوالقرنین (کوروش) . فرستادگان قریش برگشتند و این سوالات را از پیامبر پرسیدند. به همین دلیل آیاتی که در پاسخ به این سوالات نازل شده اند اینطور آغاز می شوند: و از تو در مورد از ذوالقرنین (کوروش) سوال می کنند.

شان نزول این آیات (تفسیر نمونه، ج 12، ص 525؛ ترجمه تفسیر المیزان جلد 13، ص 339؛ دلائل النبوة ترجمه محمود مهدوی ج 2، ص 40؛ سیره ابن هشام ترجمه سید هاشم رسولی ج 1، ص 185):

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


كوروش بزرگ در قرآن

«و (محمد) تو را از از ذوالقرنین (کوروش) می پرسند، بگو: اینک از وی خبری و سخنی بر شما می خوانم. ما او را در زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب (رسیدن به) هر چیزی را در اختیارش نهادیم. او نیز از این اسباب بهره برد. تا به غروبگاه آفتاب رسید. در آنجا احساس کرد که خورشید در چشمه تیره و گل آلودی فرو می رود و در آنجا قومی را یافت. گفتیم ای از ذوالقرنین (کوروش) آنها را مجازات می کنی و یا روش نیکی در مورد آنها اتخاد می کنی؟ گفت: آنکس را که ستم کرده است، مجازات خواهیم کرد، سپس به سوی پروردگارش باز می گردد و خدا او را مجازاتی شدیدتر خواهد کرد. و کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام داد، پاداشی نیکوتر خواهد داشت و ما نیز بر او آسان می گیریم. سپس بار دیگر از اسبابی که در اختیارش گذاشتیم بهره گرفت تا به خاستگاه خورشید رسید. در آنجا دید که خورشید بر مردمی طلوع می کند که در برابر تابش آفتاب پوششی برای آنها قرار نداده بودیم. آری اینچنین بود و ما از امکاناتی که نزد از ذوالقرنین (کوروش) بود آگاهی داشتیم. باز اسبابی که در اختیار داشت را استفاده کرد و همچنان به راه خود ادامه داد تا به میان دو کوه رسید و در کنار آن دو کوه مردمی را یافت که هیچ سخنی را نمی فهمیدند. او را گفتند: ای از ذوالقرنین (کوروش) ! یاجوج و ماجوج در این سرزمین فساد می کنند، آیا ممکن است ما پاداشی برای تو قرار دهیم و تو میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟ از ذوالقرنین (کوروش) گفت: آنچه که پروردگارم در اختیار من گذارده از پیشنهاد شما بهتر است. مرا با نیرو بدنی خود یاری دهید تا میان شما و آنها سد محکمی بسازم. قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید و آنها را روی هم بچینید تا زمانی که میان دو کوه پوشانده شود. آتش ییافروزید و در آن بدمید. آنها دمیدند تا قطعات آهن سرخ و گداخته شد، سپس گفت: اکنون مس مذاب بیاورید تا به روی آن بریزیم. سرانجام سد قدرتمندی ساخت که قوم یاجوج و ماجوج قادر نبودند از آن بالا روند یا در آن رخنه کنند. سپس گفت: این سد رحمتی از سوی پروردگار من است. اما هنگامی که وعده پروردگارم فرا رسد آن را در هم می کوبد و بدایند که وعده پروردگارم حق است. و در آن روز که جهان پایان می گیرد ما آنان را چنان رها می کنیم که در هم موج می زنند و در صور دمیده می شود و ما همه را جمع می کنیم... »

در آیات 83 تا 98 سوره کهف

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


كوروش شاه شاهان در تورات

« چه‌ كسي‌ اين‌ مرد (کوروش) را از مشرق‌ آورده‌ است‌ كه‌ هر جا قدم‌ مي‌گذارد آنجا را فتح‌ مي‌كند؟ چه‌ كسي‌ او را بر قوم‌ها و پادشاهان‌ پیروز گردانيده‌ است‌؟ شمشیر او سپاهيان‌ آنان‌ را مثل‌ غبار به‌ زمين‌ مي‌اندازد و كمانش ‌آنان‌ را چون‌ كاه‌ پراكنده‌ مي‌كند. او (کوروش) شبان من است [رهبري‌ است‌ كه‌ من‌ برگزيده‌ام]‌ و خواست‌ مرا انجام‌ خواهد داد. (خداوند درباره برگزیده خویش می گوید:) دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان ستمگر را بشکنم. تا درها را به حضور او مفتوح نمایم و دروازه­ها دیگر بسته نشود. من او را به عدالت برانگیختم و تمامی راههایش را راست و هموار خواهم ساخت. تا شهر مرا بنا کند، او اسیران مرا آزاد خواهد کرد. و اراده من را برقرار خواهد نمود. من عقاب شکاری را از مشرق را از جای دور می­خوانم تا پیروانم را رهایی بخشد....»

در عهد قدیم (کتاب مقدس/ عهد قدیم (کتاب اشعیا نبی (ع))

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - حمیدرضا


وداع فروغ فرخزاد

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


سال‌ها دفـتر ما در گرو صـهـبا بود ...حافظ

سال‌ها دفـتر ما در گرو صـهـبا بود
رونـق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمـسـتان
هر چـه کردیم به چشم کرمـش زیبا بود
دفـتر دانـش ما جملـه بشویید بـه می
کـه فـلـک دیدم و در قـصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شـناسی ای دل
کاین کـسی گفت که در علم نـظر بینا بود
دل چو پرگار بـه هر سو دورانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگـشـتـه پابرجا بود
مـطرب از درد محبت عملی می‌پرداخـت
کـه حـکیمان جـهان را مژه خون پالا بود
می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سـهی بالا بود
پیر گـلرنـگ مـن اندر حـق ازرق پوشان
رخصـت خـبـث نداد ار نه حکایت‌ها بود
قـلـب اندوده حافـظ بر او خرج نـشد
کاین معامـل به همه عیب نـهان بینا بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


الا ای طوطی گویای اسرار ...حافظ

الا ای طوطی گویای اسرار
مـبادا خالیت شـکر ز مـنـقار
سرت سبز و دلـت خوش باد جاوید
که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخـن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین مـعـما پرده بردار
بـه روی ما زن از ساغر گـلابی
کـه خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می‌رقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در می‌افکند
حریفان را نه سر ماند نه دسـتار
سـکـندر را نمی‌بخشـند آبی
بـه زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهـل درد بـشـنو
بـه لـفـظ اندک و معنی بسیار
بـت چینی عدوی دین و دل‌هاست
خداوندا دل و دینـم نـگـه دار
بـه مسـتوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مـگو با نـقـش دیوار
بـه یمـن دولـت منصور شاهی
عـلـم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی بـه جای بـندگان کرد
خداوندا ز آفاتـش نـگـه دار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


مـعاشران گره از زلـف یار باز کـنید ...حافظ

مـعاشران گره از زلـف یار باز کـنید
شـبی خوش اسـت بدین قصه‌اش دراز کـنید
حـضور خـلوت انـس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بـخوانید و در فراز کـنید
رباب و چـنـگ بـه بانـگ بـلـند می‌گویند
کـه گوش هوش بـه پیغام اهـل راز کـنید
بـه جان دوسـت کـه غم پرده بر شـما ندرد
گر اعـتـماد بر الـطاف کارساز کـنید
میان عاشـق و معـشوق فرق بـسیار اسـت
چو یار ناز نـماید شـما نیاز کـنید
نخسـت موعـظـه پیر صحبت این حرف است
کـه از مـصاحـب ناجـنـس احـتراز کـنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نـمرده بـه فـتوای مـن نـماز کـنید
وگر طـلـب کـند انـعامی از شـما حافـظ
حوالـتـش بـه لـب یار دلـنواز کـنید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


بوی خوش تو هر کـه ز باد صـبا شـنید ...حافظ

بوی خوش تو هر کـه ز باد صـبا شـنید
از یار آشـنا سـخـن آشـنا شـنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فـکـن
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شـنید
خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جان
کز دلـق پوش صومعـه بوی ریا شـنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفـت
در حیرتـم که باده فروش از کجا شـنید
یا رب کجاست مـحرم رازی کـه یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید
اینـش سزا نـبود دل حـق گزار مـن
کز غمـگـسار خود سخن ناسزا شـنید
مـحروم اگر شدم ز سر کوی او چـه شد
از گلشـن زمانـه کـه بوی وفا شـنید
ساقی بیا کـه عشق ندا می‌کند بـلـند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شـنید
ما باده زیر خرقـه نـه امروز می‌خوریم
صد بار پیر میکده این ماجرا شـنید
ما می به بانگ چنگ نه امروز می‌کـشیم
بـس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
پـند حکیم محض صواب است و عین خیر
فرخـنده آن کسی که به سمع رضا شنید
حافـظ وظیفـه تو دعا گفتن است و بس
دربـند آن مـباش که نشنید یا شـنید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید ...حافظ

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمـسار کیسـه‌ام
بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید
قحـط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت
باده و گـل از بـهای خرقـه می‌باید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتـم کاری کـه دوش
مـن هـمی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید
با لـبی و صد هزاران خنده آمد گـل بـه باغ
از کریمی گوییا در گوشـه‌ای بویی شـنید
دامـنی گر چاک شد در عالم رندی چـه باک
جامـه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید
این لـطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفـت
وین تـطاول کز سر زلف تو من دیدم کـه دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشـق
گوشـه گیران را ز آسایش طـمـع باید برید
تیر عاشـق کـش ندانم بر دل حافظ کـه زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چـکید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


رسید مژده که آمد بـهار و سـبزه دمید ...حافظ

رسید مژده که آمد بـهار و سـبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صـفیر مرغ برآمد بط شراب کـجاسـت
فـغان فـتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه‌های بهـشـتی چـه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنـخدان شاهدی نـگزید
مـکـن ز غصه شکایت که در طریق طلب
بـه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بـچین امروز
کـه گرد عارض بستان خط بنفشـه دمید
چـنان کرشمـه ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
کـه پیر باده فروشش به جرعه‌ای نـخرید
بـهار می‌گذرد دادگـسـترا دریاب
کـه رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمی‌آید ...حميدرضا

نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمی‌آید
فـغان کـه بخت من از خواب در نمی‌آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
کـه آب زندگیم در نـظر نـمی‌آید
قد بـلـند تو را تا بـه بر نـمی‌گیرم
درخـت کام و مرادم بـه بر نـمی‌آید
مـگر بـه روی دلارای یار ما ور نی
بـه هیچ وجـه دگر کار بر نـمی‌آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بـلاکـش خـبر نـمی‌آید
ز شسـت صدق گـشادم هزار تیر دعا
ولی چـه سود یکی کارگر نـمی‌آید
بسـم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نـمی‌آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بـلای زلـف سیاهـت به سر نمی‌آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کـنون ز حلقـه زلفـت به در نـمی‌آید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


چو آفـتاب می از مـشرق پیالـه برآید ...حافظ

چو آفـتاب می از مـشرق پیالـه برآید
ز باغ عارض ساقی هزار لالـه برآید
نـسیم در سر گل بشکند کلاله سنبـل
چو از میان چمـن بوی آن کـلالـه برآید
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
کـه شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشـت
کـه بی ملالت صد غصه یک نوالـه برآید
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حوالـه برآید
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بـلا بـگردد و کام هزارسالـه برآید
نـسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالـبدش صد هزار لالـه برآید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


گفتـم غـم تو دارم گفتا غمت سر آید ...حافظ

گفتـم غـم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتـم کـه ماه من شو گفتا اگر برآید
گفـتـم ز مـهرورزان رسم وفا بیاموز
گـفـتا ز خوبرویان این کار کمـتر آید
گفـتـم کـه بر خیالت راه نظر ببندم
گفـتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتـم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گـفـتا اگر بدانی هم اوت رهـبر آید
گفـتـم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفـتا خنـک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گـفـتا تو بـندگی کن کو بنده پرور آید
گفـتـم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفـتا مـگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


خستـگان را چو طلب باشد و قوت نبود...حافظ

خستـگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کـنی شرط مروت نـبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسـندی
آن چـه در مذهب ارباب طریقت نـبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نـبود
دولـت از مرغ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نـبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نـبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نـبود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


ايمان بياوريم...پرویز ابولفتحی

مرگی است ؟
 نه
 که هراسی است
 عظیم تر از مرگ
 این زیستن
 با این همه درد
 که
 اندیشه را
 آتش گدازنده
 می زند
 میران
 همه چیز میراننده
 بی شفقتی
 در برابر این همه ایثار
 آه
 که بنفشه دوباره نمی روید
 و گرد آفرین
 از این همه تحقیر
گر روی دوباره بنماید
 باید
 ایمان بیاوری
به تناوری اندیشه راستی
 در سرزمین دروغ 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


بقا...ساناز کريمی

خطوط زندگی بر صورتم
خطوط مرگ بر دستم
شب از خطوط باران شکسته بود
ابرها شکی نمی سازند
 رودها بی موج
و انسان بی سایه
 خوابها هستند
 ابرها هستند
 رودها هستند
 و من هستم
رویا را به رگبار بسته اند
 و نا در زیر این همه تگرگ
 تنها بقا یافتیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


نامه ای به شماره ی 1328...ساناز کريمی

دیروز ،‌ امروز ،‌ فردا
 و همیشه
 من برای تو یک شماره ام
 چنانچه تو نیز
 همچنین که دیگران
 تو را صدا کردم
و تو در صف مقدم شماره ها ایستاده بودی
 تو را صدا کردم
 و چه بیهوده فریادی
 چرا که تو چه فرامرز باشی
 چه منوچهر
 و چه نامی دیگر
 هرگز نخواهی شنید
 من تو را با درخت خانه مان پیوند زدم
 و همانسال اداره ی ثبت احوال
درخت را قطع کرد
 و کمی بعد کارتهای ملی
 و پدر و مادر
 و من
 که شماره هایمان را حفظ می کردیم
 تا زمانی که اداره ی آمار از مره های شطرنج آمار گرفت از قلم نیفتیم
 و من هرگز گران نیستم
 چرا که می دانم هر گاه شهر پر از شماره شود
 و بری تنفس شماره های جدید و حتی
 مادربزرگگ
 گازوییل نباشد
 نهادهای دلسوز ما را در بیمارستان ها و در تیمارستان ها
 و یا در زندانها و مرکز بازپروری جای خواهند داد
و ما هر شب فیلم عشق کافی نیست را خواهیم دید
و آن قدر از غشق سرشار می شویم
که حتی فقر و گرسنگی
شماره های شهر را از یاد خواهیم برد
و هر گاه زندانها و تیمارستانها پر شود
 ما شماره های عاشق را برای کمک به همسایگان عزیز خواهند فرستاد
 و تو شماره ی 1328 نمی دانم وقتی نامه را می خوانی
 در بیمارستانم یا تیمارستانی
در زندانم و یا در بازپروری هستی
اما بدان
 که هر کجا که باشم و هر کجا باشی
 شماره ی 6929 در سرزمینی که انسانها فقط شماره هستند
 او هنوز دوست می داشت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


شبی بارانی...حسين پناهي

و رسالت من این خواهد بود
 تا دو استکان چای داغ را
 از میان دویست جنگ خونین
 به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
 با خدای خویش
 چشم در چشم هم نوش کنیم
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


بقا...حسين پناهی

ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم
غژ و غژ گهواره هاي كهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتي مادري بميرد قسمتي از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
وقتي اخم مي كنند و بي دليل وسايل خانه را به هم مي ريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا كه خداي نكرده تب كرده باشند
مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايي مرغوب بخريم
و وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اند برايشان يك استكان چاي بريزيم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما بايد دوست بداريم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


آشنايی من و نازی

می اندیشیدم که گناه ،
تکرار تجربه هاست
و شیطان از دریچه ی صدف ِ پوسیده یی سَرک کشید ُ گفت :
خداوند ، اداره ی جهان را به انسان سپرده است !

در ساحل بودم ،
از مرغ ِ دریایی ندا رسید
هیچ کلمه یی سفیدی ِ حضور ِ مرا آیینه نمی شود !
گوش دادم به سقوط ِ بلوط ِ پیر ،
در جنگل ِ انبوه ِ پُشت ِ سَرم ....
و باد ، ندا داد :
راز جاودانگی را در قوزک ِ پایش بخوان !
و نهال نو می گفت :
روزُ شب حیات ِ مرا کفاف می دهد !

زمستانی از پی ِ زمستانی می گذشت ،
تا در بامدادی سفید
شعله یی در هیات ِ زنی دستش را بر شانه ی سردم گذاشت !

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


اعتراف...حسين پناهی

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم پس هستم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


دستمال سرخ دلم...حسين پناهی

این جایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - حمیدرضا


اینجا تولدی هست...مصطفی موسوی

اینجا سرور و شادی
خاک وجودم اما
دربهت سوگواری
آرام گفتم با تو
بر سنگ قبر قلبم
باران اثر ندارد
همیشه با تو بودم
قلبت خبر ندارد
شاید که با تو ریزد
سقف سیاه خاکم
محتاجم تا بسوزی
در حسرت نگاهم
نغمه شگون ندارد
وقتی شعار فروشی ست
مرثیه بی توجه
به لحظه ی خاموشی ست
شاد و صبور و شفاف
نفرین بر آن صدایت
محتاج درد خویشم
نعشت خبر ندارد
من و چرا و چون ... چیست ؟
اون گل که همیشه باقیست !
دیگر که اسمش گل نیست !
لبخند بزن شرارت
وقت جنون رسیده
سرشارم از شعرت اما
جوهر به خون رسیده

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - حمیدرضا


بوسه ی خدانگهدار...مصطفی موسوی

باد را بوسیدم و کولاک شدم
دریا را بوسیدم و ناپاک شدم !
خاک را بوسیدم و هلاک شدم !
سهمتان مبارک باشد !
برگ های رفته با باد ...
سهم آسیابان له کردن گندم های معصوم بی صدا ...
سهم ساحل سیلی خیس از چشمان شور دریا ...
سهم قایق تنها حرکت ...
سهم ابر چرخیدن و تقسیم مساوی باران برای عاشق ها ...
همه ی سهم و سود ها مال شما ...
خاک سهمش کولاک بود گردباد ...
اشک بر چشم عابرها ...
خاک سهمش بر باد دادن گلی بود
وقتی عاشق بود ؛ ...
باد گل من رو تو بگیر
آسیابان ...
دریا ...
پاروزن مونده در بین موجها ...
ای عاشق مایوس و تنها ...
پشت دیوار شب پر از شب بو هاست
اما نیست در بین آن خاطره ی پوسیدن شکوفه از کویر خشک و تنها ...
خاک سهمش کولاک خشک و پوچی از این غوغا بود
خاک سهمش بوسیدن نگار لبی بر کاغذی خوشبو بود
خاک سهمش گفتن درد نبود راحت بود
کار خاک نگه داشتن پوسیده گل زرد تا ابد بود ...
بوسه زدم طاقت را
بریدم رگ عادت را
بوسه ای بر پیشانی شما
سهم من و شما مثل هم بود
خدانگهدار...
خدا نگهدارای خاک من ...
هیچ دگر ندارم
زندگی ...
عاقبتم ...
طاقتم ...
درد ندارم
بیشتر از هر وقت دیگر راحتم
جایی ندارم که برم
پیش شما ؟
پیشانی شما را می بوسم
و می گویم
خدا نگهدار
آسیابان
خدانگهدار
دریا
ابر و باران ممنون که مرا خوشبو کردید
خدا حافظ پاروزن مانده بین دریا
معشوقت را خوب دررویایت بفشار ای تنها
خدا حافظ دیوار ... رویا ... شب بو ها
خدا حافظ گل زرد و پوسیده
خدا حافظ دانه ی سیاه
خداحافظ ای شب سرد و اشک آلود
شب خوش تا هیچ وقت .. تا فردا
شب خوش ای زنده بگور
شب خوش ای معصوم زده
کورتاژی ها
بوسه ی خاک بر روی گل شما
بوسه ی شما بر گل عشق و پوسیده ی من
دور از جان شما
بوسه ی خاک بر قلب شما
پایان داستان همین بود
نفسم مال شما
قلمم مال شما

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - حمیدرضا


من...مصطفی موسوی

آن کس که دلم را شناخت آن را دزدید
آن کس که ارزش اشکم را دانست آن را ریخت
آن که در نگاهم گم شد من را گم کرد
کشید نقش در دفترخاطر خود رسوای مردم کرد

من که نوشتم باران از چشمم باریدی
من که تو را با خود دیدم من را تنها دیدی
من که بر شیشه ی دل عمریه ی پرده زدم
هرکجا رفتم در هر جمعی خلوت باز تو را حلقه زدم

من بلد نیستم شعر بنویسم از تو
من بلد نیستم از عشق بگویم با تو
من بلد نیستم با تو گاهی پرواز کنم
با تو ببازم زندگی ام رو دوباره آغاز کنم

من اگر تازه بودم کهنه کردی تو مرا
من اگر واژه بودم طعنه کردی تو مرا
من اگر می شدی با تو حتی یک ثانیه
گنگ و بی صدا بی قافیه کردی تو مرا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - حمیدرضا


آواز آبی...احمد رضا احمدی

تو بیا
 آواز سرده
که زمین تشنه آوازهای آبی است
در زیر این رواق که رنگ آبی و سفید را از خود می کند
آفتاب آوازت را
از مه به روشنایی ترجمه خواهد کرد
آواز مردمان را خواهد شناخت
آنها را تقلید خواهد کرد
و آنها را نخواهد شکست
راهی که در فریاد گم لحظه های لخت جمعه پیمودیم
به نیت دو سه درخت بود
از آن پس ما را آواز دانستند
ما را شنیدند و ما
آبی شدیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - حمیدرضا


دوازده...احمد رضا احمدی

روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
 و تو تمام خانه ها را گم کردی
به من نگفتی
 همسایه ها گفتند
 دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
 به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - حمیدرضا


ده... احمدرضا احمدی

از دور حرکت می کنیم
 تا به نزدیک تو برسیم
تو اگر مانده باشی
 تو اگر در خانه باشی
من فقط به خانه تو آمدم
 تا بگویم
 آواز را شنیدم
تمام راه
 از تو می خواستم
 مرا باور کنی
 که ساده هستم
تو رفته بودی
 کنون گفتم
که تو هستی
 تو اگر نبودی
نمی دانستم
که می توانم
 باران را در غیبت تو
دوست بدارم 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - حمیدرضا


بست و يک... احمد رضا احمدی

هنگام روز
کجا می روی
 در خانه بمان
غمگینم
گیلاس ها بر درختان نشسته اند
پرنده از تنهایی
 پر نمی زند
هراس دارد
 من
 همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می دهم
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
یک ستاره
 هنوز در آسمان
 مانده است
 شب می شود
 گلهای سرخ
در شب
 در باغچه دیده نمی شوند
در باغچه یادبود تو است
کنار این بوته های گل سرخ
می خواستی بمیری
 مردی
به تو بانگ زدیم
تو را صدا کردیم
تو مرده بودی
یار من
 لحظه ای در بهشت
 دوام آور
شب تمام می شود
 کلید خانه را
 گم کرده بودیم
 در کوچه ماندیم
 در کنار خانه
علف ها روییده بود
اما چه سود
سایه نداشتند
زاده شدم
که لباس نو بپوشم
جمعه ها تعطیل باشد
 در تابستان
 آب سرد بنوشم
عشق را باور کنم
کلمات مرا به ستوه نمی آورد
انگشتانم
 در میان برگهای درختان
 تسلیم روز می شوم
لباسها بر تنم
کهنه است
 من
 در تابستان آب گرم
 می نوشم
 هنوز تشنه ام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - حمیدرضا


شتاب مکن...احمد رضا احمدی

شتاب مکن
 که ابر بر خانه ات ببارد
 و عشق
 در تکه ای نان گم شود
 هرگز نتوان
 آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
 سقوط می کند
 و هنگام که از زمین برخیزد
 کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
 آدمی را توانایی
 عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - حمیدرضا


آیه های عاشقانه...شاهکار بينش پژوه

کس نمیداند ز من جز اندکی
وز هزاران جرم و بدفعلی یکی

من همی آن دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده آورده گرفت

نام من در نامه ی پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه
شد سفیدم نامه و روی سیاه

آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان اندر چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد زفت و فربه و عریون شدم

در بن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم نمی‌گنجم کنون

آفرین ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا

اگر سر هر موی من گردد زبان
شکر های تو نیاید در بیان

تو در جان منی من غم ندارم
تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد
اگر عشقی تو سهم من جنون باد

تویی تنها تویی تو علت من تو
تو بخشاینده بی منت من

صدایم کن صدای تو ترانه است
کلامت آیه هایی عاشقانه است

تو را من سجده سجده می‌پرستم
که سر بر خاک بر زانو نشستم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - حمیدرضا


ديوونگی...شاهکار بينش پژوه

كيه كه آخر ديوونگيه
واسه چشات
كيه جز من كه مي ميره
واسه لحن خنده هات
كي برات قصه ميگه شبا كه خوابت نميره
كيه پا به پات ميآد وقتي كه بارون ميگيره
كيه وقتي تشنته
تو ابرا بلوا مي كنه
اگه يه جرعه بخواي كويرو دريا مي كنه

يه شب موي تورو به صد تا مهتاب نمي ده
خودش ميسوزه
ولي تن به سايه و آب نمي ده

اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام
وقتي ياد تو مي افتم
هنوزم مي آي تو خوابم ؛ تو شباي پر ستاره
هنوزم ميگم خدايا
كاشكي برگرده دوباره

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - حمیدرضا


ديگری...شاهکار بينش پژوه

باز با آن ديگری ديدم تو را؛ جای قهر و اخم خنديدم تو را
باز گفتی اشتباهت ديده ام؛ گفتمت باشد، بخشيدم تو را

باز هم این قصه ات تکرار شد؛ با رقيبان رفتنت انکار شد
آنقدر رفتی که ديگر قلب من؛ از تو و از عشق تو بيزار شد

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

نا نا نا، نانا نانانا نانا نا نا نا، نا نا نانا نانا نا نا نا نا

آن رقيبان يک شبت ميخواستند؛ ذره ذره پاکيت میکاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند؛ صبح اما از برت برخاستند

آمدی گفتی پشيمانی دگر؛ تا هميشه پاک ميمانی دگر
اندکی از قول تو نگذشته بود؛ باز رفتی با رقيبانی دگر

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - حمیدرضا


اگه بمیری...شاهکار بينس پژوه

اگه بمیری این روزا
همون که خیلی عزیزه
خیلی دوست داشته باشه
یکی دو روز اشک میریزه

اون که دیگه عاشقته
یه هفته مشکی می پوشه
بعدم تو رو یادش میره
با یکی دیگه می جوشه

اگه بمیری این روزا
کک کسی نمیگزه
کسی واسه مراسمت
حلوای مفت نمی پزه

کسی به پات نمی شینه
کسی به پات نمی مونه
بعد دو سال هیشکی واست
فاتحه هم نمی خونه

اون وقتا تا یکی می مرد
از گریه بود صورتا خیس
حالا هزار تا می میرن
عین خیال هیشکی نیست

اون وقتا تا یکی می مرد
از گریه بود صورتا خیس
حالا هزار تا می میرن
عین خیال هیشکی نیست

اون وقتا تا یکی می مرد
از گریه بود صورتا خیس
حالا هزار تا می میرن
عین خیال هیشکی نیست

اگه بمیری این روزا این روزا
کک کسی نمیگزه نمیگزه
کسی واسه مراسمت
حلوای مفت نمی پزه

کسی به پات نمی شینه
کسی به پات نمی مونه
بعد دو سال هیشکی واست
فاتحه هم نمی خونه

تا زنده ای و محتاجی
محبت همه کمه
همچین که یکی می میره
عزیز میشه واسه همه

تا زنده ای و محتاجی
محبت همه کمه
همچین که یکی می میره
عزیز میشه واسه همه

تا زنده ای و محتاجی
محبت همه کمه ه
همچین که یکی می میره
عزیز میشه واسه همه

اگه بمیری این روزا
همون که خیلی عزیزه
خیلی دوست داشته باشه
یکی دو روز اشک میریزه

اون که دیگه عاشقته
یه هفته مشکی می پوشه
بعدم تو رو یادش میره
با یکی دیگه می جوشه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - حمیدرضا


يادته...شاهکار بينش پژوه

به تو گفتم يادته؟ گفتی فقط تورو ميخوام؛ گفتی که من يادم نمیاد
به تو گفتم يادته؟ يه وقتی می مردی برام؛ گفتی که من يادم نمیاد
گفتی که کی کجا کدوم؟ قديمو هی نيار به روم؛ که عشق تازه ای خريدم
گفتی به کی گفته بودم؟ برو که اشتباه شده؛ برو ديگه ازت بريدم
عروسکی تازه خريدی، چند روزيو باهاش پريدی؛ ولی اونم دل تورو زد!
با اون عروسکای مفتی، زدی به هم چه زودو گفتی؛ از اونام خوشم نيومد!
حالا که برگشتی سراغم، يه ذرّه هم دوست ندارم؛ دلم ديگه تورو نمیخواد!
میگم قيافتون چه آشناست، ديديم همو يه جايی شايد؛ ولی افسوس يادم نمیاد!

به تو گفتم يادته؟ گفتی فقط تورو ميخوام؛ گفتی که من يادم نمیاد
به تو گفتم يادته؟ يه وقتی می مردی برام؛ گفتی که من يادم نمیاد
گفتی که کی کجا کدوم؟ قديمو هی نيار به روم؛ که عشق تازه ای خريدم
گفتی به کی گفته بودم؟ برو که اشتباه شده؛ برو ديگه ازت بريدم
عروسکی تازه خريدی، چند روزيو باهاش پريدی؛ ولی اونم دل تورو زد!
با اون عروسکای مفتی، زدی به هم چه زودو گفتی؛ از اونام خوشم نيومد!
حالا که برگشتی سراغم، يه ذرّه هم دوست ندارم؛ دلم ديگه تورو نمیخواد!
میگم قيافتون چه آشناست، ديديم همو يه جايی شايد؛ ولی افسوس يادم نمیاد!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - حمیدرضا


عشق خيابانی...شاهکار بينش پژوه

جلو آيينه روزی دو ساعت
ژل ميماله بی نهايت
خوش تيپ ميکنه فراوون
مياد تو خيابون

با ماکسيمای مشکی
تو دوزی هاش زرشکی
رينگ اسپرت لاستيک پهن
می گازه تو جردن

اتس اتس
صدای
ضبط ماشينش
هوای
سيستم صوتی مبنده
هر هر هر می خنده

هی ميره بالا پايين
با کامبيزو با آيدين
ميرونه مثل فشفشه
ترمز دستی ميکشه

تا ميبينه ايست بازرسی
ميميره از دلواپسی
رنگش يهو می پره
ميگه اين بار آخره

خونه باباش می خوره نونه مفت
گردن می کنه کلفت
پای تلفونه تا چهار صبح
علافه اخه خب

روزی يه دفعه عاشق ميشه
آخرشم فارغ ميشه
به همه ميگه يه روز بهاری
ميام خواستگاری

هفته ای يه دفعه شماله
ويلای اينو اون وباله
صبح تا شب تو خزر شهر
علاف و در به در

صبح تا شب تو سلمونی
تا نصف شب مهمونی
ميکنه آرايش هفت قلم
ميگه وای چه خوشگلم

غذا از بيرون ميگيره
پيتزا نخوره ميميره
واجب تر از نون شب
ماتيک و خط لب

نقشش نقش عروسک
بين يه مشت خروسک
يه روزی ميشه بيدار
که شده گرفتار

واسه شوهر هلاکه
تو فکر رنگ لاکه
پسر پولدار ميخواد
ولی گيرش نمياد

يه مشت سوسول قرتی
بچه رپ زپرتي
ميان دورشو ميگيرن
الکی واسش ميميرن

وانمود میکنه فارسی بلد نيست
چون يکی دو سه هفته بوده تو پاريس
به باباش می گه پاپا
آخه رفته اروپا

با پسره ميشينه
مامانش يهو ميبينه
هول می شه يه عالمه
ميگه پسر خالمه

چرا گريونه دختر
اخه امشب مونده پشت در
باباش راهش نميده
چون يه چيزايی شنيده

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - حمیدرضا


عشق اللهی...شاهکار بینش پژوه

نان پاره ز من بستان
جان پاره نخواهد شد
وان را که منم مأوا
آواره نخواهد شد
وان را که منم خرقه
عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره
بیچاره نخواهد شد

میچرخم و میرقصم و
مینوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و
از گردش ایام
این عشق الهی است
حق لایتناهیست
این عشق الهی است
این شور خداییست

آنکس که رخش بیند
پاداش نخواهد هیچ
بی او به بهشت اندر
یک لحظه بپاید بیش
این عشق الهی است
حق لایتناهیست
این عشق الهی است
این شور خداییست

از خویش برستم من
بر سجده نشستم من
خویشم همه غیر آمد
از غیر گسستم من
بتخانه زدم آتش
آتشکده را خاموش
لات و هول و عظا از پایه شکستم من
لات و هول و عظا از پایه شکستم من

میچرخم و میرقصم و
مینوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و
از گردش ایام
این عشق الهی است
حق لایتناهیست
این عشق الهی است
این شور خداییست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


اشتباه بود ...افشین مقدّم

لحظه هجوم غربت

لحظه ای كه تو رفتی

سيل غم زندگيمو برد

وقتی كه پل شكستی

تو به خير ‚ ما به سلامت

عاشقی به ما نيومد

بانوی عزيز عشقم

بدتر از همه در اومد

اشتباه بود ‚ اشتباه بود

دل به تو بستن گناه بود

اشتباه بود ‚ اشتباه بود

دل به تو بستن گناه بود

چه شبايی گريه كردم

تو به حالم خنده كردی

آغوش خداحافظی رو

حتی حوصله نكردی

نه ‚ تو عاشقم نبودی

مشت تو وا شده پيشم

ديگه دارم توی هق هق

گرگ بارون زده ميشم

اشتباه بود ‚ اشتباه بود

دل به تو بستن گناه بود

اشتباه بود ‚ اشتباه بود

دل به تو بستن گناه بود

لحظه هجوم غربت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


آخر خط من و تو...ترانه سرا ؟

خبر اوردن می دونم خیلی شلوغ شده سرت
میگن خدا حافظ شده کلام اول اخرت
همه همش دنبالتن خیلی ها رو پس می زنی
نه با همه کس می شینی نه سر به هر کس میزنی نه سر به هر کس میزنی
نه نمی خوام ببینمت نه دیگه حرفشم نزن
حرفی نمونده بین ما از این به بعد نه تو نه من
نه نمی خوام ببینمت نه برو از پیشم برو
دیگه ازت بدم می یاد دیگه نمی خوامت تو رو
من و واسه وقتی می خوای که خلوت دور و برت
خبر اوردن می دونم خیلی شلوغ شده سرت
می رسه اون روزی که باز می یای و می یفتی به پام ولی دیگه با دیگرون فرقی نمی کنی برام
پا شو برو این اخرشه اخر خط من و تو
اخر خط من و تو
نه نمی خوام ببینمت نه دیگه حرفشم نزن
حرفی نمونده بین ما از این به بعد نه تو نه من
نه نمی خوام ببینمت نه برو از پیشم برو
دیگه ازت بدم می یاد دیگه نمی خوامت تو رو دیگه نمی خوامت تو رو
دیگه نمی خوامت تو رو
من و واسه وقتی می خوای که خلوت دور و برت
خبر اوردن می دونم خیلی شلوغ شده سرت
می رسه اون روزی که باز می یای و می یفتی به پام ولی دیگه با دیگرون فرقی نمی کنی برام
پا شو برو این اخرشه اخر خط من و تو
اخر خط من و تو
نه نمی خوام ببینمت نه دیگه حرفشم نزن
حرفی نمونده بین ما از این به بعد نه تو نه من
نه نمی خوام ببینمت نه برو از پیشم برو
دیگه ازت بدم می یاد دیگه نمی خوامت تو رو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


من عاشق شما...رضا صادقی

من و عشق شما
من و دست دعا
منم و يك دل غمگين و بار سنگين و غم فردا
من و عشق شما
من و دست دعا
منم و يك دل غمگين و بار سنگين و غم فردا
منم و يك دل بي قرار تن
منم و يك فصل بهاری بي رنگ
منم و دنيايي بي صدا
انتظاري پر بها كه دلش خونه
منم و چند قاب عزيز سهراب
منم و لحظه هاي غريب و بي تاب
منم اون آوازه خون شهرم
كه تك و تنها با تو مي خونه
منم و يك دل بي قرار تن
منم و يك فصل بهاری بي رنگ
منم و دنيايي بي صدا
انتظاري پر بها كه دلش خونه
منم و چند قاب عزيز سهراب
منم و لحظه هاي غريب و بي تاب
منم اون آوازه خون شهرم
كه تك و تنها با تو مي خونه
منم و يك دل بي قرار تن
منم و يك فصل بهاری بي رنگ
منم و دنيايي بي صدا
انتظاري پر بها كه دلش خونه
منم و چند قاب عزيز سهراب
منم و لحظه هاي غريب و بي تاب
منم اون آوازه خون شهرم
كه تك و تنها با تو مي خونه
من و عشق شما
من و دست دعا
منم و يك دل غمگين و بار سنگين و غم فردا
منم و يك دل بي قرار تن
منم و يك فصل بهاری بي رنگ
منم و دنيايي بي صدا
انتظاري پر بها كه دلش خونه
منم و چند قاب عزيز سهراب
منم و لحظه هاي غريب و بي تاب
منم اون آوازه خون شهرم
كه تك و تنها با تو مي خونه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


بغض چشمات(عشق تازه)...رضا صادقی

عشقه تازه حرف تازه
من وتو شب که درااازه
هیچکی مثل ما نفهمید
تو دل این شب یه رازه ه
من یه نیمه از تو بودم
تو یه نیمه از خود من

بین ما فاصله بود
تا دله من تو رو شکستن

بغض نکن که بغض چشمات
تو رو میندازه به جونم
با خیالت گر میگیره
بند بند استخونم

اسمه رمز شب ستارست
بودنامون تا که دوباره
شبا که دلتنگه جنوبیم
ستاره بازیمون بهانست

ما برای عاشقیمون
یه زبون تازه داریم
دوریم اما تو یه ساعت
چشمامون و هم می ذاریم

تو رو دارم و ندارم
بودنی به رنگ یک خواب
دلتنگم از تو به رویا
غنچه نجیب مهتاب

از تو لبریزم و بیتاب
خالی از حتی خود من
هر جا هستی هر جا میری
عاشقانه وار باهاتم

ما زیر سایه عشقیم
تیه تیره تا خود شو
بی تفاوت به نگاهت
دشمن عاشق بی تاب

بغض نکن که بغض چشمات
تو رو میندازه به جونم
با خیالت گر میگیره
بند بند استخونم

اسمه رمز شب ستارست
بودنامون تا که دوباره
شبا که دلتنگه جنوبیم
ستاره بازیمون بهانست

عشقه تازه حرف تازه
من وتو شب که درااازه
هیچکی مثل ما نفهمید
تو دل این شب یه رازه ه
من یه نیمه از تو بودم
تو یه نیمه از خود من

بین ما فاصله بود
تا دله من تو رو شکستن

بغض نکن که بغض چشمات
تو رو میندازه به جونم
با خیالت گر میگیره
بند بند استخونم

اسمه رمز شب ستارست
بودنامون تا که دوباره
شبا که دلتنگه جنوبیم
ستاره بازیمون بهانست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


شاید یه فرصت دیگه...رضا صادقی

پیش خودم دل بستمو
بهش نگفتم حرفمو

حتی نگاه عاشقش
باز نشکست طلسممو

خواستم بگم هرچی که هست
مهر سکوتم نشکست

بغش گلومو باز گرفت
من کم شدم اون ننشست

راستش زبونم بند اومد
وقفه تو اوج سایه کرد

رفت و خلا منو گرفت
من موندم و سکوت درد

هرچی تو فکرم بود، نبود
خالی شدم از کلمه

خواستم که راحتم کنه
خسته شدم یه عالمه

شاید یه لحظه ای دیگه
فرصت عاشقی بشه

دوباره یک شانس دیگه
شانس شقایقی باشه

شاید یه جا یه فرصتی
لحظه مجالمون بده

گفتنی رو باید بگم
گریه اگه اموووون بده

پیش خودم دل بستمو
بهش نگفتم حرفمو

حتی نگاه عاشقش
باز نشکست طلسممو

خواستم بگم هرچی که هست
مهر سکوتم نشکست

بغش گلومو باز گرفت
من کم شدم اون ننشست

هااااااااااااااا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


بی خداحافظی...رضا صادقی

بههمین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو
به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها كن
دست تو اول عشق
بپسرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يك ديوار
واسه چشمات گريه مي كرد
گريه مي كرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


کم نشو...رضا صادقی

واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
بودن و نبودنی که کاش بیرزه
همتی کن پای این سقف شکسته
نگو این سقوط آخر راتو بسه
کم نشو تو وحشت باغی که سوخته
سکه خنده اتو کی به غم فروخته
نگو تقدیر وصد تا گره داره
قحطی نور رو نذار پای ستاره
نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه
نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه
گریه کن برای عاشقانه دیدن
قد بکش شوق پریدن تو با من
گریه کن برای عاشقانه دیدن
قد بکش شوق پریدن تو با من
واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
کاری کن نفس کشیدنت بیرزه
واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
کاری کن نفس کشیدنت بیرزه

نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه
نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


هدر شدم...رضا صادقی

به پای تو هدر شدم یه عمر دربدر شدم
همیشه در سفر شدم حالا میای میگی برو
هم سوختم و ساختم برات آبرمو باختم به پات
شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو
نازک تر از گل نشنیدی به عشق پاکم خندیدی
حرفامو کاش میفهمیدی
سهم من از عشق این نبود
نفس بودی نه یک هوس
هیشکی نبود تو بودی بس
سهم من از تو خاطره س
حالا میای میگی برو
محض رضای عاشقی برو ولی نگو که من
برنده برگشتم آخه بهت میخندند خوب من
آخه هنوزم بعضیا راست و دروغو میدونن
یه عده عاشق حیله رو از توی چشمات میخونن
گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بذاری
خوب که خراب تو شدم بگی که دوسم نداری
سرم تو کارم بود وبس سرزده از راه اومدی
گفتم ستاره نمیخوام گفتی که از ماه اومدی


به پای تو هدر شدم یه عمر دربدر شدم
همیشه در سفر شدم حالا میای میگی برو
هم سوختم و ساختم برات آبرمو باختم به پات
شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو
نازک تر از گل نشنیدی به عشق پاکم خندیدی
حرفامو کاش میفهمیدی
سهم من از عشق این نبود
نفس بودی نه یک هوس
هیشکی نبود تو بودی بس
سهم من از تو خاطره س
حالا میای میگی برو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


قدرم می دونی یه روز...رضا صادقی

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره . روزي كه كسي سراغت نميگيره
يه روز ميدوني من كي و چي بودم . روزي كه از نبودنم غصه ات ميگره
باشه خوبم از كنارت ساده ميرم . با وجود اينكه ميدونم ميميرم
به خدا قدرمو ميدوني يه روزي . روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم

قدرمو ميدوني يه روز . يادم میفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه . مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام . دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا . حتی به خوابت نميام

قدرمو ميدوني يه روز . يادم میفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه . مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام . دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا . حتی به خوابت نميام

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره . اسم من از توي لحظه هات نميميره
ديگه نيستم اون شبهاي پر ستاره . وقتي كه دلت بهونمو ميگيره

اما اون روز خدا كنه نباشه . نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه . واسه گريه شونهامو كم مياري ی ی

قدرمو ميدوني يه روز . يادم ميوفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه . مثل يه آه سينه سوز

حسرت يك لحظه نگام . دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا . حتی به خوابت نميام

قدرمو ميدوني يه روز . يادم ميوفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه . مثل يه آه سينه سوز

حسرتيك لحظه نگام . دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا . حتی به خوابت نميام

قدرم می دونی یه روز
قدرم می دونی یه روز
قدرم می دونی یه روز

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره . اسم من از توي لحظه هات نميميره
ديگه نيستم اون شبهاي پر ستاره . وقتي كه دلت بهونمو ميگيره

اما اون روز خدا كنه نباشه . نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه . واسه گريه شونهامو كم مياري ی ی

قدرمو ميدوني يه روز . يادم میفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه . مثل يه آه سينه سوز

حسرت يك لحظه نگام . دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا . حتی به خوابت نميام

قدرمو ميدوني يه روز . يادم میفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه . مثل يه آه سينه سوز

حسرت يك لحظه نگام . دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا . حتی به خوابت نميام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


خدا رو دوست دارم...رضا صادقی

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


ممنونم...رضا صادقی

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو
مي دوني بي تو
مي دوني در تو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


وايسا دنيا...رضا صادقی

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت ندییيم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا،وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

نميخوام دربه در
دربه در

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


خونه...ترانه سرا : مهدی محتشم صفا ...خواننده ناصر عبداللهی

يه جاى امن و راحته يه تكيه گاه مهربون
يه سر پناه مطمئن كه ميشناسيمش همه مون
اونجا لباى بستمون با خنده پر ثمر ميشه
تو سايه سار خلوتش خستگيها به در ميشه

هيچ جاي دنيا واسمون مثل خونه صميمي نيست
با هيچ كسي مثل خونه دوستيهامون قديمي نيست
پشت ديوار هر خونه يه حادثه منتظره
تا خلوت پاكمونو به باغ رؤيا ببره

يه جاى امن و راحته يه تكيه گاه مهربون
يه سر پناه مطمئن كه ميشناسيمش همه مون
اونجا لباى بستمون با خنده پر ثمر ميشه
تو سايه سار خلوتش خستگيها به در ميشه

هيچ جاي دنيا واسمون مثل خونه صميمي نيست
با هيچ كسي مثل خونه دوستيهامون قديمي نيست
پشت ديوار هر خونه يه حادثه منتظره
تا خلوت پاكمونو به باغ رؤيا ببره

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


راز...نيلوفر لاری پور

یه زخم کهنه روی بالم
یه آسمون که چشم به رام نیست
به غیر واژه غریبی
چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آینه پیش روم نیست
که اسممو یادم بیاره
تنها ترین مسافر شب
تو خلوتم پا نمیزاره
ازم نخوا با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمیمونی
ازم نخوا با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمیمونی
تو هم کنارم نمیمونی
دل من از نژاد عشق
از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه
مثل سکوت تلخ پاییز
رنگ پرنده غریبم
من از نژاد آسمونم
میون این همه ستاره
من یه شهاب بی نشونم
ازم نخوا با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمیمونی
ازم نخوا با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمیمونی
تو هم کنارم نمیمونی
تو هم کنارم نمیمونی
تو هم کنارم نمیمونی
ازم نخوا با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمیمونی
ازم نخوا با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمیمونی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


تنها...ترانه سرا : جواد شریف پور ...خواننده: ناصر عبداللهی

نه صدای پا میاد
نه زنگ در ، نه تلفن
صبر من تموم شده
دیر نشده کاری بکن

دل این کُلونِ دَر
می زنه ، اما بی صدا
دلهره یه عالمه
نَفَس یه آهِ بی هوا

دم به دم یه حرفی باز
میاد می شینه توُ گَلوم
همه جمع می شه واسه
وقتی نشستی رو به روم

نمی شه رو تو حساب کرد
مثِ آفتاب زمستون
میری بی خبر ، نگفته
میشی باز دوباره مهمون

نمی شه حتی کـَمـِت کرد
از تو جمع دلخوشی ها
تو نباشی دیگه از ما
چی می مونه جز یه تنها !؟

نه هوای جاده ها
نه کوچه و خیابونا
نه غم پیاده رو
نه گریه های ناودونا

نه سکوت سرد پارک
نه سقف دلگیر خونه
تو که نیستی به دلم
حتی غم هم نمی مونه

باشه هر چی تو می خوای
هر جوری که تو راحتی
تو پری قصه ها
نمی شی یار پاپتی

نمی شه رو تو حساب کرد
مثِ آفتاب زمستون
میری بی خبر ، نگفته
میشی باز دوباره مهمون

نمی شه حتی کـَمـِت کرد
از تو جمع دلخوشی ها
تو نباشی دیگه از ما
چی می مونه جز یه تنها !؟
... جز یه تنها ... جز یه تنها

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


دلتنگ...ترانه سرا: ساناز صفايی...خواننده : ناصر عبداللهی

دل تنگ دل تنگم بي تاب بي تابم
بيدار بيدارم امشب نميخوابم
از تو چه پنهان خواب تو را ديدم
از ترس بيداري با گريه خنديدم
از تو چه پنهان پروانه دلگيره
امروز راهي شو فردا ديگه ديره
دل تنگ دل تنگم بي تاب بي تابم
بيدار بيدارم امشب نميخوابم

بارون نميباره تو اين كوير درد
بانوي شبنم كُوش به خونمون برگرد
به خونمون برگرد بانوي بيداري
تو كه گل رو دامنت داري
خورشيد و ميبردن تو گريه ميكردي
تعبير خوابم شد اين كه تو برگردي
دل تنگ دل تنگم بي تاب بي تابم
بيدار بيدارم امشب نميخوابم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


منو ببخش...فريد احمدی

منو ببخش
كه نديده مي گرفتم
التماس اون نگاه نگرونو
منو ببخش
كه گرفتم جای دست عاشقتو
دست عشق ديگرونو
لايق عشق بزرگ تو نبودم
خورشيد بانو
غافل از معجزه تو شد وجودم
اسير جادوت

منو ببخش كه درخشيدی و من چشمامو بستم
منو بخشيدی و من چشمامو بستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نياوردی به روم هرجا دلت رو مي شكستم
منو ببخش منو ببخش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


پیشکش... رضا صادقی

نمیدونم چی رو دارم که به پیش کشت بیارم
طاقت دوری ندارم

اگه باشم اگه پاشم اگه هیچ نداشته باشم
اگه کوهم اگه دردم چشمه ی آب میپاشم

هر جا من بودم تو بودی بله گاه هر سجودی
ساده وپر عشق وعاشق تلخی و شیرینی بودی

هر جا من بودم تو بودی بله گاه هر سجودی
ساده وپر عشق وعاشق تلخی و شیرینی بودی

باز دل از خاطره ی تو دل شیرینی آب
زندگی تازه میده نه بیشتر از چشمه ی آب

تو برام چراغ راهی توی اوج بی پناهی
اولین وآخرینی تو شبام کورهی راهی

غیر جونم چی رو دارم که به پیش کشت
بیاااااااااااااااااااااااااااااااااارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


کما...رضا صادقی

تو میتونی من و از پا درآری تو میتونی که اشکم در بیاری
فقط تویی که میتونی عزیزم منو عمری توی کما بزاری
تو میتونی که روحم رو بپاشی تو میتونی دوسم نداشته باشی
آره تویی که میتونی عزیزم بری لحظه ای یاد ما نباشی
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم هواتو
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطرات و
تو میتونی نبینی خستگیمو
تو میتونی نفهمی بچگیمو
تو میتونی که نادیده بگیری
تمام لحظه های زندگیمو
بی وفایی تو خونته میدونم
میتونی بگذری اینم میدونم
میدونم میتونی بشنوی ساده
دل و حرمت هر چی هست میدونم
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم هواتو
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطرات و

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


گولم نزن...رضا صادقی

پنهون نکن فریبتو
می خندی اما زورکی
نگاهت از من خالیه
بهانه هاتم الکی

تو دیگه ما رو نمی خوای
این از نگات مشخصه
من می دونم دستای من
به دست تو نمی رسه

فریبه حتی گریه هاتو لحظه هاتو بودن هاتو موندن هاتو خواستن هات

دیگه گولم نزن دروغ نگو
نگو که قلبت با منه
نگو که نبض لحظه هات
فقط واسه من می زنه

دیگه گولم نزن دروغ نگو
نگو که قلبت با منه
نگو که نبض لحظه هات
فقط واسه من می زنه

چقده ساده بودم
تو این همه تو رو نشناخته بودم
به حیله هات دلم رو باخته بودم
که قلبت با منه

چقدر دیوونه بودم
حتی وقتی دستت رو خونده بودم
بازم به تو من چیزی نگفتم
که قلبت نشکنه

چقده ساده بودم
تو این همه تو رو نشناخته بودم
به حیله هات دلم رو باخته بودم
که قلبت با منه

چقدر دیوونه بودم
حتی وقتی دستت رو خونده بودم
بازم به تو من چیزی نگفتم
که قلبت نشکنه

پنهون نکن فریبتو
می خندی اما زورکی
نگاهت از من خالیه
بهانه هاتم الکی

تو دیگه ما رو نمی خوای
این از نگات مشخصه
من می دونم دستای من
به دست تو نمی رسه

فریبه حتی گریه هاتو لحظه هاتو بودن هاتو موندن هاتو خواستن هات

دیگه گولم نزن دروغ نگو
نگو که قلبت با منه
نگو که نبض لحظه هات
فقط واسه من می زنه

دیگه گولم نزن دروغ نگو
نگو که قلبت با منه
نگو که نبض لحظه هات
فقط واسه من می زنه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


دلسنگی...رضا صادقی

خودمو گول میزدم توی دو رنگی
نمیخواستم ببینم اون دل سنگیت
می دیدم داشتی یواش یواش می رفتی
اما خواستم خوش باشی توی زرنگی
هی می گفتم دل خوش فردا می مونم
واسه خوندن تو بودی تنها بهونم
هی می گفتم به خودم همش خیال
همه این حرفا یه شوخی می دونم
تو چشات برقی نبود مثل گذشته
تازه فهمیدم از این حرفا گذشته
من همونیم که بودم تو داری عوض میشی
من همونیم که بودم تو داری عوض میشی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


چيزي نگو...رضا صادقی

الو ... الو..گوش كن
قطع نكن ...تو اشتباه مي كني ... به خدا اشتباه مي كني ... الو ...الو
------------
چيزي نگو
قسم نخور
تمام حرفات يه دروغه
كسي نگفت خودم ديدم
خونه ي قلب تو شلوغه
چيزي نگو
لياقتت عشق مقدسم نبود
حس ميكنم نبودي و
بودنتم يه قصه بود
تو ديگه مردي و اين حرف آخره
بذار عشق تو از خاطرم بره
فكر مي كردم قلبت مال منه
اما انگار صد شاخه مي پره
اسمت و پاك كردم از تو دفترام
بيخودي قسم نخور ديگه سخت برام
تو رو باور داشتم و مي خواستمت
چرا آتيش كشيدي همه ي باورام
كسي نگفت بهم من خودم ديدم
اما راستش و بخواي يه چيزي نفهميدم
چرا وقتي تو رو از عشق خالي ديدم
به جاي گريه به حالت مي خنديدم
ميدونم واسه اينه كه ديگه بي ارزشي
واسه دل همه عروسك نمايشي
تو كه ميگذري ساده از اين همه عشق
لياقت نداري ديگه با من باشي
چيزي نگو
قسم نخور
تمام حرفات يه دروغه
كسي نگفت خودم ديدم
خونه ي قلب تو شلوغه
چيزي نگو
لياقتت عشق مقدسم نبود
حس ميكنم نبودي و
بودنتم يه قصه بود
--------------
دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد
the mobile set is off

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


دلم راضی نمی شه...رضا صادقی

خودم ميخوام دلم راضي نميشه
خودم ميخوام دلم ميگه نميشه
تو از من دور شدي واسه هميشه
خودم ميخوام دلم راضي نميشه

هر چي بهش ميگم دل ديگه بسه
ميگه درها ي عاشقي رو بسته
ميگه فكر نمكني هنوز نشسته
خودم ميخوام ولي دل ميگه بسه

دلم ميگه كه خواستنت فريبه
نگاهم ديگه با نگات غريبه
نميخواد كه دوباره دربه در شه
آخه دلم هنوز پاك و نجيبه

خودم ميخوام ولي دل روبرومه
ميگه عاشقي تنها ابرومه
نبر آبروي عشقي دوباره
طاقت زخم تازه اي نداره

خودم ميخوام آره ميخوام
خودم ميخوام دلم راضي نميشه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


بازم من بازم تو...رضا صادقی

بازم من بازم تو باز از نو روي يك خطو يك جا و با هم
تو اونجا من اينجا دو نزديك و نزديكيم اما دوري از هم
نه تو حرفه من نه من حرفته تو ميخوني و ميخونم
نه تو قصد من نه من قصد تو ميدوني و ميدونم

نبودت يه درده بودنت يه درده
شدم از روي قصه يه اجير و برده
نه تو منو ميفهمي نه يه روح رحمي
بگو عاشقي برگرده
ديگه عشق عذابه ديگه خوشي تو خوابه
چرا نميخواي بفهمي كه حال و روزم خرابه
ديگه بسه بازي نميخواي بسازي
دلم عاشقي بيتابه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


آسمون شيشه ای...شايا تجلی

یه آسمون شیشه ای یه خلوت همیشگی
یه قلب تنهای غریب تو اتفاق زندگی
یه صدای اشنا تو این سکوت بی نفس
میاد بازم به این دیار به زیرسقف این قفس
نگاش پر از گلایه هاس دساش پر از زردی برف
لبای خشکه بیصداش شده پر از حسرت حرف
بیا بیا ای اشنا من و تو خیلی بی کسیم
تو زندگی تو خستگی برای قلب هم بسیم
میاد که دست خستمو مهمون برفاش بکنه
میاد دل سکوتمو طعمه حرفاش بکنه
بیا بیا ای اشنا منو تو خیلی بی کسیم
تو زندگی تو خستگی برای قلب هم بسیم
بیا بیا ای اشنا منو تو خیلی بی کسیم
تو زندگی تو خستگی برای قلب هم بسیم
یه اسمون شیشه ای یه خلوت همیشگی
یه قلب تنهای غریب تو اتفاق زندگی
یه صدایاشنا تو این سکوت بی نفس
میاد بازم به این دیار به زیر سقف این قفس
نگاش پر از گلایه هاس دساش پر از زردی برف
لبای خشکه بیصداش شده پر از حسرت حرف
بیا بیا ای اشنا منو تو خیلی بی کسیم
توزندگی توخستگی برای قلب هم بسیم
میاد که دست خستمو مهمون برفاش بکنه
میاد دل سکوتمو طعمه حرفاش بکنه
بیا بیا ای اشنا منو تو خیلی بی کسیم
تو زندگی تو خستگی برای قلب هم بسیم
بیا بیا ای اشنا منو تو خیلی بی کسیم
تو زندگی تو خستگی برای قلب هم بسیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


بارون...شايا تجلی

دوباره روزه ی باد و گريه ی بارون
صدای خش خش برگا تو خيابون

دوباره گريه ی بارون تو رو ياد من مياره
تو فصل قشنگ پاييز
دل من اروم نداره
براى تو بى قراره


صدام كن كه خيلى خسته ام
ببين بى صدا شكسته ام
صدام كن كه خيلى تنها ام
بزار دستت رو تو دستام
دوباره عشق رو صدا كن
دل رو از غصّه رها كن
بيا با مهر و محبت تو سينت قصری بنا کن
دوباره عشق رو صدا كن






دوباره روزه ی باد و گريه ی بارون
صدای خش خش برگا تو خيابون

دوباره گريه ی بارون تو رو ياد من مياره
تو فصل قشنگ پاييز
دل من اروم نداره
براى تو بى قراره


صدام كن كه خيلى خسته ام
ببين بى صدا شكسته ام
صدام كن كه خيلى تنها ام
بزار دستت رو تو دستام
دوباره عشق رو صدا كن
دل رو از غصّه رها كن
بيا با مهر و محبت تو سينت قصری بنا کن
دوباره عشق رو صدا كن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


یه یه...شايا تجلی

دیگه حرفام نداره رنگی
واسه تو من میدونم
میدونم

از ابر چشمام بیهوده بارون می باره خوب میدونم

یه یه یه

دیگه باغ آرزوهام
نداره از تو نشونی
نشونی

دل من تنها شده بی تو
نداره یه همزبونی

همزبونی
همزبونی

یه یه یه
یه یه یه

اگه چشمات منو می خواست
پشت پلکات نمی موندم

دیگه این ترانه ها رو
نمی ساختم نمی خوندم

بگو آخه واسه ی چی
پیشم نمی آی خوب من
خوب من

مگه دوستم نداری
منو نمیخوای خوب من
خوب من


بگو آخه واسه ی چی
پیشم نمی یای خوب من

مگه دوسم نداری
منو نمی خوای خوب من

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٩ - حمیدرضا


در اين بن بست ...احمد شاملو

دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.
دل‌ات را مي‌بويند
 
 روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما
آتش را
 
 به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
 
 فروزان مي‌دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
 
 روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
 
 روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
 
 روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٧ - حمیدرضا


صبح...احمد شاملو

ولرم و
 
 کاهلانه

آب‌دانه‌های چرکي‌ باران ِ تابستاني
بر برگ‌های بي‌عشوه‌ی خطمي
به ساعت ِ پنج ِ صبح.

در مزار ِ شهيدان
 
 هنوز
خطيبان ِ حرفه‌يي درخواب‌اند.
حفره‌ی معلق ِ فريادها
 
 در هوا
 
 خالي‌ست.
و گُل‌گون‌کفنان
 
 به خسته‌گي
 
 در گور
 
 گُرده تعويض مي‌کنند.


به ترديد
آبله‌های باران
بر الواح ِ سَرسَری
به ساعت ِ پنج ِ صبح.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٧ - حمیدرضا


در لحظه...احمد شاملو

به تو دست مي‌سايم و جهان را در مي‌يابم،
به تو مي‌انديشم
و زمان را لمس مي‌کنم
معلق و بي‌انتها
عُريان.

مي‌وزم، مي‌بارم، مي‌تابم.
آسمان‌ام
ستاره‌گان و زمين،
و گندم ِ عطرآگيني که دانه مي‌بندد
رقصان
در جان ِ سبز ِ خويش.

از تو عبور مي‌کنم
چنان که تُندری از شب. ــ

مي‌درخشم
و فرومي‌ريزم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٧ - حمیدرضا


دوست من...مارگوت بیکل

اگر می خواهی نگهم داری

دوست من

از دستم می دهی!

اگر می خواهی همراهیم کنی

دوست من

تا انسان آزادی باشم،

میان ما

همبستگی ئی از آن گونه می روید

که زندگی ما هر دو تن را

غرق در شکوفه می کند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٧ - حمیدرضا


عاشقانه...احمد شاملو

بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
 
 در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
 
 همچون دشنامي برمي‌آيد

و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
 
 وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.

چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 
 چيزی بگوی

هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
 
 رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
 
 سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
 
 بر سرنوشت ِ خويش
 
 گريه ساز کني.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

خامُش منشين
 
 خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
 
 چيزی بگوی!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٧ - حمیدرضا


آيدا در آيينه... احمد شاملو

لبان‌ات

 

 

به ظرافت ِ شعر

شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.


و گونه‌هاي‌ات

 

 

با دو شيار ِ مورّب،

که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و

 

 

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح

 

 

مسلح بوده باشم،

و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!


و چشمان‌ات راز ِ آتش است.


و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.


و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

 

به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.


کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.


در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.

توفان‌ها

در رقص ِ عظيم ِ تو

 

 

به‌شکوه‌مندي

 

 

ني‌لبکي مي‌نوازند،

و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.


بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.


دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند

تا دشمني

 

 

از ياد

 

 

برده شود.


پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.


دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.


و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٧ - حمیدرضا


احادیثی از امام موسی کاظم (ع)

* امام كاظم ‏عليه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛

سه چيز تباهى مى‏آورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت.

* امام كاظم ‏عليه السلام: عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛

 كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است.

 * امام كاظم‏ عليه السلام: لَو كانَ فِيكُم عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛

 اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن كامل) در ميان شما بود، قائم ما قيام مى‏كرد.

* امام كاظم‏ عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛

 كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛

 در هر چيزى كه چشمانت مى‏بيند، موعظه‏اى است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛

هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى‏دارد.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: إذا كانَ ثَلاثَةٌ في بَيتٍ فَلا يَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِكَ مِمّايَغُمُّهُ؛

هر گاه سه نفر در خانه ‏اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مى‏كند.

* امام كاظم‏ عليه السلام: إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّهِ؛

مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آن‏گاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى.

* امام كاظم ‏عليه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ و بَينَ أخيكَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛

مبادا حريم ميان خود و برادرت را (يكسره) از ميان ببرى؛ چيزى از آن باقى بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حيا است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛
خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر كس مباش.
* امام كاظم ‏عليه السلام: المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛
مصيبت براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دوتا.
* امام كاظم‏ 
عليه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛
شكيبايى در عافيت بزرگ‏تر است از شكيبايى در بلا.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٦ - حمیدرضا


طرز شهادت امام موسی کاظم )ع(

درباره حبس امام موسي (ع) به دست هارون الرشيد شيخ مفيد در ارشاد روايت مي كند كه علت گرفتاري و زنداني شدن امام، يحيي بن خالد بن بر مك بوده است زيرا هارون فرزند خود امين را به يكي از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتي هم والي خراسان بوده است سپرده بود و يحيي بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيي و بر مكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قايل به امامت موسي (ع) و يحيي اين معني را به هارون اعلام مي داشت. سرانجام يحيي پسر برادر امام را به نام علي بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويي كند. گويند امام هنگام حركت علي بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود. و اگر ناچار مي خواهد برود از او سعايت نكند. علي قبول نكرد و نزد يحيي رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامي مال به او مي دهند تا آنجا كه ملكي را توانست به هزار دينار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعي از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت يا رسول الله از تو پوزش مي خواهم كه مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افكنم زيرا او مي خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بريزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره  نزدوالي آن عيسي بن جعفربن منصور بردند.

 عيسي پس از مدتي نامه اي به هارون نوشت وگفت كه موسي بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاري ندارد يا كسي بفرست كه او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتي از او خواست كه امام را آزاري برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيي بن خالد برمكي سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخر الامر يحيي امام را  به سندي بن شاهك سپرد و سندي آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات يافت سندي جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببيند در بدن او اثر زخم يا خفگي نيست. بعد او را در باب التبن در موضعي به نام مقابر قريش دفن كردند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال 183 ق در 55 سالگي گفته اند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٦ - حمیدرضا


برخورد حاكمان سياسي معاصر با امام موسی کاظم علیه السلام

مهدي خليفه عباسي امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابي كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهي كرد و به مدينه اش بازگرداند گويند كه مهدي از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قيام نكند اين روايت نشان مي دهد كه امام كاظم (ع) قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمي دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدري در انظار مردم مقامي والا و ارجمند داشته است كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهري نيز مي دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدي به حبس او فرمان داده است.

 

ـ زمخشري در (ربيع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدي در يكي از ملاقاتها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت وقتي اصرار زياد كرد فرمود مي پذيرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودي كه تعيين مي كنم به من واگذاري، هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه (آفريقا) و حد چهارمش كناره درياي خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براي ما چه چيز باقي مي ماند؟ امام فرمود:
مي دانستم اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به مامسترد نخواهي كرد (يعني خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسي بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدينه هنگام زيارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قريش و روساي قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا بن عم و اين را از روي فخر فروشي به ديگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا ابت (يعني سلام بر تو اي پدر من)
 مي گويند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گرديد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٦ - حمیدرضا


شخصيت اخلاقي:

شخصيت اخلاقي:

 

او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگي ضرب المثل بود. بران و بدانديشان را با عفو و احسان بيكران خويش تربيت مي فرمود.

شبها بطور ناشناس در كوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان كمك مي كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي كرد. صرار (كيسه ها) موسي بن جعفر در مدينه معروف بود. و اگر به كسي صره اي مي رسيد بي نياز مي گشت معذلك در اطاقي كه نماز مي گذارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزي نبود.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٦ - حمیدرضا


امام موسي كاظم (ع)

امام موسي كاظم (ع)

ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثني عشر (ع) و نهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء (محلي ميان مكه و مدينه) به روز يكشنبه هفتم صفر سال 128 يا 129 ق واقع شد.

چگونگي به امامت رسيدن آن حضرت:
در زمان حيات امام صادق (ع) كساني از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اما اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولي كساني مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده اي چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مي دانند و همينطور به ترتيب و به تفضيلي كه در كتب اسماعيليه مذكور است.

 

پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترين فرزند ايشان عبدالله نام داشت كه بعضي او را عبدالله افطحمي دانند اين عبدالله مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق(ع) را نداشت و به قول شيخ مفيد در”ارشاد” متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاي امامت كرد و برخي نيز از او پيروي كردند اما چون ضعف دعوي و دانش او را ديدند روي از او برتافتند و فقط عده قليلي از او پيروي كردند كه فطحيه موسوم هستند.

 

ـ برادر ديگر امام موسي كاظم (ع) اسحق كه برادر تني آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسي كاظم (ع) را قبول داشت و حتي از پدرش روايت مي كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است.

 

ـ برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردي سخي و شجاع بود و از زيديه جاروديه بود و در زمان مامون در خراسان وفات يافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع امام موسي كاظم (ع) بقدري بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسياري از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفي و معاذين كثير و صغوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت امام موسي الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روايت كردند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٦ - حمیدرضا


بگو بخواند ...منوچهر آتشی

چه ایه ایست که این مرده را برانگیزد
چه ایه ایست کدامین پیغمبر آورده ست
بگو بخواند با هر دهان بر این دمسرد
که زیر یوغ هزارن هزار کنده خیس
چو آن پنیرک در خار رسته سرزده است
بگو بخواند بر این پرنده تبدار
که از میان جنگل باران
به سوی مزرعه زرد روز پر زده است
بگو بیاید دریا شبی به بالیننم
بگو بغرد دریا بگو بکوبد دریا بر سنگ
ز پلک خسته شاید این خواب وهم برچینم
بگو بیاید خورشید پر طنین جنوب
بگو بسوزد در من مرداب یاس را
 بگو برانگیزد بر تیغه طلایی صبح
این قوچ پیر را
 دوباره رو بفراز از شکافهای کبود
بگو بخواند با هر دهان که می داند
 بگو بنالد با هفت بند گریانش چوپان
 بگو بخواند
 بگو که روح من از برج کهنه برخیزد
دوباره بر سر کاریز خشک پرریزد
 در این زمان که پنیرک ز خار می روید
چه ایه ایست که می گوید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٥ - حمیدرضا


در انتهای شب...منوچهر آتشی

با چه کس می توان گفت
که من اینجا هزاران هزارم نشسته به یک تن
که من اینجا هزاران
 و ... یکی می گریزد از این من
با نگاهی که ز اعماق تر شد
 ریختم آفتاب دلم را
 روی اشباح مغشوش پاییز
باغ پر پر شد و در شفق سوخت
پای دیوار سرخ شفق
 آنک !‌ آن تک سواریست خسته
یورتمه می راند
تا بن جنگل خیس شب اسب
 با چه کس می توان گفت که دیده ام من
که خروسخوان فلق را
 از پس کوه خواندند
وان شبح با هراسی نهفته
از ته کوچه شهر بگریخت
و آفتاب بزرگ دل من
روی فرش تر برگ ها ریخت
و هزاران شبح سوی بیغوله راندند
با چه کسمی توان گفت ؟
 پیه سوزم نپایید و شعرم به دل ماند
صبح با کوچه آمیخت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٥ - حمیدرضا


راهی نمانده است...منوچهر آتشی

ای نخل های وادی ارض مشاع
 در ملتقای چار بیابان هول
 ای بازوان باز اجابت
 در انحنای بادیه الخوف
او را به کوزه خنک خوابی
خوابی به مهربانی آب
در سایه مشبک لرزان نیمروزی تان
او را به چاردانه خرمای خشک
ته سفره ابابیل
مهمان کنید
 ای چاه های بادیه
میعادگاه قافله های حرامیان
 او را به دلو آب گل آلودی دریابید
اطراقگاه محمل لیلی
و آبشخور فسیله مجنون را به او نشان دهید
ای باغ های غیر منتظره
 ای آبهای ندرت
تا مشرق مخالفت
تا مطلع فراغ
تا انتهای هاویه خواب و هول و حرص
 تا مشهذ چراغ
 راهی نمانده است
 این خسته مهابت گودال مار
 بیدار خواب خاطرههای عذاب را
 با اشتیاق وسوسه ای مشکوک
با روشنایی ایمنی کاذب
 تا انتهای گردنه
بفریبید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٥ - حمیدرضا


صدایم کن ...ايرج جنتی عطائی

صدایم کن
 ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
 صدایم کن
 ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم کن
 صدای تو خنجر
 صدای تو سنگر
 از این دام وحشت رهایم کن
 بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته
 که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته
 به جشن طلوع گل و نور و گندم
 صدایم کن
 در این فصل گلگون
 در این باغ پرپر
 برای شکفتن رهایم کن
 ببین شب خون
 به شهر گلگون
 چگونه دشنه می بارد
 بخواند تا بخوانم
 سرود شکفتن
 که شام خون ، سحر دارد
صدایم کن
 ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما
 صدایم کن
 ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم کن
 صدایم کن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٤ - حمیدرضا


پاييزی...ايرج جنتی عطائی

نگو از گل ، نگو از یخ
که در پاییزم
 نگاهم کن ، نگاهم کن
 چه دردانگیزم
با من نه گل ، نه آواز
 نه آسمان ، نه پرواز
 گل مرده ی آوار برگم
پاییزی ام ، هم فصل مرگم
 اگر در شب ، اگر در باد
 اگر در اشک می رویم
 کدامین گل به کدامین باغ ؟
 من از پاییز می گویم
 اگر ماهم ، اگر خورشید
 اگر هم بغض باران
 همه عشقم همه بخشش
 از اینجا تا بهاران

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٤ - حمیدرضا


شب شيشه ای...ايرج جنتی عطائی

ما به هم محتاجیم
 مثل دیوونه به خواب
 مثل گندم به زمین
 مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجیم
 مثل ما به آدما
 مثل ماهیا به آب
 مثل آدم به هوا
 دستامون از هم اگه دور بمونه
 شب شیشه ای دیگه نمی شکنه
 از تو این شیشه ای همیشگی
خورشید مثوایی سر می زنه
 به عزای دوری دستای ما
 کوچه ها ، سکت و بی صدا می شن
 بوی رخوت همه جا رو می گیره
 همه ی درها ، به غربت وا میشن
 جاده هامون ، که به خورشید می رسن
 مثل تاریکی ، بی انتها می شن
 ما به هم محتاجیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٤ - حمیدرضا


مولای سبز پوش...ايرج جنتی عطائی

مولای سبز پوش ای اعتبار عشق
 شاعر تر از بهار ، ای تک سوار عشق
 در اشکریز باغ ، وقتی که گل شکست
 وقتی که آفتاب در من به شب نشست
نام عزیز تو فریاد باغ بود
 یاد تو در کوسف ، تنها چراغ بود
 شب بی دریغ بود ، من تلخ و نا امید
تو می رسیدی و خورشید می رسید
 وقتی پرنده ها دلتنگ می شدند ، دلتنگ می شدی
وقتی شکوفه ها بی رنگ می شدند ، بی رنگ می شدی
 وقتی که عاشقی از عشق می سرود ، لبخند می شدی
 وقتی ترانه ای از کوچه می گذشت ، خرسند می شدی
 اعجاز تو به من جانی دوباره داد
 مولای سبز پوش یادت به خیر باد
 من مثل یک درخت ، تنها و سوگوار
 در فصل برف و یخ ، مایوس از بهار
 تو آمدی و باز ، پیدا شد آفتاب
 شولای برفی ام ، شد قطره قطره آب
 ای قصه گوی عشق
 ای یار ، ای عزیز
ای آبروی عشق
اعجاز تو به من نامی دوباره داد
 مولای سبز پوش ، یادت به خیر باد
 مولای عاطفه
 هم قلب تو اگر عاشق نبوده ام
 جز با تو این چنین
 با قلب خویش هم ، صادق نبوده ام
 من مثل یک درخت
گل پوش می شوم
 در بطن هر بهار
 تا یک درخت سبز
 از تو به یادگار
 باشد در این دیار
 مولای سبز پوش ، یادت به خیر باد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٤ - حمیدرضا


همسفر...ايرج جنتی عطائی

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
 نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته
 تو از کدوم سرزمین ، تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من ، یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی
 قاصد شکفتنی
 توی بهت و دغدغه
ناجی قلب منی
 پکی آبی یا ابر
 نه خدا یا شبنمی
 قد آغوش منی
 نه زیادی نه کمی
 منو با خودت ببر
 من حریص رفتنم
 عاشق فتح افق
 دشمن برگشتنم
 ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من
 چه خوبه با تو رفتن ، رفتن ، همیشه رفتن
 چه خوبه مثل سایه هم سفر تو بودن
 هم قدم جاده ها ، تن به سفر سپردن
 چی می شد شعر سفر
 بیت آخرین نداشت
 عمر کوچ من و تو
 دم واپسین نداشت
س آخر شعر سفر
 آخر عمر منه
 لحظه ی مردن من
 لحظه ی رسیدنه
 منو با خودت ببر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٤ - حمیدرضا


خورجين...ايرج جنتی عطائی

ببین ای بانوی شرقی
 ای مثل گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاست
 تو این خورجین قدیمی
 خورجینی که حتی تو خواب
 از تنم جدا نمی شه
 مثل اسم و سرنوشتم
 دنبالم بوده همیشه
 بانوی شرقی من
 ای غنی تر از شقایق
 مال تو ، ارزونی تو
 خورجین قلب این عاشق
توی این خورجین کهنه
 شعر عاشقانه دارم
 برای تو و به اسمت
 یه کتاب ترانه دارم
 یه بغل گل دارم اما
 گل شرم و گل خواهش
 قلبی از عاطفه سرشار
قلبی تشنه ی نوازش
 این بوی غریب شب نیست
 بوی آشنای عشقه
تپش قلب زمین نیست
 این صدا ، صدای عشقه
 اسم تو داغی شرمه
 اوی قلب سرد خورجین
 خواستن تو یه ستاره ست
 پشت این ابرای سنگین
 خورجینم اگه قدیمی
 اگه بی رنگه و پاره
 برای تو اگه حتی
 ارزش بردن نداره
 واسه من بود و نبوده
 هر چی که دارم همینه
 خورجینی که قلب این
 عاشق ترین مرد زمینه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٤ - حمیدرضا


یاور همیشه مؤمن ...ايرج جنتی عطائی

ای به داد من رسیده
 تو روزای خود شکستن
 ای چراغ مهربونی
 تو شبای وحشت من
 ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
 تو منو از شب گرفتی
 تو منو دادی به خورشید
 اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
 برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
 ناجی عاطفه ی من
 شعرم از تو جون گرفته
 رگ خشک بودن من
 از تن تو خون گرفته
 اگه مدیون تو باشم
 اگه از تو باشه جونم
 قدر اون لحظه نداره
 که منو دادی نشونم
 وقتی شب ، شب سفر بود
 توی کوچه های وحشت
وقت هر سایه کسی بود
 واسه بردنم به ظلمت
 وقتی هر ثانیه ی شب
 تپش هراس من بود
 وقتی زخم خنجر دوست
 بهترین لباس من بود
 تو با دست مهربونی
 به تنم مرهم کشیدی
 برام از روشنی گفتی
 پرده ی شبو دریدی
 یاور همیشه مؤمن
 تو برو سفر سلامت
 غم من نخور که دوری
 برای من شده عادت
 ای طلوع اولین دوست
 ای رفیق آخر من
 به سلامت ، سفرت خوش
 ای یگانه یاور من
 مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
 اونور مرز شقایق
 پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
 تنها دست تو رفیق
 دست بی ریای من بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٤ - حمیدرضا


چشمه نور ...رهی معيری

هر چند که در کوی تو مسکین و فقیرم
رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم
خاریم و طربناک تر از باده بهاریم
خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم
 از نعره مستانه ما چرخ پر آواست
جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم
از ساغر خونین شفق باده ننوشیم
 وز سفره رنگین فلک لقمه نگیریم
 بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند
 ایینه صبحیم و غباری نپذیریم
ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم
هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم
از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم
بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم
آن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست ؟
جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ - حمیدرضا


باران صبحگاهی...رهی معيری

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی
خرم کند چمن را باران صبحگاهی
عمری ز مهرت نیمه شب تا سحر نخفتم
 دعوی ز دیده من و ز اختران گواهی
 چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز
صبحی بدین سپیدی شامی بدان سیاهی
داغم چو لاله ای گل از درد من چه می پرسی ؟
مردم ز محنت ای غم از جان من چه خواهی ؟
ای گریه در هلاکم هم عهد رنج و دردی
وی ناله در عذابم همراز اشک و آهی
چندین رهی نالی از داغ بی نصیبی ؟
در پای لاله رویان این بس که خاک راهی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ - حمیدرضا


گریه ی بی اختیار ...رهی معيری

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبح دم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشک بار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ - حمیدرضا


غباری در بيابانی...رهی معيری

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
 نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجلل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگ.ن باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نههمراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ - حمیدرضا


سوگند...رهی معيری

لاله رویی بر گل سرخی نگاشت
کز سیه چشمان نگیرم دلبری
 از لب من کس نیابد بوسه ای
وز کف من کس ننوشد ساغری
تا نیفتد پایش اندر بند ها
یاد کرد آن تازه گل سوگند ها
 ناگهان باد صبا دامن کشان
سوی سرو و لاله شمشاد رفت
فارغ از پیمان نگشته نازنین
 کز نسیمی برگ گل بر باد رفت
خنده زد گل بر رخ دلبند او
کآن چنان بر باد شد سوگند او

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ - حمیدرضا


زبان اشک...رهی معيری

چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک
روشنتر از ستاره روشنگر است اشک
گوهر اگر ز قطره باران شود پدید
با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک
با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را
غم پرور است ناله و جان پرور است اشک
بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ
چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک
خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابنک
همرنگ چهره تو پری پیکر است اشک
از داغ آتشین لب ساغر نواز تو
در جان ماست آتش و در ساغر است اشک
با دردمند عشق تو همخانه است آه
با آشنای چشم تو هم بستر است اشک
لب بسته ای ز گفتن راز نهان رهی
غافل که از زبان تو گویاتر است اشک

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ - حمیدرضا


شکوه نا تمام...رهی معيری

نسیم عشق ز کوی هوس نمیاید
 چرا که بوی گل از خار و خس نمیاید
ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمیاید
به رهگذارطلب آبروی خویشتن مریز
که همچو اشک روان باز پس نمیاید
ز آِشنایی مردم رمیده ام رهی
 که بوی مردمی از هیچ کس نمیاید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ - حمیدرضا


چگویمت که چسان بی تو روزگار گذشت ...دکتر احمد طارق(دوست خوبم)


 چگویمت که چسان بی تو روزگار گذشت             چنـان گذشـت که گـُل نامد و بهـار گذشـت

رمیـده آهوی من! ســر به دامنــــم داری           شــنیده ای که مرا رغبت شـکار گذشـت        

دل فــســـرده ام امشــب شـــکفـتـنـی دارد      مگر که محمل جانان به لاله زارگذشـت   

  تو دسـت ناز به گیسـو کشـیدی و دل گفت        سـپیده بود و به زرّینه آبشــــــار گذشــت

ز رشک روی تو نیم بهشت دوزخ گشت                 ز تاب حسن بدانسو چو یک شرارگذشت 

همه نکویی ورزند و نیک اندیشــــــــــند             چو یاد دوست به بلخ و به نوبهـار گذشت    

 چو جان شــیرین بود آنچه انتظار تو بود مرا            که عـمر به سختی در انتظـارگذشت           

ز کار و بار من ای نازنین مپرس                           که بار مراست زندگی و کار من ز کارگذشــت

چه گفت؟ گفت که این مرهم از کجا آمد؟              چو یاد لعــل لبـــت بر دل فـگار گذشت        

غم نهان من و لطف آشـــکار شــــــــــما              گذشت، گر چه که پنهان و آشکار گذشت

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ - حمیدرضا


من از دوستت دارم...يدالله رويايی

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می گویم
 از عاشق از عارفانه می گویم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو می کردم
 من با سفر سیاه چشم تو زیباست
 خواهم زیست
من با به تمنای تو خواهم ماند
 من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه می گیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
 از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ایم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگویم را
 ای جلوه ی از به آرامی
 من دوست دارم از تو شنیدن را
 تو لذت نادر شنیدن باش
تو از به شباهت از به زیبایی
 بر دیده تشنه ام تو دیدن باش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


پايان...يدالله رويايی

شاید این لحظه لحظه آخر
 شاید این پله آخرین پله ست
شاید این تن که با من است کنون
 سایه ای باشد از تنی دیگر
میوه ای ز آفریدنی دیگر
میوه ای تلخ شاخه ای بی بر ؟
خواستم پر دهم رکاب گریز
 پشت کردم به پله پایان
تن من لیک باز با من بود
لحظه آخرم گرفت عنان
 که : کجا ؟ بسته است راه سفر
 حیرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یک لبخند
 کرکسان گرسنه چشمانم
 طعمه از نام رفته ام جستند
 نام من سایه درختی شد
 در کویر گذشته های سراب
 چهره ام با اشاره شب گیج
روی لب بست خنده های خراب
 ایستادم تنم که با من بود
 زیر پرهای واژه رویا شد
در رگم آشیانه زد تردید
 پرسشی ز آن میانه نجوا شد
شاید این لحظه لحظه آخر ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


صبح...سهراب دروديان

هوای تازه میاید
و انقدر زندگی بخش هست که
پرده ی اتاق را برقصاند
صدای ساز میاید
و انقدر شوق دهنده است که
مرا بی تاب کند
انگاه صدای گنجشک ها
مرا به فکر فرو میبرد
که شاید دلم بخواهد بخوانم
من می خوانمو
پرده میرقصدو
ساز صدای گنجشک ها را می بلعد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


زندگی نامه بابا طاهر عريان

بابا طاهر عريان از شاعران وعارفان اواسط قرن پنجم معاصر طغرل سلجوقي است وي از عرفا و اولياء جبال مي باشد كه در سير تكاملي عرفان وتصوف اسلامي نقش موثري داشته است بعضي به دليل ملاقات بابا طاهر با طغرل سلجوقي تولدش را در اواخر قرن چهارم مي دانندوي در دوران حكومت ديلميان مي زيسته است . تاريخ تولد ووفات باباطاهر مورد اختلاف است كه اين به دليل عزلت وگوشه گيري درويشانه او مي باشد .وي به احتمال قوي وطبق شواهد تاريخی بعد از سال 450هجری قمری در همدان وفات يافت وهمانجا دفن شده ومقبره او که در غرب شهر همدان بالای تپه مرتفعی مقابل بقعه امامزاده حارث بن علی واقع است همواره مورد توجه وزيارت صاحب دلان واهل معرفت  حتی مردم عادی بوده است .

 

يکی از قديمی ترين اسناد تاريخی درباره باباطاهر در راحه الصدور وآيه السرور راوندی درتاريخ  آل سلجوق آمده است مولف اين کتاب چنين نقل می کند(( شنيدم که چون سلطان بک به همدان آمد از اولياء سه پير بودند باباطاهر وباباجعفر وشيخ حمشاء کوهکی است بر در همدان آنرا خضر خوانند برانجا ايستاده بودند نظرسلطان برايشان آمد کوکبه لشکر بداشت وپياده شد وبا وزير ابونصر الکندری پيش ايشان آمد و دستهاشان ببوسيد . باباطاهر پاره ای شيفته گونه بودی او را گفت ای ترک با خلق خدا چه خواهی کرد؟

سلطان گفت : آنچه توفرمايی . باباگفت : آن کن که خدا فرمايد : ان الله يامر بالعدل والاحسان سلطان بگريست وگفت چنين کنم بابا دستش بستد وگفت از من پذيرفتی سلطان گفت آری بابا سر ابريقی شکسته که سالها از آن وضوکرده بود در انگشت داشت بيرون کرد ودر انگشت سلطان کرد وگفت مملکت عالم چنين در دست تو کردم . بر عدل باش سلطان پيوسته ان در ميان تعويذ ها داشتی وچون مسافی پيش آمدی آن در انگشت کردی اعتقاد پاک وصفای عقيدت او چنين بود ودر دين محمدی صلعم  از او ديدار تر وبيدارتر نبود.

مرحوم دکتر عبدالحسين زرینکوب ضمن اشاره به اين روايت راوندی چنين می گويد (( اين بابای شيفته گونه که در وجود اين فاتح ناتراش صحراها چنين تاثيری کرد بدون شک همان صوفی وعارف نام آوريست که هنوز در همدان مقبره او مزار عام است ووجود او در چنان هاله يی از قدس وکرامات مستور است که شناخت حقيقت حالش برای مورخ دشواری بسيار دارد در واقع روايات راجع به او به قدری افسانه آميز است که وی را از يکسو با آل بويه وابن سينا معاصر جلوه می دهد واز سوی ديگر شاهد قتل عين القضات  وحتی هم عصر خواجه نصير طوسی می سازد.در هر حال چون قديمی ترين مآخذی که درباب وی هست حاکی از آنست که در هنگام ورود طغرل به همدان هنوز زنده بوده است  سال 410 را که بعضی مآخذ متاخر در باب تاريخ وفاتش ذکر کرده اند قابل قبول  نمی توان يافت اما ملاقات طغرل به قول کسانی که وی را معاصر ديالمه دانسته اند البته منافات ندارد. از روايات ديگر آنچه وی را با عين القضات  و.خواجه نصير همعصرمی  کند نيز نه با يکديگر می سازد نه با اين يکتا برگه روايت راوندی معهذا ممکن هست از اين اقوال استنباط شود که بابا طاهر همدانی متعدد بوده است ويا آنکه شايد اين پيوند با نام عين القضات وخواجه نصير اشارتی باشد به وجود يک رابطه نامرئی بين وجود باباطاهر از يکسو وتعاليم عين القضات و بعضی فرقه های شيعه از سوی ديگر ))

منبعی کهنتر از راحه الصدور که اشاراتی به طاهر ومزار او در همدان دارد نامه های عين القضات همدانی است که ميان سالهای 520 و525 نوشته شده است در اين نامه ها از طاهر د رکنار دو تن ديگر از عاران بزرگ آن شهر شيخ بَرَکه  وشيخ فَتحه ياد شده و به احتمال قريب به يقين منظورهمان باباطاهر همدانی عارف است .

 

دکتر زرين کوب رحمه الله عليه در شرح حال بابا طاهر می نويسد (( در اينکه ذکری هم در کتب صوفيه چون تذکره الاولياء ونفحات الانس وجز آنها از باباطاهر در بين نيست حاکی از آن است که طريقه او در ترد مشايخ صوفيه معهود يا مقبول نبوده است با اينهمه بعد از عين القضات واحتمالا به سبب تاثير آثار اوذکر طاهر در ادب شفاهی صوفيه تدريجا انتشار يافته است واز همين جاست که مخصوصا از قرن نهم به بعد از نشر مقالات حروفيه واهل حق عنوان عارف وقدوه العارفين هم گه گاه در حق او بکار می رود هر چند در مآخذ قدما جز در راحه الصدور وشايد مکتوبات عين القضات ذکری از طاهر همدانی نيست .

بابالقبی است که مردم بر سبيل تفخيم بر نام اصلی عرفا واولياء وپيروان می افزوده اند عين القضات بدون ذکر اين لقب می نويسد : (( از برکه قدس سره شنيدم که طاهر گفت مردم می آيند وريش خود را به افسوس ما فرامی دارند .پس افسوس می برند وبه ريش خود می دارند ))   يا ((فتحه رحمه الله عليه می گويد هفتاد سال است تامی کوشم مگر ارادت در حق طاهر درست کنم نمی توانم ...)) يا (( ای عزيز ! اين نبشته هم بر سر تربت طاهرنبشتم روز شنبه ...))

منبع:http://www.schoolnet.ir/~hafezi/baba.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


سيه بختم که بختم واژگون بى ...بابا طاهر

سيه بختم که بختم واژگون بى
سيه روجم که روجم سرنگون بى
شدم آواره ى کوى محبت
زدست دل که يارب غرق خون بى

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


دلم از دست خوبان گيج و ويجه ...بابا طاهر

دلم از دست خوبان گيج و ويجه
مژه بر هم زنم خونابه ريجه
دل عاشق مثال چوب تر بى
سرى سوجه سرى خونابه ريجه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


عاشق آن به که دايم در بلا بى ...بابا طاهر

عاشق آن به که دايم در بلا بى
ايوب آسا به کرمان مبتلا بى
حسن آسا بدستش کاسه ى زهر
حسين آسا بدشت کربلا بى

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


بى ته هر شو سرم بر بالش آيو ...بابا طاهر

بى ته هر شو سرم بر بالش آيو
چو نى از استخوانم نالش آيو
شب هجران بجاى اشک چشمم
ز مژگان پاره هاى آتش آيو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


مرا نه سر نه سامان آفريدند ...بابا طاهر

مرا نه سر نه سامان آفريدند
پريشانم پريشان آفريدند
پريشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ايشان آفريدند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


فلک در قصد آزارم چرائى ...باباطاهر

فلک در قصد آزارم چرائى
گلم گر نيستى خارم چرائى
ته که بارى ز دوشم بر ندارى
ميان بار سربارم چرايى

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


فلک نه همسرى دارد نه هم کف ...بابا طاهر

فلک نه همسرى دارد نه هم کف
بخون ريزى دلش اصلا نگفت اف
هميشه شيوه ى کارش همينه
چراغ دودمانيرا کند پف

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


غم عالم نصيب جان ما بى ...بابا طاهر

غم عالم نصيب جان ما بى
بدور ما فراغت کيميا بى
رسد آخر بدرمان درد هرکس
دل ما بى که دردش بيدوا بى

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


خوشا آنانکه هر شامان ته وينند ...بابا طاهر

خوشا آنانکه هر شامان ته وينند
سخن با ته گرند با ته نشينند
مو که پايم نبى کايم ته وينم
بشم آنان بوينم که ته وينند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


مکن کارى که پا بر سنگت آيو ...بابا طاهر

مکن کارى که پا بر سنگت آيو
جهان با اين فراخى تنگت آيو
چو فردا نامه خوانان نامه خونند
تو وينى نامه ى خود ننگت آيو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


خدايا داد از اين دل داد از اين دل ...بابا طاهر

خدايا داد از اين دل داد از اين دل
نگشتم يک زمان من شاد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بر آرم من دو صد فرياد از اين دل

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


عشق...سهراب دروديان

در بلندای زمان
غصه ی ما اول شد
از تو و غیر چه پنهان
دل ما پرپر شد
خواب دیدیم که مارا
لب مستانه دهند
نسب این دل دیوانه
به پروانه دهند
چه بسا خواب بدیدیم و
ندیدیم ز عشق
به کسی جز نی و نیرنگ
جزایی بدهند
دار دنیا تو مرا بس بودی
کار دنیا تو چه نا کس بودی
من برایت علفی هرز و تو اما از من
نو گلی تازه و نارس بودی
با تو از عشق چه گویم
که در این وادیه پست
تو همانا که همان
لقمه ی هر کس بودي

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


تا بدين آتش نسوزى تو يقين صافى نه اى ...ابوسعيد ابوالخير

تا بدين آتش نسوزى تو يقين صافى نه اى
خواه گو ديوانه خوانى خواه گويى بيهده است

اى دريغا جان قدسى کز همه پوشيده است
بس که ديدست روى او يا نام او بشنيده است

هر که بيند در زمان آن حسن او کافر شود
اى دريغا کين شريعت کفر ما ببريده است

کون و کان بر هم زن و از خود برون شو يک رهى
کين چنين جان را خدا از دو جهان بگزيده است

امروز بهر حالى بغداد بخاراست
کجا مير خراسانست پيروزى آنجاست

ساقى تو بده باده و مطرب تو بزن رود
تا مي خورم امروز که وقت طرب ماست

مى هست و درم هست و بت لاله رخان هست
غم نيست و گر هست نصيب دل اعداست

هر آن دلى که ترا، سيدى بدان نظرست
خطر گرفت اگرچه حقير و بي خطرست

اگرچه خرد يکى شاخک گياه بود
که تو بدو نگرى زاد سر و غاتفرست

هر آن دلى که نهفتست زير هفت زمين
که تو بدو نگرى همتش ز عرش برست

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستى
يک دم زدن از حال تو غافل نيم اى دوست

اى ترک جان نکرده و جانانت آرزوست
زنار نابريده و ايمانت آرزوست

در هيچ وقت خدمت مردى نکرده اى
و آنگه نشسته صحبت مردانت آرزوست

رنج مردم ز پيشى و بيشيست
راحت و ايمنى ز درويشيست

بر گزين زين جهان يکى و بس
گرت با دانش و خرد خويشيست

از دوست پيام آمد کاراسته کن کار
مهر دل پيش آر و فضول از ره بردار

اينست شريعت
اينست طريقت

اى روى تو چو روز دليل موحدان
وى موى تو چنان چو شب ملحد از لحد

اى من مقدم از همه عشاق چون تويى
مر حسن را مقدم چون از کلام قد

مکى به کعبه فخر کند مصريان به نيل
ترسا به اسقف و علوى به افتخار جد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست ...ابوسعيد ابوالخير

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهى و پر کرد ز دوست

اجزاى وجودم همگى دوست گرفت
ناميست ز من بر من و باقى همه اوست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


ايزد که جهان به قبضه ى قدرت اوست ...ابوسعيد ابوالخير

ايزد که جهان به قبضه ى قدرت اوست
دادست ترا دو چيز کان هر دو نکوست

هم سيرت آنکه دوست دارى کس را
هم صورت آنکه کس ترا دارد دوست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست...عمادالدين حسنی برقعی

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست

حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست
گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست
هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست
اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست
ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكيست
گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست
گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد
بي‌وفايي و وفاداري جانانه يكيست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢ - حمیدرضا


ولادت امام محمد باقر عليه السلام

ولادت امام محمد باقر علیه السلام  رو به تمام دوستداران حق و عدالت تبریک می گم.

من و جوجو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


اسباب نجات انسان

قالَ الاْمامُ أبوُ جَعْفَر محمّد الباقر (عَلَيْه السلام) :

وَ أمَّا الْمُنْجِيات: فَخَوْفُ اللهِ فِى السِّرَ وَ الْعَلانِيَةِ، وَ الْقَصْدُ فِى الْغِنى وَ الْفَقْرِ، وَ كَلِمَةُ الْعَدْلِ فِى

الرِّضا وَ السّخَطِ.

فرمود: از اسباب نجات، ترس از خدا در خفاء و آشكارا است، رعايت اقتصاد و صرفه جوئى در تمام

حالات بى نيازى و نيازمندى، نيز رعايت انصاف و گفتن سخن حقّ و عدالت در همه حالت هاى

خوشى و ناراحتى.

وسائل الشّيعة: ج 11، ص 174، ح 12.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


مثل افراد حريص

قالَ الاْمامُ أبوُ جَعْفَر محمّد الباقر (عَلَيْه السلام) :

مَثَلُ الْحَريصِ عَلَى الدُّنْيا مَثَلُ ذَرْوَةِ الْقَزِّ، كُلَّما ازْدادَتْ عَلى نَفْسِها لَفّاً كانَ أبْعَدُ مِنَ الْخُرُوجِ حَتّى

تَمُوتَ غَمّاً.

فرمود: تمثيل افراد حريص به مال و زيورآلات دنيا همانند كرم ابريشمى است كه هر چه اطراف

خود بچرخد و بيشتر فعاليّت كند و تارهاى ابريشم را به دور خود بپيچد، خارج شدنش از بين آن

تارها سخت تر گردد و چه بسا غير ممكن مى شود تا جائى كه چاره اى جز مرگ نداشته باشد.

وسائل الشّيعة: ج 11، ص 318.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


سير کردن گرسنگان

قالَ الاْمامُ أبوُ جَعْفَر محمّد الباقر (عَلَيْه السلام) :

مَنْ أطْعَمَ مُؤْمِناً، أطْعَمَهُ اللهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّةِ.
فرمود: هركس مؤمنى را طعام دهد، خداوند از ميوه هاى بهشتى روزى او گرداند.

محاسن برقى: ص 393، ح 4.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


ثواب بر آوردن حاجت مسلمانان

قالَ الاْمامُ أبوُ جَعْفَر محمّد الباقر (عَلَيْه السلام) :

 مَنْ قَضى مُسْلِماً حاجَتَهُ، قالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ثَوابُكَ عَلَىَّ وَلا اَرْضى لَكَ ثَواباً دُونَ الْجَنَّةِ.

فرمود: هركس حاجتى را براى مسلمانى برآورده كند و گره از مشگلش بگشايد، خداوند متعال

به او خطاب كند: ثواب و پاداش تو بر عهده من خواهد بود و غير از بهشت چيز ديگرى لايق تو

نخواهد بود.

مستدرك الوسائل: ج 12، ص 402، ح 6.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


وجود خير و خوشبختی

قالَ الاْمامُ أبوُ جَعْفَر محمّد الباقر (عَلَيْه السلام) :

إذا أرَدْتَ أنْ تَعْلَمَ أنَّ فيكَ خَيْراً، فَانْظُرْ إلى قَلْبِكَ فَإنْ كانَ يُحِبُّ أهْلَ طاعَةِ اللّهِ وَ يُبْغِضُ أهْلَ مَعْصِيَتِهِ

فَفيكَ خَيْرٌ; وَاللّهُ يُحِبُّك، وَ إذا كانَ يُبْغِضُ أهْلَ طاعَةِ اللّهِ وَ يُحِبّ أهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَلَيْسَ فيكَ خَيْرٌ; وَ اللّهُ

يُبْغِضُكَ، وَالْمَرْءُ مَعَ مَنْ أحَبَّ.

حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) فرمود: اگر خواستى بدانى كه در وجودت خير و

خوشبختى هست يا نه، به درون خود دقّت كن اگر اهل عبادت و طاعت را دوست دارى و از اهل

معصيت و گناه ناخوشايندى، پس در وجودت خير و سعادت وجود دارد; و خداوند تو را دوست مى

دارد.

ولى چنانچه از اهل طاعت و عبادت ناخوشايند باشى و به اهل معصيت عشق و علاقه ورزيدى،

پس خير و خوبى در تو نباشد; و خداوند تو را دشمن دارد. و هر انسانى با هر كسى كه به او

عشق و علاقه دارد، با همان محشور مى گردد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


القاب امام محمد باقر عليه السلام

برای امام باقر (ع) این القاب یاد شده است:

1 ـ باقر.

این لقب مشهورترین القاب آن حضرت بشمار می‏آید و بیشتر منابع بدان تصریح کرده‏اند. 

در بیان فلسفه تعیین این لقب برای وی، آمده است:

ـ شکافنده معضلات علم و گشاینده پیچیدگیهای دانش بود. 

ـ به دلیل گستردگی معارف و اطلاعاتی که در اختیار داشت، باقر نامیده شد. 

ـ بدان جهت که در نتیجه سجده‏های بسیار، پیشانیش فراخ گشته بود. 

ـ احکام را از متن قوانین کلی، استنباط و استخراج می‏کرد. 

2 ـ شاکر

3 ـ هادی

4 ـ امین ـ شبیه، به جهت شباهت آن حضرت به رسول خدا (ص)

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


حديث جابر

رسول اکرم اسلام ( ص ) در پرتو چشم واقع بين و با روشن بينی وحی الهی 
وظايفی را که فرزندان و اهل بيت گرامي اش در آينده انجام خواهند داد و نقشی 
را که در شناخت و شناساندن معارف حقه به عهده خواهند داشت ، ضمن احاديثی 
که از آن حضرت روايت شده ، تعيين فرموده است . چنان که در اين حديث آمده
است :
روزی جابر بن عبدالله انصاری که در آخر عمر دو چشم جهان بينش تاريک شده
بود به محضر حضرت سجاد ( ع ) شرفياب شد . صدای کودکی  را شنيد ، پرسيد کيستی ؟
گفت من محمد بن علی بن الحسينم ، جابر گفت : نزديک بيا ، سپس دست او را
گرفت و بوسيد و عرض کرد :
روزی خدمت جدت رسول خدا ( ص ) بودم . فرمود : شايد زنده بمانی و محمد
بن علی بن الحسين که يکی از اولاد من است ملاقات کنی . سلام من را به او برسان
و بگو : خدا به تو نور حکمت دهد . علم و دين را نشر بده . امام پنجم هم به
امر جدش قيام کرد و در تمام مدت عمر به نشر علم و معارف دينی و تعليم حقايق
قرآنی  و احاديث نبوی ( ص ) پرداخت .
اين جابر بن عبدالله انصاری همان کسی است که در نخستين سال بعد از شهادت
حضرت امام حسين ( ع ) به همراهی عطيه که مانند جابر از بزرگان و عالمان با
تقوا و از مفسران بود ، در اربعين حسينی به کربلا آمد و غسل کرد ، و در حالی 
که عطيه دستش را گرفته بود در کنار قبر مطهر حضرت سيدالشهداء آمد و زيارت
آن سرور شهيدان را انجام داد . باری ، امام باقر عليه السلام منبع انوار حکمت
و معدن احکام الهی بود . نام نامی آن حضرت با دهها و صدها حديث و روايت و
کلمات قصار و اندرزهايی همراه است ، که به ويژه در 19سال امامت برای ارشاد
مستعدان و دانش اندوزان و شاگردان شايسته خود بيان فرموده است . بنا به
رواياتی که نقل شده است ، در هيچ مکتب و محضری  دانشمندان خاضعتر و خاشعتر از
محضر محمد بن علی ( ع ) نبوده اند .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


رفتار و منش امام محمد باقر

ابوجعفر امام محمد باقر ( ع )
متولی صدقات حضرت رسول ( ص ) و اميرالمؤمنين ( ع ) و پدر و جد خود بود و
اين صدقات را بر بنی هاشم و مساکين و نيازمندان تقسيم مي کرد ، و اداره آنها
را از جهت مالی به عهده داشت . امام باقر ( ع ) دارای خصال ستوده و مؤدب
به آداب اسلامی بود . سيرت و صورتش ستوده بود . پيوسته لباس تميز و نو
مي پوشيد . در کمال وقار و شکوه حرکت مي فرمود . از آن حضرت مي پرسيدند : جدت
لباس کهنه و کم ارزش مي پوشيد ، تو چرا لباس فاخر بر تن مي کنی ؟ پاسخ مي داد :
مقتضای تقوای جدم و فرمانداری آن روز ، که محرومان و فقرا و تهيدستان زياد
بودند ، چنان بود . من اگر آن لباس بپوشم در اين انقلاب افکار ، نمي توانم
تعظيم شعائر دين کنم .
امام پنجم ( ع ) بسيار گشاده رو و با مؤمنان و دوستان خوش برخورد بود .
با همه اصحاب مصافحه مي کرد و ديگران را نيز بدين کار تشويق مي فرمود . در ضمن
سخنانش مي فرمود : مصافحه کردن کدورتهای درونی  را از بين مي برد و گناهان دو
طرف - همچون برگ درختان در فصل خزان - مي ريزد . امام باقر ( ع ) در صدقات
و بخشش و آداب اسلامی مانند دستگيری از نيازمندان و تشييع جنازه مؤمنين و
عيادت از بيماران و رعايت ادب و آداب و سنن دينی ، کمال مواظبت را داشت .
مي خواست سنتهای جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بين مردم زنده کند و مکارم
اخلاقی  را به مردم تعليم نمايد .
در روزهای گرم برای رسيدگی به مزارع و نخلستانها بيرون مي رفت ، و با
کارگران و کشاورزان بيل مي زد و زمين را برای  کشت آماده مي ساخت . آنچه از
محصول کشاورزی - که با عرق جبين و کد يمين - به دست مي آورد در راه خدا انفاق
مي فرمود .
بامداد که برای ادای نماز به مسجد جدش رسول الله ( ص ) مي رفت ، پس
از گزاردن فريضه ، مردم گرداگردش جمع مي شدند و از انوار دانش و فضيلت او
بهره مند مي گشتند .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


دوران امامت امام محمد باقر (ع)

در دوره امامت امام محمد باقر ( ع ) و فرزندش امام جعفر
صادق ( ع ) مسائلی مانند انقراض امويان و بر سر کار آمدن عباسيان و پيدا شدن
مشاجرات سياسی و ظهور سرداران و مدعيانی مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانی 
و ديگران مطرح است ، ترجمه کتابهای فلسفی و مجادلات کلامی در اين دوره پيش
مي آيد ، و عده ای از مشايخ صوفيه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت
پيدا مي شوند . قاضيها و متکلمانی به دلخواه مقامات رسمی و صاحب قدرتان پديد
مي آيند و فقه و قضاء و عقايد و کلام و اخلاق را - بر طبق مصالح مراکز قدرت
خلافت شرح و تفسير مي نمايد ، و تعليمات قرآنی - به ويژه مسأله امامت و ولايت
را ، که پس از واقعه عاشورا و حماسه کربلا ، افکار بسياری از حق طلبان را به
حقانيت آل علی ( ع ) متوجه کرده بود ، و پرده از چهره زشت ستمکاران اموی و
دين به دنيا فروشان برگرفته بود ، به انحراف مي کشاندند و احاديث نبوی را در
بوته فراموشی قرار مي دادند . برخی نيز احاديثی به نفع دستگاه حاکم جعل کرده و
يا مشغول جعل بودند و يا آنها را به سود ستمکاران غاصب خلافت دگرگون مي نمودند .
اينها عواملی بود بسيار خطرناک که بايد حافظان و نگهبانان دين در برابر آنها
بايستند . بدين جهت امام محمد باقر ( ع ) و پس از وی امام جعفر صادق ( ع )
از موقعيت مساعد روزگار سياسی ، برای نشر تعليمات اصيل اسلامی و معارف حقه
بهره جستند ، و دانشگاه تشيع و علوم اسلامی  را پايه ريزی نمودند . زيرا اين
امامان بزرگوار و بعد شاگردانشان وارثان و نگهبانان حقيقی تعليمات پيامبر
( ص ) و ناموس و قانون عدالت بودند ، و مي بايست به تربيت شاگردانی عالم
و عامل و يارانی شايسته و فداکار دست يازند ، و فقه آل محمد ( ص ) را جمع
و تدوين و تدريس کنند . به همين جهت محضر امام باقر ( ع ) مرکز علماء و
دانشمندان و راويان حديث و خطيبان و شاعران بنام بود . در مکتب تربيتی امام
باقر ( ع ) علم و فضيلت به مردم آموخته مي شد .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا


زندگی نامه امام محمد باقر (ع)

نام مبارک امام پنجم محمد بود . لقب آن حضرت باقر يا باقرالعلوم است ،
بدين جهت که : دريای دانش را شکافت و اسرار علوم را آشکارا ساخت . القاب
ديگری مانند شاکر و صابر و هادی نيز برای آن حضرت ذکر کرده اند که هريک باز
گوينده صفتی از صفات آن امام بزرگوار بوده است .
کنيه امام " ابوجعفر " بود . مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبی ( ع )
است . بنابراين نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اکبر حضرت امام حسن ( ع )
و از سوی پدر به امام حسين ( ع ) مي رسيد . پدرش حضرت سيدالساجدين ، امام زين
العابدين ، علی بن الحسين ( ع ) است .
تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57هجری در مدينه
اتفاق افتاد . در واقعه جانگداز کربلا همراه پدر و در کنار جدش حضرت سيد
الشهداء کودکی بود که به چهارمين بهار زندگيش نزديک مي شد .
دوران امامت امام محمد باقر ( ع ) از سال 95هجری که سال درگذشت امام
زين العابدين ( ع ) است آغاز شد و تا سال 114ه . يعنی مدت 19سال و چند ماه
ادامه داشته است .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱ - حمیدرضا