عشق من و تو

 

نفرت... حامدتقدسی

گاه می اندیشم
که تو را هم یک شب
ببرم تا افق صبح سپید
و تماشای تو را
به طلوع خورشید
جاودان گردانم

من
ولی
در پس این صفحات بی جان
دختری می بینم
پاک تر از هر معصوم
بی ریا تر از باد
مهربان تر ز نسیم خنک فصل حضور
که به من ثابت کرد
در تکاپوی فرار از نفرت
باز هم یک خاکی
روح می بخشد و جان
جسد سرد تنفرها را
با نقابی که به صورت دارد
با دروغی که به من می گوید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - حمیدرضا


من و جوجو

سپندارمذگان رو به تمام خانم هایی که این وبلاگ رو بازدید می کنند  تبریک می گم

و این گل رو به همهشون تقدیم می کنم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - حمیدرضا


سپندارمذگان ۲۹ بمهن ماه

سپندار مذگان روز عشق  اریایی ها رو به شما تبریک می گم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - حمیدرضا


سپندارمذگان

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.

در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.ایکاش با درس گرفتن از گذشتگان ما هم کمی شادمانی را به هر بهانه ای که شده به زندگی خود راه دهیم و شاد زندگی کنیم و شاد زیستن را بیاموزیم. به امید آن روز.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - حمیدرضا


عاشقانه...فروغ فرخ زاد

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکی ست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
 سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
 جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
 این دگر من نیستم  ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
 ای مرا با شعور شعر آمیخته
 این همه آتش به شعرم ریخته
 چون تب عشقم چنین افروختی
 لا جرم شعرم به آتش سوختی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - حمیدرضا


حاشا که من به موسم گل ترک می کنم ...حافظ

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
مـن لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنـگ و بربط و آواز نی کـنـم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفـت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنـم
کی بود در زمانـه وفا جام می بیار
تا مـن حکایت جم و کاووس کی کنـم
از نامـه سیاه نترسم کـه روز حـشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنـم
کو پیک صبـح تا گلـه‌های شـب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کـنـم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخـش ببینم و تسلیم وی کنـم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۸ - حمیدرضا


بهشت آرزو...رهی معيری

بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم
در سرای دل بهشت آرزویی یافتم
عمری از سنگ حوادث اسوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم
خاطر از ایینه صبح است روشن تر مرا
این صفا از صحبت پکیزه رویی یافتم
گرمی شمع شب افروز آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حریف گرم خویی یافتم
بی تلاش من غم عشق تو ام در دل نشست
 گنج را در زیر پا بی جستجویی یافتم
تلخکامی بین که در میخانه دلدادگی
بود پر خون جگر هر جا سبویی یافتم
چون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذار
بک جهان دل بسته بر هر تارمویی یافتم
ننگ رسوایی رهی نامم بلند آوازه کرد
خاک راه عشق گشتم آبرویی یافتم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۸ - حمیدرضا


ساز محجو بی...رهی معيری

آنکه جانم شد نوا پرداز او
می سرایم قصه ای از ساز او
ساز او در پرده گوید رازها
 سر کند در گوش جان آوازها
 بانگی از آوای بلبل گرم تر
وز نوای مرغ چمن جان پرور است
 لیک در این ساز سوزی دیگر است
 آنچه آتش با نیستان می کند
ناله او با دلم آن می کند
خسته دل داند بهای ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را
هر دلی از سوز ما آگاه نیست
غیر را در خلوت ما راه نیست
دیگران دل بسته جان و سرند
مردم عاشق گروهی دیگرند
شرح این معنی ز من باید شنید
رز عشق از کوهکن باید شنید
حال بلبل از دل پروانه پرس
قصه دیوانه از دیوانه پرس
 من شناسم آه آتشناک را
 بانگ مستان گریبان چاک را
 چیستم من ؟ آتشی افروخته
لاله ای داغ از حسرت سوخته
شمع را در سینه سوز من مباد
در محبت کس به روز من مباد
سودم از سودای دل جز درد نیست
غیر اشک گرم و آه سرد نیست
خسته از پیکان محرومی پرم
مانده بر زانوی خاموشی سرم
 عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت
 نغمه شادی مرا از یاد رفت
 گر چه غم درسینه حکم برد
ساز محجوبی بر افلکم برد
شعله ای چون وی جهان افروز نیست
 مرتضی از مردم امروز نیست
جان من با جان او پیوسته است
زانکه چون من از دو عالم رسته است
ما دوتن در عاشقی پاینده ایم
تا محبت زنده باشد زنده ایم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۸ - حمیدرضا


مريم سپيد...رهی معيری

عروس چمن مریم تابناک
 گرو برده از نو عروسان خاک
که او را به جز سادگی مایه نیست
نکو روی محتاج پیرایه نیست
به رخ نور محض و به تن سیم ناب
به صافی چو اشک و به پاکی چو آب
به روشندلی قطره شبنم است
به پاکیزگی دامن مریم است
چنان نازک اندام و سیمینه تن
 که سیمین تن نازک اندام من
سخنها کند با من از روی دوست
ز گیسوی او بشنوم بوی دوست
به رخساره چون نازنین من است
نشانی ز ناز آفرین من است
 بود جان ما سرخوش از جام او
 که ما را گلی هست همنام او
گل من نه تنها بدان رنگ و بوست
که پاکیزه دامان پاکیزه خوست
قضا چون زند جام عمرم به سنگ
 به داغم شود دیده ها لاله رنگ
به خاک سیه چون شود منزلم
بود داغ آن سیمین  بر دلم
 بهاران چو گل از چمن بردمد
گل مریم از خاک من بردمد
 نوازد دل و جان غمناک را
پر از بوی مریم کند خاک را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۸ - حمیدرضا


همواره تويی...فريدون مشيری

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
 دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
 خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
 همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٧ - حمیدرضا


شايد...محمد علی سپانلو

شاید تو را دوباره بیابد
در طرحی از بخار دهانت
در سردی زمستان
 یا عطری از کنار بناگوشت
 در آخر بهار
 یا از دهان بطری
غافلگیر
 ظاهر شود
 هنگام جرعه ای که بریزی به جام
در بین پک زدن به سیگاری
 آهسته پشت صندلی ات
 مثل نسیم سر بکشد
 و زمزمه کند : سلام ، گل من

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ - حمیدرضا


چه آسمانی...محمد علی سپانلو

از تو و بالش که با چراغ لیموها روشن می شدید
 کدام یک به سفر رفت؟
دماغه ی ملافه در این آسمان
 سفینه های جاذبه را گم کرد
چه آسمانی ! پروازهای منحنی شوق
کلاغی از دیبا
 چتری از طلا
قطار که بگذرد از بوته زار خیس
 فرو رود بالش
 به شکل خفتن تو
 پس این قرار قدیمی را به هم بزنیم
ملافه و بالش را در گنجه ها بگذاریم
 سلام بر تن تو
هنوز پاییز ، با سرانگشت ، بوسه می فرستند
 به پوست دختران زمین
 به زلف های چتری زرین
 که بین پیچه و پیشانی می رقصند
 فرودگاه کجاست
 در آسمان این بستر
 رواق های تصادف
 با پله های نقره و عاج
 که هر چه می روم پایین
 نمی رسم به زمین ؟
 کدام یک به سفر رفت
 کدام باد به رقص آورد
طلای ابریشمین و
 آبنوس کرپ دوشین را ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ - حمیدرضا


ای رود ارام...محمد علی سپانلو

ای رود آرام که در کنار من آواز می خوانی
 از کجا به این بستر رسیدی و عزیمت به کجا داری ؟
 سهم من از تو چه بود ، بی توقفی در کنارت
کفی آب نوشیدن ، یا موی خود را در ایینه ات شانه زدن ؟
 ایا قایقی نیست
 برای بازگشت به آن لحظه ی رود که از آن نوشیدم
 و اینک ساعت ها از من پیش افتاده است ؟
 ایا تو همان رودی
ای رود آرام که می خوانی آواز در کنار من ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ - حمیدرضا


سياه و صورتی...محمد علی سپانلو

با آن که سیاه می پوشی
 چیزی از جنس گل زنبق در طبیعت توست
 پرورده ی کوهستانی ، از تیره ی کولی ها
آن خانم طناز که از بولوارها می گذرد
اهل کجاست ؟
 این کوزه ی آب را چه دستی بر دوش تو گذاشت ؟
 این نقش کف پای برهنه
پیش آبشخور آهو
 با پاشنه بلند صورتی
 همرنگ گل دامنه ها
چه نسبتی دارد ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ - حمیدرضا


هديه...محمد علی سپانلو

و گل همان گل است
 کسی که هدیه فرستاد همان مسافر نیست
 مسافری که حوصله می کردی از حدیث سفرهایش
و با دهانش ، حلقه های نوازش
 به انگشت التماس تو می بخشید
 و گل همان گل است ، ولی این بار
 رفیق بی فاصله ای هدیه می هد
 که سرگذشتش بی ماجراست
چراغ همسایه در آن طرف کوچه
 به شیشه های تو چشمک زد
 و تو همان تویی
فقط زمستان نیست
 که در برودت آن فرصت مقایسه نداشته باشی
 و هدیه را
 بدون رقابت ، بدون سبقت ، بدون شک
بپذیری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ - حمیدرضا


چند باریکه بلبل را ديده ام...محمد علی سپانلو

مدت عمرم چند باری بلبل را دیده ام
عروسک مومی در کاسه ی عید یا شنیده ام
 کودکان نواخته اند و درختان بخشیدند
 چند بار با نوای او از خواب در آمد کودک
 شمد را رنگ بلبل پنداشت
 بلبلی در کودک بود یا کودکی در درخت
 لانه ای کنار نهر دهکده ای
سبدی همرنگ کاه ، شاهکار بافنده ای خوش آواز
 گهواره ی تخم های صدفی رنگ و جلا خورده
 پیش از همه پیغامش را می شنیدم
 در نغمه ی او منتظر چیزی بودم که اتفاق نمی افتاد
 در لیتل رک ، در آلبوکرک ، در قلب ایالات متحده
 میان همهمه ی ترافیک ، شکل های متشنج
چهچهه بلبل ، پر حوصله و نومید ، پیوسته دخالت می کرد
 با همان شیوه که در پرتو شمع ، روی آب سبز
 در کاسه ی چینی می چرخید
 بلبلی غرق شده در گلدان
 کشتی پرداری در خکستر پارو می زد
 پشت دیوار ، در این مزبله ی نزدیک
بین تایرهای اوراقی ، قوطی های زنگ زده ،‌ کاغر های تاخورده
باز آوازش را می شنوم
 می توانم که بپرسم قدر آوازش را می داند ؟
 گرچه در بستر بیماری ، شاعری خفته که بلبل را از
 حفظ نمی داند
 روزگاری ، ته یک جام قدیمی ، نقش بلبل را دید
 که می لغزید تا دانش لب هایش
 گرچه در ویرانه ،‌ بین خرده ریز زندگی شهری
 تکه ای مخمل آبی
 و در آن گرمی لمبرهای مهمانان باقی
مخمل آبی نقش فرسوده ی بلبل دارد
 طرحی از شاعر فرسوده که می کوشد یاد آرد
 در کجای تن او بلبل پنهان است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ - حمیدرضا


دقت در ايات قرآن

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

آياتُ الْقُرْآنِ خَزائِنُ الْعِلْمِ، كُلَّما فُتِحَتْ خَزانَةٌ، فَيَنْبَغى لَكَ أنْ تَنْظُرَ ما فيها.

فرمود: هر آيه اى از قرآن، خزينه اى از علوم خداوند متعال است، پس هر آيه را كه مشغول خواندن

مى شوى، در آن دقّت كن كه چه مى يابى.

مستدرك الوسائل: ج 4، ص 238، ح 3.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


پاداش سير کردن و اب دادن و پوشاندن گرسنگان و تشنگان و فقرا

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

مَنْ أطْعَمَ مُؤْمِناً مِنْ جُوع أطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّةِ، وَمَنْ سَقى مُؤْمِناً مِنْ ظَمَأ سَقاهُ اللّهُ مِنَ

الرَّحيقِ الْمَخْتُومِ، وَمَنْ كَسا مُؤْمِناً كَساهُ اللّهُ مِنَ الثّيابِ الْخُضْرِ.

فرمود: هركس مؤمن گرسنه اى را طعام دهد خداوند او را از ميوه هاى بهشت اطعام مى نمايد، و

هر كه تشنه اى را آب دهد خداوند از چشمه گواراى بهشتى سيرآبش مى گرداند، و هركس

برهنه اى را لباس بپوشاند خداوند او را از لباس سبز بهشتى ـ كه بهترين نوع و رنگ مى باشد ـ

خواهد پوشاند

مستدرك الوسائل: ج 7، ص 252، ح 8.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


شناخت احکام دين بوسيله اهل بيت

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

إنَّ دينَ اللّهِ لايُصابُ بِالْعُقُولِ النّاقِصَةِ، وَالاْراءِ الْباطِلَةِ، وَالْمَقاييسِ الْفاسِدَةِ، وَلايُصابُ إلاّ بِالتَّسْليمِ،

فَمَنْ ـ سَلَّمَ لَنا سَلِمَ، ومَنِ اهْتَدى بِنا هُدِىَ، وَمَنْ دانَ بِالْقِياسِ وَالرَّأْىِ هَلَكَ.

فرمود: به وسيله عقل ناقص و نظريه هاى باطل، و مقايسات فاسد و بى اساس نمى توان احكام

و مسائل دين را به دست آورد; بنابراين تنها وسيله رسيدن به احكام واقعى دين، تسليم محض

مى باشد; پس هركس در مقابل ما اهل بيت تسليم باشد از هر انحرافى در امان است و هر كه

به وسيله ما هدايت يابد خوشبخت خواهد بود.

و شخصى كه با قياس و نظريات شخصى خود بخواهد دين اسلام را دريابد، هلاك مى گردد.

مستدرك الوسائل: ج 17، ص 262، ح 25.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


مثل دنيا و اخرت

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

الدُّنْيا سِنَةٌ، وَالاْخِرَةُ يَقْظَةٌ، وَنَحْنُ بَيْنَهُما أضْغاثُ أحْلامِ.

فرمود: دنيا همچون نيمه خواب (چرت) است و آخرت بيدارى مى باشد و ما در اين ميان رهگذر،

بين خواب و بيدارى به سر مى بريم.

تنبيه الخواطر، معروف به مجموعة ورّام: ص 343، س 20.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


بی تفاوت نبودن به گناهان

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

 عَجِبْتُ لِمَنْ يَحْتَمى مِنَ الطَّعامِ لِمَضَرَّتِهِ، كَيْفَ لايَحْتَمى مِنَ الذَّنْبِ لِمَعَرَّتِهِ.

فرمود: تعجّب دارم از كسى كه نسبت به تشخيص خوب و بد خوراكش اهتمام می ورزد كه مبادا

ضررى به او برسد، چگونه نسبت به گناهان و ديگر كارهايش اهميّت نمى دهد، و نسبت به

مفاسد دنيائى، آخرتى روحى، فكرى، اخلاقى و... بى تفاوت است.

أعيان الشّيعة: ج 1، ص 645، بحارالأنوار: ج 78، ص 158، ح 19.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


ازداوج و صله رحم برای رضايت خدا

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

مَنْ زَوَّجَ لِلّهِ، وَوَصَلَ الرَّحِمَ تَوَّجَهُ اللّهُ بِتاجِ الْمَلَكِ يَوْمَ الْقِيامَةِ.

فرمود: هركس براى رضا و خوشنودى خداوند ازدواج نمايد و با خويشان خود صله رحم نمايد،

خداوند او را در قيامت مفتخر و سربلند مى گرداند.

مشكاة الأنوار: ص 166، س 3.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


قناعت

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

طَلَبُ الْحَوائِجِ إلىَ النّاسِ مَذَلَّةٌ لِلْحَياةِ وَمَذْهَبَةٌ لِلْحَياءِ، وَاسْتِخْفافٌ بِالْوَقارِ وَهُوَ الْفَقْرُ الْحاضِرِ، وَقِلَّةُ

طَلَبِ الْحَوائِجِ مِنَ النّاسِ هُوَ الْغِنَى الْحاضِر.

فرمود: دست نياز به سوى مردم دراز كردن، سبب ذلّت و خوارى در زندگى و در معاشرت خواهد

بود. و نيز موجب از بين رفتن حياء و ناچيز شدن شخصيت خواهد گشت به طورى كه هميشه

احساس نياز و تنگ دستى نمايد. و هرچه كمتر به مردم رو بيندازد و كمتر درخواست كمك نمايد

بيشتر احساس خودكفائى و بى نيازى خواهد داشت.

تحف العقول: ص 203، بحارالأنوار: ج 75، ص 139، ح 3.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


چهار خصلت برای رستگاری

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

أرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فيهِ كَمُلَ إسْلامُهُ، وَ مَحَصَتْ ذُنُوبُهُ، وَ لَقِيَ رَبَّهُ وَ هُوَ عَنْهُ راض: وِقاءٌ لِلّهِ بِما يَجْعَلُ

عَلى نَفْسِهِ لِلنّاس، وَ صِدْقُ لِسانِه مَعَ النّاسِ، وَ الاْسْتحْياء مِنْ كُلِّ قَبِيح عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ النّاسِ، وَ

حُسْنُ خُلْقِهِ مَعَ أهْلِهِ.

فرمود: هركس داراى چهار خصلت باشد، ايمانش كامل، گناهانش بخشوده خواهد بود، و در

حالتى خداوند را ملاقات مى كند كه از او راضى و خوشنود است:

1 ـ خصلت خودنگهدارى و تقواى الهى به طورى كه بتواند بدون توقّع و چشم داشتى، نسبت به

مردم خدمت نمايد.

2 ـ راست گوئى و صداقت نسبت به مردم در تمام موارد زندگى.

3 ـ حيا و پاكدامنى نسبت به تمام زشتى هاى شرعى و عرفى.

4 ـ خوش اخلاقى و خوش برخوردى با اهل و عيال خود.

مشكاة الأنوار: ص 172، بحارالأنوار: ج 66، ص 385، ح 48.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


سه چيز که موجب نجات انسان خواهد بود

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

ثَلاثٌ مُنْجِياتٌ لِلْمُؤْمِن: كَفُّ لِسانِهِ عَنِ النّاسِ وَ اغْتِيابِهِمْ، وَ إشْغالُهُ نَفْسَهُ بِما يَنْفَعُهُ لاِخِرَتِهِ وَ

دُنْياهُ، وَ طُولُ الْبُكاءِ عَلى خَطيئَتِهِ.

فرمود: سه چيز موجب نجات انسان خواهد بود: بازداشت زبان از بدگوئى و غيبت مردم، خود را

مشغول به كارهائى كردن كه براى آخرت و دنيايش مفيد باشد. و هميشه بر خطاها و اشتباهات

خود گريان و ناراحت باشد.

تحف العقول: ص 204، بحارالأنوار: ج 75، ص 140، ح 3.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


سه حالت و خصلت در هر يك از مؤمنين باشد در پناه خداوند خواهد بود

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَين، زَيْنُ الْعابدين (عَلَيْهِ السَّلام) :

ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ مِنَ الْمُؤمِنينَ كانَ في كَنَفِ اللّهِ، وَأظَلَّهُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ في ظِلِّ عَرْشِهِ، وَآمَنَهُ

مِنْ فَزَعِ الْيَوْمِ الاْكْبَرِ:

مَنْ أَعْطى النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ ما هُوَ سائِلهُم لِنَفْسِهِ، ورَجُلٌ لَمْ يَقْدِمْ يَداً وَرِجْلاً حَتّى يَعْلَمَ أَنَّهُ فى

طاعَةِ اللّهِ قَدِمَها أَوْ فى مَعْصِيَتِهِ، وَرَجُلٌ لَمْ يَعِبْ أخاهُ بِعَيْب حَتّى يَتْرُكَ ذلكَ الْعِيْبَ مِنْ نَفْسِهِ.

امام سجاد(عليه اسلام) فرمود: سه حالت و خصلت در هر يك از مؤمنين باشد در پناه خداوند

خواهد بود و روز قيامت در سايه رحمت عرش الهى مى باشد و از سختى ها و شدايد صحراى

محشر در امان است:

اوّل آن كه در كارگشائى و كمك به نيازمندان و درخواست كنندگان دريغ ننمايد.

دوّم آن كه قبل از هر نوع حركتى بينديشد كه كارى را كه مى خواهد انجام دهد يا هر سخنى را

كه مى خواهد بگويد آيا رضايت و خوشنودى خداوند در آن است يا مورد غضب و سخط او مى

باشد.

سوّم قبل از عيب جوئى و بازگوئى عيب ديگران، سعى كند عيب هاى خود را برطرف نمايد.

تحف العقول: ص204، بحارالأنوار: ج 75، ص 141، ح 3.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - حمیدرضا


دوست...سهراب سپهری

این شعر را سهراب سپهری درباره مرگ نا بهنگام فروغ فرخ زاد سروده است.(من و جوجو)

دوست

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و باتمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم
كه با چه قدر سبد
براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
راي خوردن يك سيب

چه قدر تنها مانديم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


سال روز در گذشت فروغ فرخ زاد

سال روز در گذشت فروغ فرخ زاد(۲۴ بهمن) به تمام دوست دارانش تسلیت می گم.

من و جوجو

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


زندگینامه فروغ فرخ زاد

فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم

مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد
مجموعۀ شعر
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳٦
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳٤۱
و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

در حوزۀ سینما

ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد.

ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی کانادا به گلستان فیلم بود.
ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما)
ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگردانی ابراهیم گلستان
ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم
ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال
۱۳٤۲
ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد.
دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.

" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"

یادش همیشه گرامی باد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


 

خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم
بـه صورت تو نـگاری ندیدم و نـشـنیدم
اگر چـه در طلبـت همعنان باد شـمالـم
بـه گرد سرو خرامان قامـتـت نرسیدم
امید در شـب زلفـت به روز عمر نبسـتـم
طـمـع بـه دور دهانـت ز کام دل بـبریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز لعـل باده فروشت چه عشوه‌ها کـه خریدم
ز غـمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گـشادی
ز غـصـه بر سر کویت چه بارها که کـشیدم
ز کوی یار بیار ای نـسیم صـبـح غـباری
کـه بوی خون دل ریش از آن تراب شـنیدم
گـناه چـشـم سیاه تو بود و گردن دلـخواه
کـه مـن چو آهوی وحـشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نـسیمی
کـه پرده بر دل خونین بـه بوی او بدریدم
بـه خاک پای تو سوگـند و نور دیده حافـظ
کـه بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم

خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم
بـه صورت تو نـگاری ندیدم و نـشـنیدم
اگر چـه در طلبـت همعنان باد شـمالـم
بـه گرد سرو خرامان قامـتـت نرسیدم
امید در شـب زلفـت به روز عمر نبسـتـم
طـمـع بـه دور دهانـت ز کام دل بـبریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز لعـل باده فروشت چه عشوه‌ها کـه خریدم
ز غـمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گـشادی
ز غـصـه بر سر کویت چه بارها که کـشیدم
ز کوی یار بیار ای نـسیم صـبـح غـباری
کـه بوی خون دل ریش از آن تراب شـنیدم
گـناه چـشـم سیاه تو بود و گردن دلـخواه
کـه مـن چو آهوی وحـشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نـسیمی
کـه پرده بر دل خونین بـه بوی او بدریدم
بـه خاک پای تو سوگـند و نور دیده حافـظ
کـه بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


هر چند پیر و خستـه دل و ناتوان شدم

هر چند پیر و خستـه دل و ناتوان شدم
هر گه کـه یاد روی تو کردم جوان شدم
شـکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتـهای همـت خود کامران شدم
ای گلبـن جوان بر دولت بخور که مـن
در سایه تو بلـبـل باغ جـهان شدم
اول ز تحـت و فوق وجودم خـبر نـبود
در مکتـب غم تو چنین نکتـه دان شدم
قسمـت حوالتـم بـه خرابات می‌کند
هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معـنی گـشوده شد
کز ساکـنان درگـه پیر مـغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخـت
با جام می بـه کام دل دوسـتان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید
ایمـن ز شر فـتـنـه آخرزمان شدم
مـن پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست
بر من چو عـمر می‌گذرد پیر از آن شدم
دوشـم نوید داد عـنایت کـه حافـظا
بازآ که من به عفو گناهت ضـمان شدم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


ولنتاين يا سپندارمذگان

 وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فكر می كنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید!

 اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست، چون عبارت ضربه فرهنگی را چنین تعریف كرده اند:
تغییراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود.
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیكر ملت ما فرود آمد كه جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!


 شاید افراد زیادی را ببینید كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غلیظ Americanاش تلفظ می كنند.
اما تعداد افرادی كه از واژه درود استفاده می كنند، بسیار نادر است!
همینطور كلمه Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحت تر از بدرود در دهان ها می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نكرده ایم!
این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت هی خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند. سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، بری شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!
همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم سپندار مذگان به گوششان نخورده است.


چند سالی است حوالی 26 بهمن ماه ( 14 فوریه ) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد ولنتاین سوال كنی می داند كه " در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند. كلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت. اما كشیشی به نام والنتیوس ( ولنتاین ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد. كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود. سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می شود ... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق! "


اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!


جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.


سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.

 

اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل و مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها دو مقوله كاملا جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!


برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و ایندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.


شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن ( Valentine ) به 29 بهمن ( سپندار مذگان ایرانیان باستان ) تغییر دهیم .

[ منبع : ( وبلاگ آتشکده ) zendehrood.com ]

 

* توضیح : چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست ؟

زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


روز عشاق آريايی

اکثر فرهنگ های دیرین دنیا ، یه روز در سال برای جشن ابراز عشق و علاقه دارن . ما ایرانی ها هم در فرهنگ زرتشتی ماه مهر رو داریم که مظهر مهربانی ایرانیان و ماه ابراز عشق هست که تو اون ماه روز هایی برای ابراز علاقه به اشخاص مختلف و مراسم متعدد جشن های مهربانی هست. تا حدی که مهربانی جزو عبادت های زرتشتیان یا اجداد ما بوده . تو فرهنگ زرتشتی یه روز دیگه هم هست که اين روز "سپندارمزگان" يا "اسفندارمزگان" نام داشته . فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده كه در ايران باستان هر ماه رو سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مز" بوده است. سپندار مز لقب ملي زمينه. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشقه چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزه. زشت و زيبا رو به يك چشم مي نگره و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي ده. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان رو بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مز يا اسفندار مز نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مز نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. یعنی پنجم اسفند روز جشن عشاق یا جشن سپندار مزگان هست
سپندار مزگان جشن زمين و گرامي داشت عشقه كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران رو بر تخت شاهي می نشوندن ، به اونها هديه می دادن و ازشون اطاعت مي كردند

منبع:سایت هفته نامه امرداد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


درباره سپندارمذگان (روز عشق و مهر ايرانی )

" سپنته آرمئیتی" که چهارمین امشاسپند در دین زرتشت است، که در پهلوی "سپندازمذ" گفته شده که به معنی فروتنی است.
از طرفی چون این امشاسپند سومین امشاسپند بانو ست و به دلیل مقام بزرگی که زن در کیش مهر دارد این روز به نام و مخصوص زنان بوده.
جشنی که در این روز برگذار می شده به " سپندارمزگان" معروف است. نامهای دیگر آن "مردگیران" ، مژدگیران" می باشد.
ابوریحان بیرونی می نویسد : "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می رود." و در زمان ابوریحان این رسم وجود داشته.
در این روز مردان به جهت گرامی داشت مقام زن در کردگار به آنها هدیه می دادند. این جشن تنها بخشش هدایا نبوده بلکه در این روزها زنان فرمانروایی می کردند و مردان از آنها اطاعت می کردند.
به این دلیل به این روز مردگیران می گفتند که در این جشن زنها می توانستند با آزادی و اختیار خویش مرد زندگی خود را انتخاب کنند.

سپندارمذ : در اوستا "سپند آرمیتی" و در پهلوی "سپندارمت" یا " سپندارمد" و در فارسی "سپندارمذ" یا "اسفند" مرکب است از دو جزء "سپند" به معنی " ورجاوند" و "آرمیتی" که معنی اندیشه و فداکاری و بردباری و سازگاری و فروتنی می دهد. در پهلوی معنی این ترکیب را "خرد کامل" نوشته اند.
در گاهان ، غالبا جزء دوم آن (آرمیتی) به تنهایی آمده و یکی از فروزه های "مزدا اهوره" است. اما در اوستای نو ، سپندارمذ نام یکی از امشاسپندان است که در گروه سه گانه امشاسپند بانوان – سپندار مذ ، خرداد و امرداد – جای دارند و از نمادهای مادر خدایی اهوره مزدا به شمار می رود.
این امشاسپند بانو در جهان مینوی نماد دوستداری و بردباری و فروتنی اهوره مزدا و در جهان استومند ، نگهبان زمین و پاکی و باروری و سرسبزی آن است. او دختر اهوره مزدا است و ایزد بانوان آبان (اردویسور اناهیتا)و دین و اشی از یاران و همکاران او هستند و "ترومیتی" – دیو ناخشنودی و خیره سری و یکی از بزرگان دیوان- دشمن اوست .
در گاهان از "سپند آرمیتی" چون پرورش دهنده آفریدگان یاد می شود و از طریق اوست که مردم برکت میابند. مزدا اهوره او را آفریده است تا رمه ها را مرغزارهای سرسبز ببخشد. در اوستای نو ، او دارنده ده هزار داروی درمان بخش است . و نام او معمولا مترادف با زمین آمده است.
دکتر بهار می نویسد :
" در وندیداد آمده که بعضی آن را با زمین یکی دانسته اند. مولتن براین بر این گمان است که این نام در اصل "آراماتا" بوده است به معنی "مادر زمین".

واژه "ساندارامت" در ارمنی (به معنی اندرون زمین) صورتی از "سپندارمذ" است.
پنجمین روز ماه و دوازدهمین ماه سال به نام این امشاسپند بانو است که در فارسی اسفند گفته می شود.گل بیدمشک را نیز ویژه او دانسته اند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


ولنتاين(25 بهمن ماه) يا سپندارمذگان(29 بهمن ماه)....

 ولنتاين(25 بهمن ماه) يا سپندارمذگان(29 بهمن ماه).... ولنتاين روز عشاق غربي و

سپندار مذگان روز عشاق ايراني(ايران باستان--- حتي قديمي تر و تاريخي تر از ولنتاين)...

کداميک را انتخاب مي کنيد.... 25 بهمن يا 29 بهمن ماه روز عشاق را جشن ميگيريد؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


سپندارمذگان

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.

در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.ایکاش با درس گرفتن از گذشتگان ما هم کمی شادمانی را به هر بهانه ای که شده به زندگی خود راه دهیم و شاد زندگی کنیم و شاد زیستن را بیاموزیم. به امید آن روز.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


ولنتاين در نقاط مختلف دنيا

در نقاط مختلف دنیا در این روز مراسم مختلفی برگزار می شود كه از جمله آنها می توان به موارد زیر اشاره كرد:


در انگلستان كودكان به شیوه بزرگسالان لباس می پوشیدند و می خواندند:
صبحت بخیر، ولنتاین
قفل هایت را مثل قفل های من باز كن
دوتا و سوی بعد از آن
صبحت بخیر ولنتاین
در ولز ، روز 14 فوریه مردم به هم قاشق های چوبی هدیه می كنند كه روی آنها را با قلب و كلید تزیین كرده اند این اشیای تزئینی به این معناست كه «عشق من، تو قفل قلب مرا باز كردی»
در قرون گذشته در این روز مردی كه دختری را دوست داشته برایش لباس هدیه می فرستاده اگر دختر هدیه را می پذیرفته به معنای پذیرفتن خواستگاری او بوده است.
*بعضی مردم عقیده دارند اگر در روز ولنتاین یك سینه سرخ بالای سر دختری پرواز كند به معنی این است كه او با یك دریا نورد ازدواج خواهد كرد. اگر یك گنجشك ببیند یعنی شوهرش فقیر ولی بسیار خوش اخلاق است و اگر یك سهره ببیند به معنای ازدواج با یك مرد میلیونر خواهد بود.
افسانه دیگری نیز می گوید اگر یك دختر یك سیب را از دم گرفته بچرخاند ودر همین حال نام 5 پسر مورد علاقه اش را به زبان بیاورد با پسری ازدواج خواهد كرد كه در زمان ایستادن سیب نامش در زبان او بوده است و اگر همین سیب را از وسط بدو نیم كند تعداد تخمه های سیب تعداد فرزندان او خواهد بود
منبع : چنگ مریمhttp://litehouse83.persianblog.ir/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


تاريخچه ولنتاين

ولنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می كرد.
در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام كلادسیوس بود كه دوست داشت سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمیخواستند بجگند، و كلادسیوس این كمبود سرباز را ناشی از سستی مردها در ترك عشق می دانست، پس همه نامزدی ها و ازدواج ها ملغی اعلام كرد، همانطور كه گفته شد ولنتاین كه در آن زمان یك كشیش بود با او به مبارزه برخاست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم كردند تا زوج های جوان را به طور سری به عقد هم درآورند
پس از با خبر شدنِ پادشاه از این قضیه برای سر والنتین مقدس جایزه تعیین شد و او زندانی شد.
وقتی در زندان بود بسیاری از كسانی كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به دیدنش رفتند.
آنها گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می كردند.
تا اینكه سرانجام در روز 14 فوریه سال 269 قبل از میلاد به قتل رسید.
یكی از ملاقات كنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به دیدارش می آمد و چند ساعتی با هم صحبت میكردند
روزی كه قرار بود والنتین كشته شود نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله در سال 496 بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس 14 فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید. از سالها قبل روز 14 فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند برای هم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


روز ولنتاین

روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر به نحوی ابراز کنند… هدایای این روز معمولا آب نباتهای فانتزی(البته منظور همون کاکائو بوده به خاطر اینکه تهاجم فرهنگی نشه به جای واژه نامانوس کاکائو از آبنبات استفاده شده)، کارتهای نقاشی شده( این هم همون کارت پستال بوده)، طلا جواهرات سنگهای قیمتی عروسکهایی به شکل قلب و خرسهای کوچک و این قبیل کادوهاست…

این هدایا فقط بین جوانها رد و بدل نمی شود بلکه در سرتاسر دنیا، انسانها این هدایا را به کسانی که دوستشان دارند، اعضای فامیل و … هدیه می دهند تا محبت خود را نسبت به آنها ابراز کنند (البته به غیر از ایران که همه در موقع مرگ هم فقط به فکر همدیگر می افتند) در تاریخ کلیسای کاتولیک 3 نفر هستند که ولنتاین یا ولنتاینوس نام داشته اند و درباره تاریخچه ولنتاین روایات گوناگونی وجود دارد که در اینجا به چند مورد از آنها اشاره میکنم… یکی از این روایات به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، و او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل جنگاوری میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند(چون فکر اجاره خونه و غذا و.... نیستن همون علی بی غم خودمون) ، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد... در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند... در روایت دیگر گفته میشود که ولنتاین به این دلیل کشته شده است که سعی داشته تا مسیحیانی را که به دست رومیان زندانی و اغلب مورد شکنجه بودند را از زندانهای رومیان فراری دهد.. به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین ( Valentine Greetings) را فرستاده است... این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود... جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات متعدد کور نیز بوده است... در این نامه فرستاده شده به جای امضا عبارت From your valentine! نوشته شده بود؛ عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است... شاید دلیل اینکه امروزه این همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال میشود، ادامه دادن همان سنت دیرینه ولنتاین زندانی باشد... شاید هم سر کار گذاشتن و خندیدن.... به هر حال روایات درباره ولنتاین بسیار زیاد و متعدد است و حقیقت درباره روز ولنتاین در هاله ای از ابهام قرار داره ... ولی در همه روایات بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و غریب سنت ولنتاین تاکید شده است.... پس آی پسرا آی دخترا ولنتاین یادتون نره مخصوصا پسرا که همیشه موقع اتفاقهای مهم آلزایمر می گیرن.... حالا می ریم سراغ عرق ملی و..... جشن مژدگیران این جشن که گاهی در کتب به نامهای مرد گیران ،مزد گیران و مژدگیران و یا جشن گل نیز نامیده شده. در روز اسپندارمزد* در ماه اسفند برگزار می شده که بنا به گاه شمار پیشین زردشتی روز پنجم از آغاز اسفند و بنا به تقویم امروزین روز بيست ونهم از بهمن می شود . در این روز که روز بزرگداشت ایزد اسپندارمزد یا همان فرشته نگهبان زنان است .زمام امور به دست زنان می افتاده و گاه دیده می شده که حتی شاه نیز در معیت زنان خود در انظار عمومی ظاهر می شده .در این روز زنان به خواستگاری مرد دلخواه خود می رفتند و از او تقاضای ازدواج می کردند (وای چه خوب بوده) و مردان به همسر و یا معشوق خود هدیه و گل اهدا می کردند به نحوی می توان این جشن را جشن عاشقان نامید . . دیگه واقعا لاو بترکونید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


Valentine

St. Valentine’s Day with all of its colorful lore was taken to the New World by the English settlers and lost none of its romantic appeal through the journey. Greeting-cards, usually hand-made by talented colonists, were works of art and beauty. Original verses appeared in carefully panned script on hand-painted cards, and for those unable to write their own verses a printed collection provide ready-made texts for any situation, with answers included.
Later cartoons and grotesque drawings replaced the overly romantic valentines and parodies and sardonic rhymes were substituted for sentimental verses. Although the comic valentine has now disappeared and greeting-cards again express affection, the saccharine sentimentality is gone also and the messages are light, gay and sometimes humorous.
Loveland, Colorado, is known as a “sweetheart of a town in the Rockies”. Each year as Valentine’s Day approaches the Loveland post-office has to recruit a staff of volunteers to help dispatch the 100000 valentines sent from all over the United States for re-mailing. When the valentines leave Loveland, in addition to an imprint of Loveland’s romantic-sounding name they bear a picture of cupid wearing a ten-gallon hat, a heart – shaped brand with the letter “L” and the following verse:

“Cupid work your magic

From your secret mountain shrine,

And touch your wand of romance

To each lover’s valentine.”


The volunteers carefully hang-stamp Cupid and the poetry on each envelope before sending it out as valentine.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


St. Valentine’s Day

Valentine’s Day, February 14, is sweethearts’ day – when people in love express their affection for each other in gay and merry ways. But in whatever form, the message is the same – “Will you be my valentine?”
Valentines used to be reserved for young lover, but nowadays grandparents, cousins, friends or even acquaintances of any age take the occasion to express their affection through a small gift or a card from the assortment found at every stationery-store, book-shop and news-stand. In whimsical verse Ogden Nash nostalgically recalls the “good old days” when everything was simpler: “ All you had to do was take a sheet of paper and draw a heart with an arrow through it carrying the word “I love you”, and sign it “Guess who and shove it under the front door of your only beloved and ring the bell and run like a rabbit. One girl, one Valentine, and that was it”.
The custom of celebrating St. Valentine Day can be traced to those festivals, called Lupercalia. There were games and dancing and then each young man drew from an urn the name of the young maiden who would be his sweetheart for the coming year. February 14, the Roman date of the Festival, thus became a day for young lovers. After the introduction of Christianity, pagan customs were suppressed, but the festivals continued, and in the seventh century it began to be called St Valentine Day.
The origin of the name remains in doubt. Some historians link it to Valentine who became the patron saint of lovers after he was imprisoned by Emperor Claudius for secretly marrying couples contrary to the Emperor’s order. Others say the name is a corruption of the French word “galantin” (a gallant or beau). And one further theory is that February 14 was chosen because birds traditionally began to mate on that day. Whatever the origin, Valentine’s Day has had and romantic history. The Roman conquerors carried the celebration to England, where pagan and Christian customs combined to form some of the enduring traditions. One was that the first person you saw on Valentine’s Day would be your valentine. We know the custom was well established in Shakespeare’s time, for Ophelia wanted to be “betime” at Hamlet’s window. She sang:

“To-morrow is Saint Valentine’s day,

All in the morning betime,

And I a maid at your window,

To be your valentine!”

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


کارت پستال های قديمی روز ولنتاين

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - حمیدرضا


موج...فروغ فرخ زاد

تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه آلوده دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود میگریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه می شد خدا یا ...
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می ربودم ... ترا می ربودم 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - حمیدرضا


پنجره...فروغ فرخ زاد

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می ایم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می ایم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
کنون نهال گردو
آن قدر  قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
 معنی کند
از اینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
ایا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی
و ابرهای مسموم
ایا طنین اینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
ایا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خک شد جوانی من بود ؟
ایا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - حمیدرضا


ديوار...فروغ فرخ زاد

در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد
چشم های وحشی تو در سكوت خويش
گرد من ديوار می سازد
می گريزم از تو در بيراه های راه


تا ببينم دشت ها را در غبار ماه
تا بشويم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگين صبح گرم تابستان
پر كنم دامان ز سوسن های صحرائی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان


می گريزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم بروی سبزه ها پا را
يا بنوشم شبنم سرد علف ها را


می گريزم از تو تا در ساحلی متروك
از فراز صخره های گمشده در ابر تاريكی
بنگرم رقص دوار انگيز توفان های دريا را


در غروبی دور
چون كبوترهای وحشی زير پر گيرم
دشت ها را، كوه ها را، آسمان ها را
بشنوم از لابلای بوته های خشك
نغمه های شادی مرغان صحرا را


می گريزم از تو تا دور از تو بگشايم
راه شهر آرزوها را
و درون شهر ...
قفل سنگين طلائی قصر رؤيا را


ليك چشمان تو با فرياد خاموشش
راه ها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من ديوار می سازد


عاقبت يكروز ...
می گريزم از فسون ديده ترديد
می تراوم همچو عطری از گل رنگين رؤياها
می خزم در موج گيسوی نسيم شب
می روم تا ساحل خورشيد
در جهانی خفته در آرامشی جاويد

نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ
پنجه های نور می ريزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ


من از آنجا سر خوش و آزاد
ديده می دوزم به دنيائی كه چشم پر فسون تو
راه هايش را به چشمم تار می سازد
ديده می دوزم بدنيائی كه چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن ديوار می سازد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - حمیدرضا


قهر...فروغ فرخزاد


نگه دگر بسوی من چه می كنی؟
چو در بر رقيب من نشسته ای
به حيرتم كه بعد از آن فريب ها
تو هم پی فريب من نشسته ای


به چشم خويش ديدم آن شب ای خدا
كه جام خود به جام ديگری زدی
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
تو فال خود به نام ديگری زدی


برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب زآنكه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان


بر او بتاب زآنكه گريه می كند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشت ها
دل تو مال من، تن تو مال او


تو كه مرا به پرده ها كشيده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تنی نبود مقصد نياز من


اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو


كنون كه در كنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - حمیدرضا


قربانی...فروغ فرخ زاد

امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از اين تلاش به تنگ آمد
ای شعر ... اي الهه خون آشام

ديريست كان سرود خدائی را
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم كه باز تشنه خون هستی
اما ... بس است اينهمه قربانی

خوش غافلی كه از سر خودخواهی
با بنده ات به قهر چها كردی
چون مهر خويش در دلش افكندی
او را ز هر چه داشت جدا كردی

دردا كه تا بروی تو خنديدم
در رنج من نشستی و كوشيدی
اشكم چون رنگ خون شقايق شد
آنرا بجام كردی و نوشيدی

چون نام خود بپای تو افكندم
افكنديم به دامن دام ننگ
آه ... ای الهه كيست كه می كوبد

آئينه امید مرا بر سنگ؟
در عطر بوسه های گناه آلود
رؤيای آتشين ترا ديدم
همراه با نوای غمی شيرين

در معبد سكوت تو رقصيدم
اما ... دريغ و درد كه جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ... ای امید خزان ديده

كو تاج پر شكوفه نام من؟
از من جز اين دو ديده اشگ آلود
آخر بگو ... چه مانده كه بستانی؟
ای شعر ... ای الهه خون آشام
ديگر بس است ... اينهمه قربانی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - حمیدرضا


گناه...فروغ فرخ زاد

گنه كردم گناهی پر ز لذت
كنار پيكری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش


در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم بچشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش


در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روی لب هايم هوس ريخت
زاندوه دل ديوانه رستم


فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق ديوانه من


هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در میان بستر نرم
بروی سينه اش مستانه لرزيد


گنه كردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی كه گرم و آتشين بود
گنه كردم میان بازوانی
كه داغ و كينه جوی و آهنين بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - حمیدرضا


باد...بهمن قره داغی

عاشقانه به فرداها دل می سپردیم و
فریادمان را فریب می دادیم
تا شاید یکی از این گله ابرها که می ایند
به بارانی باردار باشد !.
و ما همچنان دل می سپردیم…
تا دیشب
یکی که مثل خودم خوب می شناسمش
صمیمی تر از همیشه با من گفت :
هنوز هم به جست و جوی باد
تمامِ توانِ تو را مسافر می بینم .
ـ‌ باد!
و کودکانه گریستم
آنقَدُر که اسب چوبی ام را شکستند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٢ - حمیدرضا


آیینه زشت نیست ...صالح وحدت

آیینه زشت نیست
 تصویرهای ماست
که تاریک می کند
 مهر زلال را
 ای کاش
 جسم ما در آینه ی روح
 خورشید گونه بود
 افسوس !
 آموختیم آنچه نمی بایست
 چندان که روح نیز
 همرنگ جسم شد
 آنسان که روزگار
 وین را نخوانده بودیم
 دانایی
 زشت است
 آزمودن
 مصیبتی است
اکنون
 با روح و جسم تار
 در خویش می کشیم
دنباله ای که جز هراس نمی آرد 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


کدام فاجعه؟...صالح وحدت

محیط من حصار سیاهی هاست
 چرا اگر تو نور باشی و از خاک وارهی ، شومی
 چرا اگر ز اصل ثمر گیری
 نشسته در گلورس ویرانه ، شیون بومی
 محیط من نقاب تباهی هاست
 چرا اگر تو مهر باشی و مجموع اختران خواهی
 چه ابرهات به خاک سیاه بنشاند
 چرا اگر به عشق نماز آری
 ز هر کرانه تو را تیر زهر می خواند
 محیط من غبار جداییهاست
 چه واژگونه تو خاموش می شوی در خویش
 چه شوم خاک تو را باد می کند ، فریاد
کدام فاجعه شبکورتر که در این جمع
غبار گردی و خورشیدیت رود از یاد
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


سپيدار...صالح وحدت

از سینه ی سپید سپیدار
 صدایی سپید می جوشد
 تا کی به انتظار میوه ی تابستان
 شرمی شوم چکیده ی این بستان ؟
 خاموش می شود صدا و تبر با خشم
 از استخوان ترد و سپیدش
رعدی مهیب می افروزد
 برقی غریب می افشاند
 در لحظه ای که مهره ی پشتش
شکسته شد
 فریاد زد : های !
 من هم
 به کار آمدم آخر
 در این جهان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


شهيد...صالح وحدت

نه !
 باور نمی کنم
او در برابرم نشسته و لبخند می زند
 گاه ابروان سیاهش را
 بر صفحه ی کتاب
 پیوند می زند
 نه !
 باور نمی کنم
 شهیدی از جمع ما
 به سرزمین ناشناخته ای دور
 پرواز کرده باشد
 می بینمش
 نگاهش
بر سطر سطر کتابش
آویز مانده است
بی آنکه ما بدانیم
 درس گذشته ها را
 از لوح هستی آینده
خوانده است
 آیا کدام جلاد
 او را به شعله ی میدان
 کشانده است ؟
 من رنگ خون او را
 خوب می شناسم
 همرنگ لاله های بیابان
 پیمان قلب ماست
پیمان ماست که روزی
آدم نمای گرگان را
از صحنه ی وجود براندازیم
 هرجا که آدمی است
 بیرق صلح و امید را
 از نور عشق برافرازیم
او زنده است
همرزم دیگران
 پیکار می کند
 چشم به خواب رفته ی غفلا را
 بیدار می کند
 دستان انتقام گشوده است
تا دار روبهان دغل را
 در پهنه های رزم
بپا سازیم
از سئگ ها که آینه ی جان را
تصویری از سیاه کشیده است
 با دست مهر جدا سازیم
 او
 بر سدره ی افق
 گلبانگ آفتاب رهایی را
 پیوسته می دمد
 هرجا پرنده ی ز کران تا کران بود
 پیغام خون و شهادت را
 آواز می دهد
ماییم
در گوشه ی غمان نشسته و
 بر پرده های اشک
 نامی نبرده نام دگر خوانیم
 اما کدام نام مبارک را
بر زخم های تازه و دیرین
چون بذر روزگار بیفشانیم
خورشید ، هر پرتوش
نامی است از دیار شهیدان
 پس نام تو ، ترانه ی مهر !
 تا سالیان سال مقدس باد !

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


بودا...صالح وحدت

بودای معرفت
وقتی تموج آبی را
 در خاک گذر می داد
 باور نداشت
 در پناه رویش سبزی
 قرار بیابد
 اما :
 در خود نشست
آب های جهان از سرش گذشت
بی آنکه لحظه ای به جنبش آید
چشم همیشه بست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


نه خشم نه زيبايی...صالح وحدت

عشقت نه خشم بود نه زیبایی
عشقت ستاره بود که می تابید
در خواب عاشقان
 باری نجیب من
 مهر تو گر نبود
 سوزنده ی شبم
دیگر چه خلوتی
 ستاره ی جانم بود
 وقتی که خانه ات
 زندان دیگیریست
وقتی سیاهکاران
 راه تو را به روشنی جمع بسته اند
 تنها تویی
که زنده بودن را
 تعبیر می کنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


ناشناخته...صالح وحدت

کس را چه آگهی است
 از درد آن ستاره که در انتهای شب
 پیچد به خویشتن
 او سال ها ز محبس ظلمت
 فریاد خویش را
 تا اوج بیکرانه ی هستی
 پرواز داده است
 او با نگاه شوق
 هر نغمه ی پرنده ی آزاد بال را
 خوانده است سوی خویش
 غافل از آنکه هر چه به هستی جوانه زد
 از بند ناشناخته ای ناله می کند
 اما چه غم
کس را از آن ستاره ی جاوید منتظر
از او که در تنوره ی این شب
پیوسته چشم بسته و دربند
برگرد خویش گردد و گردد
 از خفتگان مگوی !
حتی نگاه خشم عقاب سپهر نیز
او را ندیده است .
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


خانه همان خانه نيست...صالح وحدت

زهر زمستان شکست
سردی دوران نشست
جنبش دست زمان
 پیکر این خانه را
 نقش دگرگونه بست
خانه همان خانه نیست
 کز در و دیوار آن
 شیون غم پر کشید
یا که چو گوری سیاه
 با همه بیم درون
 لب ز سخت درکشد
 خانه همان خانه نیست
 تشنه ی آوار و سیل
 خانه دگر گشته است
رنگ بهاری به چهر
 عمر شبان فریب
 در گذر نیستی است
ز آتش شب سوز مهر
 گرچه دروغ آوران
 در بن هر روزنی
دور ز چشم امید
 چشم طمع بسته اند
 گرچه که این ساکنان
 تنگدل از شام سوگ
خفته ی یأس و غمند
لیک ز هر روزنی
 مرغ سبکبال نور
 می دهد آوای شور
 لیک چو من منتظر
 تن همه چشمان شوق
لب همه گویای کین
هست بسی در کمین

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


سـحرگـه ره روی در سرزمینی ...حافظ

سـحرگـه ره روی در سرزمینی
همی‌گـفـت این معـما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
کـه در شیشـه برآرد اربـعینی
خدا زان خرقـه بیزار اسـت صد بار
کـه صد بت باشدش در آسـتینی
مروت گر چه نامی بی‌نشان اسـت
نیازی عرضـه کـن بر نازنینی
ثوابـت باشد ای دارای خرمـن
اگر رحـمی کنی بر خوشـه چینی
نـمی‌بینـم نـشاط عیش در کس
نـه درمان دلی نـه درد دینی
درون‌ها تیره شد باشد کـه از غیب
چراغی برکـند خـلوت نـشینی
گر انگـشـت سـلیمانی نـباشد
چـه خاصیت دهد نقـش نـگینی
اگر چـه رسم خوبان تندخوییسـت
چـه باشد گر بـسازد با غـمینی
ره میخانـه بـنـما تا بـپرسـم
مال خویش را از پیش بینی
نـه حافـظ را حضور درس خـلوت
نـه دانشـمـند را علـم الیقینی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی ...حافظ

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی
اسـباب جمـع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکـم در کف و گویی نـمی‌زنی
باز ظـفر به دست و شکاری نمی‌کـنی
این خون کـه موج می‌زند اندر جـگر تو را
در کار رنـگ و بوی نگاری نـمی‌کـنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نـمی‌کـنی
ترسـم کز این چمن نبری آسـتین گـل
کز گلشنـش تحمـل خاری نمی‌کـنی
در آسـتین جان تو صد نافه مدرج اسـت
وان را فدای طره یاری نـمی‌کـنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک
و اندیشـه از بلای خماری نـمی‌کـنی
حافـظ برو کـه بـندگی پادشاه وقـت
گر جملـه می‌کنـند تو باری نمی‌کـنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


آنان کـه خاک را به نظر کیمیا کـنـند ...حافظ

آنان کـه خاک را به نظر کیمیا کـنـند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کـنـند
دردم نهـفـتـه بـه ز طـبیبان مدعی
باشد کـه از خزانـه غیبم دوا کـنـند
مـعـشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هر کـس حـکایتی به تصور چرا کنـند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن بـه که کار خود به عنایت رها کنـند
بی معرفت مباش که در من یزید عشـق
اهـل نـظر معامـلـه با آشـنا کنند
حالی درون پرده بسی فـتـنـه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کـنـند
گر سنـگ از این حدیث بنالد عجـب مدار
صاحـب دلان حکایت دل خوش ادا کنـند
می خور که صد گـناه ز اغیار در حـجاب
بـهـتر ز طاعـتی که به روی و ریا کنند
پیراهـنی کـه آید از او بوی یوسـفـم
ترسـم برادران غیورش قـبا کـنـند
بـگذر بـه کوی میکده تا زمره حـضور
اوقات خود ز بـهر تو صرف دعا کـنـند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نـهان برای رضای خدا کـنـند
حافـظ دوام وصـل میسر نـمی‌شود
شاهان کـم التـفات به حال گدا کنـند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


رسيدن خبر مرگ فرهاد به شيرين و زاری او

چونا گه یافت آن فرصت که می جست به نوشین شربتی زهرش فرو شست
قدح پر کرد و در دست شکر داد لبش را ز آخرین شربت خبر داد
چو ماه نازنین کرد آن قدح نوش درون نازکش افتاد در جوش
خرابی یافت اندر قالبش راه ز پرواز از عدم شد جانش آگاه
نخست از بی خودی خود را بهش کرد وداع ما در فرزند کش کرد
که رحمت بر تو باد ای مادر پیر که در زحمت نکردی هیچ تقصیر
ز تو آن سایه دیدم بر سر خویش که امیدم نبود از مادر خویش
کشد تقدیر جان کم نصیبان گنه بر مرگ و تهمت بر طبیبان
ز من با شرط تعظیمی که دانی زمین بوسی به بزم خسروانی
به مالی زیر پایش دیده غمناک بگوئی آسمان را قصه‌ی خاک
که ما رفتیم با جان پر امید ترا جان تازه با دو عمر جاوید
درین گفتن پلک در هم غنودش درامد خواب مرگ و در ربودش
زهر چشم انجمن را خون برامد نفیر از انجم گردون بر آمد
جوان مردان به سرها خاک کردند عروسان آستین‌ها چاک کردند
ز مژگان خلق خون دیده پالود برامد ناله‌های آتش آلود
به خسرو نیز گشت آن قصه روشن که مهمان شد شکر در سبز گلشن
نشست از سوگواری با تنی چند به ماتم چاک زد پیراهنی چند
ز نرگس بهر آن سرو خرامان به خاک افشاند در دامان به دامان
به صد تلخی ز شیرین کرد فریاد که به زین خواست نتوان خون فرهاد
عمل‌ها را جزاها در کمین است جزای آن که من کردم همین است

نکو را نیک و بد را بد شماراست به پاداش عمل گیتی به کار است
چو خسرو جرم خود را یافت پاداش پشیمان وار گشت از دیده خون پاش
طمع یک بارگی برداشت از دوست رضا بی مغز گشت و کینه بی پوست
ز ار من در مدائن رفت غمناک ز حسرت کام خشک و دیده نمناک

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


ادامهی شعر رسيدن خبر مرگ فرهاد به شيرين

چو در گوش آمدش گفتار شیرین به دندان خست لب زان کار شیرین
که بانو را پرستاری چو من پیش پس آنگه بهر ناچیزی دلش ریش
به فرما تا به یک پوشیده نیرنگ کنم صحرای عالم بر شکر تنگ
شکیبا کرد شیرین را فسونش نوازشها نمود از حد فزونش
به گرمی داد فرمان تا براند شکر را شربت شیرین چشاند
عجوز کاردان ز آنجا به تعجیل روان شد تا سپاهان میل بر میل
به چاره ره در ایوان شکر کرد چو موری کو به خوزستان گذر کرد
بیامد تا بر شکر به صد نوش نهاد از مهربانی حلقه در گوش
چو محرم شد همه شادی و غم را به مادر خواندگی بر زد علم را
ز شیرین کاری جادو زن پیر مزاجش با شکر در خورد چون شیر
پری روی از چنان جادو زبانی جدا بودن نیارستی زمانی
گهیش از عشق خسرو راز گفتی گهش ز اندوه شیرین باز گفتی
عجوز فتنه باوی روی در روی درون رفته به شکر موی در موی
چنان افتاد وقتی فرصت کار که کرد آهنگ می سرو سمن بار
به قدر هفته‌ای در کامرانی پیاپی داشت دور دوستکانی
بخار باده در سر کرد کارش صداع انگیز شد مغز از خمارش
فتادش در مزاج از رنج سستی به بیماری کشیدش تندرستی
ز بالین جستن سرو خرامان به سامان کاری آمد ماه سامان
به تدبیر آستین بالید و بنشست همی آمیخت نیزنگی بهر دست
گمان بر اعتمادش بسته بیمار کبوتر نازک و شاهین ستم کار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


رسيدن خبر مرگ فرهاد به شيرين

که چون فرهاد روز خود به سر برد چو شمع صبح دم در سوختن مرد
خلل در عشق شیرین در نیامد بر آمد جان و شیرین بر نیامد
خبر بردند بر شیرین خون ریز که خون کوهکن را ریخت پرویز
همه گفتند کاین رسمی نو افتاد که شیرین کشت و خون بر خسرو افتاد
روان شد نازنین کز راه یاری شهید خویش را گرید به زاری
به بالین گاه او شد با دلی تنگ به آب دیده شست از خون او سنگ
اشارت کرد تا فرمان برانش بشستند از گلاب و زعفرانش
کفن کردند و بسپردند غمناک غریبی را به غربت خانه‌ی خاک
بسی بگریست شیرین بر غریبیش فزونتر زان ز بهر بی نصیبیش
چه در دست آمد آن نامهربان را که بی جرمی بکشت آن بی‌زبان را
چو نتوانست خونم را پی افگند گناهم را سباست بروی افگند
چو فردا دست خون در دامن آید دیت بر خسرو و خون بر من آید
به خدمت بود فرتوتی کهنسال چو گردون در جهان سوزی شده زال
نگون پشتی ولیکن کژ خرامان مهی در سلخ و نامش ماه سامان
بهر جا در مصیبت روفته جای بهر کو در عروسی کوفته پای
گشاده گریه‌ی تزویر چون می هزاران اهرمن حل کرده در وی
فریب انگیزی از گیرائی گفت که کردی پشه و سیمرغ را جفت
ز داروها که کار آید زنان را زره برده بسی سیمین تنان را
مفرحها ز مروارید و از در که خوبان را برد هوش از بلا در
گیاهانی به تسخیر ازموده

بهر ذره دو صد ابلیس سوده

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


مرگ فرهاد

کنون کان دوست اندر خاک خواریست من ار مانم نه شرط دوستداریست
من و راه عدم کاینجای کس نیست ره من تا عدم جز یک نفس نیست
چو جان با جان در آمیزد به هم شاد در آمیزی به خاکش خاکم ای باد
همی گفت اینکه روزش را شب آمد به تلخی جان شیرین بر لب آمد
دهانش تلخ و شیرین در زبان بود به مرگش واپسین شربت همان بود
به شیرین گفتمش از دیده خون رفت که تا شیرین کنان جانش برونرفت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


مردن فرهاد از عشق شيرين

ملک را بود زنکی پاسبانی ترش رخساره‌ای کژ مژ زبانی
چو دیو دوزخ از عفریت روئی چو زاغ گلخن از بیهوده گوئی
شهش خواند و عطای بی کران کرد به وعده نیز دامانش گران کرد
پس آنکه در غرض بگشاد لب را که خسف ماه روشن کن ذنب را
شد آن دیوانه‌ی بد خوش تابان چو دیوی سوی آن غول بیابان
روان شد سوی فرهاد بد اختر زبانی پر دروغ و چشمها تر
نشسته با شبانی قصه می گفت کزینسان کوه چون ضایع توان سفت
گذشت از مرگ شیرین هفته‌ای بیش رفیقش هم بران جان کندن خویش
چو بشنید این سخن فرهاد دل تنگ فتاد از بی خودی چون شیشه در سنگ
به زاری گفت بازم گو چه گفتی که هوش از جان و جان از تن برفتی
جوابش داد مرد آهنین دل که ای در سنگ مانده پای در گل
چه کاوی کان که آن گوهر ز کان رفت ز بهر کالبد غمخور که جان رفت
تو در کاری چنین زحمت مکش بیش که برد آن کار فرما زحمت خویش
به خاک انداختند اندام پاکش به آب دیده تر کردند خاکش
هزار افسوس از ان شاخ جوانی که بشکست از دم باد خزانی
دگر ره کاین سخن بشنید فرهاد نشان هوشمندی رفتش از یاد
بزد زانگونه سر بر سنگ خارا که جوی خود شد از سنگ آشکار
به جوی شیر در شد جوی خونش دل که خون گرفت از بوی خونش
ز چهره خون ز مژگان خاک می رفت میان خاک و خون افتاده می گفت
که آه ای بخت بی فرمان چه کردی به دردم می کشی در مان چه کردی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


ادامه مناظره فرهاد و خسرو

به منزل شد ز کوهستان اندوه غبار کوه کن بر سینه چون کوه
ز فرهاد آنچه در دل داشت حالی دل اندر پیش یاران کرد خالی
ندیمان کان سخن در گوش کردند نبد جای و سخن خاموش کردند
فرو بستند لب در کار شیرین عجب ماندند از گفتار شیرین
ملک گفت این وجود خاک بنیاد خرابم شد ز سنگ انداز فرهاد
اگر خون ریزمش بر رسم شاهان مبارک نیست خون بی‌گناهان
ور این اندیشه را در خویش گیرم عجب نبود گر از عیرت بمیرم
بباید رفت راهم را به هنجار که پایم وارهد ز آشوب این خار
بزرگ امید گفت این سهل کاریست به مژگان خارم ار در پات خاریست
روان کن هرزه گوئی را که در حال برو از مردن شیرین زند فال
اگر میرد فتوح خویش گیریم و گر نه کار دیگر پیش گیریم
خوش آمد شاهرا آن چاره سازی نمودش مرگ آن بیچاره بازی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


ادامه مناظره

مزاجش را به پوزش راز پرسید وزان حال پریشان باز پرسید
که چونی وز کجا افتادت این روز که می سوزد دل من بر تو زین سوز
جوابش داد مرد غم سرشته که این بود از قضا بر من نبشته
چو باشد دست تقدیرم عناگیر کجا بیرون توانم شد ز تقدیر
بگفت دیده چون دل مایل افتاد بلای دیده لابد بر دل افتاد
ازین پیشم نبود این بانگ و فریاد که طبعم بنده بود و جانم آزاد
ملک گفت اندک اندک پر شد این سیل به پستی هم بران نسبت کند میل
دل اندر چیز دیگر بند و می‌کوش کش از خاطر کنی عمدا فراموش
چنان آزاد گردی روزکی چند که ناری بیش یاد این مهر و پیوند
بگفت آن گه توان برجستن از چاه که تا زانو بود یا تا کمرگاه
اگر چه هست شیرین جان مسکین ولیکن نیست شیرین‌تر ز شیرین
چو از دل رفت شیرین جان چه باشد چو خصم خانه شد مهمان که باشد
مرا تا جان بود ترکش نگیرم وگر میرم رها کن تا بمیرم
منه بر جان من بندی که داری به خسرو گوی هر پندی که داری
هر آن کس کو دهد دیوانه را پند نخوانندش خردمندان خردمند
گر از لعلش مرا روزیست جامی رسم زو عاقبت روزی به کامی
وگر نبود ز بختم فتح بابی گدائی مر ده گیر اندر خرابی
چو لوح زندگانی شد ز من پاک چه خواهد ماندن از من پاره‌ای خاک
تو خسرو را نصیحت کن در این درد که خواهد ماندن از تاج و نگین فرد
دل شه زین جواب آتش انگیز به جوش آمد چو دیگی ز آتش تیز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


ادامه مناظره فرهاد و خسرو

بگفت ارزو به جان باشد زیانی بگفت ارزان بود جورش به جانی
بگفتش دور کن زان دوست یاری بگفت این نیست شرط دوست داری
بگفت او شهر سوز و خامکار است بگفتا عشق را با این چکار است
بگفت از عشق او تا کی خوری غم بگفتا تا زیم در مردگی هم
بگفتش گر بمیری در هوایش بگفتا در عدم گویم دعایش
بگفتش گر سرت برد به شمشیر بگفتا هم به سویش بینم از زیر
بگفت از خون تو ریزد جفا یش بگفتا هم بمیرم در هوایش
بگفت آخر نه خونریزی وبالست بگفت ار دوست می‌ریزد حلالست
بگفت ار بگذر سوی تو ناگاه بگفت از دیده روبم پیش او راه
بگفتش گر نهد بر چشم تو پای بگفت از چشم در جان سازمش جای
بگفت ار بینیش در خواب قامت بگفتا بر نخیزم تا قیامت
بگفت آید گهی خوابت درین باب بگفت آری برادر خوانده‌ی خواب
بگفت ار گوید از ناخن بکن سنگ بگفتا کاوم از مژگان به فرسنگ
بگفتش خوش بزی چند از غم دوست بگفتا چون زیم چون جان من اوست
بگفت از عشق جانت در هلاکست بگفتا عاشقان را زین چه باکست
زهر چش گفت دارای زمانه جوابی بازدادش عاشقانه
تعجب کرد شه زان استواری وزان سوزش به چندان پخته کاری
کسی کز عشق درد آشام باشد اگر پخته نباشد خام باشد
چو دیدش کو وفا را پای دارد قدم در دوستی بر جای دارد
زبان را داشت زان جولان گری باز بر آئین دگر شد نکته پرداز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


رفتن خسرو پيش فرهاد و مناظره انها

شهنشه گفت کز بخت دل فروز به جوی شیر خواهم رفت امروز
کشید از تن لباس مرزبانان برون آمد بر آئین شتابان
از آن سو پرس پرسان کوه بر کوه به جوی شیر شد تنها ز انبوه
تماشا کرد لختی بر لب جوی بدید آن سنگها را روی دروی
بهر نقش هنر چون نقش بینی نظر می‌کرد و می گفت آفرینی
چو دید آن اوستادی را به بنیاد به بنیاد دگر شد سوی استاد
جوانی دید در هیکل چو کوهی ز فر مهتران در وی شکوهی
گرامی پیکرش مانده خیالی چنان بدری ز غم گشته هلالی
بلا بیش از شمردن دیده جانش سزاوار شمردن استخوانش
رخش پر خون و سر تا پای پر خاک میان خاک و خون غلطیده غمناک
بگفتش کیستی و در چه سازی بگفتا عاشقم در جان گدازی
بگفتش عشقبازی را نشان چیست بگفتا آنکه داند در بلا زیست
بگفتش عاشقان زین ره چه پویند بگفتا دل دهند و درد جویند
بگفتش دل چرا با خود ندارند بگفتا خوبرویان کی گذارند
بگفتش مذهب خوبان کدامست بگفتا کش فریب و عشوه نامست
بگفتش پیشه‌ی دیگر چه دانند بگفتا غم دهند و جان ستانند
بگفتش تلخی غم هیچ کم نیست بگفتا گر غم شیریسنت غم نیست
بگفت از درویش چونی درین سوی بگفتا مردم از غم دور از آن روی
بگفتش بر تو اندازد گهی نور بگفت آری ولیکن چون مه از دور
بگفت او را مبین تا زنده مانی بگفتا مرگ به زان زندگانی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


بازگشت خسرو از اصفهان و خواب ديدن او

چو در ار من رسید از جنبش تیز زره داران شیرین کرد پرهیز
حکایت کرد کز بیداری بخت چو شب در خواب رفتم بر سر تخت
چنان دیدم به خواب اندر که گوئی درامد گل رخی باصد نکوئی
دو ساغر در دو دستش صاف و نایاب یکی پر شیر و دیگر پر ز جلاب
سپردان ساغر جلاب پر جوش به من کاین نوشکن کردم سبک نوش
جوانی بود دیگر هم نشینش سپرد آن ساغر دیگر به دستش
جوان چو نشد به ساغر چاشنی گیر بیفتاد و شکست و و ریخت زان شیر
کنون این خواب را تعبیر چبود بخواب اندر جلاب و شیر چبود
بزرگ امید گفتش کز همه باب چو تو بیدار نتوان دید در خواب
تو خوددانی که به زین خواب نبود به لذت شیر چون جلاب نبود
چو آن جلاب شیرین کردی اشام ز شیرین عاقبت شیرین کنی کام
وزان شیری که ماند آن مرد ناشاد به جوی شیر ماند تشنه فرهاد
ور افتاد آن جوان را ساغر از چنگ درافتد کوهکن را تیشه بر سنگ
ملک گفت آری اندر خواب تأثیر همان پیدا شود کاید به تعبیر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


جواب شيرين به خسرو

به نام نقشبندی لوح هستی که بر ما فرض کرد ایزد پرستی
خرد را با کفایت کرد خرسند سخن را با معانی داد پیوند
دو دل را کو به پیوند آشنا کرد به تیغ از یکدگر نتوان جدا کرد
و گر خواهد دو تن را نام فراهم به صد زنجیر نتوان بست با هم
چو تقدیر است ما را قطع پیوند رضا دادم به تقدیر خداوند
چو وقت آید که این غم بر سر آید مراد از بام و بخت از در آید
تو نیز ای دوست کازار منت خوست چو روزی باشدم روزی شوی دوست
ز دوریت ار چه دورم از همه کام چو افتاده است می سازم به ناکام
فرستادی به سوی من نهانی سوادی پر از آب زندگانی
مفرح نامه‌ای کز ذوق آن راز امید مرده در تن زنده شد باز
دران پرسش که از یار کهن بود فراوان ز آرزومندی سخن بود
شدم زانگونه با دولت هم آغوش که خود را کردم از دولت فراموش
کنیز اویم ار دارد عزیزم وگر خواهد گذارد هم کنیزم
امید از دوستی ما را چنان بود که خواهم با تو دائم هم عنان بود
ز آمیزش که دارد نور با نور نخواهی بودن از من یک زمان دور
گمان نفتاد کافتد خار خاری به چشم دوستی زندک غباری
یقین شد کان وفا و مهربانی فریبی بود بهر من زیانی
و گر نه بر کس این تهمت توان بست که خودمی نوشی و خوانی مرا مست
خود از پیمان من بیرون نهی گام مرا بر عکس بی پیمان نهی نام
کنی خود با هم آغوش دگر خواب دهی گوش من بی خواب را تاب

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


عتاب نامه خسرو به شيرين

به نام آنکه تن را نور جان داد خرد را سوی دانائی عنان داد
سلام من که دل در دام دارم غلامم لیک خسرو نام دارم
نیم از یاد تو یک لحظه خاموش فراموشیم گوئی شد فراموش
نه خوش دارد شراب لاله رنگم نه در گیرد به گوش آواز چنگم
صراحی وار در مجلس زبونم که لب بر خنده و دل پر ز خونم
توئی کت نگذرد پر دل که روزی برین در مستمندی داشت سوزی
بلی اینست رسم آدمیزاد که دور افتاده را دیر آورد یاد
ولی من گو چه صد فرسنگ دورم چو بینی روز تا شب در حضورم
چنان نزدیک تو گشتم ز حد پیش که صد فرسنگ دور افتادم از خویش
نه از کوی تو زان برتافتم چهر که دل بی میل شد یا طبع بی مهر
ولی چون دیدمت کز من ملولی نکردم چون گران جانان فضولی
به چشم افشاندم از خاک درت نور وزان در همچو چشم بد شدم دور
چو دیدم خود ترا حاجت همین بود گلت را مرغ دیگر در کمین بود
به صد رغبت شدی با او یگانه مرا هم خود برون کردی ز خانه
اگر جز با منی راضیست رایت رضا دادیم ما هم با رضایت
شود با هر که خواهد آشنا دل دلست این جنگ نتوان کرد با دل
مبارک باد کن خود را ز خسرو به عشق تازه و هم خوابه‌ی نو
ز لعلت شربتی کو را به کام است حلالش باد اگر بر ما حرام است
اگر تو وقف او کردی همه چیز نصیب خود بحل کردیم ما نیز
ولی زانگونه هم با او مشو شاد که ناری ز آشنایان کهن یاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


آگاهی خسرو از عشق فرهاد

حکایت فاش گشت اندر زمانه به گوش عالمی رفت این فسانه
چو اندر شهر گشت این داستان نو رسید آگاهی اندر گوش خسرو
که شیرین راز عشق سست بنیاد به دل شد رغبت خسرو به فرهاد
ندیمان هر چه بشنیدند از آن راز همه گفتند شهرا یک به یک باز
فتاد اندر دل شه خارخاری که دامان گلشن بگرفت خاری
بزرگ امید گفتش کانچه را یست منت گویم دگر به دان خدای است
روان کن نامه‌ای با یاد گاری عتاب و لطف را در وی شماری
جواب نامه را چون باز خوانیم مزاجش هر چه باشد بازدانیم
وزان پاسخ قیاس خویش گیریم بدان اندازه کاری پیش گیریم
ملک فرمود کاین معنی صواب است کلید هر سالی را جوابست
دبیر خاص را فرمود تا زود کند نوک قلم را عنبر آلود
به املای ملک مرد هنرسنج فشاند از کلک چوبین گوهرین گنج

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


آواره شدن فرهاد از عشق شيرين

چو شیرین که گهی پیشش رسیدی نمک بودی که بر ریشش رسیدی
چو مرغی تشنه کابی بینداز دام نه آن یابد نه بی آن گیرد آرام
سپهر افسون غم در وی دمیدی دلش از هوش و هوش از وی رمیدی
شدی از دست چون شوریده کاران به ماندی بی خبر چون سایه داران
سحر تا شام خارا سوختی زاه میان خار غلطیدی شبانگاه
گهی در آرز وی چشم دلبند زدی بر چشم آهو بوسه‌ای چند
گهی در گوشه با مرغان نشستی ز وحشت دل بدیشان باز بستی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


جوی کندن فرهاد به دستور شيرين

برون آمد چو صبح عالم افروز بسان جوی شیر از چشمه‌ی روز
به کوه انداختن فرزانه فرهاد به کوه سنگ شد چون کوه پولاد
دل خارا به نیروئی همی کند که در هر ضربتی جوئی همی کند
چو بر کارش فتادی چشم یارش یکی را ده شدی نیروی کارش
به نظاره شدی گه گه پریروی نشستی یک زمانی بر لب جوی
چو دیدی دستگاه کوه کن را گزیدی پشت دست خویشتن را
امیدش را به وعده بند کردی بدان وعده دلش خرسند کردی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


ملاقات شيرين و فرهاد

خبر شد چون به شیرین مشوش که خسرو شد به شیرین دگر خوش
به تنهائی نشستی در شب تار همه شب تا سحرگه بگریستی زار
جنیبت را برون راندی ز اندوه گهی در دشت گشتی گاه در کوه
فراوان صید کردی دام و دد را بدینها داشتی مشغول خود را
شبانگه باز گشتی سوی خانه نشستی هم بر آئین شبانه
چو لختی کوه ازینسان پی سپر کرد به کوه بیستون روزی گذر کرد
فرس میراند در وی با دل تنگ ز نعل رخش می‌برید فرسنگ
ز خارا دید جوئی ساز کرده رهی در مغز خارا باز کرده
درو سنگی تراشیده چو سندان سپید و نغز چون گلبرگ خندان
به حیرت گفت کاحسنت ای هنرمند کز آهن سنگ را دانی چنین کند
همی شد در نظاره جوی در جوی نظر می کرد در وی موی در موی
عنان می داد رخش کوه تن را که دید از دور ناگه کوه کن را
شتابان شد به صد رغبت به سویش وزان پس کرد لختی جستجویش
جوانی دید خوب و سرو قامت به کوه انداختن کرده اقامت
ازو هر بازوئی ز آهن ستونی ز تیشه بیستون پیشش زبونی
بپرسش گفت کای مرد هنر سنج به کوه از تیشه‌ی آهن زر الفنج
چه نامی و چسان نیرنگ سازیست که پیشت صنعت ارژنگ بازیست
به گوش مردگان آواز بر شد چو آواز از شنیدن بی خبر شد
بهاری دید در زیر نقابی نهفته زیر ابری آفتابی
به زاری گفت فرهاد است نامم در این حرفت که می بینی تمام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - حمیدرضا


نمايش نا تمام...خسرو گلسرخی

در میدان های سکوت
 آدم های بی دفاعی را
 دار می زدند
و دارها و آدم های آویخته شان
در گاهواره ی مرگ
چون درختی را می نمودند
که در انبوهی از سیاهی مات فرورفته
 و در بهاری جاودیان زندگانی می کنند
 و سکوهای افتخار
 خالی از هر نفر
در لحظه های کور
نگاهی سرگردان بود
 و عابری که پیامی داشت
 و به سوی میدان سکوت می شتافت
 خود نیز
 درختی خزان زده شد
 و شاخه هایش را
 میوه های سیاه غربت پوشانید
و چندین لاشخوار
 از چوبه های خشک دور دست
 پرواز کردند
 و بر کرسی رنگین نگهبانان نشستند
 و این نیز خود نمایش را پایان نداد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ - حمیدرضا


قبل از اعدام... خسرو گلسرخی

خون ما
می شکفد بر برف
اسفندی
خون ما
می شکفد بر
لاله
خون ما
پیرهن کارگران
خون ما
پیرهن دهقانان
خون ما
پیرهن سربازان
خون ما
پیرهن
خک
ماست
نم نم باران
با خون ما
شهر آزادی را
 می سازد
نم نم باران
با خون ما
شهر فرهادها را
سازد
خون ما
پیرهن کارگران
 خون ما
پیرهن دهقانان
خون ما
پیرهن
 سربازان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ - حمیدرضا


در سبزهای سبز...خسرو گلسرخی

 در زیر پلک خیس جنگل
در سبزهای سبز جنگل
کوچک
 چوپان تنهایی ست
 که هر غروب در نی
فریاد جنگلی ها را
سرریز می کند
جنگل صدای گمشدگی ست
جنگل
صمیم وحدت ماست
و چشم های کوچک
 باور نمی کند
اینک صدای او
در پیچ و تاب سرد سیاهکل
گل می دهد
در زیر پلک های خیس جنگل
در سبزهای سبز شمالی ام
کوچک
یک نام یا صداست
آواره ی غم نشین
هر عصر می نوازد
آهنگ کهنه را
و با صدای نی لبکش
آنها
برادرانم
گل های هرزه را
 با خون پاک خود
تطهیر می کنند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ - حمیدرضا


غزلی برای درخت...سياوش کسرايی

تو قامت بلند تمنایی ای درخت
 همواره خفته است در آغوشت آسمان
 بالایی ای درخت
 دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای درهم تو لانه می کنند
 وقتی که بادها
 گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند
 غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
 خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا
خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
 پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما
 با مایی ای یگانه و تنها یی ای درخت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


خنده...سياوش کسرايی

تو چه خوش می خندی
تو چه آسان و چه راحت می خندی ای مرد
تو چنان می خندی
 که من آن کرم زده دندان را در دهنت می بینم
هم چنین می بینم
 که تکان می دهدت خنده بگسسته عنان
و تنت با همه فربهیش میلرزد
ای به هر اینه افتاده و تکرار شده
دو شده ده شده صد نهصد ....و بسیار شده
تو چه می بینی ‌ایا در من
 سبب خنده چه می بینی در کار من و پیکر من
 منم اینک مردی زخم به تن
 آرزوهای بلندش همه گردیده هوار
نه فرومانده به گل
 نه برافراخته قد
 گر تکاپوست به بیرون شدن از گنداب است
نه برافروختن مشعل خورشید به شب
این مرا دردی پیچاننده است
و تو می خندی بر تابم و می لرزاند گریه مرا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


آرزو...سياوش کسرايی

همچون زمین به فصل بهاران شکافتن
 چون ذره از تشعشع خورشید تافتن
 موجی شدن به پهنه دریای بیکران
گشت بزرگ و جنبش جاوید یافتن
ای چشم آفتاب
قلبم از آن توست که پوییدنی تو راست
 در صبح این بهار
خوش باش ای گیاه که روییدنی تو راست
 افسوس ای زمانه که کندی گرفته پا
 سستی گرفته دست
 و آن بلبل زبان بهارآفرین من
گنگی گرفته است
 سرد است روزگار
وین سرد روزگار به چنگال آهنین
در گرمخانه های دل و جان نشسته است
 پژمرده آن چراغ
 افسرده این زمین
 من سرد می شوم
 من سنگ می شوم
 یخ می زند به سینه دل گرمسوز و من
 دل تنگ می شوم
 دل تنگ می شوم من و باز این شکسته دل
زهدان خواهشی است
چون سنگ می شوم من و باز این صبور سنگ
 زندان آتشی است
یاران دریغ ز آن همه فرصت که یاوه ماند
یاران خروش ز آن همه آتش که دود شد
 بی ما گذشت هر چه گذشت از کلاف عمر
زربفت آرزو است که بی تار وپود شد
 فریادهای من
 خاموش می شوند
 اندوه شادمانی و عشق و امید من
از یاد روزگار فراموش می شوند
در من بهار بود وگل رنگ رنگ بود
در من پرنده بود
 در من سکوت دره و غوغای رود بود
 در من نشان ابری باران دهنده بود
در من شکوفه بود
در من جوانه بود
 در من نیاز خواستن جاودانه بود
 در من هزار گوهر اشک شبانه بود
 اینک به باغ سینه کم گونه گونه گل
 می پژمرد یکایک و بی رنگ می شود
 خاموش می شود همه غوغای خاطرم
در من هر آنچه بود همه سنگ می شود
 در من تو سنگ می شوی و یاد روی تو
در من نو خاک می شوی و خواب موی تو
 ای کاش اگر به جای بماند به جان سنگ
 دیرینه دلنشین من آن رنگ و بوی تو
آری دریغ و درد که در انتهای شب
 من سنگ می شوم
با ‌آتشی به دل
با نغمه ای به لب
چون ذره چون زمین
 چون موج چون گیاه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


هفته‌ها کردیم ماه و سالها کردیم پار ...پروين اعتصامی

هفته‌ها کردیم ماه و سالها کردیم پار نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
یافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار
گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب کاش میکردیم عمر رفته را روزی شمار
شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم خانه روشن گشت، اما خانه‌ی دل ماند تار
صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار
دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق کرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکار
تا بپرد، سوزدش ایام و خاکستر کند هر که را پروانه آسانیست پروای شرار
دام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدام سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگسار
نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت خوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خار
کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن گه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار
تا کنی محکم حصار جسم، فرسود است جان تا بتابی نخ برای پود، پوسیداست تار
سالها شاگردی عجب و هوی کردی بشوق هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار
ره نمودند و نرفتی هیچگه جز راه کج پند گفتند و نپذرفتی یکی را از هزار
جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشند زینهار از دشمنان دوست صورت، زینهار
از شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتا زندگانی نیک کن تا دیو گردد شرمسار
باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود میوه‌ها بردند دزدان زین درخت میوه‌دار
ما درین گلزار کشتیم این مبارک سرو را تا که گردد باغبان و تا که باشد آبیار
رهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست کوش، پروین، تا به تاریکی نباشی رهسپار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


برف و بوستان...پروين اعتصامی

به ماه دی، گلستان گفت با برف که ما را چند حیران میگذاری
بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ چه خواهد بود گر زین پس نباری
بسی گلبن، کفن پوشید از تو بسی کردی بخوبان سوگواری
شکستی هر چه را، دیگر نپیوست زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری
هزاران غنچه نشکفته بردی نوید برگ سبزی هم نیاری
چو گستردی بساط دشمنی را هزاران دوست را کردی فراری
بگفت ای دوست، مهر از کینه بشناس ز ما ناید بجز تیمارخواری
هزاران راز بود اندر دل خاک چه کردستیم ما جز رازداری
بهر بی توشه ساز و برگ دادم نکردم هیچگه ناسازگاری
بهار از دکه‌ی من حله گیرد شکوفه باشد از من یادگاری
من آموزم درختان کهن را گهی سرسبزی و گه میوه‌داری
مرا هر سال، گردون میفرستد به گلزار از پی آموزگاری
چمن یکسر نگارستان شد از من چرا نقش بد از من مینگاری
به گل گفتم رموز دلفریبی به بلبل، داستان دوستاری
ز من، گلهای نوروزی شب و روز فرا گیرند درس کامکاری
چو من گنجور باغ و بوستانم درین گنجینه داری هر چه داری
مرا با خود ودیعتهاست پنهان ز دوران بدین بی اعتباری
هزاران گنج را گشتم نگهبان بدین بی پائی و ناپایداری
دل و دامن نیالودم به پستی بری بودم ز ننگ بد شعاری
سپیدم زان سبب کردن در بر که باشد جامه‌ی پرهیزکاری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


توانا و ناتوان...پروين اعتصامی

در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی کای هرزه‌گرد بی سر و بی پا چه می‌کنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره‌ای هر جا که میرسیم، تو با ما چه می‌کنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم بنگر بروز تجربه تنها چه می‌کنی
هر پارگی بهمت من میشود درست پنهان چنین حکایت پیدا چه می‌کنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین ما را ز خط خویش، مجزا چه می‌کنی
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم   چون روز روشن است که فردا چه می‌کنی
جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم پیش هزار دیده‌ی بینا چه می‌کنی
پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان بی اتحاد من، تو توانا چه می‌کنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


پيام گل... پروين اعتصامی

به آب روان گفت گل کاز تو خواهم که رازی که گویم به بلبل بگوئی
پیام ار فرستد، پیامش بیاری بخاک ار درافتد، غبارش بشوئی
بگوئی که ما را بود دیده بر ره که فردا بیائی و ما را ببوئی
بگفتا به جوی آب رفته نیاید نیابی مرا، گر چه عمری بجوئی
پیامی که داری به پیک دگر ده بامید من هرگز این ره نپوئی
من از جوی چون بگذرم برنگردم چو پژمرده گشتی تو، دیگر نروئی
بفردا چه میافکنی کار امروز بخوان آنکسی را که مشتاق اوئی
بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد ز بلبل خوشی و ز گل خوبروئی
چو فردا شود، دیگرت کس نبوید که بی رنگ و بی بوی، چون خاک کوئی
دل از آرزو یکنفس بود خرم تو اندر دل باغ، چون آرزوئی
چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر تو مانند آبی که اکنون به جوئی
نکو کار شو تا توانی، که دائم نمانداست در روی نیکو، نکوئی
تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد چو گردون گردان کند تندخوئی
نبیند گه سختی و تنگدستی ز یاران یکدل، کسی جز دوروئی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


اندوه فقر...پروين اعتصامی

با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کار کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید
از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید
ابر آمد و گرفت سر کلبه‌ی مرا بر من گریست زار که فصل شتا رسید
جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید
بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال این آرزوست گر نگری، آن یکی امید
بر بست هر پرنده در آشیان خویش بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید
نور از کجا به روزن بیچارگان فتد چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید
از رنج پاره دوختن و زحمت رفو خونابه‌ی دلم ز سر انگشتها چکید
یک جای وصله در همه‌ی جامه‌ام نماید زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید
دیروز خواستم چو بسوزن کنم نخی لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید
من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من بوی طعام خانه‌ی همسایگان شنید
ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید
پرویزنست سقف من، از بس شکستگی در برف و گل چگونه تواند کس آرمید
هنگام صبح در عوض پرده، عنکبوت بر بم و سقف ریخته‌ام تارها تنید
در باغ دهر بهر تماشای غنچه‌ای بر پای من بهر قدمی خارها خلید
سیلابهای حادثه بسیار دیده‌ام سیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید
دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید
پروین، توانگران غم مسکین نمیخورند بیهوده‌اش مکوب که سر دست این حدید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


امروز و فردا...پروين اعتصامی

بلبل آهسته به گل گفت شبی که مرا از تو تمنائی هست
من به پیوند تو یک رای شدم گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت فردا به گلستان باز آی تا ببینی چه تماشائی هست
گر که منظور تو زیبائی ماست هر طرف چهره‌ی زیبائی هست
پا بهرجا که نهی برگ گلی است همه جا شاهد رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند چمن و جوی مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس همه جا ساغر و صهبائی هست
نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست نه ز زاغ و زغن آوائی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است نه به گلشن اثر پائی هست
هیچکس را سر بدخوئی نیست همه را میل مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین اگرت دیده‌ی بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت که خبر داشت که فردائی هست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


آرزوی پرواز...پروين اعتصامی

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نامست نه راه لانه دانستی کدامست
نه چون هر شب حدیث آب و دانی نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد ز شاخی مادرش آواز در داد
کزینسان است رسم خودپسندی چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار ز نو کاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال همت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی نپوید راه هستی را به گامی
ترا توش هنر میباید اندوخت حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است جهان را گه بلندی، گاه پستی است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


آرزوها ...پروين اعتصامی

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن
سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن
اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن
آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
از برای سود، در دریای بی پایان علم عقل را مانند غواصان، شناور داشتن
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن چشم دل را با چراغ جان منور داشتن
در گلستان هنر چون نخل بودن بارور عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب علم و جان را کیمیاگر داشتن
همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


ای دوست، دزد حاجب و دربان نمی‌شود...پروين اعتصامی

ای دوست، دزد حاجب و دربان نمی‌شود گرگ سیه درون، سگ چوپان نمی‌شود
ویرانه‌ی تن از چه ره آباد میکنی معموره‌ی دلست که ویران نمی‌شود
درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی کاین جامه جامه‌ایست که خلقان نمی‌شود
دانش چو گوهریست که عمرش بود بها باید گران خرید که ارزان نمی‌شود
روشندل آنکه بیم پراکندگیش نیست وز گردش زمانه پریشان نمی‌شود
دریاست دهر، کشتی خویش استوار دار دریا تهی ز فتنه‌ی طوفان نمی‌شود
دشواری حوادث هستی چو بنگری جز در نقاب نیستی آسان نمی‌شود
آن مکتبی که اهرمن بد منش گشود از بهر طفل روح دبستان نمی‌شود
همت کن و به کاری ازین نیکتر گرای دکان آز بهر تو دکان نمی‌شود
تا زاتش عناد تو گرمست دیگ جهل هرگز خرد بخوان تو مهمان نمی‌شود
گر شمع صد هزار بود، شمع تن دلست تن گر هزار جلوه کند جان نمی‌شود
تا دیده‌ات ز پرتو اخلاص روشن است انوار حق ز چشم تو پنهان نمی‌شود
دزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربود خندید و گفت: دیو سلیمان نمی‌شود
افسانه‌ای که دست هوی مینویسدش دیباچه‌ی رساله‌ی ایمان نمی‌شود
سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است فرخنده آن امید که حرمان نمی‌شود
هر رهنورد را نبود پای راه شوق هر دست دست موسی عمران نمی‌شود
کشت دروغ، بار حقیقت نمیدهد این خشک رود، چشمه‌ی حیوان نمی‌شود
جز در نخیل خوشه‌ی خرما کسی نیافت جز بر خلیل، شعله گلستان نمی‌شود
کار آگهی که نور معانیش رهبرست بازرگان رسته‌ی عنوان نمی‌شود
آز و هوی که راه بهر خانه کرد سوخت از بهر خانه‌ی تو نگهبان نمی‌شود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - حمیدرضا


مرد تنها...شهريار قنبری

با صدای بی‌صدا،
مث يه کوه، بلند،
مث يه خواب، کوتاه،
یه مرد بود، یه مرد!

با دستای فقیر،
با چشمای محروم،
با پاهای خسته،
یه مرد بود، یه مرد!

شب، با تابوت سياه
نشس توی چشماش،
خاموش شد ستاره،
افتاد روی خاک.

سايه‌ش هم نمی‌موند
هرگز پشت سرش،
غم‌گين بود و خسته،
تنهای تنها!

با لب‌های تشنه
به عکس یه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره... قطره... قطره‌ی آب... قطره‌ی آب!

در شب بی‌تپش،
اين طرف، اون طرف
می‌افتاد تا بشنفه
صدا... صدا... صدای پا... صدای پا!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - حمیدرضا


هفته خاکستری

شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصله‌گی،
وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی؛


ظهر یک‌شنبه‌ی من، جدول نیمه‌تموم،
همه خونه‌هاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛


صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من
گف دوشنبه روز میلاد من ئه،
اما شعر تو می‌گه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه!


غروب سه‌شنبه خاکستری بود،
همه انگار نوک کوه رفته بوده‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو!
اما موش خورده شناسنامه‌ی من!


عصر چارشنبه‌ی من!
عصر خوش‌بختی ما!
فصل گندیدن من!
فصل جون‌سختی ما!


روز پنج‌شنبه اومد
مث سقائک پیر،
رو نوک‌اش یه چیکه آب
گف به من بگیر، بگیر!


جمعه حرف تازه‌ئی برام نداشت،
هر چی بود، پیش‌تر از این‌ها گفته‌بود!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - حمیدرضا


گنجشگك اشي مشي

گنجشگك اشي مشي, لب بوم ما مشين
بارون مياد خيس ميشي, برف مياد گوله ميشي
ميفتي تو حوز نقاشي
خيس ميشي, گوله ميشين
ميفتي تو حوز نقاشي
كي ميگيره فراش باشي
كي ميكشه قصاب باشي
كي ميپزه آشپزباشي
كي ميخوره حكيم باشي
گنجشگك اشي مشي..
گنجشگك اشي مشي, لب بوم ما مشين
بارون مياد خيس ميشي, برف مياد گوله ميشي
ميفتي تو حوز نقاشي
خيس ميشي, گوله ميشين
ميفتي تو حوز نقاشي
كي ميگيره فراش باشي
كي ميكشه قصاب باشي
كي ميپزه آشپزباشي
كي ميخوره حكيم باشي
گنجشگك اشي مشي...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - حمیدرضا


اشکي بر گذرگاه تاريخ...فريدون مشيری

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چومبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

پی نوشت:

در عصر و روزگار ما پيوند و به‌هم پيوستگي و در غم هم بودن آدم‌ها ضرورتي است که از مقولاتي چون رنگ پوست و زبان و مذهب و حتي مرزهاي جغرافيايي گذشته و جداست. نمونۀ آن قتل «پاتريس لومومبا» رهبر جنبش ملي کنگو در آفريقا به دست «موسي چمبه»، است و تاثيري که مرگ مظلومانۀ او بر ادبيات و حس همبستگي انساني از جمله در شاعران معاصر ايراني مي‌گذارد.

شايد يکي از اولين اشاره‌ها بر مرگ به‌ناحق رهبر «جبهه ملی کنگو» را به‌توان در سرودۀ «اشکي بر گذرگاه تاريخ» سرودۀ «فريدون مشيري» ديد. آنجا که مي‌گويد:

«قرن ما، روزگار مرگ انسانيت است.
سينۀ دنيا ز خوبي‌ها تهي‌ست.
صحبت از آزادگي، پاکي، مروت ابلهي‌ست.
صحبت از «موسي» و «عيسي» و «محمد» نابجاست،
قرن «موسي چومبه»هاست . . .»

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ - حمیدرضا


ای ايران

ای ايران ای مرز پر گهر
ای خاکت سر چشمه هنر
دور از تو انديشه بدان
پاينده مانی تو جاودان
ای.. دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک ميهنم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

سنگ کوهت در و گهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
در گوبی مهر تو چون کنم
تا.. گردش جهان دور آسمان بپاست
نور ايزدی هميشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

ايران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پيکرم
جز مهرت در دل نپرورم
از.. آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم
مهر اگر برون رود گلی شود دلم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ - حمیدرضا


سرود آب...هيوا مسيح

از آن خورشید های همیشه در کودکی
 از آن روزهای شکوفه تا سیب
 و آن مشق های تا کتاب
که تو نبودی
 تا همین یک بار دیگر که در سفرم
مادرم باز
 به امامزاده های کنار راه سلام می کند
و نگاهش در انتهای دشت های چه دور
محو می شود
می دانم
دعا می کند وقتی امتداد جاده مرا به دورهای ناپیدا برد
تمام آبهای عالم
 پشت سرم سرود بخوانند
 حالا تمام آب های نه تنها پشت سرم
 که آب همین کاسه ی آفتاب خورده هم سرود می خواند
 و هر روز
بچه های تمام دنیا
با اولین قطار
با اولین هواپیمای آشنا
به خانه ام می ایند
 تا نه تنها برای دعاهای پشت سرم
 که برای تمام مسافران راههای ناپیدا
 دعا کنیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ - حمیدرضا


نيمه ي مرطوب ماه... هيوا مسيح

آمدند
دوباره ابرها آمدند
و چتر ، در سیاهی چند ماه فراموشی
دوباره به من فکر می کند
به جاده هایی که هنوز به دنیا چسبیده اند
به غربتی که میان کلمات و سفر
چه قدر سنگین
مرا به راه می برد
تو رابه خانه می آورد
در این سفر که ماه سفید است
و آسمان که همان آبی بود
وقتی از نیمه ی مرطوب ماه بر می گردم
وقتی از ماه شبانه ی خیس
که به چشم کودکان چسبیده می ایم
چه قدر کنار پنجره برایت می آورم
چه قدر راه نرفته برای سفر
در این سفر
میان سنگینی کلمات
به پروانه ها فکر می کردم
 که دور کودکی های از مدرسه تا جاده های جهان چرخیدند
در این سفر
چه قدر رها می شوم
نه اینکه من از غربت کلمات
که تمام دنیا از من رها می شود
حالا که خوب
از نیمه ی مرطوب ماه
به دنیا نگاه می کنم
این همه شهر که هر روز ، ناخواناتر می شوند
این همه آدم که عصرها ، بی نام به خانه بر می گردند
چه قدر بی پروانه و کودکی
چه قدر بی زمزمه و چتر
به راه همین طور ، نمی دانی تا کجا افتاده اند
به شهرهای همین طور ، نمی دانی تا چه وقت بزرگ می روند
و این دنیا ، همیشه به دست های ما چسبیده است
نگاه کن
دوباره ابرها آمدند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ - حمیدرضا


از آمـدن بـهار و از رفـتن دی...خيام

از  آمـدن   بـهار  و   از   رفـتن      دی

اوراق  وجــود  مـا  هـمی  گــردد     طی

می خور، مخور اندوه که گفته است حکیم

غم های  جهان  چو  زهر و  تریاقش  می

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


تا کی غم آن خورم که دارم یا نه...خيام

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده  که معلومم نیست

کاين دم که فرو برم برآرم  یا  نه

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو ...خيام

آن  قصر  که  بر  چرخ  همی زد پهلو

بر  درگه   او    شهان    نهادندی    رو

ديديم   که   بر   کنگره اش   فاخته ای

بنشسته   همی   گفت   که  کوکو کوکو؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


می خور که فلک بهر هلاک من و تو...خيام

می خور که فلک بهر هلاک من و تو

قصدی  دارد  به  جان  پاک  من و تو

در سبزه نشین  و مــی روشن می خور

کاين سبزه بسی  دمد  ز خاک  من و تو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


از تن چو برفت جان پاک من و تو...خيام

از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشـتی دو نـهند بر مغـاک مـن و تو

و آنــگه برای خشت  گــور دگران

در کـالبدی  کـشند خـاک  من  و  تو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


صدایشان زیباتر است...ساناز کريمی

صدایشان زیباتر است
لبها
 سرایندگان دروغ
 که در تنهایی یک آسمان
 رویاهای ابرگونه
 می سازند
دستها لمس شان گرم است
خوابهایمان را
سوزانده اند
چشمانت را بسته نگاه دار
 چهره ها رویاهایت را
 خواهد درید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


سلام بر دوزخ...ساناز کريمی

سلام ای پدر دوزخ در دهلیز این شب دیرپای
سلام ای نوزاد مستمر در نبض مرداب
سلام ای مرد تنها که سرگردان مرد بودنت را در ژرفای باتلاقی از سبزینه ها نهادی
و تنهاییت همکلام هذیان تنوری شدند که می سوزاند هییت انسانی ات را
و بدرود ای کمانهای رنگین که در بارش یک تفکر پدید آمدید
و بدرود ای وقف نورانی ذهن به خاک نهالهای فرزانگی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


عاشقانه...ساناز کريمی

با کوچه های تعبیر بیگانه ام
 در رخوتم حرکت کن
پیش از آنکه کوچه نشین تعابیر خواب شوم
 با تفسیر سایه ها غریبه ام
 بر اینه چنان شفاف بتاب
تا به تفسیر هاله ماه نیازی نباشد
 از دواری طبیعت هراسانم
 رویشت را بر جسم عقیم من چنان تشریح کن
 که از باران بی نیاز شود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


همرزمان اشک...ساناز کريمی

مهتاب بر شب سوگوار قصه های شما باد
 ای همسالان من
 که بسان من آویخته اید
 زنجیرهای استواریتان را به سالهای یورش نکسان نامور
 وزش باد بر زورق به گل نشسته ی شما باد
 ای همدوشان باد
 که چنان من مأنوستان کردند به استیلای آشفتگی
تبسم بر لبان شکسته ی شما باد
ای همرزمان اشک
که همتای من وارث دلتنگی های اجدادتان شدید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


آتش بس...ساناز کريمی

من پیش از شلیک تهدیدی
 باورم را بر زمین نهادم
 و استواری ام را در پشت سرم
من بی هیچ مقاومتی
غرامت لاشخورهای گرسنه را پرداختم
 و باورم را بر سفره ی آنان نشاندیم
و جنگ پایان یافت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


شفاخانه...ساناز کريمی

ای مؤمنان آیات خیانت
 مخفیگاه نمور مرا
به واژگان نشان دهید
 ای منجیان رخوت
که در هیأت واژگان در آمدید
در یورش خود مغلوبم سازید
چرا که در اسارتگاهتان شفا خواهیم یافت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


اعتراف نامه...ساناز کريمی

من با آسمانی سرشار از ستارگان رهیاب
 اندیشه ام را بر ضریح امامزادگان آسمانی اجداد ملولم بستم
من درختم غنچه های باغبانان همسالم
برای دشت های لخت گذشته ها سینه زدم
من دریای بیکرانی از حرف های ناگفته
خود را به سقاخانه ی متولیان فصول کتابی سرد سپردم
کنون در بامداد وجدان زمینی ام
 دلتنگی های پدرانم را از آیات فردای پسرانم خواهد زدود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - حمیدرضا


از او بالا کفتر ميايه...ترانه سرا ؟

از او بالا کفتر ميايه
يک دانه دختر ميايه
سياه دو چشم جان جان تو من ديوونه کردي

آي دختر کابلي من يه ايراني هستم
به خاطر تو دختر کوله بارم رو بستم
سياه دو چشم جان جان تو من ديوونه کردي

بيا همدم من نرو از بر من
در اين بخت جواني تو شدي دلبر من
از او بالا کفتر ميايه
يک دانه دختر ميايه
سياه دو چشم جان جان تو من ديوونه کردي

من آمده ام تو را ببينم بروم
به تو گل دادم چرا نگرفتي پس
شاخه گل دادم چرا نگرفتي پس
چشم انتظارم بيا
دل بي قرارم بيا

از او بالا کفتر ميايه
يک دانه دختر ميايه
سياه دو چشم جان جان تو من ديوونه کردي
از او بالا کفتر ميايه
يک دانه دختر ميايه
سياه دو چشم جان جان تو من ديوونه کردي
از او بالا کفتر ميايه
يک دانه دختر ميايه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٥ - حمیدرضا


ياد...مهدی اخوان ثالث

هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
 آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
ماه از خلال ابرهای پاره پاره
چون آخرین شبهای شهریور صفا داشت
 آن شب که بود از اولین شبهای مرداد
بودیم ما بر تپه ای کوتاه و خکی
در خلوتی از باغهای احمد آباد
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
پیراهنی سربی که از آن دستمالی
دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت
 از بیشه های سبز گیلان حرف می زد
آرامش صبح سعادت در سخن داشت
آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
گاهی سکوتی بود ، گاهی گفت و گویی
با لحن محبوبانه ، قولی ، یا قراری
 گاهی لبی گستاخ ، یا دستی گنهکار
در شهر زلفی شبروی می کرد ، آری
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
آرامشی خوش بود ، چون آرامش صلح
 آن خلوت شیرین و اندک ماجرا را
روشنگران آسمان بودند ، لیکن
بیش از حریفان زهره می پایید ما را
وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
آن خلوت از ما نیز خالی گشت ، اما
بعد از غروب زهره ، وین حالی دگر داشت
او در کناری خفت ، من هم در کناری
در خواب هم گویا به سوی ما نظر داشت
ماه از خلال ابرهای پاره پاره

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٥ - حمیدرضا


زندگی نامه خيام

امام غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري يكي از حكما و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. سال ولادت او دقيقاً مشخص نيست. او در شهر نيشابور به دنيا آمد. به اين علت به او خيام مي گفتند چون پدرش به شغل خيمه دوزي مشغول بوده است. او از بزرگترين دانشمندان عصر خود به حساب مي آمد و داراي هوشي فوق العاده بوده و حافظه اي نيرومند و قوي داشت. در دوران جواني خود به فراگيري علم و دانش پرداخته به طوري كه در فلسفه، نجوم و رياضي به مقامات بلندي رسيد و در علم طب نيز مهارت داشته به طوري كه گفته شده او سلطان سنجر را كه در زمان كودكي به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه كرد. او به دو زبان فارسي و عربي نيز شعر مي سرود و در علوم مختلف كتابهاي با ارزشي نوشته است. خيام در زمان خود داراي مقام و شهرت بوده است و معاصران او همه وي را به لقبهاي بزرگي مانند امام، فيلسوف و حجة الحق ستوده اند. او در زمان دولت سلجوقيان زندگي مي كرد كه قلمرو حكومت آنان از خراسان گرفته تا كرمان، ري، آذربايجان و كشورهاي روم، عراق و يمن و فارس را شامل مي شد. خیام معاصر با حكومت آلپ ارسلان و ملكشاه سلجوقي بود. در زمان حيات خيام حوادث مهمي به وقوع پيوست از جمله جنگهاي صليبي، سقوط دولت آل بويه، قيام دولت آل سلجوقي و... . خيام بيشتر عمر خود را در شهر نيشابور گذراند اما در طي دوران حياط خود دو بار به قصد سفر از نيشابور خارج شد كه يكي از اين سفرها براي انجام دادن مراسم حج بود و سفر دوم به شهر ري و بخارا بوده است. خيام در علم نجوم مهارتي تمام داشت به طوري كه گروهي از منجمين كه با او معاصر بودند در بناي ساختن رصد خانه سلطان ملكشاه سلجوقي همكاري كردند و همچنين به درخواست سلطان ملكشاه سلجوقي تصميم به اصلاح تقويم گرفت كه به تقويم جلالي معروف است. خيام در دوران زندگي خود از جهت علمي و فلسفي به معروفيت رسيد و مورد احترام علما و فيلسوفان زمان خود بود.

 

سرانجام شاعر بزرگ در سال 517 ﻫ . ق در شهر نيشابور دارفاني را وداع گفت. او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بيني كرده بود كه نظامي عروضي در ملاقاتي كه با وي داشته اين پيش بيني را اينطور بيان كرده كه گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل افشان مي كند كه نظامي عروضي بعد از چهار سال كه از وفات خيام مي گذشت به شهر نيشابور رفته و به زيارت مرقد اين شاعر بزرگ رفته و با كمال تعجب ديد كه قبر او درست در همان جايي است كه او گفته بود.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


گر بر فلکم دست بدی چون يزدان ...خيام

گر  بر  فلکم  دست  بدی  چون  يزدان

برداشتمی  من  اين   فلک  را  ز  ميان

از   نو    فلک    دگر   چنان   ساختمی

کازاده     بکام    دل    رسيدی    آسان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


گاویست بر آسمان قرین پروين...خيام

گاویست   بر   آسمان    قرین    پروين

گاويست  دگر  نهفته   در   زير   زمين

گر   بينايی     چشم     حقيقت     بگشا

زير  و  زبر  دو  گاو  مشتی   خر  بين

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من...خيام

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


ای دوست بیا تا غم فردا نخوريم...خيام

ای دوست بیا تا غم  فردا  نخوريم

وين يکدم عمر را  غنیمت  شمریم

فردا که ازين  دير کهن  در  گذریم

با هفت  هزار سالگان  سر  بسریم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


یک چند به کودکی به استاد شديم

یک   چند  به کودکی  به استاد  شديم

یک   چند  ز استادی خود شاد   شديم

پايان   سخن  شنو که ما را چه  رسيد

چون  آب  بر آمدیم و چون باد  شديم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


تا دست به اتفاق بر هم نزنیم...خيام

تا  دست  به  اتفاق   بر  هم   نزنیم

پایی  ز  نشاط  بر  سر  هم   نزنیم

خيزيم و دمی زنیم پيش از دم صبح

کاين صبح بسی دمد که ما دم  نزنیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم...خيام

اين چرخ فلک که ما در او  حيرانيم

فانوس  خـيال  از  او  مـثالی   دانیم

خورشيد  چراغ  دان  و عالم  فانوس

ما  چـون  صوريم  کاندر او  گردانيم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم...خيام

گــر مــن  ز می مغانه مـستم هستم

گر کافر و گبر  و بت پرستم  هستم

هر طایفه ای  بمن   گــمـانی   دارد

من زان خودم چنان که هستم  هستم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


چـون نيست مـقام ما درين دهـر مـقیم...خيام

چـون  نيست  مـقام  ما  درين  دهـر مـقیم

پس بی می و معشوق خطایی است عظیم

تـا کـی ز قدیـم  و  مـحدث  امـیدم  و  بیـم

چون  من  رفتم  جهان چه محدث چه قدیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم...خيام

ای   صاحب  فتوا  ز  تو  پر کارتریم

با  این همه مستی  ز تو  هُشیار  تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف  بـده    کـدام   خونخوار تریم؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


من بی می ناب زيستن نـتـوانم...خيام

من بی می ناب زيستن نـتـوانم

بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم

من بنده آن دمم که ســاقی گـوید

يک جام دگر بگیر و من نتوانم

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم...خيام

صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم

وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم

دست  از امل   دراز خـود بـاز کشیم

در زلف دراز  و  دامن  چنگ  زنیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


ایـام زمـانه از کسی دارد ننگ...خيام

ایـام  زمـانه  از  کسی  دارد  ننگ

کــو  در غـم  ایـام  نـشیند  دلتـنگ

می خور تو در آبگینه با ناله چنگ

ز آن پيش که  آبگینه  آید بر سنگ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار ...حسين منزوی

یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
 شعری برای بختک ، شعری برای آوار
 تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
 باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،‌اما بر آن مسلط
 روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار
 چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار
 در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
 گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار
 تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
 تکرار می کنند این ،‌ ایینه های بیمار
 عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
 هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
 از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز
 حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
 بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو
 خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما...مولوی

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماگر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شودما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموختهای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه دهاین باد اندر هر سری سودای دیگر می​پزددیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کلهای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پریهر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنیعالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبانیک پاره اخضر می​شود یک پاره عبهر می​شودای طالب دیدار او بنگر در این کهسار اوای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده​ایافتاده در غرقابه​ای تا خود که داند آشنامرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوازان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزاای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصاسودای آن ساقی مرا باقی همه آن شماامروز می در می​دهد تا برکند از ما قباخوش خوش کشانم می​بری آخر نگویی تا کجاخواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فناهر دم تجلی می​رسد برمی​شکافد کوه رایک پاره گوهر می​شود یک پاره لعل و کهرباای که چه باد خورده​ای ما مست گشتیم از صداگر برده​ایم انگور تو تو برده​ای انبان ما

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما...مولوی

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

در گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دل

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

جوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ - حمیدرضا


خیام اگر ز باده مستی خوش باش...حکيم عمر خيام

خیام اگر ز  باده  مستی   خوش  باش

با لاله رخی اگر نشستی   خوش  باش

چون عاقبت  کار  جهان  نیستی  است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش...خيام

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


جامی است که عقل آفرین می زندش...خيام

جامی  است  که  عقل  آفرین می زندش

صد  بوسه  ز مهر  بر جبين  می زندش

اين   کوزه گر  دهر  چنین  جام   لطيف

می سازد   و   باز  بر  زمین  می زندش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


وقـت سحر است خیز ای مایـه ناز...خيام

وقـت  سحر است  خیز ای  مایـه  ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها    کـه   بجـایند    نــپایند   کسی

و  آن ها  که  شدند   کس  نمیآيد   باز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


از آمدنم نبود گردون را سود...خيام

از  آمدنم   نبود   گردون  را    سود

وز رفتن  من  جاه  و جلالش  نفزود

وز هیچکسی   نيز دو  گوشم  نشنود

کاین  آمدن  و رفتنم  از بهر چه  بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


ياران موافق همه از دست شدند...خیام

ياران  موافق  همه   از  دست   شدند

در پای  اجل  يکان  یکان پست شدند

بودیم  به  یک شراب  در مجلس عمر

یک  دور ز  ما  پیشترَک مست  شدند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


آنان که اسیر عقل و تمییز شدند...خیام

آنان   که  اسیر  عقل  و  تمییز  شدند

در حسرت هست و نیست ناچیز شدند

رو  باخبرا  تو  آب   انــگور  گـُـزین

کان  بـی خـبران  بغوره  میویز  شدند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


گویند بهشت و و حور عین خواهد بود...خیام

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

وآنجا می  ناب  و  انگبین  خواهد بود

گر ما می  و معشوقه  گزیدیم  چه باک

آخر نه  به  عاقبت  همین  خواهد  بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


این قـافـله عـمر عجب می گذرد...خیام

این  قـافـله  عـمر  عجب می گذرد

دریاب دمی که با  طرب  می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر  پیاله  را کـه شب می گذرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


امشب می جام یـک منی خواهم کرد...خیام

امشب می  جام یـک منی خواهم  کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم  کرد

پس دختر رز را به زنـی خواهم   کرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


آن کس که زمين و چرخ افلاک نهاد...خیام

آن کس  که  زمين  و  چرخ افلاک  نهاد

بس  داغ   که  او  بر  دل  غمناک  نهاد

بسيار  لب   چو  لعل و زلفين چو مشک

در  طبل   زمين   و   حقه   خاک   نهاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


عمرت تــا کـی بـه خودپرستی گــذرد...خیام

عمرت  تــا   کـی  بـه   خودپرستی    گــذرد

یا    در   پـی    نـیستی   و   هستی   گــذرد

می خور که چنین عمر که غم در پی  اوست

آن  بـه  کـه  بخواب  یا   به   مستی    گذرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


فردا علم نفاق طی خواهم کرد...خیام

فردا علم  نفاق  طی  خواهم  کرد

با موی سپید قصد می خواهم کرد

پيمانه  عمر  من   به  هفتاد  رسید

اين دم نکنم نشاط کی خواهم  کرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


افسوس که نامه جوانی طی شد...خیام

افسوس   که   نامه   جوانی   طی   شد

وان  تازه   بهار   زندگانی    طی   شد

حالی  که   ورا     نام   جوانی    گفتند

معلوم    نشد   که    او  کی آمد کی  شد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ...خیام

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه  بسی

از سـلخ  بـغره  آیــد   از  غـره   بـسلخ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


هنگام سپیده دم خـروس سحری...خیام

هنگام  سپیده  دم  خـروس   سحری

دانی که چرا همی کند   نوحـه گری

یعنی  که   نمودند  در  آیـینه  صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


گر آمدنم به من بُدی نامدمی...خیام

گر  آمدنم     به    من    بُدی    نامدمی

ور  نيز  شدن   به  من بُدی کی شدمی؟

به زان  نبدی  که   اندرين  دير خراب

نه   آمدمی  ،   نه  شدمی  ،   نه  بدمی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


ای کاش که جای آرمیدن بودی...خیام

ای   کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

يا   اين   ره   دور   را   رسيدن   بودی

کاش از  پی  صد هزار سال  از دل خاک

چون   سبزه   اميد    بر   دمیدن   بودی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


پيری دیده به خانه خماری ...خیام

پيری     دیده      به     خانه     خماری

گفتم     نکنی     ز    رفتگان    اخباری

گفتا    می خور   که   همچو  ما  بسیاری

رفتند    و   کسی     باز    نیامد    باری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


باز آمدنت نيست چو رفتی ، رفتی...خیام

ای    آن    که   نتیجه   چهار  و   هفتی

وز   هفت   و   چهار  دايم    اندر   تفتی

می خور  که   هزار   باره  بيش ات گفتم

باز   آمدنت   نيست   چو  رفتی ،   رفتی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


حرف طرب انگيز...فريدون مشيري

هیچ جز یاد تو رویای دلاویزم نیست
هیچ جز نام تو حرف طرب انگیزم نیست
عشق می ورزم و می سوزم و فریادم نه
دوست می دارم و می خواهم و پرهیزم نیست
نور می بینم و می رویم و می بالم شاد
شاخه میگسترم و بیم ز پاییزم نیست
تا به گیتی دل از مهر لبریزم هست
کار با هستی از دغدغه لبریزم نیست
بخت آن را که شبی پک تر از باد سحر
با تو ای غنچه نشکفته بیامیزم نیست
تو به دادم برس ای عشق که با این همه شوق
چاره جز آنکه به آغوش تو بگریزم نیست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


دريا...فريدون مشيری

به چشمان پریرویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
 مگر یک تن ز ین ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست
 نگاه بی قرارم خیره می ماند
 یکی هم زین همه نازآفرینان
 امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
 شنیدم بارها از رهگذران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
 ولی من چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
 زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
 امید خسته ام از پای نشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه دیدار و پرهیز
 رسیدم عاقبت آنجا که او بود
دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
ز خود بیگانه از هستی رمیده
 ازین بی درد مردم رو نهفته
 شرنگ نا امیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها شکسته
 تن از نامهربانی ها فسرده
 ز حسرت پای در دامن کشیده
 به خلوت سر به زیر بال برده
دو تنها دو سرگردان دو بی کس
به خلوتگاه جان با هم نشستند
 زبانی بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
میپرسید ای سبکباران می پرسید
 که این دیوانه از خود بدر کیست
چه گویم از که گویم با که گویم
 که این دیوانه را از خود خبر نیست
 به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
 به دریایی درافتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه
می پرسد ای سبکباران مپرسید
 مرا با عشق او تنها گذارید
 غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


شکوه رستن...فريدون مشيری

چگونه خاک نفس می کشد ؟ بیندیشیم
چه زمهریر غریبی
 شکست چهره مهر
فسرد سینه خاک
 شکافت زهره سنگ
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
 گل آوران چمن جاودانه پژمردند
در آسمان و زمین هول کرده بود کمین
به تنگنای زمان مرگ کرده بود درنگ
به سر رسیده بود جهان
 پاسخی نداشت سپهر
 دوباره باغ بخندد ؟
 کسی نداشت یقین
چه زمهریر غریبی
چگونه خاک نفس می کشد ؟
 بیاموزیم
 شکوه رستن اینک طلوع فروردین
گداخت آن همه برف
دمید این همه گل
 شکفت این همه رنگ
 زمین به ما آموخت
 ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
 مگر که از خاکیم
 نفس کشید زمین ما چراغ نفس نکشیم ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


شمع نيم مرده...فريدون مشيری

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم
 ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
گر دست ما ز دامن مقصد کوته است
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم
یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم
 چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - حمیدرضا


نوشين لب...رهی معيری

گلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیست
 مهتاب به جلوه چون بنا گوش تو نیست
پیمانه به تاثیر لب نوش تو نیست
 آتشکده را گرمی آغوش تو نیست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


مردم چشم...رهی معيری

بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم
بنشست ز دوریت به خون مردم چشم
افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک
 در چشم منی عزیز چون مردم چشم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


ديار شب...رهی معيری

جانم به فغان چو مرغ شب می اید
وز داغ تو با ناله به لب می اید
آه دل ما از آن غبار آلود است
کاین قافله ازدیار شب می اید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


سوختگان...رهی معيری

هر لاله آتشین دل سوخته ای است
 هر شعله برق جان افروخته ای است
 نرگس که ز بار غم سرافکنده به زیر
بیننده چشم از جهان دوخته ای است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


بی خبری...رهی معيری

مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند
 ای زاهد خودپرست باما منشین
مستان دگرند و خودپرستان دگرند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


وفای شمع...رهی معيری

مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز
مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


داغ تنهايی...رهی معيری

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم
جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


بايد خريدارم شوی...رهی معيری

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
 من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


شراب بوسه...رهی معيری

شکسته جلوه گلبرگ از بر و دشت
دمیده پرتو مهتاب از بناگوشت
مگر به دامن گل سر نهاده ای شب دوش ؟
که اید از نفس غنچه بوی آغوشت
 میان آنهمه ساغر که بوسه می افشاند
بر آتشین لب جان پرور قدح نوشت
شراب بوسه من رنگ و بوی دیگر داشت
مباد گرمی آن بوسه ها فراموشت
ترا چو نگهت گل تاب آرمیدن نیست
نسیم غیر ندانم چه گفت در گوشت ؟
رهی اگر چه لب از گفتگو فروبستی
هزار شکوه سراید نگاه خاموشت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


ساز سخن...رهی معيری

آب بقا کجا و لب نوش او کجا ؟
آتش کجا و گرمی آغوش او کجا ؟
سیمین و تابناک بود روی مه ولی
سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا ؟
داد لبی که مستی جاوید می دهد
مینای می کجا و لب نوش او کجا ؟
خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی
آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا ؟
بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی ؟
بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


جلوه نخستين...رهی معيری

رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است
نشان قافله سالار عاشقان این است
مبین به چشم حقارت به خون دیده ما
که آبروی صراحی به اشک خونین است
ز آشنایی ما عمر ها گذشت و هوز
به دیده منت آن جلوه نخستین است
نداد بوسه و این با که می توان گفتن ؟
که تلخکامی ما ز آن دهان شیرین است
به روشنان چه بری شکوه از سیاهی بخت
که اختر فلکی نیز چون تو مسکین است
به غیر خون جگر نیست بی نصیبان را
زمانه را چه گنه چون نصیب ما این است
رهی ز لاله و گل نشکفد بهار مرا
بهار من گل روی امیر و گلچین است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


در سايه سرو

حال تو روشن است دلا از ملال تو
فریاد از دلی که نسوزد به حال تو
ای نوش لب که بوسه به ما کرده ای حرام
گر خون ما چو باده بنوشی حلال تو
یاران چو گل به سایه سرو آرمیده اند
ما و هوای قامت با اعتدال تو
در چشم کس وجود ضعیفم پدید نیست
باز آ که چون خیال شدم از خیال تو
در کار خود زمانه ز ما ناتوان تر است
با ناتوان تر از تو چه باشد جدال تو ؟
خار زبان دراز به گل طعنه می زند
در چشم سفله عیب تو باشد کمال تو
ناساز گشت نغمه جان پرورت رهی
باید که دست عشق دهد گوشمال تو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


خشک سال ادب

دگر از جان من ای سیمین بر چه می خواهی ؟
ربوده ای دل زارم دگر چه می خواهی ؟
مریز دانه که ما خود اسیر دام تو ایم
ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی ؟
اثر ز ناله خونین دلان گریزان است
ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی ؟
به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش
بخنده گفت ازین رهگذر چه می خواهی ؟
نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت
بیار بر سرم ای عشق هر چه م یخواهی
کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق
چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی ؟
به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک
بهجلوه گاه خزف از گوهر چه می خواهی ؟
رهی چه می طلبی نظم آبدار از من ؟
به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


ترک خود پرستی...رهی معيری

گر به چشم دل جانا
جلوه های ما بینی
در حریم اهل دل جلوه خدا بینی
راز آسمانها را در نگاه ما خوانی
نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی
در مصاف مسکینان چرخ را زبون یابی
با شکوه درویشان شاه را گدا بینی
گر طلب کنی از جان عشق و دردمندی را
عشق را هنر یابی درد را دوا بینی
 چون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کن
تا بهر چه روی آری روی آشنا بینی
نی ز نغمه واماند چون ز لب جدا ماند
وای اگر دل خود را از خدا جدا بینی
تار و پود هستی را سوختیم و خرسندیم
رند عاقبت سوزی همچو ما کجا بینی
تا بد از دلم شبها پرتوی چو کوکبها
صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی
ترک خودپرستی کن عاشقی و مستی کن
تا ز دام غم خود را چون رهی رها بینی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


راز شب ...رهی معيری

شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را پئشید با گیسوی خویش
گفتمش : ای روی تو صبح امید
در دل شب بوسه ما را که دید ؟
قصه پردازی در این صحرا نبود
چشم غمازی به سوی ما نبود
غنچه خاموش او چون گل شکفت
 بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت
با خبر از راز ما گردید شب
بوسه ای دادیم و آن را دید شب
بوسه را شب دید و با مهتاب گفت
ماه خندید و به موج آب گفت
موج دریا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به دیگر سو شتافت
قصه را پارو به قایق باز گفت
داستان دلکشی ز آن راز گفت
گفت قایق هم به قایق بان خویش
 مانده بود این راز اگر در پیش او
دل نبود آشفته از تشویش او
لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد
با زنی آن راز را ابراز کرد
گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهی طبل بلند آواز را
 لا جرم فردا از آن راز نهفت
 قصه گویان قصه ها خواهند گفت
زن به غمازی دهان وا می کند
راز را چون روز افشا می کند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - حمیدرضا


احاديثی از حضرت سجاد عليه السلام

إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَاللهِ لَمَنزِلَهٌ يَغبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَومَ القيِامَهِ

عباس را نزد خدا منزلتي است كه روز قيامت همه شهيدان بر آن رشك مي برند.

الخصال، ج 1، ص 68

خَفِ اللهَِ تَعالي لِقُدرَتِهِ عَلَيكَ وَ اسْتَحيِ مِنهُ لِقُربِهِ مِنكَ

از قدرت خداي بزرگ بر خود، انديشه كن و از نزديكي اش به تو، شرمگين باش.

بحارالانوار، ج 78، ص 160

هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ حَكيمٌ يُرشِدُهُ

هلاك شد آن كه راهنماي حكيمي ندارد تا ارشادش كند.

بحارالانوار، ج 78، ص 159

مَن رَمَي النَّاسَ بِما فيهم، رَمَوهُ بِما لَيسَ فيه

هر كه به مردم نسبتي دهد كه در آنها هست، نسبتي به او دهند كه دراو نيست.

بحارلانوار، ج 75، ص 261

نَظَرُ المُؤمِنِ في وَجهِ أخيهِ المُؤمِنِ لِلمَوَدَّهِ وَ المَحَبَّهِ لَهُ عِبادهُ

نگاه مومن به چهره برادر مومن خود از روي دوستي و محبت به او، عبادت ا ست.

تحف العقول، ص 282

إنَّها (الصَّدَقهَ) تَقَعُ في يَدِ اللهِ أن تَقَعَ في يَدِ السّائلِ

صدقه قبل از اين كه دردست نيازمند قرار گيرد، در دست خداوند قرار مي گيرد.

عّده الّداعي، ح 121

أنتِ بِحمدِاللهِ عالِمَهٌ غَيرُ مُعَلَّمَهٍ و فَهِمَهٌ غيرُ مُفَهَّمهٍ

(اي زينب) تو بحمد الله ـ عالمي هستي كه نزد كسي تعليم نديدي و دانايي هستي كه نزد كسي نياموختي. 

بحارالانوار، ج 45، ص 164

المًؤمنُ يَصمُتُ لِيَسلَمَ وَ يَنطِقُ لِيَغنَمَ

مومن سكوت مي كند تا سالم ماند و سخن مي گويد تا سود برد. 

الكافي، ج 2، ص 231

إنّ حُبَّنا أهلَ البَيتِ يُساقِطُ عَنِ العِبادِ الذّنوبَ كَما يُساقِطُ الرّيحُ الورَقَ مِنَ الشَّجَرِ

محبت ما، اهل بيت، گناه بندگان را فرو مي ريزد. چنانكه باد، برگ درخت را. 

بشاره المصطفي، ص 3

إذا قامَ قائِمُنا أذهَبَ اللهُ عَن شيعَتِنا العاهَهَ و جعلَ قُلوبَهُم كَزُبَرِ الحَديدِ

آن گاه كه قائم ما قيام كند، خداوند آفت را از شيعيان ما بزدايد و دل هايشان را چون پاره هاي آهن گرداند.

الخصال. ص 541

إنَّ الحَسَنَ بنَ عليٍّ (ع) كانَ أعبَدَ النّاسِ في زَمانِهِ و أزهَدَهُم و أفضَلَهُم

امام حسن (ع) در زمان خود عابدترين، زاهدترين و برترين مردم بود. 

امالي صدوق، ص 150

اَلمُنتَظِرونَ لِظهُورهِ أفضَلُ أهلِ كُلِّ زَمانٍ

منتظران ظهور امام مهدي (عج) برترين اهل هر زمان اند.

بحارالانوار، ج 52، ص 122

كَفي بِنَصرِاللهِ لَكَ أن تَري عَدُوَّكَ يَعمَلُ بِمَعاصِيِ اللهِ فيكَ

تو را ياري خدا همين بس كه مي بيني دشمنت به قصد تو خدا را نافرماني مي كند.  

بحارالانوار. ج 78، ص 136

رَحِمَ اللهُ العَبّاسَ آثَرَ و أبلي و فَدي أخاهُ بِنَفسِهِ

رحمت خدا بر عباس! ايثار كرد و كوشيد و جان فداي برادرش كرد.

بحارالانوار، ج 22، ص274

ألا و إنَّ أبغَضَ النّاسِ إلي اللهِ مَن يَقتَدي بِسُنَّهِ إمامٍ و لا يَقتَدي بأَعمالِهِ

هشدار كه منفورترين مردم نزد خداوندكسي است كه سيره امامي را برگزيند، ولي از كارهاي او پيروي نكند.

 

الكافي، ج 8، ص 234

 

منبع:http://www.irib.ir/Occasions/imamsajad/page3.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


مقام حضرت عباس (ع) ...امام سجاد (ع)

إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَاللهِ لَمَنزِلَهٌ يَغبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَومَ القيِامَهِ

عباس را نزد خدا منزلتي است كه روز قيامت همه شهيدان بر آن رشك مي برند.

الخصال، ج 1، ص 68

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


شرايط، مقتضيات و رسالتها در عصر امام سجاد عليه السلام:

اقتدار حكومتهاي جبار و ظالم عصر، نظارت شديد و سختگيريهاي بسيار بر مخالفان سياسي بويژه شيعيان، سركوبي قيامها با كشتارهاي بي رحمانه، جهالت سياسي و مذهبي مردم، شيوع بي ديني و مفاسد اخلاقي، و قلت ياران و مجاهدان واقعي، از جمله موانعي بودند كه نگذاشتند امام سجاد عليه السلام به صورت مسلحانه قيام كنند.

 

مردم مسلمان عصر امام عليه السلام به علت تبليغات و فعاليتهاي سياسي و فرهنگي حكومتهاي نامشروع در برابر حقايق سياسي و مذهبي در نهايت جهالت و بي ديني به سر مي بردند. بدعتها و عقايد گمراه كننده و باطل به عنوان احكام و عقايد مذهبي، مورد اعتقاد و عمل مسلمانان قرار گرفته بود.

 

در چنين شرايطي، بزرگترين و مهمترين مسئوليت امام سجاد عليه السلام، احياي مجدد اسلام ناب محمدي (ص)، تبيين جايگاه امامت و رهبري اهل بيت عليه السلام، مبارزه با جهالت سياسي و مذهبي مردم و تربيت مجاهدان واقعي بود.

 

 

امام عليه السلام مي بايد در برابر حقايق سياسي اسلام روشنگري مي كردند بويژه كه درباره امامت و رهبري و افشاگري عليه حكومتهاي غاصب و ظالم و ترويج فرهنگ جهاد و شهادت لازم بود كه شيعيان و مسلمانان را براي مبارزه و جهاد عليه ظلم، بدعت و گمراهي آماده مي ساختند.

 

آن حضرت موفق شدند كه در سخت ترين شرايط و با استفاده از ظريفترين شيوه هاي تبليغاتي و مبارزاتي، در اهداف خويش موفق و پيروز شوند.

 

سرانجام امام عليه السلام در راه پايداري و استقامت در اين جهاد مقدس، به مقام والاي شهادت نايل شدند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


زندگی نامه امام سجاد عليه السلام

حضرت امام زين العابدين عليه السلام

امام علي بن حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شد و در 12 محرم سال 95 هجري قمري به دست وليد بن عبدالملك به شهادت رسيد. امام زين العابدين عليه السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي بن ابيطالب عليه السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه السلام را درك كرد. امام سجاد عليه السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد و از آن روز تا روزي كه به شهادت رسيد زمامداراني چون يزيد بن معاويه، عبدالله بن زبير، معاويه بن يزيد، مروان بن حكم، عبدالملك بن مروان و وليد بن عبدالملك، معاصر بود.

 

 

امام سجاد عليه السلام در اوضاع ناگوار اجتماعي آن روز كه ارزش هاي ديني دست خوش تغيير و تحريف امويان قرار گرفته بود، مهمترين كار خويش را در زمينه برقراري پيوند مردم با خدا، با دعا آغاز كرد.

 

چنين بود كه مردم تحت تأثير رو حيات آن حضرت قرار گرفتند و شيفته مرام و روش او شدند و بسياري از طالبان علم و دانش در مسلك راويان حديث او در آمدند و از سرچشمه زلال دانش وي كه برخاسته از علوم رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين عليه السلام بود، بهره ها جستند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


نايافته...فريدون مشيری

گفتی که :

-(( چو خورشید ، زنم سوی تو پر،

چون ماه ،شبی می کشم از پنجره سر !))

اندوه ،که خورشید شدی ،

تنگ غروب!

افسوس ،که مهتاب شدی

وقت سحر!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


شاه بيت...حميد مصدق

من ندانم

که کیم

من

فقط می دانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی...فخرالدین عراقی

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

                                                  چی کنم  که هست اینها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان  بر آستانت

                                                 که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

                                                که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است

                                               به امید آن  که شاید  تو به چشم من در آیی

سر برگ گل ندارم زچه رو روم به گلشن

                                              که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی

به کدام مذهب است این به کدام ملت است این

                                                    که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم  ندادند

                                                که برون در چه کردی که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم

                                              چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

 در دیر می زدم من که ندا ز در  در آمد

                                              که درآ درآ عراقی که تو خاص از آن مایی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


اندر تن من جای نماند ای بت بیش...عین القضاه همدانی

اندر تن من جای نماند ای بت بیش

                                           الا همه عشق تو گرفت از پس و پیش

گر قصد  کنم که بر گشایم رگ خویش

                                          ترسم که به عشقت اندر آید سر نیش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


روزی دو که اندر این جهانم زنده...عین القضاه همدانی

روزی دو که اندر این جهانم زنده

شرمم بادا اگر به جانم زنده

آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم

وان دم میرم که بی تو مانم زنده

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


نا دیده هر آن کسی که نام تو شنید...عین القضاه همدانی

نا دیده هر آن کسی که نام تو شنید

                                            دل نامزد تو کرد و مهر تو گزید

چون حسن و لطافت جمال تو بدید

                                           جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست...عین القضاه همدانی

در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست

                                               با جان بودن به عشق در سامان نیست

درمانده عشق را از آن درمان نیست

                                              کانگشت به هر چه بر نهی عشق آن نیست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


کارم اندر عشق مشکل می شود...عین القضاه همدانی

کارم اندر عشق مشکل می شود

                                         خان ومانم در سر دل می شود

هر زمان گویم که بگریزم ز عشق

                                         عشق پیش از من به منزل می شود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


 

در ازل پرتو حسنـت ز تـجـلی دم زد
                                                             عشـق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
                                                               عین آتـش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
                                                               برق غیرت بدرخشید و جـهان برهـم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگـه راز
                                                             دسـت غیب آمد و بر سینه نامـحرم زد
دیگران قرعه قسمت همـه بر عیش زدند
                                                              دل غـمدیده ما بود که هـم بر غـم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشـت
                                                            دسـت در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافـظ آن روز طربنامه عشق تو نوشـت
کـه قـلـم بر سر اسـباب دل خرم زد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


بیا تا گـل برافـشانیم و می در ساغر اندازیم

بیا تا گـل برافـشانیم و می در ساغر اندازیم
                                                              فـلـک را سقـف بـشـکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غـم لـشـکر انـگیزد کـه خون عاشـقان ریزد
                                                              مـن و ساقی بـه هـم تازیم و بـنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گـلاب اندر قدح ریزیم
                                                               نـسیم عـطرگردان را شـکر در مـجـمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
                                                             کـه دسـت افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صـبا خاک وجود ما بدان عالی جـناب انداز
                                                               بود کان شاه خوبان را نـظر بر مـنـظر اندازیم
یکی از عـقـل می‌لافد یکی طامات می‌بافد
                                                            بیا کاین داوری‌ها را بـه پیش داور اندازیم
بـهـشـت عدن اگر خواهی بیا با ما بـه میخانـه
                                                              کـه از پای خـمـت روزی بـه حوض کوثر اندازیم
سـخـندانی و خوشـخوانی نـمی‌ورزند در شیراز
                                                           بیا حافـظ کـه تا خود را بـه مـلـکی دیگر اندازیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
                                                               چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیسـت
                                                               پیش آی و گوش دل به پیام سروش کـن
برگ نوا تـبـه شد و ساز طرب نـماند
                                                             ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تـسـبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
                                                             همت در این عمل طلب از می فروش کن
پیران سـخـن ز تجربه گویند گفتمـت
                                                             هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کـن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشـق
                                                            خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیسـت
                                                            صد جان فدای یار نصیحـت نیوش کـن
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد
                                                               چشـم عـنایتی بـه من دردنوش کن
سرمسـت در قبای زرافشان چو بگذری
یک بوسـه نذر حافظ پشمینه پوش کـن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


ما ز یاران چشم یاری داشـتیم

ما ز یاران چشم یاری داشـتیم
                                             خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخـت دوسـتی برگی دهد
                                             حالیا رفتیم و تخمی کاشـتیم
گـفـت و گو آیین درویشی نبود
                                                ور نـه با تو ماجراها داشـتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
                                                 ما غلط کردیم و صلح انگاشـتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز 
                                                    ما دم همت بر او بگـماشـتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
                                                    جانـب حرمـت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشـتیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


فـتوی پیر مـغان دارم و قولیسـت قدیم

فـتوی پیر مـغان دارم و قولیسـت قدیم
                                                       که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهـم زدن این دلق ریایی چه کنـم
                                                          روح را صحبـت ناجـنـس عذابیسـت الیم
تا مـگر جرعـه فـشاند لب جانان بر مـن
                                                             سال‌ها شد کـه منم بر در میخانـه مـقیم
مـگرش خدمـت دیرین مـن از یاد برفـت
                                                           ای نـسیم سـحری یاد دهش عـهد قدیم
بـعد صد سال اگر بر سر خاکـم گذری
                                                            سر برآرد ز گلـم رقص کـنان عـظـم رمیم
دلـبر از ما بـه صد امید سـتد اول دل
                                                            ظاهرا عـهد فرامـش نکـند خـلـق کریم
غنـچـه گو تنـگ دل از کار فروبسته مباش
                                                              کز دم صـبـح مدد یابی و انـفاس نـسیم
فـکر بـهـبود خود ای دل ز دری دیگر کـن
                                                             درد عاشـق نـشود به به مداوای حـکیم
گوهر مـعرفـت آموز کـه با خود بـبری
                                                              کـه نـصیب دگران است نـصاب زر و سیم
دام سخـت اسـت مگر یار شود لطـف خدا
                                                                 ور نـه آدم نـبرد صرفـه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
چـه بـه از دولت لطف سخن و طبع سلیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


بارها گـفـتـه‌ام و بار دگر می‌گویم

بارها گـفـتـه‌ام و بار دگر می‌گویم
                                                 که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
در پـس آینه طوطی صفتم داشتـه‌اند
                                                  آن چـه استاد ازل گفت بـگو می‌گویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
                                                  که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم
دوسـتان عیب من بی‌دل حیران مکـنید
                                                  گوهری دارم و صاحـب نـظری می‌جویم
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
                                                  مـکـنـم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
خـنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
                                                 می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم

حافظـم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


گر از این مـنزل ویران بـه سوی خانـه روم

گر از این مـنزل ویران بـه سوی خانـه روم
                                                           دگر آن جا کـه روم عاقـل و فرزانـه روم
زین سـفر گر به سلامت به وطـن بازرسـم
                                                           نذر کردم کـه هـم از راه بـه میخانـه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
                                                               بـه در صومـعـه با بربـط و پیمانـه روم
آشـنایان ره عـشـق گرم خون بـخورند
                                                              ناکـسـم گر بـه شکایت سوی بیگانه روم
بـعد از این دست من و زلف چو زنـجیر نـگار
                                                              چـند و چـند از پی کام دل دیوانـه روم
گر بـبینـم خـم ابروی چو مـحرابـش باز
                                                           سـجده شـکر کـنـم و از پی شکرانه روم
خرم آن دم کـه چو حافـظ بـه تولای وزیر
                                                           سرخوش از میکده با دوست به کاشانـه روم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


در خرابات مـغان نور خدا می‌بینـم

در خرابات مـغان نور خدا می‌بینـم
                                                 این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
                                                  خانـه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهـم از زلف بتان نافه گشایی کردن
                                                  فـکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شـب
                                                  این همـه از نظر لطف شما می‌بینـم
هر دم از روی تو نقـشی زندم راه خیال
                                                  با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
                                                 آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینـم
دوسـتان عیب نظربازی حافظ مکـنید
                                                  کـه مـن او را ز محبان شما می‌بینم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
                                                            مـن لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
                                                              در کار چنـگ و بربط و آواز نی کـنـم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفـت
                                                          یک چند نیز خدمت معشوق و می کنـم
کی بود در زمانـه وفا جام می بیار
                                                           تا مـن حکایت جم و کاووس کی کنـم
از نامـه سیاه نترسم کـه روز حـشر 
                                                          با فیض لطف او صد از این نامه طی کنـم
کو پیک صبـح تا گلـه‌های شـب فراق
                                                         با آن خجسته طالع فرخنده پی کـنـم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست 
                                                         روزی رخـش ببینم و تسلیم وی کنـم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


بـگرفـت کار حسنت چون عشق من کمالی

بـگرفـت کار حسنت چون عشق من کمالی
                                                             خوش باش زان کـه نـبود این هر دو را زوالی
در وهـم می‌نگـنـجد کاندر تـصور عقـل
                                                              آید بـه هیچ مـعـنی زین خوبـتر مـثالی
شد حـظ عمر حاصل گر زان کـه با تو ما را
                                                              هرگز بـه عـمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هسـت روزی
                                                              وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون مـن خیال رویت جانا بـه خواب بینـم
                                                              کز خواب می‌نـبیند چشمـم بـجز خیالی
رحـم آر بر دل مـن کز مـهر روی خوبـت
                                                            شد شـخـص ناتوانـم باریک چون هـلالی
حافـظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
زین بیشـتر بـباید بر هـجرت احـتـمالی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی

 در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی
                                                               خرقـه جایی گرو باده و دفـتر جایی
دل کـه آیینـه شاهیسـت غـباری دارد
                                                               از خدا می‌طلبـم صحـبـت روشـن رایی
کرده‌ام توبـه بـه دست صنـم باده فروش
                                                               کـه دگر می نـخورم بی رخ بزم آرایی
نرگـس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنـج
                                                               نروند اهـل نـظر از پی نابینایی
شرح این قصـه مگر شمـع برآرد بـه زبان
                                                              ور نـه پروانـه ندارد به سـخـن پروایی
جوی‌ها بستـه‌ام از دیده به دامان که مـگر
                                                             در کـنارم بـنـشانـند سـهی بالایی
کـشـتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
                                                             گـشـت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سـخـن غیر مـگو با من معشوقه پرست
                                                             کز وی و جام می‌ام نیست به کـس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت 
                                                             بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی

گر مسلـمانی از این است که حافـظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی
این گفـت سحرگه گل بلبل تو چـه می‌گویی
مسـند بـه گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لـب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شـمـشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلـجویی
تا غنچـه خندانـت دولت به کـه خواهد داد
ای شاخ گـل رعـنا از بـهر کـه می‌رویی
امروز کـه بازارت پرجوش خریدار اسـت
دریاب و بـنـه گـنـجی از مایه نیکویی
چون شمـع نـکورویی در رهگذر باد اسـت
طرف هـنری بربـند از شـمـع نـکورویی
آن طره که هر جـعدش صد نافـه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ بـه دستانی در گلـشـن شاه آمد
بلـبـل بـه نواسازی حافـظ به غزل گویی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
                                                               کـه بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
                                                           کـه تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنـگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
                                                            وعظـت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر اسـت
                                                           حیف باشد که ز کار همـه غافـل باشی
نـقد عـمرت بـبرد غصه دنیا به گزاف
                                                           گر شب و روز در این قصه مشکـل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
                                                           رفـتـن آسان بود ار واقف مـنزل باشی
حافـظا گر مدد از بخت بـلـندت باشد
                                                         صید آن شاهد مطـبوع شـمایل باشی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


ای که دایم به خویش مغروری

ای که دایم به خویش مغروری
                                                        گر تو را عشق نیست معذوری
گرد دیوانـگان عشق مـگرد
                                                           کـه به عقل عقیله مشهوری
مستی عشق نیست در سر تو
                                                       رو کـه تو مست آب انـگوری
روی زرد اسـت و آه دردآلود
                                                       عاشـقان را دوای رنـجوری
بـگذر از نام و ننگ خود حافظ
                                                       ساغر می ‌طلب که مخـموری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی
                                                            اسـباب جمـع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکـم در کف و گویی نـمی‌زنی
                                                             باز ظـفر به دست و شکاری نمی‌کـنی
این خون کـه موج می‌زند اندر جـگر تو را
                                                               در کار رنـگ و بوی نگاری نـمی‌کـنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا
                                                                بر خاک کوی دوست گذاری نـمی‌کـنی
ترسـم کز این چمن نبری آسـتین گـل
                                                              کز گلشنـش تحمـل خاری نمی‌کـنی
در آسـتین جان تو صد نافه مدرج اسـت
                                                                 وان را فدای طره یاری نـمی‌کـنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک
                                                              و اندیشـه از بلای خماری نـمی‌کـنی
حافـظ برو کـه بـندگی پادشاه وقـت
گر جملـه می‌کنـند تو باری نمی‌کـنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ - حمیدرضا


وصف حال شهدای کربلا

در راه دوست کشته شدن آرزوی ماست       

 دشمن اگر چه تشنه به خون گلوی ماست

گردیم دور یار،چو پروانه گرد شمع            

                                         

چون سوختن در آتش عشق آرزوی ماست                     

از جان گذشته‏ایم و به جانان رسیده‏ایم           

 

 در راه وصل،این تن خاکی عدوی ماست                   

خاموش گشته‏ایم و فراموش کی شویم             

بس این قدر که در همه جا گفتگوی ماست                 

  

 ما را طواف کعبه بجز دور یار نیست          

  

 کز هر طرف رویم،خدا روبروی ماست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


ابو ثمامه صائدی

از یاران سید الشهدا و شهید نماز،که روز عاشورا به فیض شهادت رسید.وی ازچهره‏های سرشناس شیعه در کوفه و مردی آگاه و شجاع و اسلحه شناس بود.مسلم بن‏عقیل در ایام بیعت گرفتن از مردم برای نهضت‏حسینی،او را مسؤول دریافت اموال وخرید اسلحه قرار داده بود.نامش عمر بن عبد الله بود.  پیش از شروع درگیریهای کربلاخود را از کوفه به کربلا رساند و به امام پیوست.

روز عاشورا،که یاران حسین بن علی‏«ع‏»بتدریج‏شهید می‏شدند و از تعدادشان کاسته‏می‏شد و این کاهش محسوس بود،ابو ثمامه هنگام ظهر خدمت امام آمد و گفت:جانم‏فدای تو!چنین می‏بینم که دشمنان به تو نزدیک شده‏اند.به خدا قسم تو کشته نخواهی شدمگر آنکه من پیش از تو کشته شوم.دوست دارم خدای خویش را در حالی دیدار کنم که‏این نماز را که وقتش نزدیک شده بخوانم.امام،نگاهی به بالا افکند،فرمود:نماز را به یادآوردی،خدا تو را از نماز گزاران ذاکر قرار دهد.آری،اینک اول وقت نماز است.مهلتی ازسپاه دشمن خواستند.آنگاه ابو ثمامه و جمعی دیگر،با امام حسین‏«ع‏»نماز جماعت‏خواندند.  وی جزء آخرین سه نفری بود که از یاران امام تا عصر عاشورا زنده مانده‏بودند.برخی گفته‏اند که در اثر جراحتهای بسیار بر زمین افتاد،خویشانش او را به دوش‏کشیده و از میدان به در بردند و مدتها بعد از دنیا رفت. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


ابو بکر بن حسن بن علی‏«ع‏»

از شهدای کربلا،فرزند امام مجتبی‏«ع‏».مادر او کنیز(ام ولد)بود.از مدینه همراه‏عمویش امام حسین‏«ع‏»به کربلا آمد و روز عاشورا پس از شهادت قاسم بن حسن،خدمت‏سید الشهدا آمد و اجازه میدان طلبید و به میدان رفت و پس از نبردی دلاورانه به‏شهادت رسید.قاتلش عبد الله بن عقبه بود.نام این شهید بزرگوار در زیارت ناحیه مقدسه‏هم آمده است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


ابراهیم بن حصین ازدی

از شهدای کربلا و اصحاب دلاور امام حسین‏«ع‏»بود،از جمله کسانی که‏سید الشهدا«ع‏»در لحظات تنهایی،نام برخی از یاران را می‏برده و صدا می‏زده است:«و یاابراهیم بن الحصین...». رجز او در میدان نبرد چنین بود:

اضرب منکم مفصلا و ساقا لیهرق الیوم دمی اهراقا و یرزق الموت ابو اسحاقا اعنی بنی الفاجرة الفساقا

وی بعد از ظهر عاشورا در کنار امام حسین‏«ع‏»به شهادت رسید.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


زندگی نامه امام حسين (ع)

امام حسین(ع) دومین فرزند برومند حضرت علی وفاطمه(س) که روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت چشم به جهان گشود.

حسین (ع ) و پیامبر (ص )

از ولادت حسین بن علی که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفی که پیامبر راستین اسلام درباره حسین ابراز می داشت ، به بزرگواری  و مقام شامخ پیشوای سوم آگاه شدند.

عالی ترین، صمیمی ترین و گویاترین رابطه معنوی و ملکوتی بین پیامبر و امام حسین را می توان در این جمله رسول گرامی  اسلام خواند که فرمود: "حسین از من و من از حسینم ".

امام حسین (ع ) با پدر

شش سال از عمرش با پیامبر بزرگوار سپری شد و آنگاه که رسول خدا چشم از جهان فروبست و به لقای پروردگار شتافت ، مدت سی سال با پدر زیست . پدری که جز به انصاف حکم نکرد و جز به طهارت و بندگی  نگذرانید، جز خدا ندید، جز خدا نخواست و جز خدا نیافت . پدری که در زمان حکومتش لحظه ای او را آرام نگذاشتند، همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند.

در تمام این مدت ، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت می کرد و در چند سالی که حضرت علی (ع ) متصدی خلافت ظاهری شد، حضرت حسین در راه پیشبرد اهداف اسلامی ، مانند یک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش می کوشید و در جنگهای  جمل، صفین و نهروان شرکت و به این ترتیب ، از پدرش امیرالمؤمنین (ع ) و دین خدا حمایت داشت.

امام حسین (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت علی (ع )، به فرموده رسول خدا و وصیت امیرالمؤمنین امامت و رهبری شیعیان به حسن بن علی (ع )، فرزند بزرگ امیرالمؤمنین (ع )، منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامین پیشوایشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند.

امام حسین (ع ) که دست پرورده وحی محمدی و ولایت علوی بود، همراه و همکار و همفکر برادرش بود. چنانکه وقتی بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ، امام حسن مجبور شد با معاویه صلح کند و آن همه ناراحتیها را تحمل نماید، امام حسین شریک رنجهای برادر بود و چون می دانست که این صلح به صلاح اسلام و مسلمین است در همه حال به دفاع از برادر می پرداخت .

امام حسین (ع ) در زمان معاویه

چون امام حسن از دنیا رحلت کرد به گفته رسول خدا و امیرالمؤمنین و وصیت حسن بن علی امامت و رهبری شیعیان به امام حسین منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبری جامعه شد.

امام حسین (ع ) می دید که معاویه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اریکه حکومت اسلام به ناحق تکیه زده، سخت مشغول تخریب اساس جامعه اسلامی و قوانین خداوند است و از این حکومت پوشالی مخرب به سختی رنج می برد، ولی نمی توانست دستی فراز آورد و قدرتی فراهم کند تا او را از جایگاه حکومت اسلامی پائین بکشد، چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نیز وضعی مشابه او داشت .

امام حسین (ع ) می دانست اگر تصمیمش را آشکار سازد و به سازندگی قدرت بپردازد، بیش از هر جنبش و حرکت مفیدی به قتلش می رسانند، بنابراین صلاح را در این دید که برای فعالیت مؤثر در زمان لازم، صبر را پیشه کند. 

بنابراین تا معاویه زنده بود، چون برادر زیست و علم مخالفتهای بزرگ نیفروخت ، جز آنکه گاهی محیط و حرکات و اعمال معاویه را به باد انتقاد می گرفت و مردم را به آینده نزدیک امیدوار می ساخت که اقدام مؤثری خواهد کرد و در تمام طول مدتی 
که معاویه از مردم برای ولایت عهدی یزید، بیعت می گرفت، حسین به شدت با او مخالفت کرد و هرگز تن به بیعت یزید نداد و ولیعهدی او را نپذیرفت، حتی گاهی سخنانی  تند به معاویه گفت و یا نامه ای کوبنده برای او نوشت .

معاویه هم در بیعت گرفتن برای یزید، به او اصراری نکرد و امام (ع ) همچنین بود و ماند تا معاویه درگذشت ... .

قیام حسینی

یزید پس از معاویه بر تخت حکومت اسلامی تکیه زد و خود را امیرالمؤمنین خواند و برای اینکه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبیت کند، مصمم شد برای نامداران و شخصیتهای اسلامی پیامی فرستاده و آنان را به بیعت با خویش بخواند.

به همین منظور، نامه ای به حاکم مدینه نوشت و در آن یادآور شد که برای من از حسین بیعت بگیر و اگر مخالفت کرد وی را به قتل برسان . حاکم این خبر را به امام حسین رساند و جواب مطالبه کرد. امام حسین (ع ) چنین فرمود: "انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذا بلیت الامة براع مثل یزید". آنگاه که افرادی چون یزید، (شراب خوار و قمارباز و بی ایمان و ناپاک که حتی ظاهر اسلام را هم مراعات نمی کند) بر مسند حکومت اسلامی بنشیند، باید فاتحه اسلام را خواند.

امام حسین (ع ) می دانست اینک که حکومت یزید را به رسمیت نشناخته است، اگر در مدینه بماند به قتل می رسد، لذا به امر پروردگار شبانه و مخفی از مدینه به سوی مکه حرکت کرد. آمدن آن حضرت به مکه، همراه با دوری او از بیعت با  یزید، در بین مردم مکه و مدینه انتشار یافت و این خبر تا کوفه هم رسید.

کوفیان از امام حسین که در مکه بسر می برد دعوت کردند به سوی آنان آید و زمامدار امورشان باشد. امام، مسلم بن عقیل، پسر عموی خویش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفه را از نزدیک ببیند و برایش بنویسد.

مسلم به کوفه رسید و با استقبال گرم و بی سابقه ای روبرو شد، هزاران نفر به عنوان نایب امام با او بیعت کردند و مسلم هم نامه ای  به امام حسین (ع ) نگاشت و حرکت فوری امام را لازم گزارش داد.

هر چند امام حسین کوفیان را به خوبی می شناخت  و بی وفایی  و بی دینی شان را در زمان حکومت پدر و برادر دیده بود و می دانست به گفته ها و بیعتشان با مسلم نمی توان اعتماد کرد، ولیکن برای اتمام حجت و اجرای اوامر پروردگار تصمیم گرفت به سوی کوفه حرکت کند.

با این حال تا هشتم ذیحجه ، یعنی روزی  که همه مردم مکه عازم رفتن به "منی " بودند و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام می خواست خود را به مکه برساند، آن حضرت در مکه ماند و در چنین روزی با اهل بیت و یاران خود، از مکه
به مقصد عراق خارج شد و با این کار هم به وظیفه خویش عمل کرد و هم به مسلمانان جهان فهماند که پسر پیغمبر امت ، یزید را به رسمیت نشناخته و با او بیعت نکرده ، بلکه علیه او قیام کرده است .

یزید که حرکت مسلم را به سوی کوفه دریافته و از بیعت کوفیان با او آگاه شده بود، ابن زیاد را به کوفه فرستاد. ابن زیاد از ضعف ایمان، دورویی و ترس مردم کوفه استفاده کرد و با تهدید و ارعاب ، آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت، مسلم به تنهایی با عمال ابن زیاد به نبرد پرداخت و پس از جنگی دلاورانه و شگفت ، با شجاعت شهید شد.

امام حسین از همان شبی که از مدینه بیرون آمد، در تمام مدتی که در مکه اقامت گزید و در طول راه مکه به کربلا، تا هنگام شهادت ، گاهی به اشاره ، گاهی به اعلان اظهار می داشت که : "مقصود من از حرکت ، رسوا ساختن حکومت ضد اسلامی یزید و صراحت برپاداشتن امر به معروف و نهی از منکر و ایستادگی در برابر ظلم و ستمگری  است و جز حمایت قرآن و زنده داشتن دین محمدی هدفی ندارم ".

و این مأموریتی بود که خداوند به او واگذار کرده بود، حتی اگر به کشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسیری خانواده اش ختم شود .

رسول گرامی اسلام، امیرمؤمنان و حسن بن علی پیشوایان پیشین اسلام ، شهادت امام حسین را بارها بیان فرموده بودند. حتی در هنگام ولادت امام حسین و خود امام حسین به رسول گرانمایه اسلام شهادتش را تذکر داده بود.

علم امامت می دانست که آخر این سفر به شهادتش می انجامد، ولی او کسی نبود که در برابر دستور آسمانی  و فرمان خدا برای جان خود ارزشی قائل باشد، یا از اسارت خانواده اش واهمه ای  به دل راه دهد. او آن کس بود که بلا را کرامت و شهادت را
سعادت می پنداشت .

امام حسین با همه این افکار و نظریه ها که اطرافش را گرفته بود به راه خویش ادامه داد و کوچکترین خللی در تصمیمش راه نیافت . سرانجام رفت و شهادت را دریافت . نه خود تنها، بلکه با اصحاب و فرزندان که هر یک ستاره ای درخشان در افق اسلام بودند، رفتند و کشته شدند و خونهایشان شنهای  گرم دشت کربلا را لاله باران کرد تا جامعه مسلمان دریابد یزید جانشین رسول خدا نیست و اساسا اسلام از بنی امیه و بنی  امیه از اسلام جداست .

نگرشی  ژرف می خواهد تا بتوان بر همه ابعاد این شهادت عظیم و پرنتیجه دست یافت .

از همان اوان شهادت تاکنون، دوستان و شیعیان و همه آنان که به شرافت و عظمت انسان ارج می گذارند، همه ساله سالروز به خون غلتیدن آن امام بزگوار را، سالروز قیام و شهادتش را با سیاهپوشی و عزاداری محترم می شمارند و خلوص خویش را با گریه بر مصائب آن بزرگوار ابراز می دارند.

هر چند عزاداری و گریه بر مصائب حسین بن علی (ع )، مشرف شدن به زیارت قبرش و بازنمایاندن تاریخ پرشکوه و حماسه ساز کربلایش ارزش و معیاری والا دارد، اما باید دانست که نباید تنها به این زیارتها و گریه ها و غمگساریها اکتفا کرد، بلکه همه این تظاهرات، فلسفه دینداری، فداکاری و حمایت از قوانین آسمانی را به ما گوشزد می کند و هدف هم جز این نیست،  نیاز بزرگ ما از درگاه حسینی آموختن انسانیت و خالی بودن دل از هر چه غیر از خداست می باشد، وگرنه اگر فقط به صورت
ظاهر قضیه بپردازیم، هدف مقدس حسینی به فراموشی سپرده می شود.

اخلاق و رفتار امام حسین (ع )

با نگاهی اجمالی به سالهای زندگی سراسر خداخواهی و خداجویی  حسین (ع )، در می یابیم که هماره وقت او به پاکدامنی  و بندگی و نشر رسالت احمدی و مفاهیم عمیقی والاتر از درک و دید ما گذشته است .

در تاریخ انسان به مردان بزرگی برخورد می کنیم که هر یک در جبهه و جهتی  عظمت و بزرگی خویش را جهانگیر ساخته اند، یکی در شجاعت ، دیگری در زه و آن دیگری  در سخاوت اما شکوه و بزرگی امام حسین حجم عظیمی است که ابعاد بی نهایتش هر یک مشخص کننده یک عظمت فراز تاریخ است، گویا او جامع همه والائیها و فرازمندیها است.

مردی که وارث بی کرانگی  نبوت محمدی است، مردی که وارث عظمت عدل و مروت پدری چون حضرت علی (ع ) است و وارث جلال و درخشندگی فضیلت مادری چون حضرت فاطمه است، چگونه نمونه برتر و والای عظمت انسان و نشانه آشکار فضیلتهای خدایی نباشد.

او با همه خویشتن، آئینه تمام نمای فضیلتها، بزرگ منشیها، فداکاریها، جانبازیها، خداخواهیها وخداجوئیها است، او به تنهایی  می تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشریت را ضامن گردد.

منبع: خبرگزاری  مهر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


اسلم ترکی

یکی از شهدای کربلا،وی غلام سید الشهدا«ع‏»و ترک زبان بود،تیر انداز و کماندار بودو کاتب امام حسین‏«ع‏»به شمار می‏رفت.قاری قرآن و آشنا به عربی بود.برخی نام او راسلیمان و سلیم هم نوشته‏اند. روز عاشورا که اذن میدان گرفت،اینگونه رجز می‏خواند:

البحر من طعنی و ضربی یصطلی و الجو من سهمی و نبلی یمتلی اذا حسامی فی یمینی ینجلی ینشق قلب الحاسد المبجل 

دریا از ضربت نیزه و شمشیرم می‏جوشد و آسمان از تیرم پر می‏شود،آنگاه که تیغ درکفم آشکار شود،قلب حسود متکبر را می‏شکافد.وی دلاورانه جنگید و بر زمین افتاد.

امام به بالین او آمد و گریست و چهره بر چهره‏اش نهاد.اسلم،چشم گشود و حسین‏«ع‏»رابر بالین خود دید،تبسمی کرد و جان داد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


ويژگی شهدای کربلا

اصحاب شهادت طلب و با وفای سید الشهدا«ع‏»،نمونه بارز آگاهی،ایمان،شجاعت وفداکاری بودند و فضیلت آنان بیش از آن است که در این مختصر بگنجد.روایاتی درفضیلت‏یاران امام وارد شده است.  خصوصیات آنان نیز در برخی کتب آمده است. 

مروری بر زیارتنامه‏های شهدای کربلا،فضیلتهایی چون وفای به عهد،بذل جان درنصرت حجت‏خدا،وفا داری به امام و...را یاد آور می‏شود.ویژگیهای افراد جبهه حسینی‏به تعبیر یکی از پژوهشگران چنین است:

1-اطاعت محض و عاشقانه 2-هماهنگی کامل با رهبری(تا جایی که بدون اجازه‏نمی‏جنگیدند)3-خطر پذیری و شهادت طلبی 4-شجاعت ویژه 5-صباریت و مقاومت‏جاودانه 6-سازش ناپذیری 7-جدیت،قاطعیت و عزم راسخ 8-خدا بین و خدا خواه‏9-از همه چیز بریده و به خدا پیوسته 10-دقیق،منظم،منضبط 11-نهایت رشد و کمال، صلاح(سیاسی،فرهنگی)12-الگوی عملی دفاع و مقاومت(لکم فی اسوة)

13-باوفاترین و پای بندترین یاران بر پیمان 14-آزادگی(هیهات منا الذلة)15-فرماندهی‏ویژه، مدیریت نمونه 16-غنای روحی از ما سوی الله(انطلقوا جمیعا)17-شرکت درمیدانهای جنگ سیاسی،فرهنگی،اقتصادی،نظامی در طفولیت و سنین پایین 18-«کل‏»

بینی نه‏«جزء»بینی(کل یوم عاشورا...مثلی لا یبایع مثله)19-سازنده حرکتهای تاریخساز20-مقاومت و مبارزه نابرابر در تنهایی 21-یقین و بصیرت کامل،شک شکن‏22-پافشاری و استقامت در حق با اقلیت،در برابر اکثریت مخالف(لا تستوحشوافی طریق الهدی لقلة اهله)23-نقش زن در سرنوشت مبارزات سیاسی،فرهنگی بشریت‏24-سپر دین بودن،نه دین سپری 25-اصالت با جهاد اکبر 26-ساختار روحی و جسمی‏مناسب و هماهنگ با استراتژی عاشورا.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


صفات والای اصحاب امام حسين (ع) در عاشورا

برای‏آشنایی با برخی فضایل آنان،که حواریین امام حسین‏«ع‏»بودند،رجوع کنید به‏«منتخب‏التواریخ‏»،ص 245 تا 255 که بیست و شش فضیلت برای آنان بر شمرده است،از جمله:

رضایت از خدا،با وفاترین اصحاب،ثبت بودن نامشان در لوح محفوظ،برتر بودن‏مقامشان از همه شهدا،همت والا با عده کم،توفیق باز گشت به دنیا در عصر رجعت،معروف بودنشان در آسمانها،شوق شهادت در رکاب امام حسین‏«ع‏»،یاران واقعی دین‏خدا،وارستگی و زهد و عبادت،دفن در سرزمین مقدس کربلا و....همین فضیلتهاست‏که آنان را محبوب دلها ساخته و در دنیا و آخرت،مورد غبطه جهانیانند.قبر شهدای کربلاهمه یکجا در حرم سید الشهدا«ع‏»است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


ستايش حضرت امام حسين (ع) از يارانش

ستایش عظیمی را که سید الشهدا«ع‏»شب عاشورا از یاران خویش کرد،نام آنان را جاویدان و مقامشان را جلوه‏گر ساخت.آنجا که فرمود:من اصحابی شایسته‏تر و بهتر ازیاران خود نمی‏شناسم‏«فانی لا اعلم اصحابا اولی و لا خیرا من اصحابی و لا اهل بیت ابر و لااوصل من اهل بیتی،فجزاکم الله عنی جمیعا خیرا». (18) در زیارت ناحیه مقدسه هم امام‏زمان‏«ع‏»به آنان اینگونه سلام داده است:«السلام علیکم یا خیر انصار...».

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


اسامی کامل شهدای عاشورا

شهدای دیگر:نام کسانی غیر از بنی هاشم که در کربلا در رکاب امام حسین‏«ع‏»به شهادت‏رسیدند و توضیح مختصری در باره هر یک،در جای مناسب هر کدام در این کتاب(به‏ترتیب الفبا)آمده است.در اینجا فهرستی از همه آنان را یکجا بر اساس نقل کتاب‏«انصار الحسین‏»می‏آوریم.

در کتاب یاد شده،دو جدول نام است.یکی نامهایی که در زیارت ناحیه مقدسه و نیزدر منابع دیگری همچون رجال شیخ،یا رجال طبری آمده است.این جدول که نام 82 نفررا در بر دارد چنین است:اسلم ترکی،انس بن حارث کاهلی،انیس بن معقل اصبحی،ام وهب،بریر بن خضیر، بشیر بن عمر حضرمی،جابر بن حارث سلمانی،جبلة بن علی‏شیبانی،جنادة بن حارث انصاری، جندب بن حجیر خولانی،جون مولی ابو ذر غفاری،جوین بن مالک ضبعی،حبیب بن مظاهر، حجاج بن مسروق،حر بن یزید ریاحی،حلاس بن عمرو راسبی،حنظلة بن اسعد شبامی،خالد بن عمرو بن خالد،زاهر مولی‏عمرو بن حمق خزاعی،زهیر بن بشر خثعمی،زهیر بن قین بجلی، زید بن معقل جعفی،سالم مولی بنی المدینة کلبی،سالم مولی عامر بن مسلم عبدی،سعد بن حنظله تمیمی،سعد بن عبد الله،سعید بن عبد الله،سوار بن منعم بن حابس،سوید بن عمرو خثعمی،سیف بن حارث بن سریع جابری،سیف بن مالک عبدی،حبیب بن عبد الله نهشلی، شوذب‏مولی شاکر،ضرغامة بن مالک،عابس بن ابی شبیب شاکری،عامر بن حسان بن شریح، عامر بن مسلم،عبد الرحمان بن عبد الرحمان بن عبد الله ارحبی،عبد الرحمان بن عبد ربه‏انصاری،عبد الرحمان بن عبد الله بن یزید عبدی،عبید الله بن یزید عبدی،عمران بن کعب،عمار بن ابی سلامه،عمار بن حسان،عمرو بن جناده،عمر بن جندب،عمرو بن خالد ازدی، عمر بن خالد صیداوی،عمرو بن عبد الله جندعی،عمرو بن ضبیعه،عمرو بن قرضه،عمر بن‏قرضه،عمر بن عبد الله ابو ثمامه صائدی،عمرو بن مطاع،عمیر بن عبد الله مذحجی، قارب‏مولی الحسین‏«ع‏»،قاسط بن زهیر،قاسم بن حبیب،قرة بن ابی قره غفاری،قعنب بن عمر، کردوس بن زهیر،کنانة بن عتیق،مالک بن عبد بن سریع،مجمع بن عبد الله عائذی،مسعود بن حجاج و پسرش،مسلم بن عوسجه،مسلم بن کثیر،منجح مولی الحسین‏«ع‏»،نافع بن هلال، نعمان بن عمرو،نعیم بن عجلان،وهب بن عبد الله،یحیی بن سلیم،یزید بن‏حصین همدانی، یزید بن زیاد کندی،یزید بن نبیط.

جدول دوم،اسامی کسانی است که در منابع متاخرتری مانند زیارت رجبیه،«مناقب‏»

ابن شهرآشوب،«مثیر الاحزان‏»یا«لهوف‏»آمده است که عبارتند از:(29 نفر)ابراهیم بن‏حصین، ابو عمرو نهشلی،حماد بن حماد،حنظلة بن عمرو شیبانی،رمیث بن عمرو،زائد بن‏مهاجر،زهیر بن سائب،زهیر بن سلیمان،زهیر بن سلیم ازدی،سلمان بن مضارب،سلیمان بن سلیمان ازدی، سلیمان بن عون،سلیمان بن کثیر،عامر بن جلیده(یا:خلیده)،عامر بن مالک،عبد الرحمان بن یزید،عثمان بن فروه،عمر بن کناد،عبد الله بن ابی بکر،عبد الله بن عروه،غیلان بن عبد الرحمان،قاسم بن حارث،قیس بن عبد الله،مالک بن دودان،مسلم بن کناد،مسلم مولی عامر بن مسلم،منیع بن زیاد،نعمان بن عمرو،یزید بن مهاجر جعفی.

از نظر سن و سال،تعدادی از این شهدا جوان بودند.نام این جوانان شهید در رکاب‏حسین‏«ع‏»از بنی هاشم و دیگران اینهاست:علی اکبر،عباس بن علی،قاسم،عون بن علی، عبد الله بن مسلم،عون و محمد(پسران زینب کبری)،وهب،عمرو بن قرظه،بکیر بن حر،عبد الله بن عمیر،نافع بن هلال،سیف بن حارث،اسلم،عمرو بن جناده،مالک بن عبد و....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


شهدای بنی هاشم در کربلا

شهدای بنی هاشم:تعداد 17 نفر از شهدای کربلا که شهادتشان اجماعی است،عبارتند از:

علی بن الحسین الاکبر،عباس بن علی بن ابی طالب،عبد الله بن علی بن ابی طالب،جعفر بن‏علی بن ابی طالب،عثمان بن علی بن ابی طالب،محمد بن علی بن ابی طالب،عبد الله بن‏حسین بن علی،ابو بکر بن حسن بن علی،قاسم بن حسن بن علی،عبد الله بن حسن بن علی،عون بن عبد الله بن جعفر،محمد بن عبد الله بن جعفر،جعفر بن عقیل،عبد الرحمن بن عقیل،عبد الله بن مسلم بن عقیل،عبد الله بن عقیل،محمد بن ابی سعید بن عقیل.  نام ده نفر دیگرنیز نقل شده که البته یقینی نیست،آنان عبارتند از:ابو بکر بن علی بن ابی طالب، عبید الله بن‏عبد الله بن جعفر،محمد بن مسلم بن عقیل،عبد الله بن علی بن ابی طالب،عمر بن علی بن‏ابی طالب،ابراهیم بن علی بن ابی طالب،عمر بن حسن بن علی،محمد بن عقیل و جعفر بن‏محمد بن عقیل.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


شهدای کربلا

آنان که در رکاب سید الشهدا به فیض شهادت رسیدند،جمعی از بنی هاشم بودند،جمعی از مدینه با آن حضرت آمده بودند،برخی در مکه و طول راه به وی پیوستند،برخی‏هم از کوفه توانستند به جمع آن حماسه سازان شهید بپیوندند.کسانی هم در راه نهضت‏حسینی،پیش از عاشورا شهید شدند که آنان نیز جزء اصحاب او به شمار می‏آیند.تعداد 6نفر از یاران امام که در کوفه شهید شدند،عبارتند از:عبد الاعلی بن یزید کلبی،عبد الله بن‏بقطر،عمارة بن صلخب، قیس بن مسهر صیداوی،مسلم بن عقیل و هانی بن عروه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


اسب تاختن بر پاره تن رسول (ص)

از جنایتهای فجیع سپاه کوفه،اسب تاختن بر جسد مطهر سید الشهدا«ع‏»پس ازشهادت آن حضرت بود.ابن زیاد در پی تحریک شمر،در پاسخ نامه عمر سعد از جبهه‏کربلا که نامه‏ای مسالمت آمیز بود،نامه‏ای تند به عمر سعد نوشت که تو را برای مماشات وسازش و... نفرستاده‏ایم.اگر حسین و یارانش تسلیم شدند،پیش من بفرست وگرنه برآنان بتاز تا آنها را کشته و مثله کنی که شایسته آنند.اگر حسین کشته شد،بر پیکرش(برسینه و پشتش)اسب بتاز...اگر اجرای فرمان کردی پاداش مطیعان را خواهی یافت‏و گرنه،کناره بگیر و سپاه را به شمر واگذار.شمر نامه را به کربلا آورد و تسلیم عمر سعدکرد. 

عصر عاشورا،پس از شهادت سید الشهدا و غارت خیمه‏ها،عمر سعد گفت:

داوطلب اسب تاختن بر پیکر حسین بن علی‏«ع‏»کیست؟ده نفر داوطلب شدند و با سم‏اسبها بر سینه و پشت امام تاختند.پیکر امام زیر سم اسبهان شد.این ده نفر خبیث عبارت‏بودند از: اسحاق بن حویه،اخنس بن مرثد،حکیم بن طفیل،عمرو بن صبیح،رجاء بن منقذ،سالم بن خیثمه،واحظ بن ناعم،صالح بن وهب،هانی بن ثبیت و اسید بن مالک.سپس درکوفه،اینان نزد ابن زیاد آمدند و یکی از آنان(اسید)در بیان این جنایت چنین سرود:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعسوب شدید الاسر

و جایزه گرفتند.ابو عمرو زاهد می‏گوید:به این ده نفر نگاه کردیم،همه زنا زاده بودند.

مختار وقتی قیام کرد همه آنان را گرفت و دست و پایشان را به زنجیر بست و بر پشت آنان‏اسب تازاند تا مردند. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - حمیدرضا


خداوندا ما را از اصحاب حسين (ع) قرار بده

شهادت امام حسین علیه السلام رو به تمام دوستداران حق و عدالت و آزادی

تسلیت می گم.

امام حسین شهید شد نه  برای دنیا بلکه برای  دین خدا  قیام کرد و جنگید و شهید شد...

امام حسین  (ع) روز عاشورا به معبود و معشوقش رسید...

فردا عاشقان به مسلخ عشق می روند ... فردا روزی ست که  دین داران و بی دینان

مشخص می شود... فردا عاشقهای حقیقی  معلوم میشه کی ها هستن...

فردا روز قربانی کردن  عاشقها خودشون در برابر خدا هستش تا نشون بدن واقعا

عاشق خدا و رسول  خدا و امام بر حق و جانشین و  قرآن ناطق  هستن و در راه

این عشق و ایمان حتا مهمترین چیزشون یعنی جان خودشون ارزشی نداره...

امشب شهادت نامه عشاق امضا میشود         فردا ز خون عاشقان این دشت سیراب می شود

...

حمیدرضا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


عاشورا...يا حسين (ع)

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است

جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است

با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان

طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است

بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است

سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است

لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن 

نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است

ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار

در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است

کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است

هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را

با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است

تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید

بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است

عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست

درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است

هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


شهادت عباس (ع)

زمانی که کودکان کاروان امام حسین(ع) ندای "العطش العطش" در آوردند، حضرت عباس(ع) بی تابانه سوار بر اسب شده، نیزه بر دست گرفت و مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود. شاید که آبی بدست آورد. پس چهار هزار تن که موکل بر شریعه فرات بودند دور آن حضرت را احاطه کردند و تیرها به چله کمان نهاده و سوی وی انداختند.

حضرت ابوالفضل العباس(ع) از هر طرف که حمله می کرد لشگر را متفرق می‌ ساخت تا آنکه به روایتی هشتاد تن را به خاک هلاک افکند . پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رساند چون از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست آبی به لب تشنه خود رساند. دست فرا برد و کفی از آب برداشت، تشنگی سیدالشهدا(ع) و اهل بیت را به یاد آورد، آب را از کف ریخت. مشک را پر آب کرد و از شریعه بیرون شتافت تا خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از زحمت تشنگی برهاند، لشکریان که چنین دیدند راه او را گرفتند و از هر طرف او را احاطه کردند، و آن حضرت مانند شیر غضبناک بر آن منافقان حمله می‌ کرد و راه می‌ پیمود. ناگاه یکی از سپاهیان دشمن از پشت نخلی بیرون آمد و تیغی حواله آن حضرت کرد آن شمشیر بر دست راست حضرت ابوالفضل العباس رسید و از تن جدا شد. حضرت ابوالفضل(ع) مشک را بدوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله کرد.اما پس از نبردی شجاعانه بار دیگر سپاهی دشمن دست چپش را قطع کرد، حضرت عباس(ع) مشک را بر دندان گرفت و تلاش کرد تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیری بر مشک آب آمد و آب آن ریخت و تیر دیگری نیز بر سنه اش رسید و از اسب افتاد ...

منبع: خبرگزاری مهرhttp://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=440710

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


ايثار و القاب حضرت عباس (ع)

با توجه به روایاتی که در شأن حضرت عباس از ائمه رسیده و در آن به ایثار و فداکاری در راه امام خویش تصریح شده است، به روشنی، فضیلت و مقام آن بزرگوار آشکار می شود.

فداکاری، ایثار و جانبازی در اسلام و مکتب اهل بیت علیهم السلام از جایگاه ویژه ای برخوردار است؛ به طوری که امیرمؤمنان در جایی ایثار را برترین فضیلت اخلاقی می داند.

در جایی دیگر، حضرت علی ایثار را بالاترین عبادت معرفی می کند و در روایتی دیگر غایت و هدف تمام مکارم اخلاقی را ایثار و از خودگذشتگی می داند.

علی (ع) در قسمتی از نامه خود به حارث همدانی می فرماید: بدان که برترین مؤمنان کسی است که در گذشتن از جان و خانواده و مال خویش از دیگر مؤمنان برتر باشد.

حضرت عباس (ع) با کمال معرفت در راه دین و امام خویش جانبازی نمود و مراحل کمال و تعالی را طی کرد.

القاب تابناک حضرت ابوالفضل العباس (ع)

قمر بنى‏هاشم: بهره‏ مندى بسیار عباس از جمال و جلال و سیماى سپید و زیبا و سیرت سبز و نورانى، زمینه ‏ساز این لقب است.

باب الحوائج: کریمى از دودمان کریمان که چون حاجتمندى سوى او روى کند، خواسته‏ هایش را برآورده مى ‏سازد.

طیار: بیانگر مقام و عظمت‏ حضرت عباس در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.

الشهید: شهادت، که نشان نمایان ابوالفضل است و در چهره حیات او درخشندگى بسیار دارد، زمینه ‏ساز این لقب است .

سقا: دلاورى عباس در صحنه هاى حیرت‏ آور آبرسانى به تشنگان، سبب این لقب شد.

سپه سالار: صاحب لواء یا سپه سالار لقب بزرگترین شخصیت نظامى است و عباس در روز عاشورا این لقب را از آن خود ساخت.

پرچمدار و علمدار: یادآور دلاوى و حفظ لشکر در برابر دشمن است. علمدارى عباس این لقب را برایش به ارمغان آورد.

ابوقربه (صاحب مشک)، عمید (یاور دین خدا)، سفیر (نماینده حجت ‏خدا)، صابر (شکیبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق) و مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات دیگران) از دیگر لقبهاى حضرت ابوالفضل(ع) است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


مقام علمدار کربلا

حضرت عباس در خانه ای زاده شد که جایگاه دانش و حکمت بود. آن حضرت از محضر امیرالمؤمنین، امام حسن و امام حسین  کسب فیض کرد و از مقام والای علمی برخوردار شد. لذا از خاندان عصمت در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است که فرموده اند: زق العلم زقا، یعنی همان طور که پرنده به جوجه خود مستقیماً غذا می دهد، اهل بیت نیز مستقیماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.

مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع)

اگر بخواهیم مقام و منزلت حضرت عباس را از دیدگاه امامان معصوم دریابیم، کافی است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس توجه کنیم.

در شب عاشورا، وقتی دشمن در مقابل کاروان امام حسین (ع) حاضر شد و در رأس آنها عمربن سعد شروع به داد و فریاد کرد، امام حسین به حضرت عباس فرمود:‌ برادر جان، جانم به فدایت، سوار مرکب شو و نزد این قوم برو و از ایشان سؤال کن که به چه منظور آمده اند و چه می خواهند.

در این ماجرا دو نکته مهم وجود دارد یکی آنکه امام به حضرت عباس می فرماید: من فدایت شوم. این عبارت دلالت بر عظمت شخصیت عباس دارد، زیرا امام معصوم العیاذ بالله سخنی بی مورد و گزاف نمی گوید و نکته دوم آنکه، حضرت به عنوان نماینده خود عباس را به اردوی دشمن می فرستد.

روز عاشورا هنگامی که حضرت عباس از اسب بر روی زمین افتاد، امام حسین (ع) فرمودند:‌ الان انکسر ظهری و قلت حیاتی؛ یعنی اکنون پشتم شکست و چاره ام کم شد. این جمله بیانگر اهمیت حضرت عباس (ع) است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


دوران کودکی

در روزهاى کودکى حضرت عباس(ع)، پدر گرانقدر وی چون آئینه معرفت، ایمان، دانایى و کمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانى‏اش بر وى تأثیرمی گذاشت. او از دانش و بینش على(ع) بهره مى ‏برد.

پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده ‏اى پاک و مبارک براى ایام نوجوانى و جوانى عباس فراهم کرد تا در آینده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد.

فرزند پاکدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، که با پدر زیست، همیشه در حرب و محراب و غربت و وطن در کنار او حضور داشت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


عباس (ع)

در سال 26 هجری قمری، حضرت عباس (ع) پا به عرصه گیتی نهاد. مادر گرامی وی فاطمه، دختر حزام بن خالد بن ربیعه بن عامر کلبی و کنیه اش (ام البنین) بود.

چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود که امیرالمؤمنین از برادرش عقیل، که به اصل و نسب قبایل آگاه بود، درخواست کرد زنی را از دودمانی شجاع  برای او خواستگاری کند و عقیل، فاطمه کلابیه (ام البنین) را برای آن حضرت خواستگاری و ازدواج صورت گرفت.

امیرالمؤمنین (ع) از این بانوی گرامی، صاحب چهار پسر به نامهای عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.

عباس (ع) ازبرادران دیگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خویش، حسین (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار کردند.

ارادت قلبی ام البنین (س) به خاندان پیامبر (ص) آنقدر بود که امام حسین (ع) را از فرزندان خود بیشتر دوست داشت، بطوریکه وقتی به این بانوی گرامی خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسین (ع) با خبر سازید و چون خبر شهادت امام حسین (ع) به او داده شد، فرمود رگهای قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زیر این آسمان کبود است، فدای امام حسین (ع).

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


بوی سيب

در چاووش خوانیهای زائران کربلا می‏گفتند:«ز تربت‏شهدا بوی سیب می‏آید».نیزمعروف است کسانی که صبح زود به زیارت کربلا بروند،بوی سیب بهشتی استشمام‏می‏کنند.این سخن ریشه حدیثی دارد.در بحار الانوار چنین آمده است:

روزی امام حسن و امام حسین‏«ع‏»به حضور پیامبر رسیدند،در حالی که جبرئیل هم‏نزد رسول خدا بود.این دو عزیز،جبرئیل را به‏«دحیه کلبی‏»  تشبیه کرده و دور اومی‏چرخیدند. جبرئیل هم چیزی در دست داشت و اشاره می‏کرد.دیدند که در دست‏جبرئیل یک سیب،یک گلابی و یک انار است.آنها را به‏«حسنین‏»داد.آن دو خوشحال‏شدند و با شتاب نزد پیامبر دویدند.پیامبر آنها را گرفت و بویید و فرمود:ببرید نزد پدر ومادرتان.آن دو نیز چنان کردند. میوه‏ها را نخوردند تا آنکه پیامبر«ص‏»هم نزد آنان رفت وهمگی از آنها خوردند،ولی هر چه می‏خوردند،میوه‏ها باز باقی بود.تا آنکه پیامبر از دنیارفت.امام حسین‏«ع‏»نقل می‏کند که در ایام حیات مادرمان فاطمه‏«ع‏»تغییری در میوه‏هاپیش نیامد،تا آنکه فاطمه از دنیا رفت،انار ناپدید شد و سیب و گلابی مانده بود.با شهادت‏علی‏«ع‏»گلابی هم ناپدید شد و سیب به همان حالت باقی ماند.امام حسن‏«ع‏»مسموم وشهید شد و سیب همچنان باقی بود تا روزی که(در کربلا)آب را به روی ما بستند.من‏هر گاه تشنه می‏شدم آن را می‏بوییدم،سوز عطش من تسکین می‏یافت.چون تشنگی‏ام‏شدت یافت،بر آن دندان زدم و دیگر یقین به مرگ پیدا کرده بودم.

امام سجاد«ع‏»می‏فرماید:این سخن را پدرم یک ساعت قبل از شهادتش فرمود.چون‏شهید شد، بوی سیب در قتلگاه به مشام می‏رسید.دنبال آن گشتیم و اثری از سیب نبود،ولی بوی آن پس از حسین‏«ع‏»باقی بود.قبر حسین را زیارت کردم و دیدم بوی آن سیب‏از قبر او به مشام می‏رسد.پس هر یک از شیعیان ما که زیارت می‏کنند،اگر بخواهند آن رابشنوند،هنگام سحر در پی زیارت بروند،که اگر مخلص باشند،بوی آن سیب را استشمام‏می‏کنند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


ثارالله

از القاب سید الشهدا«ع‏»که در زیارتنامه خطاب به آن حضرت گفته می‏شود.یعنی‏خون خدا. در زیارت عاشوراست:«السلام علیک یا ثار الله و ابن ثاره‏»این تعبیر،درزیارتهای دیگر نیز،از جمله زیارت مخصوص امام حسین‏«ع‏»در اول رجب و نیمه رجب‏و شعبان و زیارت امام حسین‏«ع‏»در روز عرفه آمده است.  در زیاراتی هم که امام‏صادق‏«ع‏»به عطیه آموخت،آمده است:«و انک ثار الله فی الارض من الدم الذی لا یدرک‏ثاره من الارض الا باولیائک‏».  شدت همبستگی و پیوند سید الشهدا با خدا به نحوی است‏که شهادتش همچون ریخته شدن خونی از قبیله خدا می‏ماند که جز با انتقام‏گیری وخونخواهی اولیاء خدا،تقاص نخواهد شد.القاب دیگری نیز مانند قتیل الله،و وتر الله درزیارتنامه است که گویای همین نکته است.«... بزرگترین لقب آن نجات‏دهنده آخرین‏انسان از این رابطه ثار...«منتقم‏»است.انتقام چه چیز را می‏گیرد؟همه می‏گویند انتقام‏قاتلین سید الشهدا،نه!انتقام ثاری که به گردن بنی‏هابیل است.. .اگر غیرت و آگاهی وجودداشته باشد،تمام فضای تاریخ ما پر از ضجه و دعوت خونخواهی ثارهاست.اما این‏ثارها،ثارهای قبیله‏ای نیست،ثار الله است.اینها«ثار الله‏»هستند که باید از قاتلین بنی‏طاغوت گرفته شوند.حسین،وارث یکی از ورثه است که خودش بصورت یک ثار در آمدو فرزندش و باباش،اینها همه ثارهای خدا هستند و پدر ثارهای خدا و پسر ثارهای‏خداست...هدف،انتقام کشیدن از«بنی قابیل‏»است که آنهمه دستش به خون ثارهای عزیزما آغشته است...یا ثار الله و ابن ثاره‏».  عنوان مقدس‏«ثار الله‏»،در ادبیات شعری و مرثیه، همچنان در زمینه کارهای خطاطی،نقاشی،طراحی و پوستر هم جای خاصی داشته و منبع الهام‏بخش برای هنرمندان مکتبی‏بوده است.حتی هنرمندان قالی‏باف هم از آن بهره و فیض برده‏اند.قالی‏«ثار الله‏»،اثربرجسته استاد سید جعفر رشتیان،نمونه‏ای از آن است.این قالی که به مساحت 18متر مربع،در مدت 8 سال بافته شد،تداعی کننده عاشورای حسینی است.در حاشیه فرش،نمای هفت‏شهر مذهبی مسلمانان است و در متن آن،خیام سوخته در میان شعله‏ها و درمیان فرش،عبارت‏«ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة‏»نقش بسته و فریاد سرخ‏مظلومیت،در گره گره این اثر ارزنده به گوش جان می‏رسد.  این نقاش و مینیاتوریست درسال 1367 ش از دنیا رفت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


ثار

خونخواهی،خون،قیام برای خونخواهی،«طلب ثار».امام باقر«ع‏»ضمن بیان اینکه‏حسین بن علی و ما اهل بیت،همان مظلومی هستیم که در آیه قرآن آمده است:«و من قتل‏مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا»(اسراء 33)،فرمود:«القائم منا اذا قام طلب بثارالحسین...».  نامگذاری امام عصر«عج‏»به‏«منتقم‏»نیز به خاطر همین قیام برای‏خونخواهی است.  در زیارت عاشورا هم این آرزو در دعا آمده است:«و ان یرزقنی‏طلب ثاری(ثارکم)مع امام هدی ظاهر...و ان یرزقنی طلب ثارک مع امام منصور...»و دردعای ندبه،از اوصاف حضرت مهدی‏«ع‏»،خونخواهی سید الشهدا بیان شده است:«این‏الطالب بدم المقتول بکربلا».  فرهنگ خونخواهی در میان همه اقوام از جمله عربها بوده است.نسبت به شهید کربلاهم که خون عزیزش بر زمین ریخت، در سالهای بعد کسانی به خونخواهی برخاستند،ازجمله نهضت توابین به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی و نیز قیام مختار در کوفه،به انگیزه‏«طلب ثار»بوده و شعارشان نیز در این نهضت‏«یا لثارات الحسین‏»بوده است.شعار یاران‏حضرت مهدی نیز چنین خواهد بود(شعارهم: یا لثارات الحسین).  بالاتر از همه آنکه خودخداوند،خونخواه حسین‏«ع‏»است.آنگونه که می‏گوییم:«اشهد ان الله تعالی الطالب‏بثارک‏».  همه قیام‏کنندگان بر ضد جباران که الهام از عاشورا می‏گیرند،خونخواهان‏«ثار الله‏»اند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


تباکی

خود را به گریه زدن،خود را گریان نشان دادن،خود را شبیه گریه‏کننده ساختن،حالت‏گریه به خود گرفتن.در راه احیای عاشورا و سوگواری بر عزای حسین‏«ع‏»،هم گریستن،هم گریاندن و هم حالت گریه داشتن ثواب دارد.حتی اگر کسی نگرید یا گریه‏اش نیاید،گرفتن این حالت،هم در خود شخص حالت اندوه و تحسر ایجاد می‏کند،هم به مجلس‏عزا،چهره و رنگ غم می‏بخشد.تباکی،همسویی با داغداران سوگ عاشوراست و مثل‏گریستن و گریاندن است.در حدیث امام صادق‏«ع‏»است:«من انشد فی الحسین شعرافتباکی فله الجنة‏»  هر که در باره حسین،شعری بگوید و تباکی کند،بهشت برای اوست.

در حدیثی هم که سید بن طاووس نقل کرده،چنین است:«من تباکی فله الجنة‏» و درحدیث قدسی آمده است:«یا موسی!ما من عبد من عبیدی فی ذلک الزمان بکی او تباکی‏و تعزی علی ولد المصطفی الا و کانت له الجنة ثابتا فیها»  ای موسی هر یک از بندگانم که‏در زمان شهادت فرزند مصطفی‏«ص‏»گریه کند یا حالت گریه به خود گیرد و بر مصیبت‏سبط پیامبر تعزیت گوید،همواره در بهشت‏خواهد بود.

البته غیر از تباکی در مصیبت ابا عبد الله الحسین‏«ع‏»،حالت گریه به خود گرفتن درمناجات و دعا و از خوف خدا نیز مطلوب است و این از نمونه‏های روانی تاثیر ظاهر درباطن است. رسول خدا«ص‏»در این زمینه به ابوذر غفاری فرمود:«یا اباذر!من استطاع ان‏یبکی فلیبک،و من لم یستطع فلیشعر قلبه الحزن و لیتباک،ان القلب القاسی بعید من‏الله‏»  هر که می‏تواند گریه کند،پس بگرید و هر که نتواند،پس در دل خویش حزن قراردهد و تباکی کند، همانا قلب قساوت گرفته،از خداوند دور است.امام صادق‏«ع‏»در باره‏گریه بر گناه خویش و از خوف خدا می‏فرماید:«ان لم یجئک البکاء فتباک،فان خرج‏منک مثل راس الذباب فبخ بخ‏»  اگر گریه‏ات نمی‏آید،خود را به حالت گریه درآور،پس‏اگر به اندازه سر مگسی اشک بیرون آمد، پس مرحبا به تو.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


تاسوعا

روز نهم ماه محرم.تاسوعای سال 61 هجری امام حسین و یارانش در محاصره‏نیروهای کوفه بودند.روزی بود که آب را به روی اهل بیت و یاران امام بسته بودند،راههاهمه تحت کنترل بود تا کسی به امام نپیوندد.تهدیدهای سپاه عمر سعد،جدی‏تر و حالت‏تهاجمی آنان به سوی خیمه‏ها بیشتر می‏شد.عصر روز پنجشنبه تاسوعا،ابن سعد بادستوری که از ابن زیاد دریافت کرده بود،آماده جنگ با حسین‏«ع‏»شد.گروهی از سپاه‏کوفه به سوی خیمه‏گاه امام تاختند. امام کنار خیمه‏اش نشسته و به شمشیر تکیه داده بود.

زینب،صدای همهمه مهاجمان را شنید.امام را(که خواب،چشمانش را ربوده بود)بیدارکرد. سید الشهدا،خوابی را که آن لحظه دیده بود نقل کرد که رسول خدا«ص‏»به او فرمود:

پیش ما می‏آیی.حسین‏«ع‏»برادرش عباس را همراه جمعی جلو فرستاد تا از هدف‏مهاجمان آگاه شوند.چون فهمیدند که به قصد جنگ یا گرفتن بیعت آمده‏اند،به دستورامام،آن شب را مهلت طلبیدند تا به عبادت و نماز بپردازند.و درگیری به فردا موکول شد. (1) امام صادق‏«ع‏»در باره محاصره شدن سید الشهدا در روز عاشورا فرموده است:

«تاسوعا یوم حوصر فیه الحسین و اصحابه بکربلاء و اجتمع علیه خیل اهل الشام و اناخواعلیه و فرح ابن مرجانة و عمر بن سعد بتوافر الخیل و کثرتها و استضعفوا فیه الحسین واصحابه و ایقنوا انه لا یاتی الحسین ناصر و لا یمده اهل العراق.» (2) تاسوعا روزی است که حسین‏«ع‏»و اصحاب او در کربلا محاصره شدند و سپاه شامیان بر ضد آنان گرد آمد.ابن‏زیاد و عمر سعد نیز از فراهم آمدن آن همه سواران خوشحال شدند و آن روز،حسین‏«ع‏»

و یارانش را ناتوان شمردند و یقین کردند که دیگر برای او یاوری نخواهد آمد و عراقیان‏نیز او را پشتیبانی نخواهند کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


اسب تاختن بر بدن امام‏«ع‏»

از جنایتهای فجیع سپاه کوفه،اسب تاختن بر جسد مطهر سید الشهدا«ع‏»پس ازشهادت آن حضرت بود.ابن زیاد در پی تحریک شمر،در پاسخ نامه عمر سعد از جبهه‏کربلا که نامه‏ای مسالمت آمیز بود،نامه‏ای تند به عمر سعد نوشت که تو را برای مماشات وسازش و... نفرستاده‏ایم.اگر حسین و یارانش تسلیم شدند،پیش من بفرست وگرنه برآنان بتاز تا آنها را کشته و مثله کنی که شایسته آنند.اگر حسین کشته شد،بر پیکرش(برسینه و پشتش)اسب بتاز...اگر اجرای فرمان کردی پاداش مطیعان را خواهی یافت‏و گرنه،کناره بگیر و سپاه را به شمر واگذار.شمر نامه را به کربلا آورد و تسلیم عمر سعدکرد. 

عصر عاشورا،پس از شهادت سید الشهدا و غارت خیمه‏ها،عمر سعد گفت:

داوطلب اسب تاختن بر پیکر حسین بن علی‏«ع‏»کیست؟ده نفر داوطلب شدند و با سم‏اسبها بر سینه و پشت امام تاختند.پیکر امام زیر سم اسبهان شد.این ده نفر خبیث عبارت‏بودند از: اسحاق بن حویه،اخنس بن مرثد،حکیم بن طفیل،عمرو بن صبیح،رجاء بن منقذ،سالم بن خیثمه،واحظ بن ناعم،صالح بن وهب،هانی بن ثبیت و اسید بن مالک.سپس درکوفه،اینان نزد ابن زیاد آمدند و یکی از آنان(اسید)در بیان این جنایت چنین سرود:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعسوب شدید الاسر

و جایزه گرفتند.ابو عمرو زاهد می‏گوید:به این ده نفر نگاه کردیم،همه زنا زاده بودند.

مختار وقتی قیام کرد همه آنان را گرفت و دست و پایشان را به زنجیر بست و بر پشت آنان‏اسب تازاند تا مردند. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


برداشتن بیعت

بیعت،بر عهده بیعت کننده،تکلیف حمایت و یاری می‏آورد،مگر آنکه امام و پیشوای‏بیعت،این تعهد را از دوش بیعتگران بردارد و آنان را در«حل‏»قرار دهد که اگر رفتند،پیمان شکنی محسوب نگردد.در اینکه آیا با«حل بیعت‏»،مسؤولیت از دوش صاحبان‏بیعت برداشته می‏شود، یا آنکه تکلیف حمایت و یاری حجت‏خدا همچنان بر دوش آنان‏باقی است،بحث است.

امام حسین‏«ع‏»یک بار در وسط راه،پس از شنیدن حوادث کوفه و آگاه شدن ازدگرگونی اوضاع آن،بیعت را از همراهان برداشت،تا هر که می‏خواهد برود.آن هنگام‏عده‏ای رفتند.یک بار هم شب عاشورا پس از خطبه‏ای که به ستایش از وفاداری اصحابش‏پرداخت،فرمود:اینها تنها مرا می‏خواهند،شما را آزاد می‏گذارم که هر کس می‏خواهدبرود.از تاریکی شب استفاده کنید و بروید:«فانطلقوا جمیعا فی حل،لیس لی علیکم منی‏ذمام،هذا لیل قد غشیکم فاتخذوه جملا»  البته آن شب کسی نرفت.برادران و پسران وبرادرزادگان عبد الله جعفر و زینب‏«ع‏»و کسانی چون عباس،زهیر بن قین و دیگران‏برخاستند و اعلام حمایت و جانبازی تا مرز شهادت نمودند و زندگی بی امام و حیات پس‏از شهادت حسین‏«ع‏»را بی‏ارزش دانستند.

گفت ای گروه،هر که ندارد هوای ما سرگیرد و برون رود از کربلای ما برگردد آنکه با هوس کشور آمده سرناورد به افسر شاهی گدای ما

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


اهل بیت‏«ع‏»

 خاندان،دودمان،آل محمد،عترت.منظور،دودمان پاک رسول خدا«ص‏»و اصحاب‏کساء و ذریه مطهر پیامبر اسلام است و در حادثه عاشورا،امام حسین‏«ع‏»و برادران وخواهران و فرزندان و بستگانش که از نسل پیامبر اکرم در کربلا حضور داشتند،اهل بیت‏محسوب می‏شوند که در پی شهادت آن امام،به اسارت رفتند.محبت ورزیدن به اهل بیت‏پیامبر،سفارش خدا و رسول است.در قرآن کریم،اجر رسالت پیامبر،مودت با اهل بیت‏دانسته شده است:«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی‏».  و جایگاهشان درهدایت امت و نجات پیروان،چون کشتی نوح به حساب آمده است.ابوذر از رسول خدانقل کرده که فرمود:«انما مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح من دخلها نجا و من تخلف‏عنها غرق‏». طبق روایات،اطاعت ائمه فرض است و مودتشان لازم و نافرمانی آنان گناه،و هر که بامحبت آنان بمیرد،شهید مرده است. ولایت آنان فریضه است و عامل قبولی اعمال و جوازعبور از صراط.دشمنشان،دشمن خداست. ابو بصیر،از امام صادق‏«ع‏»پرسید:«آل محمد»

کیانند؟فرمود:ذریه و نسل او.پرسید:«اهل بیت محمد»کیانند؟فرمود:امامانی که اوصیای‏اویند.پرسید:«عترت‏»او چه کسانند؟فرمود:اصحاب عبا.  اهل بیت،بمنزله رابط حیاتبخش بین ما و خدایند،که اگر این رابطه قطع شود،ارتباطمان با خدا قطع شده است.در تعلیم و تبیین معارف دین هم این نقش را دارند وشناخت قرآن و درک حقایق آن را باید از آنان آموخت،که علمشان از سوی خداوند است‏و پرورده خانه وحی و وارثان علوم پیامبرند. شفاعت و توسل،به دست آنان و به آنان‏انجام می‏گیرد و زدودن تحریف از چهره دین و مقابله با بدعتها از رسالتهای آنان است.

آنگونه که دانش آموز،از طریق معلم با کتاب آشنا می‏شود،ائمه اهل بیت،معلمان این‏کتابند. اگر از کلاسی معلم را بردارند،از کتاب تنها کاری ساخته نیست.تفکر«حسبنا کتاب‏الله‏»به همین دلیل،اشتباه است.این دو«ثقلین‏»،از هم جدایی ناپذیرند،تا روز قیامت وحضور در کنار کوثر.

شما ای عترت مبعوث خاتم شما ای برترین اولاد آدم شما از اهل بیت آفتابید گل جان محمد را گلابید امیر کشور دلها شمایید شما آیینه‏های حق نمایید دیانت بی شما کامل نگردد بجز با عشقتان دل،دل نگردد شما تفسیر«نور»و«و الضحی‏»یید شما معنای قرآن و دعایید امامید و شهیدید و گواهید مصون از هر خطا و اشتباهید شما راه خدا را باز کردید شهادت را شما آغاز کردید فدا کردید جان تا دین بماند به خون خفتید تا آیین بماند شما شیرازه ام الکتابید شما میزان حق روز حسابید تولای شما فرض خدایی است قبول و رد آن مرز جدایی است هر آنکس را که در دین رسول است ولایت،مهر و امضای قبول است ولایت،گنج عشقی در دل ماست محبت هم سرشته با گل ماست دل و جان جهانی عاشق آباد فدای نام شیرین شما باد 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


اوصاف سید الشهدا«ع‏»

در اوصاف،القاب و عناوینی که نسبت به حسین بن علی‏«ع‏»به کار رفته،بخصوص‏آنچه در زیارتنامه‏های آن حضرت دیده می‏شود،یک جهان مطلب است.همه،نشان‏دهنده مقام والا و جایگاه رفیع او نزد خدا و رسول و ائمه است.برخی از این اوصاف،که‏از یک نگاه اجمالی و گذرا به زیارتنامه‏های‏«مفاتیح الجنان‏»بر می‏آید،چنین است:

امام،شهید،رشید،مظلوم،مقتول،مخذول،مهتضم،مجاهد،عابد،ذائد،قتیل العبرات،اسیر الکربات،صریع العبرة الساکبة،قتیل الکفره،طریح الفجره،قتیل الله،ثار الله،حجة الله،باب الله، خالصة الله،ولی الله،صفی الله،حبیب الله،سفیر الله،امین الله،عبد الله،وتر الله،الدلیل علی الله، الداعی الی الله،عیبة علم الله،موضع سر الله،نور،ثائر،طیب،صدیق،طهر،طاهر،مطهر،عمود دین،دلیل عالم،شریک قرآن،وصی مبلغ،سبط منتجب،سفینه نجات،خامس اصحاب کساء، سبط الرسول،سید شباب اهل الجنة،قتیل الظماء،غریب الغرباء،باب المقام،باب حکمة رب العالمین،شاهد،وارث،وتر الموتور،خازن الکتاب المسطور،وارث التوراة و الانجیل و الزبور، سید الشهدا،و...بسیاری از القاب و اوصاف دیگر.  در سخنرانیهای آن حضرت نیز نمونه‏هایی وجود دارد که اوصاف و ویژگیهای خود رابر می‏شمارد،از جمله خطبه‏ای که روز عاشورا خطاب به کوفیان ایراد کرد و خصوصیات‏خود را بیان کرد،که در بخشی از آن است:«اما بعد، فانسبونی فانظروا من انا؟ثم ارجعواالی انفسکم و عاتبوها،فانظروا هل یحل لکم قتلی و انتهاک حرمتی؟الست ابن بنت نبیکم وابن وصیه و ابن عمه...» 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


امان نامه به حضرت عباس (ع)

امان دادن یعنی کسی را در کنف حمایت‏خود گرفتن.«امان نامه‏»یا خط امان،نامه‏ای‏است که در ضمن آن زنهار و امان دهند.  در فرهنگ عرب،امان دادن نیز مثل‏«جوار»وپناه دادن، سبب مصونیت جانی شخص امان یافته می‏شد.به امانی که می‏دادند،حتی‏نسبت به دشمن خویش،پایبند بودند و نقض آن را ناجوانمردی و نشانه فرومایگی‏می‏دانستند.به همین خاطر، امام حسین‏«ع‏»در نامه اعتراض آمیزی که به معاویه نوشت واو را بخاطر کشتن‏«حجر بن عدی‏»ملامت کرد،از جمله بر این نکته تاکید داشت که باآنکه به او امان داده بود،او را کشت.  به مسلم بن عقیل نیز پس از درگیری تن به تن درمیدان و کوچه‏های کوفه امان دادند.امان دهنده محمد بن اشعث بود.اما به امان وفا نشد واو را نزد ابن زیاد برده و سر انجام به قتل رساندند.  در کربلا نیز شمر،برای عباس‏«ع‏»امان‏نامه آورد ولی ناکام شد.شمر،پس از آنکه فرمان قتل حسین‏«ع‏»و تاختن بر بدن امام را ازابن زیاد گرفت تا به کربلا آید،عبد الله بن ابی محل(که از طایفه ام البنین مادر عباس بود)

آنجا بود.برای عباس و برادرانش دستخط امان گرفت و توسط غلامی نزد آنان فرستاد.

آنان با دیدن امان نامه گفتند:ما را به امان شما نیازی نیست،امان الهی بهتر از امان ابن زیاداست:«لا حاجة لنا فی امانکم،امان الله خیر من امان ابن سمیة‏».  قبل از روز عاشورا هم‏وقتی شمر پشت‏خیمه اصحاب امام آمد و عباس و برادرانش را اینگونه صدا زد: خواهرزادگان ما کجایند؟عباس و جعفر و عثمان(فرزندان امیر المؤمنین‏«ع‏»)بیرون آمدند که:

چه می‏خواهی؟گفت:«انتم یا بنی اختی امنون‏».شمر می‏خواست به بهای رها کردن‏حسین‏«ع‏»به عباس و برادرانش امان دهد.آنان نیز در پاسخ گفتند:لعنت‏خدا بر تو و امان‏تو باد.آیا به ما امان می‏دهی در حالی که پسر پیامبر را امانی نیست؟«لعنک الله و لعن‏امانک،اتؤمننا و ابن رسول الله لا امان له؟» 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


وداع زينب (ع) با امام حسين عصر عاشورا

آمدن زینب‏«ع‏»از پی برادر و بوسیدن زیر گلوی او و نیز صدا کردن سکینه،پدر را و درخواست اینکه مرا بر دامن بنشان و...از جزئیات همین وداع است.«روضه وداع‏»ازسوزناکترین مرثیه‏های حادثه عاشوراست،و نیز وداع امام حسین‏«ع‏»با علی اکبر،آنگاه که‏عازم میدان بود. هنگام میدان رفتن یکایک اصحاب،با آن حضرت وداع می‏کردندوداعشان با سلام کردن بود که اذن میدان هم حساب می‏شد.

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران                         کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد                داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم                        تا بر شتر نبندد محمل به روز باران 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


وداع در عاشورا

سید الشهدا روز عاشورا چندین بار وداع کرد.وداع اول،آنگاه بود که به خیمه‏ها آمد واز خواهرش زینب،پیراهنی کهنه طلبید تا از زیر لباس بپوشد و در این وداع بود که‏علی اصغر را به آغوش گرفت تا با او نیز وداع کند،تیری گلوی او را از هم درید.وداع دیگربا فرزندش امام سجاد«ع‏»بود که درون خیمه انجام گرفت.وداعی هم با دخترش سکینه‏داشت که بسی جانسوز بود و این در همان وداع آخر بود که حضرت با زخمهایی که ازآنها خون می‏آمد برای خداحافظی به میان اهل بیت آمد و با جمله‏«استعدوا للبلاء و اعلمواان الله تعالی حامیکم و حافظکم...»آنان را به صبر دعوت کرد  و چون خواست برای‏کارزار نهایی به میدان رود،همه را اینگونه خطاب کرد:«یا سکینة یا فاطمة یا زینب و یاام کلثوم!علیکن منی السلام...» و این نشان دیدار آخر بود.اهل بیت چون یقین کردند که‏دیگر او را نخواهند دید،بشدت گریستند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


الوداع

بدرود گفتن،خدا حافظی کردن،نیایشی که در هنگام مسافرت و مفارقت از یکدیگر برزبان می‏آورند،به معنای‏«خدا نگهدار». در حادثه نهضت عاشورا،وداع در مواردی دیده‏می‏شود. امام حسین‏«ع‏»هنگامی که پس از مرگ معاویه و اصرار والی مدینه برای بیعت‏گرفتن از او، می‏خواهد از مدینه خارج شود،به زیارت قبر پیامبر رفته و با او خداحافظی‏می‏کند و عازم مکه می‏شود،وداعی آمیخته با اشک و اندوه فراق،که در همانجا به خواب‏می‏رود و رسول خدا را در خواب می‏بیند.با قبر مادرش و برادرش هم وداع می‏کند.  وداع‏دیگر در روز عاشورا و کربلاست.فرزندان اهل بیت نیز در آخرین باری که از امام و خیمه‏گاه‏خداحافظی می‏کنند، سلام آخر را می‏دهند.وداع واپسین،همراه با سلامی خاص است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٩ - حمیدرضا


آتش زدن خيمه ها در کربلا

از جنایتهای سپاه عمر سعد،آتش زدن خیمه‏های امام حسین‏«ع‏»و اهل بیت او در روزعاشورا بود.پس از آنکه امام به شهادت رسید،کوفیان به غارت خیمه‏ها پرداختند،زنها رااز خیمه‏ها بیرون آوردند،سپس خیمه‏ها را به آتش کشیدند.اهل حرم،گریان و پابرهنه دردشت پراکنده شدند و به اسارت در آمدند.  امام سجاد«ع‏»در ترسیم آن صحنه فرموده‏است:به خدا قسم هر گاه به عمه‏ها و خواهرانم نگاه می‏کنم،اشگ در چشمانم می‏دود و به‏یاد فرار آنها در روز عاشورا از خیمه‏ای به خیمه دیگر و از پناهگاهی به پناهگاه دیگرمی‏افتم،که آن گروه فریاد می‏زدند:خانه ظالمان را بسوزانید!  این آتش،امتداد همان آتش‏زدنی بود که پس از رحلت پیامبر،در خانه زهرا«ع‏»با آن سوخت و آتش کینه‏هایی بود که‏از بنی هاشم و اهل بیت در سینه‏ها داشتند.به یاد این حادثه،در مراسم عاشورا در برخی‏مناطق رسم است که خیمه‏هایی به نشان خیام اهل بیت بر پا می‏کنند،ظهر عاشورا به آتش‏می‏کشند،تا احیاگر یاد آن ستمی باشد که روز عاشورا بر خاندان رسالت رفت.

آتش به آشیانه مرغی نمی‏زنند گیرم که خیمه،خیمه آل عبا نبود

منبع:حوزه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۸ - حمیدرضا


حرف کربلا...علی محمدمودب

ظهر عاشورا تموم کائنات
خیره موندن به زمین کربلا
انگاری آسمونا حلقه شدن
برا سرخی نگین کربلا

آره، این حسینیه ، اون که گریه کرد
روی نعش اکبرش آروم و تلخ
نه فقط برای  قد جوونش
برای جوونای عراق و بلخ

نیزه‌ هایی که حسینو زخمی کرد
حالا بمب ‌افکنا رو سوار شدن
حالا با موشکا آتیش می‌ریزن
اونا که خیمه‌ ها رو آتیش زدن

مؤمن اونیه که تا جونی داره
مونده قلدر و یاغی نمی‌ شه
مرگه زندگی با ذلت برا ما
اینه حرف کربلا تا همیشه

تو دل هر ذره ‌ای یه رودخونه ‌اس
که یزیدیا جلو اون وایسادن
ماها چون برا حسین خیمه زدیم
نمی‌خوان به بچه ‌هامون آب بدن

مرگه زندگی با ذلت برا ما
اینو حنجرای خونی می ‌خونن
رمز سقاهامون اسم عباسه
اونا که فراتو بستن بدونن

شعرها از خبرگزاری مهر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۸ - حمیدرضا


ماه بی گوشواره...حميد هنر جو

آه عمه ، خداحافظ عمه !
می روم پیش بابای خوبم
با تو اما کمی حرف دارد
گونه های به رنگ غروبم

عمه جان ، حرفها دارم امشب
حرفها با پدر ، با برادر
از عمو ، از نگاه قشنگش
از گلوی پراز خون اصغر (ع)

گیسویم را ببین ! رنگ خون است
اشک ، خشکیده در چشمهایم
بس برای پدر گریه کردم
آه ،  دیگر گرفته  صدایم ...

بی پدر ، بی عمو این جهان هست
آسمانی  بدون  ستاره
آه ... عمه ! مرا می شناسی ؟
این منم ! ماه  بی  گوشواره ...

درد گوش من از تازیانه
راستش  بیشتر بود  عمه
خوب می دانی آن گوشواره
یادگار  پدر  بود  عمه ... !

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۸ - حمیدرضا


فرات مهربانی...نصرالله مردانی

به طاق آسمان امشب گل اختر نمی تابد

بنات النعش اکبر بر سر اصغر نمی تابد

به شام کربلا افتاده در دریای شب ماهی

که هرگز آفتابی این چنین دیگر نمی تابد

به دنبال کدامین پیکر صد پاره می گردد

که از گودال خون خورشید بی سر درنمی تابد

به پهنای فلک بعد از تو ای ماه بنی هاشم

چراغ مهر دیگر تا قیامت برنمی تابد

فرات مهربانی تشنه لب های عطشانت

تو آن دریای ایثاری که در باور نمی تابد

کنار شط خون دستی و مشکی پاره می گوید

که عباس دلاور از برادر سر نمی تابد

ز خاک تیره هفتاد و دو کوکب آسمانی شد

که بر بام جهان نوری از این برتر نمی تابد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۸ - حمیدرضا


مرهم...جواد محدثی

 اگر که بسته راه کربلای تو
نمی رود برون زدل هوای تو

سپرده ام عنان به دست عشق تو
نهاده ام سر ادب به پای تو

به جام جان نریخت مهر دیگری
از آن دمی که دل شد آشنای تو

به زخم دل نهاده مرهم غمت
خریده ام به جان تو بلای تو

تو سروری و سربلندی ام زتو
خوشم از اینکه گشته ام گدای تو

زلطف و ذره پروری نظر فکن
به خوشه چین خرمن عطای تو

نوشته نام پاک تو به لوح دل
سرشته با سرشت من ولای تو

تو آفتاب و جلوه جمال حق
من عاشقی که گشته مبتلای تو

روا بود که در ره خدا و دین
تمام هستی ام شود فدای تو

به چشم دل کشیده سرمه یقین
به گوش جان شنیده ام نوای تو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۸ - حمیدرضا


آداب زيارت کربلا

تشرف به دیدار امام معصوم‏«ع‏»چه در حال حیات و چه پس از شهادت و هنگام‏زیارت قبور ائمه‏«ع‏»آدابی دارد که آن را از دیدارهای معمولی جدا می‏کند.رعایت‏طهارت،ادب،متانت، توجه،حضور قلب از جمله این آداب است. 

زیارت قبر سید الشهدا«ع‏»آداب ویژه‏تری دارد، از قبیل:نماز خواندن،حاجت‏خواستن،بی آلایش وغمگین و غبار آلود،راه زیارت را پیمودن،پیاده رفتن،غسل زیارت کردن،تکبیر گفتن، وداع کردن.  شهید ثانی در کتاب‏«دروس‏»،چهارده آداب برای زیارت می‏شمارد که‏خلاصه آنها چنین است:

اول:غسل،پیش از ورود به حرم،با طهارت بودن و با لباس تمیز و خشوع وارد شدن‏دوم:بر آستانه حرم ایستادن،دعا خواندن و اذن ورود طلبیدن‏سوم:کنار ضریح مطهر ایستادن و خود را به قبر نزدیک ساختن‏چهارم:رو به حرم و پشت به قبله ایستادن در حال زیارت،سپس صورت بر قبر نهادن‏سپس به بالای سر رفتن‏پنجم:زیارتهای وارده را خواندن و سلام گفتن‏ششم:پس از زیارت،دو رکعت نماز خواندن‏هفتم:پس از نماز،دعا کردن و اجت‏خواستن‏هشتم:کنار ضریح مقداری قرآن خواندن و ثواب آن را هدیه به امام کردن‏نهم: در همه حال،حضور قلب داشتن و استغفار کردن از گناه‏دهم:به نگهبانان و خادمان حرم احسان و احترام کردن‏یازدهم:پس از باز گشت به خانه،دوباره به حرم و زیارت رفتن و در آخرین زیارت،دعای وداع خواندن‏دوازدهم:پس از زیارت،بهتر از قبل از زیارت بودن‏سیزدهم: بعد از تمام شدن زیارت،زود از حرم بیرون آمدن تا شوق،افزون‏تر شود،وهنگام خروج،عقب عقب بیرون آمدن‏چهاردهم:صدقه دادن به نیازمندان آن شهر و آستانه،بویژه به تنگدستان از دودمان‏رسول خدا احسان کردن.  رعایت این آداب،قرب روحی و معنوی می‏آورد و سازندگی زیارت را افزون‏می‏سازد و فلسفه تشریع زیارت نیز،همین بهره‏وری از معنویات مزارات اولیاء خداست. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٧ - حمیدرضا


نيکي بايد به خوب و بد

 نيکي بايد به خوب و بد

شخصي پيش امام حسين اظهار داشت: اگر نيکي به نا اهل برسد، تباه مي شود، امام حسين (ع) فرمود: چنين نيست، بلکه نيکوکاري همچون رگبار است که بايد به نيک و بد برسد.

 

·     هواي نفس

امام حسين (ع) فرمود: از اين هواهاي نفساني که مجموعه آنها گمراهي و سرانجام آنها آتش است بپرهيزيد.

 

·     بدي کردن، پوزش خواستن

امام حسين (ع) فرمود: کاري مکن که از آن پوزش بخواهي، زيرا مومن نه بد مي کند و نه عذر مي طلبد و منافق هر روز بد مي کند و عذر مي خواهد.

 

·     عذر بدتر از گناه

امام حسين (ع) فرمود: چه بسا گناهي که از عذر طلبي آن نيکوتر است.

 

·        عيب جويي نکردن از ديگران

امام حسين (ع) فرمود: هر که از کسي عيب جويي نکند، کنار هر عيب جويي خود، عذر خواهي را از دست نخواهد داد.

 

·     واقعيت غيبت

شخصي نزد امام از کسي غيبت کرد، امام فرمود: اي فلاني دست از غيبت بردار زيرا غيبت نان و خورش سگهاي دوزخ است.

 

·     دوري از عيبجويان

امام حسين (ع) فرمود: وقتي شنيدي که کسي به اعراض مردم تعدي مي کند سعي کن ترا نشناسد، زيرا بدترين عرض و ناموسها نزد او آبروي آشنايان اوست.

 

·     نتيجه گناه

شخصي به امام حسين (ع) نامه نوشت که: با دو کلمه مختصر مرا پندي ده. حضرت نوشت: کسي که از راه نافرماني خدا درصدد چيزي برآيد، آنچه را اميد دارد زودتر از دست مي دهد و آنچه را بيم دارد زودتر سر مي رسد.

منبع:http://www.irib.ir/amouzesh/sinless/emam_hosein.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٧ - حمیدرضا


تصوير مرگ

تصوير مرگ

امام حسين (ع) فرمود: اگر مردم، مرگ را باور مي کردند و آن را به همانگونه که هست به نظر مي آوردند دنيا ويران مي گشت.

 

·     اندرز گنهکار

شخصي خدمت امام حسين (ع) رسيد و گفت: من مردي گنه کارم و در برابر گناه تاب نمي آورم، مرا نصيحتي فرما!

فرمود: پنج کار را انجام ده، آنگاه هر چه خواهي گناه کن، اول: روزي خدا را مخور و هر چه خواهي کن. دوم: از قلمرو فرمانروايي خدا بيرون شو و هر چه خواهي کن. سوم: به جايي درآ، که خدا تو را نبيند و هر چه خواهي کن. چهارم: هر گاه فرشته مرگ آمد تا جان تو را گيرد او را از خود بران و هر چه خواهي کن. پنجم: هر گاه مالک دوزخ تو را در آتش افکند، در آتش مرو و هر چه خواهي کن.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٧ - حمیدرضا


هر که دوست دارد اجل او تأخير افتد و...

 آثار صله ارحام

امام حسين (ع) فرمود: هر که دوست دارد اجل او تأخير افتد و روزيش فزوني گيرد بايد صله ارحام انجام دهد.

 

·     موارد صبر

در مواردي که حق تو را ملزم مي سازد، بر آنچه نمي پسندي، شکيبا باش و در مواردي که هواي نفس  تو را فرا مي خواند، از آنچه دوست مي داري، خود را نگهدار.

 

·     معناي بردباري

امير مومنان (ع) به حسين (ع) فرمود: فرزندم! حلم چيست؟

فرمود: فرو بردن خشم و بر خود مسلط بودن

 

·     نيکي بايد به خوب و بد

شخصي پيش امام حسين اظهار داشت: اگر نيکي به نا اهل برسد، تباه مي شود، امام حسين (ع) فرمود: چنين نيست، بلکه نيکوکاري همچون رگبار است که بايد به نيک و بد برسد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٧ - حمیدرضا


انفاق مال قبل از مرگ

امام حسين (ع) فرمود: مال تو اگر براي تو مقدر شده باشد آنرا انفاق خواهي کرد. بنابراين، آن را براي پس از خود مگذار که پس انداز غير تو مي شود، در حاليکه آن را از تو مي خواهند و حساب آن را از تو مي کشند و بدان که تو براي آن نمي ماني، و آن بر تو وفا نمي کند، پس آنرا بخور پيش از آنکه تو را بخورد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٧ - حمیدرضا


گريستن از خشيت خدا،

روايت شده که امام حسين (ع) فرمود: گريستن از خشيت خدا، رهايي از آتش دوزخ است و فرمود: گريه ديده ها و خشيت دلها، رحمتي از خداست.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٧ - حمیدرضا


سوگند زياد

امام حسين (ع) فرمود: از سوگند زياد بپرهيزيد زيرا سوگند آدمي از چهار خصلت سرچشمه مي گيرد: يا از خواري است که در خود مي يابد و او را بر ذلت تصديق مردمش بر مي انگيزد و يا از ناتواني در منطق است که سوگندها را پرکننده خلأها و پيوند ساز سخنان بي ربط خود مي کند و يا از بدبيني مردم است که از آنان نسبت به خود سراغ دارد و مي داند که سخنش را جز با سوگند نمي پذيرند و يا از آن روست که زبان خود را بي انديشه بکار مي گيرد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٧ - حمیدرضا


سلام

امام حسين (ع) فرمود: سلام ، هفتاد حسنه دارد، شصت و نه حسنه آن، ازآن سلام کننده و يکي ازآن جوابگو است.

*******************

امام حسين (ع) فرمود: بخيل کسي است که از سلام کردن بخل ورزد.

*********

مردي با امام حسين (ع) آغاز سخن کرد که خدا عافيتت بخشد، حالت چگونه است؟ فرمود: خدا عافيتت دهد سلام کردن بر سخن گفتن مقدم است. سپس فرمود: تا کسي سلام نداده به او اجازه سخن گفتن ندهيد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٧ - حمیدرضا


شير زنان در عاشورا

2 نفر از یاران امام حسین‏«ع‏»روز عاشورا اسیر و شهید شدند:سوار بن منعم وموقع بن ثمامه صیداوی.

4 نفر از یاران امام در کربلا پس از شهادت آن حضرت به شهادت رسیدند:سعد بن‏حرث و برادرش ابو الحتوف،سوید بن ابی مطاع(که مجروح بود و محمد بن ابی سعید بن‏عقیل.

7 نفر در حضور پدرشان شهید شدند:علی اکبر،عبد الله بن حسین،عمرو بن جناده،عبد الله بن یزید،عبید الله بن یزید،مجمع بن عائذ،عبد الرحمن بن مسعود.

5 نفر از زنان از خیام حسینی به طرف دشمن بیرون آمده و حمله یا اعتراض کردند:

کنیز مسلم بن عوسجه،ام وهب زن عبد الله کلبی،مادر عبد الله کلبی،زینب کبری،مادرعمرو بن جناده.

زنی که در کربلا شهید شد مادر وهب(همسر عبد الله بن عمیر کلبی)بود.

زنانی که در کربلا بودند:زینب،ام کلثوم،فاطمه،صفیه،رقیه،ام هانی(این 6 نفر ازاولاد امیر المؤمنین بودند)فاطمه و سکینه(دختران سید الشهدا)رباب،عاتکه،مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقیل،فضه نوبیه،کنیز خاص حسین،مادر وهب بن عبد الله.

منبع: حوزهhttp://www.hawzah.net/Per/K/Farhang/Index.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


شهدای کربلا ...کودکان و اصحاب رسول و موالی

5 کودک نابالغ در کربلا شهید شدند:عبد الله رضیع شیر خوار امام حسین،عبد الله بن‏حسن، محمد بن ابی سعید بن عقیل،قاسم بن حسن،عمرو بن جناده انصاری.

5 نفر از شهدای کربلا،از اصحاب رسول خدا بودند:انس بن حرث کاهلی،حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه،هانی بن عروه،عبد الله بن بقطر عمیری.

در رکاب سید الشهداء،تعداد 15 غلام شهید شدند:نصر و سعد(از غلامان‏علی‏«ع‏»)، منحج(غلام امام مجتبی‏«ع‏»)،اسلم و قارب(غلامان امام حسین‏«ع‏»)حرث‏غلام حمزه،جون غلام ابوذر،رافع غلام مسلم ازدی،سعد غلام عمر صیداوی،سالم غلام‏بنی المدینه،سالم غلام عبدی،شوذب غلام شاکر،شیب غلام حرث جابری،واضح غلام‏حرث سلمانی.این 14 نفر در کربلا شهید شدند.سلمان غلام امام حسین‏«ع‏»،که آن‏حضرت او را به بصره فرستاد و آنجا شهید شد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


شهدای کربلا

سه نفر را روز عاشورا قطعه قطعه کردند:علی اکبر،عباس،عبد الرحمن بن عمیر.

مادر 9 نفر از شهدای کربلا در روز عاشورا حضور داشتند و شاهد شهادت پسربودند:عبد الله بن حسین که مادرش رباب بود،عون بن عبد الله جعفر،مادرش زینب،قاسم بن حسن مادرش رمله،عبد الله بن حسن مادرش بنت‏شلیل جیلیه،عبد الله بن مسلم‏مادرش رقیه دختر علی‏«ع‏»،محمد بن ابی سعید بن عقیل،عمرو بن جناده،عبد الله بن وهب‏کلبی مادرش ام وهب،علی اکبر(بنا به نقلی مادرش لیلی،که ثابت نیست).

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


مرثيه و نفرين امام حسين (ع) در روز عاشورا

سید الشهداء روز عاشورا برای 10 نفر مرثیه خواند و در شهادتشان سخنانی فرمودو آنان را دعا،یا دشمنان آنان را نفرین کرد.اینان عبارتند از:علی اکبر،عباس،قاسم،عبد الله بن حسن، عبد الله طفل شیر خوار،مسلم بن عوسجه،حبیب بن مظاهر،حر بن یزیدریاحی،زهیر بن قین و جون.و در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد:

مسلم و هانی.

امام حسین‏«ع‏»بر بالین 7 نفر از شهدا پیاده رفت:مسلم بن عوسجه،حر،واضح‏رومی،جون، عباس،علی اکبر،قاسم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


زخمهای سيد الشهدا

سید الشهدا هنگام شهادت 57 سال داشت.

پس از شهادت حسین‏«ع‏»33 زخم نیزه و 34 ضربه شمشیر،غیر از زخمهای تیر بربدن آن حضرت بود.

این ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون،حسین توست (4)

شرکت کنندگان در اسب تاختن بر بدن امام حسین 10 نفر بودند.

تعداد سپاه کوفه 33 هزار نفر بودند که به جنگ امام حسین آمدند.آنچه در نوبت‏اول آمد تعداد 22 هزار بودند به این صورت:عمر سعد با 6000،سنان با 4000،عروة بن‏قیس با 4000، شمر با 4000،شبث بن ربعی با 4000.آنچه بعدا اضافه شدند:یزید بن‏رکاب کلبی با 2000،حصین بن نمیر با 4000،مازنی با 3000،نصر مازنی با 2000 نفر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


لعنت خدا بر يزيد و يزيديان

شهدایی که سرهایشان بین قبایل تقسیم شد و از کربلا به کوفه بردند 78 نفر بودند.

تقسیم سرها به این صورت بود:قیس بن اشعث،رئیس بنی کنده 13 سر،شمر رئیس‏هوازن 12 سر،قبیله بنی تمیم 17 سر،قبیله بنی اسد 16 سر،قبیله مذحج 6 سر،افرادمتفرقه از قبایل دیگر 13 سر.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


تعداد شهدای کربلا ۷۲ تن فقط نبود

غیر از امام حسین‏«ع‏»و بنی هاشم،شهدایی که نامشان در زیارت ناحیه مقدسه وبرخی منابع دیگر آمده است 82 نفرند.غیر از آنان،نام 29 نفر دیگر در منابع متاخرتر آمده‏است.

جمع شهدای کوفه از یاران امام 138 نفر.تعداد 14 نفر از جمع این جناح حسینی،غلام بوده‏اند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


شهدای کربلا از اولاد ابی طالب

شهدای کربلا از اولاد ابی طالب که نامشان در زیارت ناحیه آمده است 17 نفر.

شهدای کربلا از اولاد ابی طالب که نامشان در زیارت ناحیه نیامده 13 نفر.سه نفر هم‏کودک از بنی هاشم شهید شدند،جمعا 33 نفر.این افراد به این صورت‏اند:امام حسین‏«ع‏»

1 نفر،اولاد امام حسین 3 نفر،اولاد علی‏«ع‏»9 نفر،اولاد امام حسن 4 نفر،اولاد عقیل‏12 نفر، اولاد جعفر 4 نفر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


تعداد دعوت کنندگان امام حسين (ع) به کوفه

نامه‏هایی که از کوفه به امام حسین‏«ع‏»در مکه رسید و او را دعوت به آمدن کرده‏بودند 12000 نامه بود(طبق نقل شیخ مفید).

بیعت کنندگان با مسلم بن عقیل در کوفه 18000 نفر،یا 25000 نفر و یا 40000 نفرگفته شده است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


آمار قيام عاشورا

نقش آمار در ارائه سیمای روشن‏تر از هر موضوع و حادثه،غیر قابل انکار است.لیکن‏در حادثه کربلا و مسائل قبل و بعد از آن،با توجه به اختلاف نقلها و منابع،نمی‏توان در بسیاری از جهات، آمار دقیق و مورد اتفاق ذکر کرد و آنچه نقل شده،گاهی تفاوتهای‏بسیاری با هم دارد.در عین حال بعضی از مطالب آماری،حادثه کربلا را گویاتر می‏سازد.

به همین دلیل به ذکر نمونه‏هایی از ارقام و آمار می‏پردازیم:  مدت قیام امام حسین‏«ع‏»از روز امتناع از بیعت با یزید،تا روز عاشورا 175 روزطول کشید:12 روز در مدینه،4 ماه و 10 روز در مکه،23 روز بین راه مکه تا کربلا و8 روز در کربلا(2 تا 10 محرم).

منزلهایی که بین مکه تا کوفه بود و امام حسین آنها را پیمود تا به کربلا رسید18 منزل بود(معجم البلدان).

فاصله منزلها با هم سه فرسخ و گاهی پنج فرسخ بود.

منزلهای میان کوفه تا شام 14 منزل بود که اهل بیت را در حال اسارت از آنها عبوردادند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


چشمه خورشید...احمد شاملو

من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه
گرم و سرخ
احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگبار

کزین هزااار چشمه ی خورشید در دلم
میجوشد از یقین

احساس میکنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار گرم
کزین هزار جنگل شاداب ناگهان
میروید از زمین

آآآه ای یقین گمشده
ای ماهی گریز
در برکه های آیینه
لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام
اینک به سحر عشق
از برکه های آیینه
راهی به من بجوی

من فکر میکنم
هرگز نبوده دست من اینسان
بزرگ و شاخ
احساس میکنم

در چشم من
به آبشر اشک سرخ گون

خورشیییید بی غروب
غروری که شب نهد
احساس میکنم
در هر رگم به هر تپش قلم من کنون
بیدار باش غافله ای میزند جرق

آمد شبی برهنه ام از در غروب آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آیینه
گیسوی خیس او خزه گون
چون خزه به هم
من بانگ برکشیدم

از آستان یخ
آآآه ای یقین یارم
بازت نمیدهند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


ز من نگارم...ملک الشعرا بهار

ز من نگارم عزیزم ،خبر ندارد
به حال زارم حبیبم، نظر ندارد
خبر ندارم من، از دل خود
دل من از من ،عزیزم خبر ندارد
دل من از من، عزیزم خبر ندارد

كجا رود دل عزيز من ، آخ كه دلبرش نيست
كجا رود دل عزيز من ، آخ كه دلبرش نيست
كجا پرد مرغ ،حبیبم كه پر ندارد
كجا پرد مرغ ،حبیبم كه پر ندارد

امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق
امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق
كه غير خونه ه جگر ندارد
كه غير خونه ه جگر ندارد

كجا پرد مرغ ،حبیبم كه پر ندارد
كجا پرد مرغ ،حبیبم كه پر ندارد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


شفاعت امام حسين (ع)

واسطه شدن در آمرزش گناهان نزد خداوند.مقام برجسته‏ای که خداوند به پیامبر وائمه و علما و شهدا داده است.مفسران تعبیر«مقام محمود»را در قرآن،به شفاعت تفسیرکرده‏اند.یکی از شفیعان هم حسین بن علی‏«ع‏»است.شفاعت‏حسین‏«ع‏»هم در آخرت‏سبب نجات گنهکاران از عذاب دوزخ است،هم در دنیا سبب فلاح و رستگاری‏علاقه‏مندان به آن حضرت و سوگواران در عزای اوست.به فرموده پیامبر،همه دیده‏ها درقیامت گریانند،مگر چشمی که در عزای حسینی گریسته باشد،که خندان و مژده یافته به‏بهشت است‏«کل عین باکیة یوم القیامة الا عین بکت علی مصاب الحسین فانها ضاحکة‏مستبشرة بنعیم الجنة‏».  طبق احادیثی،رسول خدا پاداش شهادت حسین‏«ع‏»را بصورت‏حق شفاعت برای گنهکاران امت از خدا دریافت کرده است.

حسین بن علی‏«ع‏»شفیع شیعیان است.در زیارتنامه او هم آمده است:«و ان شفعت‏شفعت‏».  «فکن لی شفیعا الی الله‏»  و«اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود» درحدیث است:«ثلاثة یشفعون الی الله عز و جل فیشفعون:الانبیاء ثم العلماء ثم الشهداء»  .نه‏تنها امام حسین‏«ع‏»بلکه هر شهیدی حق شفاعت دارد و این مقام را در سایه شهادت یافته‏است.محبان امام حسین‏«ع‏»به شفاعت او معتقدند و باور دارند که بخاطر گریه و عزاداری‏و محبت نسبت به ابا عبد الله‏«ع‏»،خداوند آنان را عذاب نخواهد کرد.

ناگفته نماند که حسین بن علی‏«ع‏»گر چه شفیع محشر است و گریه بر او گر چه‏بیمه کننده از عذاب دوزخ است،لیکن لیاقت‏شفاعت‏یافتن برای ما،در سایه صلاح وپاکی است.عقیده به شفاعت‏حسین‏«ع‏»نباید دوستداران را به گناه و معصیت،گستاخ وجری سازد.اینکه بگوییم: «تمام غرق گناهیم و یک حسین داریم‏»،مجوزی برای ارتکاب‏گناه نیست.همانگونه که مسیحیان معتقدند مسیح به دار آویخته شد تا موجب آمرزش‏مسیحیان شود،عده‏ای نیز از شیعیان فکر می‏کنند فلسفه شهادت سید الشهدا آمرزش‏گناهان امت مصطفی‏«ص‏»است و این خطاست و چنین تفکری زمینه‏ساز جرات برمعصیت است.شفاعت ابا عبد الله‏«ع‏»درست است،ولی ارتکاب گناه و بی مبالاتی در امردین،به امید شفاعت آن حضرت،انحراف است. شفاعت آن حضرت شامل کسانی‏می‏شود که نماز و واجبات دینی را سبک نشمارند و حق مردم را تضییع نکنند و لایق‏شفاعت او باشند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


گناهان با اشک ريختن برای امام حسین (ع) پاک نمی شود

اعتقاد به شفاعت‏سید الشهدا و نیز ثوابهای فراوان برای اشک ریختن بر آن حضرت وهمچنین نتایج ارزشمند محبت و ولایت اهل بیت‏«ع‏»،همه صحیح است،اما این مسائل‏بگونه‏ای یکجانبه طرح شد که بسیاری از علاقه‏مندان اهل بیت،تعارضی میان گریستن برحسین‏«ع‏»و ارتکاب فسق و فجور و زیر پا نهادن حق الناس و ترک وظایف ندانند وامیدشان به حسین‏«ع‏»باشد،هر چند که غرق گناه باشند!امام سجاد«ع‏»که همان روح‏حسینی و شجاعت علوی را داشت و در عاشورا به مصلحت الهی بیمار بود و توان جنگیدن نداشت،در پی همین تلقینات تحریف شده،به‏«امام بیمار»شهرت یافت و دراذهان عموم،به صورت مردی لاغر،رنگ پریده،بی‏حال و زرد چهره و عصا به دست‏جلوه کرد.حتی قضایایی بی‏اساس،همچون حجله عروسی قاسم نوجوان در شب‏عاشورا،به عنوان دستمایه اشگ گرفتن از اهل عزا،به مرثیه‏ها و مقتلها راه یافت وقضایایی به نام رؤیا و خواب(راست‏یا دروغ)باب شد و دهان به دهان و سینه به سینه‏نقل گشت و بتدریج،حالت‏یک امر مسلم و قطعی یافت.آنچه وظیفه آگاهان ودست‏اندرکاران است،هم تبیین صحیح قیام حسینی،هم ارائه مقتل و روضه صحیح ومستند،هم جلوگیری از خواندن مرثیه‏های دروغ و مرثیه‏خوانان ناصالح و مداحان کاسب‏و واعظان بیسواد و بی‏مطالعه است

منبع :حوزهhttp://www.hawzah.net/Per/K/Farhang/Index.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


تحريف ها در روضه خوانی ...

در روضه‏هایی که خوانده می‏شد و تعزیه‏هایی که برپا می‏گشت و شعرها و نوحه‏هایی‏که سروده و اجرا می‏شد،از زینب و امام سجاد و مسلم بن عقیل و سکینه و...چهره‏هایی‏ارائه گشت که با روح بلند و عزتمند و بزرگوار آن خاندان شرف و کرامت،ناسازگار بود.

حتی خصومت دیرین امویان با اساس دین و وحی و نبوت،به دشمنی شخصی‏حسین‏«ع‏»و یزید تبدیل شد.رسالت‏یاری رساندن به جبهه گسترده حسینی در طول‏تاریخ،تنها به سطح گریستن بر تشنگی و مظلومیت آل عبا پایین آمد و بیش از روضه‏فکر امام حسین‏«ع‏»،روضه جسم پاره پاره او و بیش از پیام خونین سید الشهدا،حلقوم‏بریده ابا عبد الله مطرح شد.حتی مبارزه دشمنان با اصل اقامه عزا برای سالار شهیدان(که‏بی‏ثمر بود)تبدیل شد به آزادی مراسم و ترویج‏شعائر،ولی همراه با مسخ حقیقت عاشوراو فلسفه قیام کربلا،که اینگونه برنامه‏ها،هیچ تعارضی با سلطه ستم و فسق نداشته باشد واین بزرگترین تحریف محتوایی عاشورا بود.در حالی که در تاریخ شیعه،قیام توابین،پس‏از گریه بر مزار شهدای کربلا و یاد مظلومیت امام حسین‏«ع‏»شکل گرفت و شیعیان درسرزمین کربلا و با الهام از عاشورا،به رهبری سلیمان بن صرد،قیامی را شکل وسازماندهی دادند.و عاشورا،تکلیف‏آور برای هر مسلمان بود،نه آنکه امام،یک وظیفه‏خاص و دستور خصوصی داشته باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


تحريفهای عاشورا

نهضت عاشورایی امام حسین‏«ع‏»،با انگیزه امر به معروف و نهی از منکر و برای نجات‏اسلام و مبارزه با طغیان بود.اهداف و آرمانهای مقدس،چهره‏های متعالی و درخشان وانگیزه‏هایی اجتماعی و سیاسی داشت.آن همه تشویق برای گریه بر سید الشهدا وعزاداری برای سید مظلومان نیز،برای زنده نگهداشتن این مکتب جهاد و شهادت و حفظ‏ارزشها بود.متاسفانه در طول تاریخ،تحریفهایی چه در انگیزه‏ها و اهداف،چه درچهره‏های حماسه‏ساز و چه در برنامه‏های مربوط به عاشورا انجام شد.

تحریفهای عاشورا،برخی به‏«محتوا»بر می‏گردد،برخی به‏«شکل‏»و برخی به‏«افراد».

کتابهایی که به عنوان مقتل نوشته شد و روضه‏هایی که برای عاشورا گفته و خوانده شد، گاهی چون با انگیزه گریاندن مستمعین بود،آمیخته به مطالب ضعیف،غیر مستند و احیانادروغ گشت.علاقه‏ای که به چهره‏های عاشورایی وجود داشت،سبب شد در حوادث آن‏حماسه،غلوها و مبالغه‏هایی نقل شود که غیر عقلی و باور نکردنی است.آمار و ارقام‏کشته‏ها و برخی حوادثی که بظاهر غم‏انگیز و سوزناک بود،بر اصل واقعه افزوده شد.

انگیزه آن حماسه اجتماعی و خونین نیز،گاهی تا حد«کشته شدن برای شفاعت ازگنهکاران امت‏»تنزل یافت.نوع برخوردهای امام حسین‏«ع‏»،زینب و امام سجاد«ع‏»وکودکان و اهل بیت، گاهی به صورت عجز و لابه و ذلت و حقارت در برابر فاسقانی چون‏یزید و عمر سعد و ابن زیاد و شمر و...در آمد و خواسته بزرگ امام در این میدان حماسه،که رد بیعت با حکومت جور بود، به درخواست جرعه‏ای آب برای لب عطشان خویش یاگلوی خشک علی اصغر در آمد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - حمیدرضا


بعد از عاشورا

11 محرم 61:حرکت‏سپاه عمر سعد و نیز اسرای اهل بیت از کربلا به کوفه،پس ازآنکه عمر سعد بر کشته‏های سپاه خود نماز خواند و آنان را دفن کرد و اهل بیت را برشترها سوار کرده به کوفه برد.

1 صفر 61:ورود اسرای اهل بیت‏«ع‏»از کربلا به دمشق.

20 صفر:بازگشت اهل بیت‏«ع‏»از سفر شام به مدینه.

منبع: حوزهhttp://www.hawzah.net/Per/K/Farhang/Index.htm

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٤ - حمیدرضا


کربلا...

2 محرم 61:ورود امام حسین‏«ع‏»به سرزمین کربلا و فرود آمدن در آنجا.

3 محرم 61:ورود عمر سعد به کربلا،همراه چهار هزار نفر از سپاه کوفه و آغازگفتگوی وی با امام برای وادار کردن آن حضرت به بیعت و تسلیم شدن.

5 محرم 61:ورود شبث بن ربعی با چهار هزار نفر به سرزمین کربلا.

7 محرم 61:رسیدن دستور از کوفه بر ممانعت‏سپاه امام از آب،ماموریت پانصدسوار دشمن بر شریعه فرات به فرماندهی عمرو بن حجاج.

9 محرم 61:ورود شمر با چهار هزار نفر به کربلا،همراه با نامه ابن زیاد به عمر سعد،مبنی بر جنگیدن با حسین‏«ع‏»و کشتن او،و آوردن امان نامه برای حضرت عباس‏«ع‏»و حمله‏مقدماتی سپاه عمر سعد به اردوگاه امام و مهلت‏خواهی امام برای نماز و نیایش در شب عاشورا.

10 محرم 61:درگیری یاران امام با سپاه کوفه،شهادت امام و اصحاب،غارت‏خیمه‏ها،فرستادن سر مطهر امام به کوفه،توسط خولی.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٤ - حمیدرضا


روز شمار قيام خامس ال عبا

در این قسمت،حوادثی را که در ارتباط با نهضت عاشورا در شام،مدینه،کوفه،مکه،کربلا و...به ترتیب زمانی اتفاق افتاده است،می‏آوریم:

15 رجب 60 هجری:مرگ معاویه در شام و نشستن یزید به جای پدر.

28 رجب 60:رسیدن نامه یزید به والی مدینه مبنی بر بیعت گرفتن از حسین‏«ع‏»ودیگران.

29 رجب 60:فرستادن ولید،کسی را سراغ سید الشهدا و دعوت به آمدن برای‏بیعت،دیدار امام حسین‏«ع‏»از قبر پیامبر و خدا حافظی،سپس هجرت از مدینه،همراه بااهل بیت و جمعی از بنی هاشم.

3 شعبان 60:فرستادن ولید،کسی را سراغ سید الشهدا و دعوت به آمدن برای بیعت،دیدار امام حسین‏«ع‏»از قبر پیامبر و خداحافظی،سپس هجرت از مدینه،همراه با اهل بیت‏و جمعی از بنی هاشم.

ورود امام حسین‏«ع‏»به مکه و ملاقاتهای وی با مردم.

10 رمضان 60:رسیدن نامه‏ای از کوفیان به دست امام،توسط دو نفر از شیعیان کوفه.

15 رمضان 60:رسیدن هزاران نامه دعوت به دست امام،سپس فرستادن مسلم بن‏عقیل به کوفه برای بررسی اوضاع.

5 شوال 60:ورود مسلم بن عقیل به کوفه،استقبال مردم از وی و شروع آنان به بیعت.

11 ذی قعده 60:نامه نوشتن مسلم بن عقیل از کوفه به امام حسین و فراخوانی به‏آمدن به کوفه.

8 ذی حجه 60:خروج مسلم بن عقیل در کوفه با چهار هزار نفر،سپس پراکندگی‏آنان از دور مسلم و تنها ماندن او و مخفی شدن در خانه طوعه.تبدیل کردن امام حسین‏«ع‏»

حج را به عمره در مکه،ایراد خطبه برای مردم و خروج از مکه همراه با 82 نفر از افرادخانواده و یاران به طرف کوفه.دستگیری هانی،سپس شهادت او.

9 ذی حجه 60:درگیری مسلم با کوفیان،سپس دستگیری او و شهادتش بر بام‏دار الاماره کوفه،دیدار امام حسین با فرزدق در بیرون مکه.

ذی حجه 60:بر خورد امام حسین‏«ع‏»با حر و سپاه او در منزل‏«شراف‏».

ذی حجه 60:دریافت مجدد خبر شهادت مسلم بن عقیل و قیس بن مسهر در منزل‏«عذیب الهجانات‏».

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٤ - حمیدرضا


آزادگی

از مهمترین درسهای نهضت کربلا و از الفبای نخستین فرهنگ عاشورا،آزادگی و حریت‏و تن به ظلم ندادن و اسیر ذلت نشدن است.حسین بن علی‏«ع‏»فرموده است:«موت فی‏عز خیر من حیاة فی ذل‏» مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است.نیز در مقابل تسلیم و بیعت،فرمود: «لا و الله،لااعطیهم بیدی اعطاء الذلیل و لا اقر اقرار العبید»دست ذلت به شما نمی‏دهم و چون بردگان‏تسلیم شما نمی‏شوم.

همچنین در کربلا وقتی آن حضرت را میان جنگ یا بیعت مخیر کردند،فرمود:

«الا و ان الدعی بن الدعی قد رکزنی بین اثنتین،بین السلة و الذلة،هیهات منا الذلة...» ناپاک‏ناپاکزاده مرا بین دو چیز،شمشیر و ذلت مخیر قرار داده است،ذلت از ما بسیار دور است.

بر ما گمان بندگی زور برده‏اند ای مرگ همتی که نخواهیم این قیود از آستان همت ما ذلت است دور و اندر کنام غیرت ما نیستش ورود

در نبرد عاشورا نیز در حمله‏هایی که به صفوف دشمن می‏کرد،رجز می‏خواند و می‏فرمود:

«الموت اولی من رکوب العار و العار اولی من دخول النار» 

مرگ،بهتر از ننگ است و ننگ،بهتر از دوزخ!وقتی که مجروح بر زمین افتاده بود،شنید که سپاه دشمن قصد حمله به حرم و خیمه‏گاه او را دارد،بر سرشان فریاد کشید:«یاشیعة آل ابی سفیان!ان لم تکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فی‏دنیاکم...» 

گر شما را به جهان دینی و آیینی نیست‏لا اقل مردم آزاده به دنیا باشید

منبع:http://www.hawzah.net/Per/K/Farhang/Index.htm حوزه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٤ - حمیدرضا


نوحه...مهدی اخوان ثالث

نعش این شهید عزیز
روی دست ما مانده ست
 روی دست ما ، دل ما
چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست
این پیامبر ، این سالار
 این سپاه را سردار
 با پیامهایش پاک
با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
 ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم
او فریاد
می زد
هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
 و
 با ماست
اما
کنون
 دیری ست
نعش این شهید عزیز
 روی دست ما چو حسرت دل ما
 برجاست
 و
 روزی این چنین بتر با ماست
امروز
 ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد
هر چه می خندید
هر چه می زنید ، می بندید
 هر چه می برید ، می بارید
 خوش به کامتان اما
 نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٤ - حمیدرضا


بن بست...سيما ياری

در گرگ و میش عصر
 از ایست گاه کار می اید
 تا خانه ی خالی
 از خانه ی خالی
 تا عمق یک تنهایی
 با حمل یک نقاب
 بات طرح چهره ی آرام
 آرامشی که همچو کوچه ی بن بست
 در التهاب مرد فراری
 خمیازه می کشد
در گرگ و میش صبح
 از خانه می رود تا ایست گاه کار
تا عمق تنهایی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢ - حمیدرضا


داد...سيما ياری

ماشه چکید باز
موسیقی دریا
 آشفته شد با ضربه ی شلیک
پرواز مرغک ها
 نیزار را جنباند
 سگ صید را آورد
در ماسه های نرم لغزنده صدای چکمه پنهان شد
مرغان ساحل
 به سایه ی نیزار برگشتند
در طول تاریکی
فریادهای تیز
خواب عناصر را به هم میریخت
پرلای تک مانده
 صدا می کرد جفتش را
 از پشت مرداب

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢ - حمیدرضا


کاسبی...سيما ياری

سوداگری با عشق
سوداگری با تکه های دست
 سوداگری با قلب
آهسته آهسته
یک جمجمه
و در مقابل استکانی خرد
توفان درون استکان آب
تنها بساط سفره را آشفته می سازد
یک سفره ی کوچک
با ریزه های نان خشکیده
و ازدحام مورهایی رام
آهسته آهسته
سوداگری با خویش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢ - حمیدرضا


عصر عاشورا...محمود فرشچيان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


يا بضعة‌الرسول ز ابن زياد داد ...محتشم كاشاني

يا بضعة‌الرسول ز ابن زياد داد
كو خاك اهل بيت رسالت به باد داد
 
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانهء طاقت خراب شد
 
خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد
 
خاموش محتشم كه ازين شعر خونچكان
در ديده اشگ مستمعان خون ناب شد
 
خاموش محتشم كه ازين نظم گريه‌خيز
روي زمين به اشگ جگرگون كباب شد
 
خاموش محتشم كه فلك بس كه خون گريست
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
 
خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
 
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين
جبريل را ز روي پيامبر حجاب شد
 
تا چرخ سفله بود خطائي چنين نكرد
بر هيچ آفريده جفائي چنين نكرد
 
اي چرخ غافلي كه چه بيداد كرده‌اي
وز كين چها درين ستم آباد كرده‌اي
 
بر طعنت اين بس است كه با عترت رسول
بيداد كرده خصم و تو امداد كرده‌اي
 
اي زاده زياد نكرداست هيچ گه
نمرود اين عمل كه تو شداد كرده‌اي
 
كام يزيد داده‌اي از كشتن حسين
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده‌اي
 
بهر خسي كه بار درخت شقاوتست
در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده‌اي
 
با دشمنان دين نتوان كرد آن چه تو
با مصطفي و حيدر و اولاد كرده‌اي
 
حلقي كه سوده لعل لب خود نبي بر آن
آزرده‌اش به خنجر بيداد كرده‌اي
 
ترسم تو را دمي كه به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند

منبع: سايت ايرانيان انگلستانhttp://iranianuk.com/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


شد وحشتي كه شور قيامت بباد رفت ...محتشم كاشاني

شد وحشتي كه شور قيامت بباد رفت
چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد
 
هرچند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخمهاي كاري تيغ و سنان فتاد
 
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
 
بي‌اختيار نعره هرا حسين زود
سر زد چنانكه آتش ازو در جهان فتاد
 
پس با زبان پر گله آن بضعة‌الرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايهاالرسول
 
اين كشتهء فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
 
اين نخل تر كز آتش جان سوز تشنگي
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست
 
اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست
 
اين غرقه محيط شهادت كه روي دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست
 
اين خشك لب فتاده دور از لب فرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست
 
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشگ و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
 
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست
 
چون روي در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد
 
كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بي‌كس و بي‌آشنا ببين
 
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطهء عقوبت اهل جفا ببين
 
در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان
واندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين
 
ني ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
 
تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاي سروران همه بر نيزه‌ها ببين
 
آن سر كه بود بر سر دوش نبي مدام
يك نيزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببين
 
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان به خاك معركهء كربلا ببين
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال ...محتشم كاشاني

هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال
او در دلست و هيچ دلي نيست بي‌ملال
 
ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند
يك باره بر جريده رحمت قلم زنند
 
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
 
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند
 
آه از دمي كه با كفن خونچكان ز خاك
آل علي چو شعلهء آتش علم زنند
 
فرياد از آن زمان كه جوانان اهل بيت
گلگون كفن به عرصهء محشر قدم زنند
 
جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
 
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
 
پس بر سنان كنند سري را كه جبرئيل
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
 
روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار
 
موجي به جنبش آمد و برخاست كوه
ابري به بارش آمد و بگريست زار زار
 
گفتي تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتي فتاد از حركت چرخ بي‌قرار
 
عرش آن زمان به لرزه درآمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
 
آن خيمه‌اي كه گيسوي حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
 
جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بي‌عماري محمل شتر سوار
 
با آن كه سر زد آن عمل از امت نبي
روح‌الامين ز روح نبي گشت شرمسار
 
وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد
 
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
 
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
 
هرجا كه بود آهوئي از دشت پا كشيد
هرجا كه بود طايري از آشيان فتاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك ...محتشم كاشاني

كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك
جان جهانيان همه از تن برون شدي
 
كاش آن زمان كه كشتي آل نبي شكست
عالم تمام غرقه درياي خون شدي
 
آن انتقام گر نفتادي بروز حشر
با اين عمل معاملهء دهر چون شدي
 
آل نبي چو دست تظلم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند
 
برخوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهء انبيا زدند
 
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتي كه بر سر شير خدا زدند
 
آن در كه جبرئيل امين بود خادمش
اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند
 
بس آتشي ز اخگر الماس ريزه‌ها
افروختند و در حسن مجتبي زدند
 
وانگه سرادقي كه ملك مجرمش نبود
كندند از مدينه و در كربلا زدند
 
وز تيشهء ستيزه در آن دشت كوفيان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
 
پس ضربتي كزان جگر مصطفي دريد
بر حلق تشنهء خلف مرتضي زدند
 
اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
فرياد بر در حرم كبريا زدند
 
روح‌الامين نهاده به زانو سر حجاب
تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب
 
چون خون ز حلق تشنهء او بر زمين رسيد
جوش از زمين برروه عرش برين رسيد
 
نزديك شد كه خانهء ايمان شود خراب
از بس شكستها كه به اركان دين رسيد
 
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
 
باد آن غبار چون به مزار نبي رساند
گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
 
يكباره جامه در خم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد
 
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح‌الامين رسيد
 
كرد اين خيال وهم غلط كه اركان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است...محتشم كاشاني

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
 
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
 
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
 
گويا طلوع مي‌كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامي ذرات عالم است
 
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
 
در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
 
جن و ملك بر آدميان نوحه مي‌كنند
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است
 
خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده كنار رسول خدا حسين
 
كشتي شكست خورده طوفان كربلا
در خاك و خون طپيده ميدان كربلا
 
گر چشم روزگار به رو زار مي‌گريست
خون مي‌گرشت از سر ايوان كربلا
 
نگرفت دست دهر گلابي به غير اشك
زآن گل كه شد شكفته به بستان كربلا
 
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
 
بودند ديو و دد همه سيراب و مي‌مكند
خاتم ز قحط آب سليمان كربلا
 
زان تشنگان هنوز به عيوق مي‌رسد
فرياد العطش ز بيابان كربلا
 
آه از دمي كه لشگر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خيمهء سلطان كربلا
 
آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
 
كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي
وين خرگه بلند ستون بي‌ستون شدي
 
كاش آن زمان درآمدي از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روي زمين قيرگون شدي
 
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت
يك شعلهء برق خرمن گردون دون شدي
 
كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان
سيماب‌وار گوي زمين بي‌سكون شدي

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


اين زمين پربلا را نام دشت كربلاست...محتشم كاشاني

اين زمين پربلا را نام دشت كربلاست
اي دل بي‌درد آه آسمان سوزت كجاست
 
اين بيابان قتلگاه سيد لب تشنه است
اي زبان وقت فغان وي ديده هنگام بكاست
 
اين فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر
گر ز دود آه ما عالم سيه گردد رواست
 
اين مكان بوده است روزي خيمه‌گاه اهل‌بيت
كز حباب اشگ ما امروز گردش خيمه‌هاست
 
كشتي عمر حسين اينجا به زاري گشته غرق
بحر اشگ ما درين غرقاب بي‌طوفان چراست
 
اينك قبهء پر نور كز نزديك ودور
پرتو گيتي فروزش گمرهان را ره‌نماست
 
اينك حاير حضرت كه در وي متصل
زايران را شهپر روحانيان در زير پاست
 
اينك سده اقدس كه از عز و شرف
قدسيان را ملجاء و كروبيان را ملتجاست
 
اينك مرقد انور كه صندوق فلك
پيش او با صد هزاران در و گوهر بي‌بهاست
 
اينك تكيه‌گاه خسرو والا سرير
كاستان روب درش را عرش اعظم متكاست
 
اينك زير گل سرو گلستان رسول
كز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست
 
اينك خفته در خون گلبن باغ بتول
كز شكست او چو گل پيراهن حور اقباست
 
اين چراغ چشم ابرار است كز تيغ ستم
همچو شمعش با تن عريان سر از پيكر جداست
 
اين سرور سينهء زهراست كز سم ستور
سينهء پر علمش از هر سو لگدكوب بلاست
 
اين انيس جان پيغمبر حسين‌بن علي است
كز سنان‌بن انس آزرده تيغ جفاست
 
اين عزيز صاحب دل ابا عبدالهست
كز ستور افتاده بي‌ياور به دشت كربلاست
 
اين حبيب ساقي كوثر وصي بي‌سراست
كز عروس روزگارش زهر در جام بقاست
 
اين سرافراز بلنداختر كه در خون خفته است
نايب شاه ولايت تاج فرق اولياست
 
اين سهي سرو گزين كز پشت زين افتاده است
جانشين شاه مردان شهسوار لافتاست
 
اين مه فرخنده طلعت كاين زمينش مهبط است
قرة‌العين علي چشم و چراغ اوصياست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


اين كشته فتاده به هامون حسين توست ...محتشم کاشانی

مرحوم محتشم كاشانى، زبان حال زينب كبرى عليهاالسلام را چنين به نظم درآورده است :

پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول

رو در مدينه كرد كه : يا ايهاالرسول

اين كشته فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

اين نخل تر، كز آتش جان سوز تشنگى
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

اين ماهى فتاده، به درياى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه محيط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين خشك لب فتاده دور از لب فرات
كز خون او زمين شده جيحون، حسين توست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


غنچه پژمرده...رهی معيری

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است
هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است
چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست
غنچه پژمرده از ناراج گلچین فارغ است
شور عشق تازه ای دارد مگر دل ؟ کاین چنین
خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است
خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست
گر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است
هر نفس در باغ طبعم لاله ای روید رهی
نغمه سنجان را دل از گلهای رنگین فارغ است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


گياه اندوه...رهی معيری

نی افسرده ای هنگام گل روید ز خاک من
که برخیزد از آن نی ناله های دردناک من
مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد
به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من
مخند ای صبح بی هنگام که امشب سازشی دارد
نوای مرغ شب بسا خاطر اندوهناک من
نیم چون خاکیان آلوده گرد کدورتها
صفای چشمه نهتاب دارد جان پاک من
چو دشمن از هلاک من رهی خشنود میگردد
بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


يار ديرين...رهی معيری

به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد
 کسی غیر از غم دیرین به یاد نمی افتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد
 به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم
که می افتد به خاکم سایه گل یا نمی افتد
روی هر ذره خاکم به دنبال پریرویی
غبار من به صحرای طلب از پا نمی افتد
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن
رهی دامان این دولت به دست ما نمی افتد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


سودا زده...رهی معيری

آنکه سودا زده چشم تو بوده است منم
و آنکه از هر مژه صد چشمه گشوده است منم
 آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت
ره بسر منزل وصلش ننموده است منم
آنکه پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش
آفرین گفته و دشنام شنوده است منم
 آنکه خواب خوشم از دیده ربوده است توی
 و آنکه یک بوسه از آن لب ربوده است منم
ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک
آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


زندگی نامه عارف قزوینی

ابوالقاسم‌ عارف قزوینی (۱۲۵۹ - ۱ بهمن ۱۳۱۲)، شاعر و تصنیف ساز ایران.

عارف در حدود سال ۱۳۰۰ ه. ق در قزوین متولد شد. پدرش "ملاهادی وکیل" بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌‌نوشت. موسیقی را نزد حاج صادق خوارزمی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسین واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه می‌بست ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.

عارف در ۱۷ سالگی به دختری عشق و علاقه پیدا کرد و با او در پنهان ازدواج کرد. فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.

عارف در سال ۱۳۱۶ به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شد و مظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به به قزوین بازگشت.

در سال ۱۳۲۳ ه. ش در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد.

در سال ۱۳۳۵ یکی از دوستان عارف به نام «عبدالرحیم خان» خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد و نظام السلطنه مافی او را برای مداوا به بغداد برد. پس از چندی همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.

او تا اواخر عمر تصنیف‌ها و شعرهای ملی سرود. تصنیف‌های او از دوران مشروطیت و جنگ‌ جهانی اول تا امروز نیز برسرزبان‌ها است.

در اواخر عمر به افسردگی دچار شد و در روز ۱ بهمن ۱۳۱۶ خورشیدی در همدان درگذشت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


یادی از عارف قزوینی

سالن گراند هتل - سال 1301 هجری شمسی

مردی خوش سیما با سبیل های سربالا و کلاه سفید رنگی به سر و عبایی بر دوش روی سن نشسته است و نوازندگان دوره اش کرده اند. عارف است که سرش را پایین انداخته است و گاهی زیر چشمی یکی از نوازندگان را نگاه می کند. محمود فرنام دایره بدست به انتظار نشسته است و از پشت عینک شکری ِ ادیب السلطنه را نگاه می کند. شکری سازش را کوک کرده است. عارف زیر چشمی نگاهی به شکری می کند و او نگاهش را از صورت عارف بر می گیرد و درآمد دشتی را آغاز می کند. صدای پنچه شیرین و مضراب خوش آهنگِ تار شکری بر دل تماشاچیان می نشیند. شکری ایستاد، عارف نفس را به تو کشید و با صدای محزونش خواند:
دل هیچ گه ز جور تو دل ناگران نبود...
بار ِ گران عشق تو بر دل گران نبود...
شکری با تار جواب آواز را داد و روی کاسه تار ریز گرفت...
عارف آواز را به اتمام رساند...
سکوت کردند. پس از چند لحظه جمع نوازندگان به اتفاق، نواختن تصنیف را آغاز کردند...
هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد...
در باغ بهاری تهی از زاغ و زغن شد...
از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد...
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد...

منبع:http://www.ajayeb.ir

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


سال روز در گذشت عارف قزوينی

سال روز در گذشت عارف قزوینی  شاعر ملی رو به تمام دوست داران ایران تسلیت می گم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


ايران...عارف قزوينی

پـیام ،دوشم از پیر مِی فـُروش آورد
بنوش باده ،که یک ملتی به هوش آمد
برای فتح جوانان جنگجو ،جامی
زدیم باده وُ زدیم باده وُ ،فریاد نوش نوش آمد
زخاک پاک شهیدان راه آزادی ،
ببـیـن ببـیـن ببـیـن ،
ببـین که خون سیاوش چه سان به جوش آمد

کسی که رو به سفارت ،پی اُمیدی رفت
دهید مژده ،که لالو ،کـَرو ،خـَموش آمد
وطن فـُروشی اِرث است ،این عجب نبوَد
چرا کـَزاول آدم ،وطن فـُروش آمد
صدای نالهء عارف ،به گوش هر که رسید
چو دَف به سَر زدو ،چو چنگ در خُروش آمد

پـیام ،دوشم از پیر مِی فـُروش آورد
بنوش باده ،که یک ملتی به هوش آمد
برای فتح جوانان جنگجو ،جامی
زدیم باده وُ زدیم باده وُ ،فریاد نوش نوش آمد
زخاک پاک شهیدان راه آزادی ،
ببـیـن ببـیـن ببـیـن ،
ببـین که خون سیاوش چه سان به جوش آمد

کسی که رو به سفارت ،پی اُمیدی رفت
دهید مژده ،که لالو ،کـَرو ،خـَموش آمد
وطن فـُروشی اِرث است ،این عجب نبوَد
چرا کـَزاول آدم ،وطن فـُروش آمد
صدای نالهء عارف ،به گوش هر که رسید
چو دَف به سَر زدو ،چو چنگ در خُروش آمد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


بيمار درد عشق و پرستارم آرزوست...عارف قزوينی

بيمار درد عشق و پرستارم آرزوست
بيمار درد عشق و پرستارم ،آخ پرستارم آرزوست
بهبود زان دو نرگس ،بهبود زان دو نرگس ،
بيدارم آرزوست ،آي داد
بيدار هر که گشت در ايران ،رَوَد به دار رَوَد به دار
بيدارو زندگاني بيدارم آرزوست ،اي واي
آخ اي ديده خون ببار که يک ملتي به خواب رفته است و من دو ديدهء بيدارم آرزوست

آه ايران خرابتر زدو چشم تو اي سَنـَم
اصلاح کاراز تو ،در اين کاروار زور
ايران فداي بُـوالهوسي هاي خائنين گرديده
ايران فداي بُـوالهوسي هاي خائنين گرديده
يک قـُشون فداکارم آرزوست
آي اي فکر غافل

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


گریه کن...عارف قزوينی

گریه کن که گر ،گریه کن که گر
سیل خون گری ثـَمَر ندارد
ناله ای که نـــاید زِ نای دل ،اَثـَرندارد
هر دلی که نیست اهل دل ،زدل خبر ندارد
دل زدست غم ،مـَفـَر ندارد
دیده غیر اَشگ تـَر ندارد
این محرم و صـَفـَر ندارد
این محرم و صـَفـَر ندارد

گر زنی مـُچال ،جنگ فِجان چه باک ،
مرد جـُز هلاک ،هیچو چارهء دگر ندارد
زندگی دگر ثـَمَر ندارد
دل زدست غم ،مـَفـَر ندارد
دیده غیر اَشگ تـَر ندارد
دیده غیر اَشگ تـَر ندارد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا


نالهء مرغ اسير...عارف قزوينی

نالهء مرغ اسير اينهمه بهر وطن است
مـَسلَـک مرغ گرفتار قفس همچو من است
فکري اي هموطنان فکري اي هموطنان
در رَه آزادي خويش بنمائيد
که هرکـَس نکند.
که هرکـَس نکند ،مثل من است

جامه اي ،کونـَشود غرق به خون بهر وطن
بـِدَرآن جامه ،که ننگ تـَنو کم از کفـَن است
بـِدَرآن جامه ،که ننگ تـَنو کم از کفـَن است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - حمیدرضا