عشق من و تو

 

از خون جوانان وطن...عارف قزوينی


هنگام مي و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاري تهي از زاغ و زغن شد
از ابر كرم خطه ري رشگ ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ


از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در سايه گل بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ


خوابند وكيلان و خرابند وزيران
بردند به سرقت همه سيم و زر ايران
ما را نگذارند به يك خانه ويران
يارب بستان داد فقيران ز اميران
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ


از اشك همه روي زمين زير و زبر كن
مشتي گرت از خاك وطن هست به سر كن
غيرت كن و انديشه ايام بتر بكن
اندر جلو تير عدو سينه سپر كن
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ


از دست عدو ناله من از سر درد است
انديشه هر آن كس كند از مرگ نه مرد است
جانبازي عشاق نه چون بازي نرد است
مردي اگرت هست كنون وقت نبرد است
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
عارف ز ازل تكيه بر ايام ندادست
جز جام به كس دست چو خيام ندادست
دل جز به سر زلف دلارام ندادست
صد زندگي ننگ به يك نام ندادست
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ - حمیدرضا


مـقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق

مـقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار مـن این نکته کرده‌ام تـحـقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانـسـتـم
کـه کیمیای سـعادت رفیق بود رفیق
بـه مؤ‌منی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
کـه در کمینگـه عمرند قاطـعان طریق
بیا کـه توبـه ز لعل نـگار و خـنده جام
حکایتیسـت که عقلش نمی‌کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون مـنی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حـلاوتی کـه تو را در چه زنخدان است
بـه کـنـه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
کـه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
بـه خـنده گفت که حافظ غلام طبع توام
بـبین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ - حمیدرضا


خوشا شیراز و وضع بی‌مثالـش

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالـش
خداوندا نـگـه دار از زوالـش
ز رکـن آباد ما صد لوحش اللـه
کـه عمر خضر می‌بخشد زلالش
میان جـعـفرآباد و مـصـلا
عـبیرآمیز می‌آید شـمالـش
به شیراز آی و فیض روح قدسی
بـجوی از مردم صاحب کمالش
کـه نام قند مـصری برد آن جا
کـه شیرینان ندادند انفعالـش
صبا زان لولی شنگول سرمست
چه داری آگهی چون است حالش
گر آن شیرین پسر خونـم بریزد
دلا چون شیر مادر کن حلالـش
مـکـن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر
نـکردی شـکر ایام وصالـش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ - حمیدرضا


سکوت...احمد رضا احمدی

راستی
چگونه باید تمام این عقوبت را
 به کسی دیگر نسبت داد
 و خود آرام از این خانه به کوچه رفت
صدا کرد
 گفت : ایا شما می دانستید
من اگر سکوت را بشکنم
جبران لحظه هایی را گفته ام
 که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید
 اگر همه ی شما حضور داشتید
 تحمل من کم بود
 مجبور بودم
همه ی شما را فقط با نام کوچکتان
 صدا کنم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ - حمیدرضا


از دور ...احمد رضا احمدی

از دور حرکت می کنیم
 تا به نزدیک تو برسیم
تو اگر مانده باشی
 تو اگر در خانه باشی
من فقط به خانه تو آمدم
 تا بگویم
 آواز را شنیدم
تمام راه
 از تو می خواستم
 مرا باور کنی
 که ساده هستم
تو رفته بودی
 کنون گفتم
که تو هستی
 تو اگر نبودی
نمی دانستم
که می توانم
 باران را در غیبت تو
دوست بدارم 


 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ - حمیدرضا


پنهان نمی کنم...احمد رضا احمدی

پنهان نمی کنم
خانم ها
 آقایان
من نیز می دانم که میوه
 در سوگواری طعم ندارد
حرف اگر بزنیم
حرف آوازهایی ست
که زیر باران هم
می توان خواند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ - حمیدرضا


زمانی ...احمدرضا احمدی

زمانی
 با تکه ای نان سیر می شدم
و با لبخندی
 به خانه می رفتم
اتوبوس های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
 انتظار نداشتم
 کسی به من در آفتاب
 صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ - حمیدرضا


ر...سيد علی صالحی

اول کی بود کجا بود ؟
به یاد آر
اول کی بود که آن پاره ی ابر آبستن
 از مغرب ماه مرده پیدایش شد ؟
شد و آمد و آن همه آسمان عزادار بی گریه را زایید
 ما حدس دیگری از دعوت دریا زده بودیم
 خیال کرده بودیم
 کلمات خیس خداوند
 به نانوشته ترین دفتر هر دختری
برای معاشقه با ماه آمده اند
 ما به رویا و روشنایی بی پایان اینه
نیاز مبرم داشتیم
 اما به جای خواب گل و
رهایی آرام پروانه
او آمده بود
 آمده بود با شانه های خسته اش
هم در سکوت آن همه تابوت و
پا به زای هزار تندر بی انتها
اول کی بود و کجا بود ؟
 به یاد آر
هنوز هم از خسته خانه ی آن سوی سیم و دریچه
صدای چکیدن آخرین خلاص آدمی می اید
 به یاد آر ... دختر از هی هنوز من
ما بی خبر از بازی باد و خواب صنوبر
خیال کرده بودیم
 دریا ها را گریسته
 دفترها را خوانده
 ترانه ها را
ما چه می دانستیم داستان دریا و
 قایق شکسته از چه قرار است ؟
 من و غلام و امید
 از پیچ کوهپایه های دور
داشتیم سمت صحبت ستاره می رفتیم
شب نبود
 باد از مقابل پس کوچه های کهربا می وزید
دامنه ها را دور زده
 رفته دورتر از دروازه ی صد کلون کرده
کمین کرده بود
 بچه ها خبر آوردند
 راه های رفته را باید به یاد آورید
 ماه بلند است هنوز
تا کنار بنان بازفت و
کمانه تاراز ... راهی نیست
بچه ها خبر آوردند
 عکس های رنگ و رو رفته ی شما و
رد پای رهایی را
 رج بخ رج از خواب پروانه و
شقایق سرنگون می پرسند
خانه به خانه
 دره ها دالان ها وگهواره ها را گشته بودند
 و باران آمده بود
 و باران داشت از پی شقایق و پروانه
 شب را به هفت آب گریه می روبید
و ما به یاد آوردیم
 تا جهان پیش روی رفتن ماست
تا ماه و رود و سایه و ستاره باقی ست
باید برویم
ما می دانستیم مردگان ما
 یکی واژه حتی
به نیش نی زار سوخته نگفته اند
غلام گفته بود شتاب کنید
 ما دوباره به عصر عسل بازخواهیم گشت
هنوط کلماتی هستند
 از آسمان اسامی ما
 هنوز کلماتی هستند
 که تنها شاعران اینده به یادتان خواهند آورد
حالا شتاب کنید
سه روز بعد به کراچی رسیده بودیم
 دوشنبه اواخر آذرماه بود
پیرمردی نابینا
بانی همیان عجیبش در دست
 می خواند و هی گفت
 دوالالی لا لیا دوالالی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - حمیدرضا


هزار و یک ترانه برای تنهایی زنان...سيد علی صالحی

پس پیراهنی
 دوخته ی هزار عطر آهوکش
 تو رازها از قوس قله های ولرم نهان کرده ای
ورنه سرانگشت تشنه به طعم لیموبنان
کی می توانست از لمس بلور برهنه بگذرد ؟
همخوابه ی ابر و
رسیده ی خرما تویی
هوای شمالی ترین نافه های نی
هم در یکی شدن از تشنگی تویی
آبان هر چه اردی بهشت دی
تو ... دختر به هفت آسمان شسته ی من
رازهایی از این دست
 دریابان دیدگان من اند
که هنوز
شاعرترین شبانه خوان سحرگاه بوسه ام
 چرا چانه می زنی ؟
من هرگز به پرسندگان از چرا شکستن خویش
 حساب پس نخواهم داد
بیا ‚ بی خیال
درگاه بسته چه می داند
پس پیراهنی این همه برهنه پوش
آن دو فاخته ی کم رو
 سر آسیمه ی آواز کدام علاقه اند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - حمیدرضا


شين...سید علی صالحی

به زانو در آمدیم و
باز از آخرین آواز محرمانه ی ماه
 هیج رازی با پرسندگان پروانه نگفتیم
 پرسیدند
اگر تو از نشانی نهان مانده ی آن پرنده
 بی خبری
پس این عطر نا به هنگام را
از خواب کدام گل گمنام به خانه آورده ای ؟
 پرسیدند
اگر که حکمت نور و
 وحی واژه از وزیدن اسم او میسر نیست
 پس تو خواندن دست دریا و
 نوشتن راز گریه را
 از روی کدام کتاب سوخته آموخته ای ؟
و من هیچ نگفتم
 الا منشوری از غبار غروب
 که در سایه روشن راه راه دریچه می تابید
 برخساتند
 مثل دو سایه سار
 یکیشان آشنای دوره ی دبستان و
 تقسیم سیب و بارش باران بود
پرسیدند
رویا نویس به دریا رفتگان اگر تویی
پس از چه این همه
 از همهمه ی باد و وزیدن این واژه ها می ترسی ؟
 تمام ترانه های تو را
 از آفتاب و پرنده پس خواهیم گرفت
به خواب به خانه به رویا راهت نمی دهیم
حالا به ما بگو
استعاره ی غمگین خواب وستاره کدام است
خلاصه ی بی پایان آب و علاقه برای چیست
 تو تکرار مداوم این همه دریا را کی تمام خواهی کرد ؟
و من هیچ نگفتم هیچ
ماه رفته بود داشت با دست خط لرزان همان پرنده
باز منشور پروانه را
 بر دریچه ی مه گرفته ی دریا می نوشت
 او نیز به زانو درآمده بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - حمیدرضا


برای شرکت در جشنواره شعر آخرین مهلت ارسال شعر پایان دی ماه است

شاعران سراسر کشور تا ابتدای بهمن ماه سال جاری فرصت دارند اشعار تازه و کتابهای

منتشره خود را به دبیرخانه جشنواره بین المللی شعر فجر ارسال کنند .

به گزارش خبرنگار مهر ، دفتر شعر و موسیقی معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در

تهران و ادارات کل فرهنگ و ارشاد در مراکز استانهای کشور از بیست و پنجم آذرماه اقدام

به گردآوری اشعار شاعران کشور نموده اند

بر اساس اعلام برگزارکنندگان ، سرایندگان می توانند اشعار خود را با موضوعات دینی و آئینی ، امام (ره) و انقلاب اسلامی ، ملی و میهنی (خلیج فارس) و درقالب های : کودک و نوجوان ،  تصنیف و ترانه ، سنتی و ... برای نخستین جشنواره بین المللی شعر فجر ارسال کنند .

" فارسی زبانان جهان " و " امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی " دو بخش ویژه جشنواره شعر فجر است که در ایام الله دهه فجر در تهران و مراکز استانها شاهد برپایی آن خواهیم بود .

بنا بر این گزارش ، ادارات کل فرهنگ و ارشاد اسلامی درمراکز استانها پذیرای اشعار شاعران شهرستانی است و شاعران مرکز می توانند با نشانی تهران ، خیابان حافظ ، خیابان استاد شهریار ، تالار وحدت ، دفترشعر و موسیقی دبیرخانه جشنواره شعر فجر مکاتبه کنند . 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - حمیدرضا


خيابان خوابها...خليل جوادی

باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم

پیرها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفدیده مولا کجاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیواره

با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیواره

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - حمیدرضا


خیال نکن نباشی...شاهکار بينش پژوه

خیال نکن نباشی
بدون تو میمیرم

گفته بودم عاشقم
خوب حرفمو پس میگیرم

خیال نکن نمونی
کارم دیگه تمومه

لیلی فقط تو قصه است
جنون دیگه کدومه ؟

کی میگه تو نباشی
ستاره بی فروغه

بذار همه بدونن
که عاشقی دروغه

تو برده ای میخواستی
که حرفتو بخونه

برای تو بسوزه
به پای تو بمونه

عروسکی میخواستی
رو طاقچتون بکاریش

وقتی بازی تموم شد
کنج اتاق بذاریش

دیگه برای موندن
اتاق تو شلوغه

عروسکا بدونین
که عاشقی دروغه




خیال نکن نباشی
بدون تو میمیرم

گفته بودم عاشقم
خوب حرفمو پس میگیرم

خیال نکن نمونی
کارم دیگه تمومه

لیلی فقط تو قصه است
جنون دیگه کدومه ؟

کی میگه تو نباشی
ستاره بی فروغه

بذار همه بدونن
که عاشقی دروغه

تو برده ای میخواستی
که حرفتو بخونه

برای تو بسوزه
به پای تو بمونه

عروسکی میخواستی
رو طاقچتون بکاریش

وقتی بازی تموم شد
کنج اتاق بذاریش

دیگه برای موندن
اتاق تو شلوغه

عروسکا بدونین
که عاشقی دروغه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - حمیدرضا


چاره ای ندارم...رضا صادقی

ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش
اين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش
ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم
ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم

ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم
پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم
ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم
دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم

ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم
وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم
ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخنده
تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبنده

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام
ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي
من چجوري تو را خواستم تو چجور ازم گذشتي

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام
ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي
من چجوري تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتي

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - حمیدرضا


وايسا دنيا...رضا صادقی

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
از دلم تاكي فضاي غصه رو مهمونيه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقهاي تو خواهي ساده مردن واسه چي
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت ندییيم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
اين همه طلسم و بعد جاي خوش تو كجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا،وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

نميخوام دربه در

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - حمیدرضا


حرف نزن،گوش نکن، نبين...من و جوجو

نظر شما درباره این عکس چیه؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


گريه ی بی اختيار...رهی معيری

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
                                                           غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
                                                          فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
                                                         چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
                                                        که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
                                                         مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
                                                         به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
                                                          ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده تو
                                                           بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی به شام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
                                                           که روز وصل دلم را قرار باید و نیست


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


تلخکامی...رهی معيری

داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
 آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا
در هوای دوستداران دشمن خویشم رهی
در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


زندان خاک...رهی معيری

با دل روشن در ان ظلمت سرا افتاده ام
                                                         نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟
                                                          تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
 جای در بستان سرای عشق میابد مرا
                                                         عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمال مردمم از نارسایی های بخت
                                                        سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
                                                       اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
                                                        برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
                                                        تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر 
                                                        در فراق همنوایان از نوا افتاده ام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


پذيرش معذرت ديگران...امام حسين (ع)

قالَ الاْمامُ سيد الشهداء أبُوعَبْدِ اللّهِ الْحُسَيْن(عَلَيْه السلام) :

لَوْ شَتَمَنى رَجُلٌ فى هذِهِ الاُْذُنِ، وَ أَوْمى إلىَ الْيُمْنى، وَ اعْتَذَرَ لى فىِ الاُْخْرى لَقَبِلْتُ ذلِكَ مِنْهُ، وَ

ذلِكَ أَنَّ أَميرَ الْمُؤْمِنينَ (عليه السلام) حَدَّثَنى أَنَّهُ سَمِعَ جَدّى رَسُولَ اللهِ (صلى الله عليه وآله)

يَقُولُ: لا يَرِدُ الْحَوْضَ مَنْ لَمْ يَقْبَلِ الْعُذرَ مِنْ مُحِقٍّ أَوْ مُبْطِل.

فرمود: چنانچه با گوش خود بشنوم كه شخصى مرا دشنام مى دهد و سپس معذرت خواهى او

را بفهمم، از او مى پذيرم و گذشت مى نمايم، چون كه پدرم اميرالمؤمنين علىّ (عليه السلام) از

جدّم رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت نمود: كسى كه پوزش و عذرخواهى ديگران را

نپذيرد، بر حوض كوثر وارد نخواهد شد.

منبع:إحقاق الحقّ: ج 11، ص 431.

احادیث از سایت اندیشه قمhttp://www.andisheqom.com/index.php

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


پرهيز از آزار افراد که تنها ياورشان خداست

قالَ الاْمامُ سيد الشهداء أبُوعَبْدِ اللّهِ الْحُسَيْن(عَلَيْه السلام) :

يا بُنَىَّ! إيّاكَ وَظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عَلَيْكَ ناصِراً إلاّ اللهَ.

فرمود: بپرهيز از ظلم و آزار رساندن نسبت به كسى كه ياورى غير از خداوند متعال نمى يابد.

منبع:وسائل الشّيعة: ج 11، ص 339، بحارالأنوار: ج 46، ص 153، ح 16.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


نترسيدن از مرگ و زندگی نکردن با ظالمان

قالَ الاْمامُ سيد الشهداء أبُوعَبْدِ اللّهِ الْحُسَيْن(عَلَيْه السلام) :

 إنّي لا أري الْمَوْتَ إلاّ سَعادَة، وَ لاَ الْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ إلاّ بَرَماً.

فرمود: به درستى كه من از مرگ نمى هراسم و آن را جز سعادت نمى بينم; و زندگى با

ستمگران و ظالمان را عار و ننگ مى شناسم.

منبع:بحار الأنوار: ج 44، ص 192، ضمن ح 4، و ص 381، ضمن ح 2.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


 

قالَ الاْمامُ سيد الشهداء أبُوعَبْدِ اللّهِ الْحُسَيْن(عَلَيْه السلام) :

النّاسُ عَبيدُالدُّنْيا، وَ الدّينُ لَعِبٌ عَلى ألْسِنَتِهِمْ، يَحُوطُونَهُ ما دارَتْ بِهِ مَعائِشَهُمْ، فَإذا مُحِصُّوا بِالْبَلاء

قَلَّ الدَّيّانُونَ.

فرمود: افراد جامعه بنده و تابع دنيا هستند و مذهب، بازيچه زبانشان گرديده است و براى إمرار

معاش خود، دين را محور قرار داده اند ـ و سنگ اسلام را به سينه مى زنند ـ .

پس اگر بلائى همانند خطر ـ مقام و رياست، جان، مال، فرزند و موقعيّت، ... ـ انسان را تهديد

كند، خواهى ديد كه دين داران واقعى كمياب خواهند شد.

منبع:محجّة البيضاء: ج 4، ص 228، بحارالأنوار: ج 75، ص 116، ح 2.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


سخاوتمندترين و بخشنده ترين و صله رحم کننده ترين مردم

قالَ الاْمامُ سيد الشهداء أبُوعَبْدِ اللّهِ الْحُسَيْن(عَلَيْه السلام) :

إنَّ أجْوَدَ النّاسِ مَنْ أعْطى مَنْ لا يَرْجُوهُ، وَ إنَّ أعْفَى النّاسِ مَنْ عَفى عَنْ قُدْرَة، وَ إنَّ أَوْصَلَ النّاسِ

مَنْ وَصَلَ مَنْ قَطَعَهُ.

فرمود: همانا سخاوتمندترين مردم آن كسى است كه كمك نمايد به كسى كه اميدى به وى

نداشته است. و بخشنده ترين افراد آن شخصى است كه ـ نسبت به ظلم ديگرى با آن كه توان

انتقام دارد ـ گذشت نمايد. صله رحم كننده ترين مردم و ديد و بازديد كننده نسبت به خويشان،

آن كسى ست كه صله رحم نمايد با كسى كه با او قطع رابطه كرده است.

منبع:نهج الشّهادة: ص 39، بحارالأنوار: ج 75، ص 121، ح 4.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


عبادت آزادگان...امام حسين (ع)

قالَ الاْمامُ سيد الشهداء أبُوعَبْدِ اللّهِ الْحُسَيْن(عَلَيْه السلام) :

إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجارِ، وَ إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبْيدِ، وَ إنَّ قَوْماً

عَبَدُوا اللهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبادَةٌ الْأحْرارِ، وَ هِيَ أفْضَلُ الْعِبادَةِ.

حضرت امام حسين (عليه السلام) فرمود: همانا عدّه اى خداوند متعال را به جهت طمع و آرزوى

بهشت عبادت مى كنند كه آن يك معامله و تجارت خواهد بود و عدّه اى ديگر از روى ترس خداوند

را عبادت و ستايش مى كنند كه همانند عبادت و اطاعت نوكر از ارباب باشد و طائفه اى هم به

عنوان شكر و سپاس از روى معرفت، خداوند متعال را عبادت و ستايش مى نمايند; و اين نوع،

عبادت آزادگان است كه بهترين عبادات مى باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


ورود به کربلا

حر بن يزيد بر اساس دستور عمر بن سعد، در سرزمين كربلا كه منطقه اى خشك و غيرآباد بود، راه را به طور كلى بر امام حسين عليه السلام بست و آن حضرت را مجبور به توقف نمود. امام حسين عليه السلام به ناچار در همان جا توقف كرد و آن جا را خيمه گاه خويش قرار داد.

روز ورود آن حضرت به سرزمين كربلا، مصادف بود با روز پنج شنبه، دوم محرم سال 61 هجرى قمرى .

آن حضرت پس از رسيدن به كربلا، پرسيد اين سرزمين چه نام دارد؟ گفتند كربلا است . امام حسين عليه السلام همين كه نام كربلا را شنيد، گفت : اللهم انى اعوذبك من الكرب و البلاء. سپس فرمود: اين، مكان كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اين جا منزل و محل خيام ما است . اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان، قبرهاى ما واقع شود. اين هااز جدم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله به من خبر داده است .

پس در آن جا فرود آمدند و خيمه ها را برپا نمودند و در طرف ديگر، حر بن يزيد با ياران و سپاهيان خويش فرود آمد و خيمه هاى دشمنى و قتال با آل رسول صلى الله عليه و آله را برپا نمود.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


حرکت به سوی کوفه

امام حسين عليه السلام در روز هشتم ذى حجه سال 60 قمرى از مكه خارج گرديد و با تمام اهل بيت و همراهان خود عازم كوفه شد.

يحيى بن سعيد از سوى برادرش عمرو بن سعيد (عامل يزيد در مكه) ماموريت يافت آن حضرت را از حركت به سوى كوفه بازدارد و وى را به مكه بازگرداند، ولى تلاش و اصرار او بى ثمر بود و امام حسين عليه السلام اعتنايى به گفتار و رفتارش نكرد و به حركت خويش ادامه داد. آن حضرت از مكه تا كربلا چند منزل را طى كرد كه برخى از آن ها عبارتند از: تنعيم، ذات عرق، حاجر، زرود، ثعلبيه، زباله، بطن عقبه، شراف، عذيب هجانات ، قصر بنى مقابل و سرزمين كربلا.

در توقف گاه رزود، خبر شهادت مسلم بن عقيل در كوفه توسط عبيدالله بن زياد، به اطلاع امام حسين عليه السلام رسيد. قافله حسينى پس از گذشتن از توقف گاه شراف، با سپاه يك هزار نفرى حر بن يزيد تميمى روبرو شد. حر بن يزيد از سوى حصين بن نمير ماموريت يافته بود كه در راه ميان مكه و كوفه ورود شد. حر بن يزيد از سوى حصين بن نمير ماموريت يافته بود كه در راه ميان كوفه به گشت زنى پرداخته و در صورت برخورد با قافله امام حسين عليه السلام مانع ورود وى به كوفه گردد. سپاه خسته و تشنه حر بن يزيد پس از روبرو شدن با قافله حسينى، از الطاف و بزرگوارى امام حسين عليه السلام برخوردار شد.

گرچه رفتار حر با امام حسين عليه السلام دوستانه و غيرخصمانه بود، ولى به هر حال او نماينده و فرستاده دشمن امام حسين عليه السلام يعنى عبيدالله بن زياد، عامل يزيد در بصره و كوفه بود كه ماموريت پيدا كرد آن حضرت را رها نكند و او را در تعقيب خود داشته باشد تا دستور بعدى واصل گردد.

در توقف گاه عذيب هجانات نامه اى از عمر بن سعد (فرمانده نظامى سپاه عبيدالله) به حر ارسال گرديد مبنى بر اين كه كار را بر امام حسين عليه السلام تنگ و سخت گير و او را از بيابانى كه فاقد آب و آبادانى باشد، گذر دهد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


حضور در مکه

امام حسين عليه السلام در مكه معظمه با برقرارى جلسات و حضور در مراسم مذهبى و سياسى، بر ضد يزيد بن معاويه و پديده حكومت سلطنتى افشاگرى و مبارزه مى كرد و توجه همگان را به سوى خود جلب نمود. خانه آن حضرت در مكه، تبديل به كانون اعتراض و مخالفت با دستگاه جبار اموى گرديد و حاجيانى كه به قصد زيارت خانه خدا مى آمدند، از هدف هاى مقدس آن حضرت آگاه شده و پس از بازگشت به اوطان خويش، مردم را روشن مى نمودند.

در اندك مدتى حضور اعتراض آميز آن حضرت در مكه به اطلاع شهرهاى مختلف اسلامى رسيد. به همين جهت پيك ها و نامه ها زيادى از مسلمانان انقلابى و مخالفان بنى اميه به سوى امام حسين عليه السلام رهسپار شد و همگى دلالت بر تاييد اعتراض آن حضرت و آمادگى براى يك قيام سراسرى داشت .

در اين ميان، شهر «كوفه» كه از مناطق پرجمعيت و شيعه نشين بود، از خود حساسيت ويژه اى نشان داد و زودتر از همه اعلام حمايت از آن حضرت نمود.

از بزرگان و شيعيان كوفه، نامه هاى زيادى به محضر امام حسين عليه السلام ارسال شد و آن حضرت درخواست گرديد تا با حضور در «كوفه» و در ميان انقلابيون مسلمان، رهبرى قيام را بر عهده گرفته و حكومت فاسد اموى را از ريشه بخشكاند.

شور انقلابى مردم كوفه به حدى رسيده بود كه در اندك مدتى، حدود 12000 نامه براى آن حضرت ارسال كردند و پاى هر نامه را ده ها و يا صدها تن مهر و امضا نمودند. در حقيقت ، مخالفان بنى اميه در كوفه يك جنبش ‍ عظيم مردمى به راه انداختند و منتظر ورود رهبر و امام خويش بودند.

امام حسين عليه السلام پس از بررسى جوانب قضايا و مطالعه در احوال آنان، به خواسته هاى مردم مسلمان و انقلابى كوفه، پاسخ مثبت داد و با اعزام پسر عمش مسلم بن عقيل عليه السلام به سوى آنان، رهبرى نهضت را عملا برعهده گرفت . گرچه نيت آن حضرت بر اين بود كه پس از اتمام اعمال حج فراهم شدن زمينه قيام در كوفه، از مكه به سوى عراق حركت نمايد، وليكن شرايط نامساعدى براى وى پيش آمد كرد و موجب گرديد كه سفرش از زودتر انجام دهد. به آن حضرت اطلاع داده شد كه يزيد بن معاويه با اجير كردن مزدورانى چند، درصدد ترور آن حضرت در حال احرام و اعمال حج برآمده است .

امام حسين عليه السلام جهت قداست و حرمت حرم امن الهى و خنثى كردن توطئه هاى يزيد، ناچار شد كه حجش را به عمره مفرده تبديل كرده و پيش از عيد قربان، از مكه خارج شود و به سوى كوفه رهسپار گردد.

بزرگانى كه براى انجام مراسم حج به مكه آمده بودند، مانند عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر و محمد بن حنفيه با آن حضرت، مشورت و گفت و گو كرده و وى را از عزيمت به سوى عراق برحذر نمودند.

ولى امام حسين عليه السلام تصميم خود را گرفته بود و حاضر نبود با توجيهات و دلسوزى هاى بزرگان مدينه از اين مسافرت صرف نظر كند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


آغاز قيام امام حسين(ع)

پس از هلاكت معاوية بن ابى سفيان در نيمه رجب،(به روايتى در جمادى الاولى) سال 60 قمرى و استقرار فرزندش «يزيد» بر تخت خلافت، تمام تلاش دست اندركاران سلطه اموى بر اين قرار گرفت كه پيش از مخالفت عمومى مردم و اعلان انزجار دست جمعى آنان بر ضد حكومت خليفه نالايق، از بزرگان و صاحب نفوذان امت، بيعت گرفته شود تا ساير مردم نيز به پيروى از آنان، بيعت با خليفه جوان اموى را بر خود فرض و واجب بدانند و بدون ايجاد حادثه اى به آن اقدام كنند. در راستاى همين سياست شيطانى و استبدادى امويان، در نخستين روزهاى حكومت يزيد بن معاويه، نامه اى از سوى او به وليد بن عتبة بن ابى سفيان كه عامل او در مدينه بود فرستاده شد و به وى دستور داده شد تا از تمامى اهالى مدينه، به ويژه از سه شخصيت برجسته، يعنى امام حسين بن على عليه السلام، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر بيعت گرفته شود و اگر امتناع نمودند، با شدت تمام با آنان برخورد كرده و حتى اگر لازم شد، سر آنان را از بدن جدا كرده و به شام ارسال نمايد.

استاندار مدينه با دريافت نامه يزيد، دست به كار شد و پيش از ساير مردم، از امام حسين عليه السلام و عبدالله بن زبير درخواست كرد كه با يزيد بيعت نمايند.

امام حسين عليه السلام پس از گفت و گو با استاندار مدينه و مشاجره لفظى با مروان بن حكم (از سرشناسان بنى اميه در مدينه)، به طور رسمى از بيعت با يزيد امتناع نمود و براى ابراز ناخرسندى خويش از وضعيت موجود، تصميم به خروج از مدينه گرفت

به همين جهت، آن حضرت در آخرين روزهاى رجب سال 60 قمرى به همراه خانواده و بسيارى از وابستگان و ملازمان خود از مدينه به سوى مكه معظمه مهاجرت نمود و سوم شعبان همان سال وارد مكه گرديد. از اين تاريخ تا هشتم ذى حجه (به مدت چهار ماه و پنج روز) در اين شهر مقدس ‍ اقامت نمود.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - حمیدرضا


نسيم شمال

دزدان دغل پيشه گرگان دغا دارد
اي خانه خراب اينجا آماده ذلت شو
خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو
جائيكه همه دزدند تو دزد چپوگر باش
بزمي كه همه مستند تو مست و مخمر باش
شهري كه همه كورند تو كور شو و كر باش
ديدي كه همه لالند تو لال ز صحبت شو
خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ - حمیدرضا


الغای قرار داد 1907 :

الغای  قرار داد 1907 :
در چنین روزی در سال  1918میلادی  لنین  رهبر انقلاب بلشویکی شوروی  لغو قرار داد   1907

میلادی  را اعلام کرد . این قرار داد که سی و یکم اوت 1907 ( نهم شریور ) میان انگلیس و

روسیه منعقد شده بود ایران را به دو منطقه تحت نفوذ انگلستان و روسیه تبدیل می کرد . این

قرار داد میان دولتین روس و انگلیس و در منطقه پترز بورگ به امضا رسید . در همان روز بود که

امین السلطان نخست وزیر خائن به کشور  به دست عباس آقا صراف آذربایجانی اعدام انقلابی شد . 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ - حمیدرضا


امروز در تاريخ

در چنین روزی درسال  483 میلادی حکومت  بلاش پادشاه ساسانی آغاز شد . بلاش پس از فیروز بر تخت پادشاهی نشست .
سلطنت او تا سال 478 میلادی ادامه یافت. از اقدامات او می توان به  صلح با قوم  هیاطله اشاره کرد . پیش از او فیروز اول به نزد هیاطله رفت و با کمک آنان به پادشاهی رسید اما پس از به سلطنت  رسیدن ، با آنان وارد جنگ شد . پس از بلاش قباد بر تخت سلطنت نشست . قباد از خوشنوازخان هیاطله یاری گرفت و به ایران لشکر کشید تا بلاش را از حکومت خلع کند اما بلاش قبل از جنگ در گذشت و قباد بدون در گیری  به قدرت رسید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ - حمیدرضا


شهرام جزايری عرب

فقط همین یکبار از این نوع خبرها می ذارم لطفا نظرتون رو بگید حتما

چهارمین جلسه محاکمه شهرام جزایری عرب، متهم ردیف اول پرونده اخلال در نظام اقتصادی کشور و تحصیل مال از طریق نامشروع صبح امروز در شعبه 1192 مجتمع ویژه امور اقتصادی و به ریاست قاضی وحید کربلایی آقاملکی برگزار شد.

آنچه در پی می آید حاشیه های خبرنگار مهر از این جلسه است:

* شهرام جزایری در این جلسه دفاع از خود را با ژستی کاملا معنوی، اینگونه آغاز کرد: بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب‌ العالمین؛ آنان که عمل صالح کردند و نیکوکاری را پیشه نمودند ، سرانجام در بهشت خدا جای گرفتند. جهان هستی یک سور الهی است و ما همه مهمان خداییم و در این مهمانی الهی، باید از نعمت های خدا نهایت بهره را ببریم.

* متهم در ادامه، نگاهی مظلومانه به حاضرین در جلسه انداخت و خطاب به جمع حاضر در جلسه دادگاه ادامه داد: مبنای پرواز انسان عشق معنوی است.

* متهم با بیان اینکه مسیر اصلی زندگی باید مورد تایید ذات اقدس الهی باشد، گفت: مسیرهای فرعی زندگی همه سیاست بازی است و دنیا یک گذرگاه موقت است.

* در تمام مدت دادگاه، شهرام جزایری را زیر نظرداشتم، خنده های همراه با بی خیالی او برایم بسیار سئوال برانگیز بود!

* متهم مرتبا از قاضی دادگاه با واژه های محترمانه " بزرگوار" و " صبور" می خواست که رایی عاقلانه و عادلانه و در اعلام بیگناهی صادر کند.

* جالب این جا بود که متهم با قیافه ای کاملا حق به جانب و دلسوزانه، هرگونه رایی غیر از رای برائت را از سوی دادگاه موجب وارد آمدن خسارات هنگفت به" بیت المال و حق الله" دانست! ظاهرا متخصصان امر باید روشن کنند چه رابطه ای بین شهرام جزایری و بیت المال و حق الله می تواند وجود داشته باشد!

* شهرام جزایری در سخنانش همواره بر این موضوع تاکید می کرد که هیچگونه سوء نیت و جرمی در فعالیت های اقتصادی اش ، قابل احراز و اثبات نیست! وی همچنین از دادگاه و قوه قضاییه مرتبا پرداخت خسارت مادی 5 سال توقیفش را درخواست می کرد!

* متهم پس از طرح درخواست خسارت از محضر دادگاه گفت : تنها راه جلب رضایت دیون بلاتکلیف و خسارات وارده ، رای هوشمندانه دادگاه در اعلام برائت و بی گناهی من است.

* جزایری در پایان سخنانش گفت : بر مبنای عدالت می‌خواهم در کنار خانواده ام باشم و بعد از این دادگاه به زندان اوین بر نگردم.

***

- در حاشیه جلسه محاکمه، خبرنگار مهر فرصت یافت تا دقایقی را بی پرده با شهرام جزایری صحبت کند که ماحصل آن در پی می آید .

س: فکر می کنید که دادگاه چه حکمی را برای شما صادر کند؟ 

جزایری : بعید می دانم که مجازات حبس برایم در نظر گرفته باشند. 

س: چه شد که کار شما به اینجا کشید؟

جزایری : خیلی از آقا زاده هایی که فساد مالی دارند، به خاطر وابستگی هایشان آزادانه می گردند اما من چون به هیچ حزب و جناحی وابسته نیستم، گرفتار شده ام.

س: در حال حاضر شما چقدر سرمایه دارید؟

در حالی که با با آستینش بازی می کرد ، جواب داد : در حال حاضر من 160 میلیارد تومان سرمایه دارم.

س: این همه پول را با این سن کمتان از کجا آورده اید؟

جزایری : ما کشور خیلی خوبی داریم که می شود خیلی خوب در آن ثروتمند شد.

س: پرسیدم اصل کسب سرمایه که یک اصل مقدس است، سر جای خودش، اما در تفسیر این سخن امام علی (ع) که فرمود : "هیچ سرمایه و ثروتی انباشته نمی شود مگر اینکه حق مظلومان و محرومان جامعه برای آن پایمال شده است" چه می گویید؟ 

جزایری  با آشفتگی گفت : غلط می کند کسی که به من بگوید من حق کسی را خورده ام ، اگر مرا گرفتند به خاطر این بود که اولا به هیچ جا وصل نبودم و ثانیا از اینکه من آدم دست و دلبازی بودم و راه پولدار شدن را به بقیه نشان می دادم می ترسیدند!

وی ادامه داد : اسلام برای سرمایه ارزش قائل است و این سرمایه خدیجه بود که اسلام را گسترش داد. 

به او گفتم : اولا اسلام هر سرمایه ای را ارزشمند نمی داند و سرمایه ای در اسلام ارزش دارد که پاک و حلال باشد و ثانیا تنها سرمایه و پول را عامل گسترش اسلام دانستن، جهل محض به تاریخ اسلام و ظلم به پیامبر است.

 جزایری عرب که نشان داد در پریدن از شاخه ای به شاخه دیگر و عوض کردن موضوع بحث استاد است ، گفت : در هر حال من به کارم و به شیوه پول در آوردنم افتخار می کنم.

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=435083

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ - حمیدرضا


برای چشم هایت...سيمين بهبهانی

گفتی که:«کاش چون تو مرا، ای دوست!
گویا، زبان شعرو سخن می بود
تا قصه ساز آتش پنهانم
شعر شکفته بر لب من می بود»
گویم به پاسخ تو که:« ایا هست
«شعری ز چشم های تو زیبا تر؟
«یا من شنیده ام ز کسی هرگز
«حرفی از آن نگاه، فریباتر؟
«دریای سرکشی ز غزل خفته است
در آن نگاه خامش دریا رنگ
یک گوشه از دو چشم کبود تست
ای آسمان روشن مینا رنگ»
«ای کاش بود پیکر من شعری
تا قصه ساز بزم شبت می شد
می خواندی و چو بر دو لبت می رفت
سرمست بوسه های لبت می شد»
«می مرد کاش بر لب من آن شعر
کاو شرح بیقراری ی ِ من می گفت
اما چو دیدگان تو چشمانم
در یک نگه هزار سخن می گفت»

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ - حمیدرضا


گل خشک...سيمين بهبهانی

مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
که رخ تابیدی و در من به چشم دیگری دیدی؟
ز اشک من چه می دانی گرانی های دردم را؟
زتوفان شبنمی دیدی، ز دریا گوهری دیدی
به یاد آور که می خواهم در آغوشت سپارم جان
در آغوش سحر در آسمان گر اختری دیدی.
الا ای دیده ی جانان! ز افسون ها چه می نالی؟
نکردی خویشتن بینی، کجا افسونگری دیدی؟
مرا مانده ست عقلی خشک و دامانی تر از دنیا
بسوز، ای آتش غم! هر کجا خشک و تری دیدی
تو را حق می دهم، ای غم که دست از من نمی داری
که با کمتر کسی این سان دل غم پروری دیدی
مرا، ای باغبان دل! اگر سوزی، سزاوارم
که در گلشن نهال خشک بی برگ و بری دیدی
تهیدستی، نصیب شاخه، از جور خزان آمد
میان باغ اگر گنجینه ی باد آوری دیدی
ز سیمین یاد کن، وز نام او در دفتر گیتی
اگر برگ گل خشکی میان دفتری دیدی.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ - حمیدرضا


هر چند رفته ای...سيمين بهبهانی

هر چند رفته ای و دل از ما گسسته ای
پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای
ای نرگس از ملامت چشمش چه دیده ای
کاینسان به بزم شادِ چمن سر شکسته ای؟
با من مبند عهد که، چون پیچ های باغ
هر جا رسیده، رشته ی پیوند بسته ای
از من به سوی دشمن من راه جسته ای
نوری و در بلور دل من شکسته ای
دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست-
ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟
من نیز بند مهر تو بُبْریده ام ز پای
تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای
سیمین! ز عشق رسته ای اما فسرده ای
آن اخگری کز آتش سوزنده جَسته ای.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ - حمیدرضا


در بسته...سيمين بهبهانی

باز کن ! این در به رویم باز کن
 باز کن ! کان دیگران را بسته اند
 خستگی بر خاطرم کمتر فزای
زانکه بیش از حد کسانش خسته اند
 باز کن !‌ این در به رویم باز کن
تا بیاسایم دمی از رنج خویش
در همی در کیسه ام شایان توست
 باز کن تا عرضه دارم گنج خویش را
 ریزم امشب یک به یک بر بسترت
و آن چه با من پنجه های جور کرد
 من به پاداش آن کنم با پیکرت
امشب از آزار کژدم سیرتان
سوی تو ، ای زن ! پناه آورده ام
 گفتمت زن لیک تو زن نیستی
 رو سوی ماه سیاه آورده ام
دخمه یی در پشت این دهلیز هست
از تو ، وان بیچاره همکاران تو
 بر در و دیوار آن بنوشته اند
یادگاری بی وفا یاران تو
باز کن تا این شب تاریک را
با تو ای نادیده دلبر !‌ سر کنم
 دامن ننگین تو آرم به دست
 تا به کام خویش ننگین تر کنم
 باز کن کان غنچه ی پژمرده را
 پایمال عشق کوتاهم کنی
وز فراوان درد و بیماری سحر
یادبودی نیز همراهم کنی
 باز کن ... اما غلط گفتم ، مکن
 کاین در محنت به رویم بسته به من
 درد خود بر رنج من افزون مساز
 کاین دل رنجیده ، تنها خسته به

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ - حمیدرضا


دريغ...مهدی اخوان ثالث

بی شکوه و غریب و رهگذرند
 یادهای دگر ، چو برق و چو باد
 یاد تو پرشکوه و جاوید است
 و آشنای قدیم دل ، اما
 ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد
با دل من چه می تواند کرد
 یادت ؟ ای باد من ز دل برده
 من گرفتم لطیف ،‌ چون شبنم
هم درخشان و پاک ، چون باران
 چه کنند این دو ، ای بهشت جوان
 با یکی برگ پیر و پژمرده ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ - حمیدرضا


الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها

الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها
                                                   که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
بـه بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگـشاید
                                                  ز تاب جعد مشکینش چه خون افـتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم
                                                جرس فریاد می‌دارد که بربندید مـحـمـل‌ها
بـه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
                                               کـه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل 
                                                 کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـل‌ها
همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
                                                نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
                    

                       حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ 
                       مـتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملـها

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


منـم که گوشه میخانه خانقاه من است

منـم که گوشه میخانه خانقاه من است
                                                      دعای پیر مغان ورد صبحگاه مـن اسـت
گرم ترانـه چنگ صبوح نیست چـه باک
                                                     نوای من به سحر آه عذرخواه من اسـت
ز پادشاه و گدا فارغـم بـحـمدالـلـه
                                                    گدای خاک در دوست پادشاه من اسـت
غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست
                                                    جز این خیال ندارم خدا گواه مـن اسـت
مـگر بـه تیغ اجل خیمه برکنـم ور نی
                                                  رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر این آستان نـهادم روی
                                                 فراز مسند خورشید تکیه گاه من اسـت
                        

                           گـناه اگر چـه نـبود اختیار ما حافـظ
                           تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


عیب رندان مـکـن ای زاهد پاکیزه سرشـت

عیب رندان مـکـن ای زاهد پاکیزه سرشـت
                                                           کـه گـناه دگران بر تو نـخواهـند نوشـت
مـن اگر نیکـم و گر بد تو برو خود را باش
                                                          هر کـسی آن درود عاقبت کار کـه کـشـت
همـه کـس طالب یارند چه هشیار و چه مست 
                                                          همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تـسـلیم مـن و خـشـت در میکده‌ها
                                                         مدعی گر نکـند فهم سخن گو سر و خـشـت
ناامیدم مـکـن از سابـقـه لـطـف ازل
                                                         تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نـه مـن از پرده تـقوا بـه درافـتادم و بـس
                                                       پدرم نیز بـهـشـت ابد از دسـت بهـشـت
                            

                                  حافـظا روز اجـل گر بـه کـف آری جامی
                                 یک سر از کوی خرابات برندت بـه بـهـشـت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


زاهد ظاهرپرسـت از حال ما آگاه نیسـت

زاهد ظاهرپرسـت از حال ما آگاه نیسـت
                                                        در حـق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیسـت
در طریقـت هر چه پیش سالک آید خیر اوسـت 
                                                        در صراط مستقیم ای دل کسی گـمراه نیسـت
تا چـه بازی رخ نـماید بیدقی خواهیم راند
                                                       عرصـه شـطرنـج رندان را مجال شاه نیسـت
چیسـت این سقـف بلـند ساده بسیارنقـش
                                                        زین مـعـما هیچ دانا در جـهان آگاه نیسـت
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
                                                       کاین همـه زخم نهان هست و مجال آه نیسـت
صاحـب دیوان ما گویی نـمی‌داند حـساب
                                                       کاندر این طـغرا نـشان حسبـه للـه نیسـت
هر کـه خواهد گو بیا و هر چـه خواهد گو بـگو
                                                         کـبر و ناز و حاجـب و دربان بدین درگاه نیسـت
بر در میخانـه رفـتـن کار یک رنـگان بود
                                                        خودفروشان را بـه کوی می فروشان راه نیسـت
هر چـه هست از قامت ناساز بی اندام ماسـت 
                                                           ور نـه تـشریف تو بر بالای کـس کوتاه نیسـت
بـنده پیر خراباتـم کـه لطفـش دایم اسـت
                                                          ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیسـت
                                 

                                 حافـظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مـشربیسـت
                                عاشـق دردی کـش اندربند مال و جاه نیسـت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی
                                                                 این گفـت سحرگه گل بلبل تو چـه می‌گویی
مسـند بـه گلستان بر تا شاهد و ساقی را 
                                                                 لـب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شـمـشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
                                                                 تا سرو بیاموزد از قد تو دلـجویی
تا غنچـه خندانـت دولت به کـه خواهد داد
                                                                ای شاخ گـل رعـنا از بـهر کـه می‌رویی
امروز کـه بازارت پرجوش خریدار اسـت
                                                                دریاب و بـنـه گـنـجی از مایه نیکویی
چون شمـع نـکورویی در رهگذر باد اسـت
                                                                طرف هـنری بربـند از شـمـع نـکورویی
آن طره که هر جـعدش صد نافـه چین ارزد
                                                               خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
                          

                           هر مرغ بـه دستانی در گلـشـن شاه آمد
                           بلـبـل بـه نواسازی حافـظ به غزل گویی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی

در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی
                                                          خرقـه جایی گرو باده و دفـتر جایی
دل کـه آیینـه شاهیسـت غـباری دارد
                                                          از خدا می‌طلبـم صحـبـت روشـن رایی
کرده‌ام توبـه بـه دست صنـم باده فروش
                                                          کـه دگر می نـخورم بی رخ بزم آرایی
نرگـس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنـج
                                                          نروند اهـل نـظر از پی نابینایی
شرح این قصـه مگر شمـع برآرد بـه زبان
                                                         ور نـه پروانـه ندارد به سـخـن پروایی
جوی‌ها بستـه‌ام از دیده به دامان که مـگر
                                                        در کـنارم بـنـشانـند سـهی بالایی
کـشـتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
                                                         گـشـت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سـخـن غیر مـگو با من معشوقه پرست
                                                       کز وی و جام می‌ام نیست به کـس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
                                                        بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی
                            

                              گر مسلـمانی از این است که حافـظ دارد 
                              آه اگر از پی امروز بود فردایی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


بـگرفـت کار حسنت چون عشق من کمالی

بـگرفـت کار حسنت چون عشق من کمالی
                                                           خوش باش زان کـه نـبود این هر دو را زوالی
در وهـم می‌نگـنـجد کاندر تـصور عقـل
                                                          آید بـه هیچ مـعـنی زین خوبـتر مـثالی
شد حـظ عمر حاصل گر زان کـه با تو ما را
                                                          هرگز بـه عـمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هسـت روزی
                                                       وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون مـن خیال رویت جانا بـه خواب بینـم
                                                       کز خواب می‌نـبیند چشمـم بـجز خیالی
رحـم آر بر دل مـن کز مـهر روی خوبـت
                                         شد شـخـص ناتوانـم باریک چون هـلالی
           

              حافـظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
              زین بیشـتر بـباید بر هـجرت احـتـمالی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


آری این هجرت را پایان نیست ...م. آزاد

گفت فریاد زنان
این همه نیست
 آسمانی که تو می گویی در خلوت ماست
 آسمانی که به ما می گفتند
وه چه بارانی می دانستم
 که نمی داند و بیهوده سخن می گوید
گفت فریاد زنان
 اینهمه نیست
 ما به دیدار آبها آمده ایم
ما به دیدار هزاران و هزاران خورشید
 به تماشای بهار
به تماشای بهاری که زمین را به تماشا می خواند
چشمهایش را بست
 و در اندیشه ی من زورق سبزی که به آتشها آراسته بود
 به زمستان پیوست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


مرگ عاشقان زیباست...م.آزاد

باغی از صنوبرها
ارغوانی از آتش
رودباری از الماس
وز کبوده جنگل ها
 مرگ در خزان فریاد
 آن زمان که می پوسد
ریشه های ابریشم
 برگهای نیلوفر
 وز کبوده می ماند
 سایه های خاکستر
مرگ هیچ زیبا نیست
مرگ عاشقان زیباست
 مرگ عاشقانه ی شهر
 مرگ عاشقان در شب
 با شکوهتر مرگی ست
 مرگ عاشقانه ی رود
 بر کناره ی دریا
مرگ نیست
 وز مرگش می خوانی
 مرگ شاهوار اینست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


من از پریشانی ها سخن نمی گويم...م.آزاد

من از پریشانی ها
 سخن نمی گویم
بزرگ بودن رود از پرنده یی ست که با نای سبز خونین می خواند
بزرگ بودن رود از نبودنست
به دریا نشستن است
و رازی نگفتن است
نه گفتن
من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


بی تو خاکسترم ...م.آزاد

بی تو خاکسترم
 بی تو ای دوست
 بی تو تنها و خاموش
 مهری افسرده را بسترم
بی تو در آسمان اخترانند
 دیدگان شررخیز دیوان
 بی تو نیلوفران آذرانند
 بی تو خاکسترم
بی تو ای دوست
 بی تو این چشمه سار شب آرام
چشم گریزنده ی آهوان ست
 بی تو این دشت سرشار
 دوزخ جاودانست
بی تو مهتاب تنهای دشتم
 بی تو خورشید سرد غروبم
 بی تو نام و بی سرگذشتم
بی تو خاکسترم
 بی تو ای دوست
 بی تو این خانه تاریک و تنهاست
بی تو ای دوست
 خفته بر لب سخن هاست
بی تو خاکسترم
بی تو
 ای دوست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


چنین یگانه که خواهد زیست ؟...م.آزاد

چنین یگانه که خواهد زیست ؟
چنین یگانه که باید بود
 چنین یگانه که من بودم
 ای مهربان
 که خواهد زیست ؟
چنین یگانه و ناخرسند
و این چنین خشنود
 به شادمانی دوست
اینچنین مهربان که منم
 که می تواند زیست؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


شور...م.آزاد

من زاری سه تاری را شنیدم
 از دورهای دور
 در های و هوی باد
 من زاری سه تاری را در باد
از کوچه های دور شنیدم که می گریست
 سروی میان باغ
کنار جوی
در های و هوی سبز گیاهان پیشخوان ها
از ریشه ها جدا
 من زاری سهتاری را از کوه
 و های های مردی را از دشت
 می شنیدم که می خواندند
مرد و سه تار مرد
 گاهی خدا خدایی
از همدلی جدایی را می گرییدند
دیدم که پارسایی بر بام های سرد سحر ناله کرد و خواند
با زاری سهتار
 در های و هوی باران دیدم که آب ها از چشمه ها تراویدند
 و گیاهان دشت ها روییدند
با شور سه تار
 گلهای سپید در سایه ی بید
 رقصیدند
آنگاه خموش دیدم
 در آفتاب نگاه
 سروی مستی ست
 بیدی سازی
و آن مست سیاه
 تشنه ی نوریست
 و آن ساز خموش
چشمه ی آوازی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


پرنده بودن...م .آزاد

پرنده بودن روزی پرنده وار شدن
و از بهار گذشتن
به آن حقیقت نومیدوار پاسخ گفتن
به آن حقیقت تلخ
و با ردای پریشان باد از همه ی شهرهای خفته گذشتن
و درتمامی راه
 چه ناامیدان دیدن
پرنده وار شدن
و در حقیقت روشن
همیشه رازی بودن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


تنها انسان نيست...م. آزاد

تنها انسان گریان نیست
من دیده ام پرندگان را
 من برگ و باد و باران را
 گریان دیده ام
 تنها انسان گریان نیست
 تنها انسان نیست که می سراید
من سرودها از سنگ
 نغمه ها از گیاهان شنیده ام
من خود شنیده ام سرودی از باد و برگ
 تنها انسان سرود خوان نیست
تنها انسان نیست که دوست می دارد
دریا و بادبان
 خورشید و کشتزاران یکسر
عاشقانند
تنها انسان تنهایی بزرگست
 انسان مرگ رای
اندیشه های مرگش ویرانگر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


عاشقانه ۶...حميدرضا

۱- اولا دوستت دارم دوما دوستت دارم سوما خيلي خيلي دوستت دارم...

۲- اگه يه روز خواستيد بگيد كه كي عاشقترين  ادم روي زمين هستش  در حال حاضر

مي دونيد كه بايد كي رو بگيد ؟ درست من رو

۳- اين هم يه نوع تبليغات بود براي خودم(بالاخره ما هم جو گير ميشيم ديگه)

۴- اگه يه روز بشنوم تو ناراحتي من هم ناراحت ميشم  اگه يه روز صدات رو بشنوم

بفهم از صدات ناراحتي من خيلي خيلي ناراحت ميشم  اما اگه يه روز ببينم تو رو از نزديك

و از قيافه و چشمهاي زيباي تو  بفهم كه ناراحتي و نتونم كاري كنم كه خوشحال بشي

وقتي كه از پيشت رفتم فردا حتما كنار گور من بيا چون مطمئن باش كه همون لحظه

كه از جلوي چشمهاي تو دور شدم از ناراحتي زياد  مردم...

۵- شاد باشي ...

۶- دلم برات تنگ شده...

۷- دوستت دارم...

پی نوشت: تمام این نوشته ها عاشقانه از روی وبلاگ  روزهای تنهایی حمیدرضا برداشته شده

http://2392hn.persianblog.ir/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


عاشقانه ۵...حميدرضا

1- حالم بدجوري خرابه... توي اين چند روز حسابي  دلم گرفته و غمگين هستم...

2- امروز يه كم حالم بهتر شده اما مثل هميشه مقدمه بدتر شدن حالم هست...

3- چرا بين شادي و غم خيلي فاصله كمه ؟

4- چرا شادي زودگذره  اما غم هميشه ماندگار ؟

5- اونقدر غمگين بود كه وقتي يه روز  براي چند ساعت شاد شد دوام نياورد و سريع مرد...

۶- روز دانشجو مبارك... اپ بعديم درباره تجربه همين امروز هستش يه چيزي نوشته بودم

اما  يه دفعه نمي دونم چرا كامپيو تر  خراب شد و نوشته ها پريد...

۷- اما دوباره مي نويسم گفتم كه اين مقدمه بدتر شدن حالمه الان شروع شده...

۸- آخه چرا؟

۹- دوستت دارم...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


عاشقانه۴...حميدرضا

1- راستي چرا  ادم به عشق واقعيش وقتي پيداش مي كنه نمي تونه برسه بيشتر وقتها؟...

۲- معلومه چون اگه برسه خوشبخت ميشه و بيشتر ادم ها نيومده كه خوشبخت باشن...

۳- يه روز تو هم به حرفم مي رسي اما اون روز من مردم و خيلي ديره...

۴- كي عاشقه ؟من بيشتر!!!!

۵- راستي درباره آزادي يه زماني فكر مي كردم  توي دنيا هست اما الان  مي دونم و اطمينان

دارم نيست هيچ كجا آزادي وجود نداره نه در كشور خودمون نه در امريكا نه در فرانسه

كه مي گن مهد آزاديه نه   در اروپا و نه در هيچ كجاي اين دنيا...

۶- آزادي كه من مي گم مساوي با بي بند و باري نيست يه وقت اشتباه نكنيد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


عاشقانه۳...حميدرضا

۱- هنوز از  گفتن اینکه دوستت دارم به  تو پشیمون نیستم و نخواهم بود...

۲- راستی تو  می دونی من می دونم  می خواهم همه بدونن دوستت دارم...

۳-کودکی دوران خوبیه...

۴-رویایی ترین رویای زندگی تویی...

۵- راستی ممنون از شما...

۶-.....

۷- هر کی که دوست داره شاد باشه باید سعی کنه یکی دیگه رو شاد کنه تا شاد بشه...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


عاشقانه۲...حميدرضا

۱- این هفته ها همش دارم بد میارم ...

۲- یه اتفاق نا گوار برام افتاده ...

۳- دارم یه جوری فراموشش می کنم  اما هر وقت یادم می افته به حالت انفجار می رسم...

۴- من عاشقتم فقط تو نه کس دیگه...

۵- باور نداری بیا قلبم رو بهت نشون بدم اسم تو فقط روش حک شده...

۶- من شادم تو شادی  ما شادیم...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


عاشقانه۱...حميدرضا

1- همه چیز از بین می ره  ...

2- حتا عشق هم از بین می ره اما اگه تو بخواهی و معشوقت  عشقتون از بین نمی ره...

3- من فقط تو رو دوست دارم خودت می دونی...

4- زندگی  پر از درد و رنج هستش اما در کنار اینها زیبایی هستش ...

5- شاد باشی .من همیشه آخر  نظرم هام می نویسم شاد باشی نه اینکه فقط یه   جمله

خدا حافظی باشه این . نه من واقعا این آرزو  رو برای شما دارم...

6- شما هم این آرزو رو برای من داشته باشید.....

7- اسم تو زیباترین و ناز ترین اسم دنیاست این رو از ته قلبم می گم....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


دیر اسـت کـه دلدار پیامی نفرسـتاد

دیر اسـت کـه دلدار پیامی نفرسـتاد
                                                   نـنوشـت سـلامی و کلامی نفرستاد
صد نامـه فرسـتادم و آن شاه سواران 
                                                   پیکی ندوانید و سـلامی نـفرسـتاد
سوی مـن وحشی صفت عقـل رمیده
                                                  آهوروشی کـبـک خرامی نفرسـتاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
                                                  و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکرلب سرمسـت
                                                    دانسـت که مخمورم و جامی نفرستاد
چـندان کـه زدم لاف کرامات و مقامات
                                                    هیچـم خـبر از هیچ مقامی نفرستاد
                           

                           حافـظ به ادب باش که واخواست نباشد
                            گر شاه پیامی به غـلامی نـفرسـتاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - حمیدرضا


مگر چه کرده ام به تو؟...پروانه فتاحی طاری

بگو بگو، بگو به من
 مگر چه دیده ای ز من
 بگو به من
تو خوب من
 چرا ، چرا ، مگر چه کرده ام به تو
 ببین که گلشن وجود من
 چگونه تشنه ی بهار توست ؟
 مگر امید من رسیدن وصال توست
 بگو بگو ، قسم به جان تو
 به رویش ستاره ها
 به ماه ، کهکشان و راه آن
قسم به شب ، به روز
 به ظلمت شبانه ام
 به کلبه ی خرابه ام
 قسم به روح پک خود
که چون نسیمی از سحر
 به روح پر شرر زند
مرا نمی رسد خبر
 ز فطرت درون تو
 بگو ، بگو ، مگر چه کرده ام به تو؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


سنگ عاشق...پروانه فتاحی طاری

سنگ و صدف
کنار هم
 مرجان ، خزه ها
تابش خورشید رو به سوی دریا
 هاله می سازد نور بر صدف
 جان می گیرد
 گل مروارید
 در باغ صدف
سنگ ، رنگ چهره می بازد
 ذرات وجودش
 از سوزش عشق ، به دور مروارید
 پروانه وار می رقصد
شمع گونه می سوزد
آری ، زیباتر از مروارید چه می توان دید ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


دختر دريا...پروانه فتاحی طاری

زنجیره های وفا
 حلقه در حلقه
 گرد هم
 چون گردنبندی از صفا
 می نشیند روی گردن دختر دریا
 دختر دریا می خندد
چون گل خندان
 و در میان خنده ها
می ریزد
از برق نگاهش
 رشته رشته مروارید
 می سازد خانه ای
آن سوی دریا
بامش صدف های دریا
در و دیوار و پنجره اش ، دانه های مروارید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


هم زمان اشک...ساناز کريمی

مهتاب بر شب سوگوار قصه های شما باد
 ای همسالان من
 که بسان من آویخته اید
 زنجیرهای استواریتان را به سالهای یورش نکسان نامور
 وزش باد بر زورق به گل نشسته ی شما باد
 ای همدوشان باد
 که چنان من مأنوستان کردند به استیلای آشفتگی
تبسم بر لبان شکسته ی شما باد
ای همرزمان اشک
که همتای من وارث دلتنگی های اجدادتان شدید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


گل ،گل چيد...حميد حيدری

صبح بود
نا گاه گلی از زندان خاک برون شد
هاج و واج، به ریشه ی خود که از خاک معرفت بیرون زده بود می نگریست
گل به راه افتاد:
از باغچه ی کوچک لطف و مهر بگذشت
به چه قیمتی؟
به قیمت اینکه خود را بشناسد.
پا فراتر بنهاد؛ رفت تا اوج کبودی گل داوودی
رفت تا منزل مرطوب چمن در دل مرداب سکوت
رفت تا خارج وزن و میزان
ناگاه سرش به سنگ اختیار خورد
تسلیم نشد
رفت تا آن سوی عطر طلوع در کشاکش بودن
رفت تا گیجی منگ و منگی گیج!
رفت تا سلسله ی آبی زندان حساب
رفت تا لوح سپید پر پیک پوپک
رفت تا چاله ی چرخ چمن و چه چه آن چلچله ها
به چه قیمتی؟
به قیمت اینکه خود را بشناسد.
گل ز تاراج خوش اندرز آویزان شد
در همین حین پرستوی مه فهمیدن گفت به او:
گل چین.
از باخ فراخ گلچین محبت گل چین
گل، گلی از باغ گلچین محبت چید
عاقبت گل، گل چید!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


من و جوجو

 جمله آموزنده: هرگاه خداوند تو را به لبة پرتگاه هدايت کرد به خدا اطمينان کن چون يا تو را از

پشت خواهد گرفت يا به تو پرواز کردن خواهد آموخت

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


پس از مرگ بلبل ...فريدون مشيری

نفس می زند موج
نفس می زند موج
 ساحل نمی گیردش دست
 پس می زند موج
 فغانی به فریاد رس می زند موج
من آن رانده مانده بی شکیبم
 که راهم به فریاد رس بسته
دست فغانم شکسته
 زمین زیر پایم تهی می کند جای
 زمان در کنارم عبث می زند موج
نه در من غزل می زند بال
 مه در دل هوس می زند موج
رها کن رها کن
 که این شعله خرد چندان نپاید
یکی برق سوزنده باید
 کزین تنگنا ره گشاید
 کران تا کران خار و خس م بزند موج
گر این نغمه این دانه اشک
 درین خاک رویید و بالید و بشکفت
 پس از مرگ بلبل ببینید
چه خوش بوی گل در قفس می زند موج

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


قصه....فريدون مشيری

رفتم به کنار رود
سر تا پا مست
رودم به هزار قصه میبرد ز دست
چون قصه درد خویش با او گفتم
لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


سوگواری...شفيعی کد کنی

در موزه ها ی نیزه گذاران دشت رزم
رویید سبزه و ببالید و زرد گشت
 اما
 یک مرد بر نخاست
 جز رهنورد باد در این پهنه کس نبود
نعل سمندهای سواران
 ساییده شد
 ز بس به زمین خورد ز انتظار
 وز بی کران دیدرس مرز انتقام
 در این سکوت بی خبری گرد برنخاست
شمشیر های تیز شده با حماسه ها
 در تیرگی چو قفل در آسیای پیر
 در تشنه سال مزرعه و خشکی قنات
 یکباره زنگ بست
 اهریمنی به روز به میدان شتافت گرم
اما کسش به رزم هماورد برنخاست
توفان تیره گون
برگ هزار لاله ی خونین به خاک ریخت
وز سینه شفق نفسی سرد برنخاست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


باز هم...رسول نجفيان

باز هم ذوالجناح می اید
تک و تنها ز سوی دشت نبرد
بر تنش تیرها نشسته فزون
 بی خبر از خود و زخود دلخون
می کشد شیهه از گلو بیرون
اسب مردان همیشه در آخر
 بی سوار از نبرد می اید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


بی تو ‚ زمستان ...رسول نجفيان

شیشه ها چه سردشان بود
 پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای ‌آه گرم تو
 و آن سرپنجه
 تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پاک کنی
افسوس
 پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


سوخته بال...رسول نجفيان

چه پروازی بود
 آمدنم به سویت
ای یار
 که پرچین صداقت
عرق شرم نشست
 و مفهوم عشق
سر به زیر افکند
چه پروازی بود
 افسوس
آن پروانه
 که پروازش را
 بر فراز گلهای نیلوفر می افروخت
 چه حقیرانه سوخت
از کوچه فریاد می آمد
 ای ... کجایی ؟
 از کوچه بیداد می آمد
ای ... کجایی ؟
 و من در هفت برج عشق
خود رابه تو بخشیده بودم
 چه پروازی بود
 آمدنم به سویت
ای یار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ - حمیدرضا


عبور بايد كرد ...سهراب سپهری

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."

پی نوشت: من این  چندپست آخر رو از شعر مسافر سهراب سپهری انتخاب کردم . من و جوجو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


صداي همهمه مي آيد...سهراب سپهری

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.

ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


كجاست سمت حيات ؟...سهراب سپهری

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


و عشق ...سهراب سپهری

و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


قشنگ يعني چه؟...سهراب سپهری

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


دلم گرفته ...سهراب سپهری

"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


رخوت...اسماعيل خويی

هرچه بوده ست
همچنان است و همان است .
لیک
بازهم زال خرافاتی امید
به گمان است :
به گمانی که وزد روزی بادی :
و بجنبد آبی از آبی ،
و نماید اخمی پیشانی مردابی ،
وکند نجوابرگی با برگی ،
و برآید گردی از خاکی ،
وبلغزد به سوی خاری خاشاکی ،
و ...
دریغا ، دردا :
کو ، کجا : سینه ناساخته بادردی ؟
کو ، کجا : مردی ؟ ...

پانزدهم امرداد 1339 - تهران

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


وقتی که من بچه بودم...اسماعيل خويی

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .


وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .


وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .


وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .


وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


سوگند...فريدون توللی

گرانبار شد ، گوشم از پند ها
برآنم ، که تا بُگسلم بَندها
هر آن دل ، که شد بسته ی دام ِ عشق
رهایی نیابد به ترفندها
پرستنده ام بر تو ، ای خانه سوز
کجا ترسم ، از شرم ِ پیوند ها
ز تنهاییم ، باغ ِ دل تیره بود
تو جانش دمیده به لبخند ها
کنون ، چامه گویم بران روی و موی
در آغوش ِ هر چامه ، گلقندها
به افسون ِ آن چشم ِ مستت که هست
مرا تکیه پروردِ سوگندها
که از شور ِ مهرت ، چنان سرخوشم
که بر کام ِ دل ، آرزومندها
مرا بندگی بین و در سایه گیر
که شرط است ، لطف از خداوندها
تو نور ِ دلی ، ای فروزنده بخت
که بازت نجویم همانند ها
خوش آندم ، که افشانمت جان به پای
چو بر گونه ی آذر ، اسپند ها

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


وقتی تو نيستی...حميد مصدق

وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
 شاید دگر درخشش خود را
 و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
 و هر گیاه
 از رویش نباتی خود
 بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
 آن برگ زرد بید که با باد
 تا سطح رود قصد سفر داشت
 قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک
 مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی
نور حیات را
 در هر چه هست و نیست
 خاموش می کند
 وقتی تو با منی
 گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند
چشم تو آن شراب خلد شیرازست
 که هر چه مرد را مدهوش می کند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


خون و جنون... حميد مصدق

کسی با سکوتش
 مرا تا بیابان بی انتها جنون برد
کسی با نگاهش
 مرا تا درندشت دریای خون برد
 مرا بازگردان
 مرا ای به پایان رسانده آغاز گردان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


رها ز شاخه...حميد مصدق

در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش
رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت
به رودها پیوست
 و روی رود روان رفت برگ
مرگ اندیش
به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند
سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


او را رها کنید...حميد مصدق

نفرین تان به جان من
او را رها کنید
نفرین اگر به دامن او گیرد
ترسم خدا نکرده بمیرد
از ما دو تن به یکی اکتفا کنید
 او را رها کنید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


دشتها نام تو را می گویند ...حميد مصدق

دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


وای ، باران ...حميد مصدق

وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشی هاست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


شب تهی از مهتاب...حميد مصدق

شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - حمیدرضا


فقط يه بار...من و جوجو

ادم توی عمرش فقط يه بار عاشق ميشه

 اگه دوباره احساس کرد که عاشق شده

 يا  در موردعشق اولش درست  فکر نمی کرده

 و عاشق نبوده

 و يا اين احساس دوم  هوسه

وتوی زندگيش فکر ميکرده که عشقش رو پيداکرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


يه ژيگولو...حميدرضا


عشق به نظر من يه شانس بزرگه كه يه بار سراغ ادم مياد

با امدنش زندگي ادم تغيير ميكنه

همه چيز قشنگ ميشه

شاد واقعي رو ادم احساس مي كنه

ادم مزه خوشبختي رو مي فهمه


..... 

يه ژيگولو هستم كه همه جا ميرم

مردم ميدونن كه دارم باري مي كنم

به هر رقصي پول ميدن؟

و يه روز مياد كه

جووني از دست رفته

در مورد من چي ميگن

وقتي آخر زندگيم برسه.

ميدونم كه فقط بهم ميگن ژيگولو

زندگي بدون من ادامه داره چون

من فرد خاصي نبودم

هيچكس وجود نداره؟

كه برام ارزش قائل بشه

كسي نيست كه قدرم را بدونه هيچكش

من غمگين وتنها هستم غمگين و تنها

غمگين و تنها

يه آدم مهربون پيدا نميشه كه يه شانسي به من بده
 

چون من احساس بدي دارم

از فيلم سگ ديوانه گلوري

http://2392hn.persianblog.ir/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


شاد بودن...حميدرضا

شاد بودن...

 شاد بودن وقتی همه دست به دست هم دادن تا تو شاد نباشی چه جوری ميشه

 نه  شاد بودن با اين وضع هم ميشه اگه باور داشته باشی که    عشق دوستی و مهر

وجود داره حالا هر چند کم

  اگه  خودت باعث ناراحتی ديگران نشی اگه به جهان دوباره و اين بار با علاقه نگاه کنی

  اگه زشتی های دنيا رو فقط نبينی  زيبا هاش رو هم ببينی با اين که الان خيلی کمه

  می تونی شاد بشی  عشق اون موقع به سراغت می اد

 من شاد هستم هميشه اين حرف رو به خودتون بزنيد

 اميدوارم اين هفته به يکی از ارزو هاتون برسيد ومن هم به يکی از ارزو هام برسم

 

دعا کنيد

http://2392hn.persianblog.ir/ روزهای تنهایی حمیدرضا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


جذابيت...حميدرضا

زيبايی اون چيزه  هستش که ما می خواهيم

ادم عاشق معشوقش رو زيبا ميبينه

حتا همه بگن که اون زشته

 چون برای ادم عاشق جذابيت مهمه نه زيبايی 

خيلی از افراد زيبا هستن اما جذابيت ندارن

 وخيلی ها زشت و نازيبا هستن ولی جذابيت دارن

زيبايی از بين ميره

اماجذابيت هميشه هستش و از بين نميره

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


خاطره ی برفی...ناهيد عباسی

در رهگذر چهل زمستان عمر
 فقط
 یک خاطره ی برفی
 ذهنم را
 هرچند به تلخی
 روشن می کند
 و آن
 روزی بود
 که قدم هایم را
 بر روی برف های بکر
تا کنار گور یک دوست
 شماره می کردم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


حادثه ی عشق...ناهيد عباسی

خشاخش برگهای زرد
 صدای پاییز بود
 و آغاز بستن پنجره ها
 کوچه تنها می شد
 با سوتهای بی وقت عشق
و
 تدارکی ازلی در کار بود
 تا حادثه ی عشق
 در برخوردی ساده
 میان بادهای گیج پاییزی
چشمان ما را تر کند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


يادش به خير...ناهيد عباسی

چه خوب بود
 تابستانهای کودکی
وقتی
کرم های ابریشم را
 به مهمانی برگ های توت می بردیم
 و در
 ولنگاری روزهای بلندش
 هر روز کمی قد می کشیدیم
 یادش به خیر
 پاهای خاکی و پاشویه های حوض
یادش به خیر
 حرفهای همسایه و آفتاب و فراقت


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


زمستان فاصله ...ناهيد عباسی

دلم
 از مهر او
 تار عشق می بافد
 از شوق دیدارش
شعر
 خواهم آویخت
 مهربانترین نگاهش را
 بر دیوار دل
 گرمترین کلامش را
 بر گوش جان
 تا در زمستان فاصله
 کور نماند اجاق خاطره

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


پری دريايی...ناهيد عباسی

در تنهایی شبهای دراز
 در میان خیمه های خوشرنگ خیال
گشتم پی راز قصه ها
 تا رسیدم
 به مردان ماهیگیر قرون
که با تنهایی و فقر فزون
 اسطوره ی پری دریایی را ساخته اند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


دلتنگی...ناهيد عباسی

تنگ غروب است
 و دلتنگی
 بسان حزن گویای حیاط مدرسه ای تعطیل
 روح را
به سوی غربت مجهولی می خواند
 و هزاران کلام ناگفته
 در هجوم یادها
 به یک آه ... بدل می شود
 تا شمع گونه
از فراز خویش
فرود اید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


وقت رفتن...ناهيد عباسی

ای مهربان
 بیا
 به سراغ دانستن
 روان شویم
به رفتار رود
 و بگذریم
 از آبادی های بی نام و دور
 و بریزیم
از آبشارهای بلند نور
 تا اگر فردا
 وقت رفتن بود
 قدحی آب باشیم
 در لب تشنگی کودکان خیره در سراب

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


بی راه...مريم تاجيک

بی راه زیبا و بدکاره.
و سحر خنیاگر آن که
فراموش می کنم
مرگ پرنده ای را
در انتهای راه. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


بانوی تنهای من... مريم تاجيک

گاه با خود عهد می کنم
بدیهایت را فراموش کنم
باور کن
ادامه ات را...
من هنوز خسته از کوله بار سختی
پدرت هستم.
و از عقده های کودکی ات بیزارم.
فراموشم می کنی
من هم مانند برادرم .
به خانه که می رسم .
عطش یک چای گرم دارم .
کاسه سوپی را که همیشه برای من فراموش می کنی
باور کن
-هیچ زن هرزه ایی
در خانه ات پیر نمی شود .
گناه را به خانه نیاورده ایم
زیستن را از یاد برده ام.
و گمشده ایی اینچنین تنها را رها می کنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


برای تو که ...من و جوجو


 موقعي كه خدا پنجره ي بهشت رو باز كرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟

گفتم خدايا هميشه مواظب اوني كه الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي

عزيزه....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


اگه کسي


 سخته يکي بهت بگه ستاره شو بچينمت يکم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت ...

....

 اگه کسي ديوونت بود.بازيش نده اگه عاشقت بود.دوسش داشته باش اگه دوست

داشت.بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه نشون داد.فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه

يه پله ازش عقب تري...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


۳ بوسه...من و جوجو


 انسان با 3 بوسه تكميل ميشود:

 1)بوسه ي مادر كه با آن پا به عرصه خاكي ميگذارد

 2) بوسه ي عشقي که با آن يك عمر زندگي ميكند

3)بوسه خاك كه با ان پا به عرصه ابديت ميگذارد

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


سوگند...من و جوجو

سوگند را ساختيم تا سوگند ياد کنيم که عاشق بمانيم .... با سوگند شروع مي کنيم با اميد

ادامه مي دهيم و آرزو داريم با وصال ختم شود .... سوگند مي خوريم به زيبايي عشق پاک که

دل از هم نگيريم که لحظه اي از ياد يکديگر غافل نشويم که براي هم باشيم و به ياد هم که

دوست داشتن را از ياد نبرده و با آمدن هر سپيده و شروع هر روز به ياد يکديگر چشم به جهان

بگشاييم .... و در آخر سوگند به عشق که در غم و شادي با هم باشيم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


چندتا افلاین زيبا ...من و جوجو


 اينقدر تو زندون قلبت شلوغ ميکنم اينقدر همه زندونيها رو آزار ميدم تا من بفرستي به انفرادي

قلبت...


 در بغض کويري شعر هاي من فريادي نهفته در سکوت مردابم و شايد سالياني ديگر پيدا کني

چشماني که حک شده بر تخته سنگ و تو آن روز با چشماني خيس بر فرازم نيلوفري مي کاري

.... 
دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم.....جوگير نشو

با  تو   نيستم...دارم تمرين ميکنم خطم خوب بشه

 پی نوشت: این رو فقط برای کسهایی بفرستید که دوستشون دارید.من و جوجو

...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - حمیدرضا


توکل...

 

 آنگاه که تنها شدي و در جستجوي تکيه گاه مطمئن هستي بر من توکل نما(سوره نمل/آيه 72)


 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ - حمیدرضا


من و جوجو

۲۰ دی ماه  سال روز شهادت امیر کبیر رو به همه دوست داران ایران زمین تسلیت می گم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ - حمیدرضا


ادامه

ايجاد چاپارخانه براي مرسولات پستي از ديگر اقدامات امير بود. ايجاد ميدان توپخانه و عمارت آن و همچنين سبزه ميدان تهران، که قبلاً محل اعدام افراد خاص بود نيز، از ديگر کارهاي عمراني وي به شمار مي آيد.

نکته جالب توجه در تيزبيني امير، ساختن خانه براي مردم بود ، او دويست خانه در بيرون شهر بنا کرد.

تاسيس مدرسه دارالفنون و راه اندازي نخستين روزنامه در ايران به نام وقايع اتفاقيه ، دو گام بزرگ ديگر امير بود ، ايجاد کارخانه هاي پارچه بافي ، شکر ريزي ، چيني و بلورسازي، کاغذ سازي ، چدن ريزي و فلزي از ديگر کارهاي مثبت امير بود.

امير کبير اين مرد نامدار در دوران صدارت خويش اقدامات بسياري را براي ملت و کشور خويش انجام داد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ - حمیدرضا


اقدامات امير کبير در دوران صدارت(حتما بخونيد خيلی جالبه)

يکي از اقدامات وي ايجاد نظم در جامعه بود ؛ در پي  نظمي که او در جامعه برقرار کرد کمتر ظالمي قادر بود  بر بيچارگان فقير  تعدي کند، دزدي و هرزگي و شرارت را درجامعه به حداقل رسانيد . در شراب اثر مستي نماند، جماعت اوباش که سابق به يک جرعه شراب ، چند نفر را زخم مي زدند،  تا حدي بر چيده شدند.

امير رسم رشوه و بست را برانداخت و کمتر کسن جرأت داشت رشوه دريافت کند ، يا آن که گناهکاري به بست برود.

رسم قمه کشي را برانداخت . در تهران رسم بود که جوانان قمه مي بستند. وي گفت: هر که مي خواهد قمه ببندد، اما آن کس که تيغ ازغلاف بيرون آورد، چه کسي خواهدبود؟

به دنبال اين سخن هر چه در شهر نزاع مي شد کسي جرات تيغ کشيدن از نيام را نداشت و چون مردم پس از يک ماه چنين ديدند، قمه بستن را ترک کردند.

امير براي تميشت امور به خزانه خالي مملکت، سروسامان داد و حقوق بسياري از درباريان و وابستگان آنها راقطع کرد و همچون قائم مقام، براي شاه نيز" پول توجيبي" مقرر نمود.

از ديگر اقدامات مهم اميرکبير، تأسيس اداره آگاهي بود . او براي آن که از روابط کارگزاران و مأموران دولت با مردم مطلع باشد اداره اي مخصوص و سرّي تشکيل داد که مشخصات کارکنان آن کاملاً مخفي بود . مأموران اين اداره در لباس چوپان، گدا، فروشنده دوره گرد، راهزن و ... همه جا نفوذ داشتند و هر جا کار خلافي از کسي سر مي زد، بي درنگ امير را با خبر مي کردند. در واقع امير به جاي دو چشم و دو گوش ، هزاران چشم و گوش داشت.

وي جهت بسط عدالت، محاکم شرع را به علماي صالح سپرد ، رسم شکنجه را برانداخت و با نوآوري در عرصه سياست ، سعي کرد مردم را با علوم جديد آشنا سازد.

او مايه کوبي آبله را اجباري ساخت و هر کس از بيماري آبله مي مرد، بستگان او را پنج تومان جريمه مي کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ - حمیدرضا


امير کبير

ميرزا تقي خان، پسر کربلايي محمد قربان فراهاني، ملقب به اتابک اعظم امير نظام و امير کبير، از بزرگترين رجال سياسي و بزرگترين وزراي ايران است . وي در حدود سال 1223 ه. ق در خانواده اي ازطبقات پايين به دنيا آمد. امير کبير کودکي و نوجواني را در کنار خانواده قائم مقام سپري نمود. او از هوش سرشاري برخوردار بود. گويند: امير در کودکي هنگامي که ناهار فرزندان قائم مقام را مي آورد، براي باز پس بردن ظروف در حجره مي ايستاد و آنچه معلم به ايشان مي آموخت ، فرا مي گرفت. روزي قائم مقام به آزمايش پسرانش آمد و هر چه از آنان پرسيد، ندانستند. اما امير جواب داد. قائم مقام پرسيد: تقي تو کجا درس خوانده اي؟ عرض کرد: روزها که غذاي آقازاده ها را مي آوردم ، ايستاده مي شنودم ، قائم مقام انعامي به او داد، نگرفت و گريه کرد . به او گفت چه مي خواهي؟ امير عرض کرد: به معلم امر فرماييد درسي را که به آقازاده ها مي دهد به من هم بياموزد . قائم مقام پذيرفت و معلم را فرمود تا به او نيز بياموزد.

دوران کودکي و جواني ميرزا تقي خان زير نظر و تربيت قائم مقام سپري شد. او شيوه هاي منشي گري ، نامه نگاري و صدور احکام ديواني را از قائم مقام آموخت تا آنجا که قائم مقام ، تحرير و نگارش پاره اي از احکام و نوشته ها را به ميرزا تقي خان محول کرد. به تدريج کاراو در محدوده شغل دبيري قرار گرفت و از رموز و ضوابط امور اداري و ديواني به خوبي آگاهي يافت.

سر انجام نيز در اثر کفايت و لياقتي که ميرزا تقي خان از خود نشان داد و بيشتر از آن علاقه شديدي که ناصرالدين شاه به وي داشت به سمت صدراعظمي شاه ، منصوب گشت .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ - حمیدرضا


سهم تو ،سهم من...ترانه جوانبخت

سهم تو
شوق دلم
مستی من
از نفس باور عشق
در نوازشگری خاطره ات
سهم من
آمدن حس نیاز
این اسارتگر بستان وجود
در پی جستن تصویر نهان
از گهر هم نفسی
سهم تو
 حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش اینه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
 بو سه بر این
مخمل گیسوی بلند
رخ ز مستی زده
تا پیچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پیچک عشق
دور این قامت من
در پی تسخیر دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نیاز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب  راز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ - حمیدرضا


عاشقی، نصيب من...ترانه جوانبخت

در سرای عاطفه
 می کند مرا صدا
 یک جوان فراتر از
قصه های آشنا
 گویدم تو ای سحر
 از اسارتم نویس
زخم درد این دلم
 زهر تلخ باطنم
 گشته ام در این دیار
 همنوای درد هجر
 آشنای آفتاب
 عاشقی ، نصیب من
 خسته از غبار زرد
 گشته ام نثار شب
در اسارتی که شد
 این حصار قامتم
قصه ام شبانه در
 این کتاب خود نگار
 از جفای این خزان
تا غبار حسرتم
 ماند از تو یادگار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ - حمیدرضا


طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن...مولانا جلال الدين محمد بلخی

طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن       که   ز هر برگ و   نباتش شکر انبار تــو دارد

نه کدوی  سر  هر کس  می  راوق تــو دارد           نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد

چو  کدو   پاک   بشويد   ز  کدو   باده برويد            که  سر و سينه   پاکان   می  از آثار تــو دارد

خمش  ای  بلبل   جانها   که  غبارست زبانها           که  دل  و جان   سخنها       نظر يار تــو دارد

بنما  شمس   حقايق   تو   ز   تبريز   مشارق            که مه و شمس و عطارد غم ديدار تــو دارد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


دل من کار تــو دارد , گل گلنار تــو دارد ...مولوی

دل من کار تــو دارد  ,     گل  گلنار  تــو دارد           چه  نکوبخت  درختی   که برو بار تــو دارد

چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟        چو  بر آن چرخ معانی مهش  انوار تــو دارد

بخدا   ديو   ملامـت     برهد   روز     قيامت            اگر  او مهر  تــو دارد   ,    اگر اقرار تــو دارد

بخدا حور و فرشته  ,    بدو صد نور سرشته           نبرد سر  ,  نپرد جان  ,    اگر انکار تــو دارد

تو کيی ؟  آنک ز خاکی تو و من سازی و گويی      نه  چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد

ز  بلا های  معظم  نخورد  غم  , نخورد غم             دل  منصور  حلاجی   ,    که   سر دار تــو دارد

چو ملک کوفت دمامه    بنه ای عقل عمامه              تو  مپندار  که  آن  مه   غم  دستار  تــو دارد

بمر  ای خواجه زمانی  ,   مگشا هيچ دکانی             تو  مپندار  که  روزی     همه   بازار  تــو دارد

تو   از   آن روز که زادی هدف نعمت و دادی              نه   کليد   در   روزی      دل   طرار  تــو دارد

بن   هر  بيح  و   گياهی   خورد  رزق  الهی               همه وسواس  و  عقيله دل   بيمار تــو دارد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


شمس و قمرم آمد , سمع و بصرم آمد...مولانا جلال الدين محمد بلخی (رومی )

شمس  و قمرم آمد  ,   سمع و بصرم آمد               وان   سيم  برم  آمد    وان  کان زرم آمد

مستی   سرم    آمد       نور    نظرم آمد               چيز  دگر  ار  خواهی        چيز دگرم آمد

آن  راه   زنم   آمد  ,   توبه     شکنم آمد                وان يوسف سيمين بر ,      ناگه ببرم آمد

امروز به   از دينه     ,    ای مونس ديرينه                دی مست بدان  بودم , کز وی خبرم آمد

آنکس که همی جستم , دی من بچراغ او را           امروز   چو  تنگ  گل ,     بر  رهگذرم آمد

دو  دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر                   زان   تاج    نکورويان    نادر    کمرم   آمد

آن باغ و بهارش بين , وان خمر خمارش بين            وان هضم و گوارش بين چون گلشکرم آمد

از  مرگ  چرا ترسم    کو آب حيات آمد                   وز  طعنه چرا ترسم     چون او سپرم آمد

امروز    سليمانم    کانگشتريم     دادی                 وان    تاج    ملوکانه    بر   فرق سرم آمد

از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم               يارب   چه سعادتها  که    زين سفرم آمد

وقتست   که می نوشم  تا برق زند هوشم            وقتست   که بر پرم    چون بال و پرم آمد

وقتست که در تابم چون صبح درين عالم                وقتست   که بر غرم   چون شير نرم آمد

بيتی   دو    بماند   اما , بردند مرا  ,  جانا                جايی که جهان  آنجا  بس مختصرم آمد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


اندک اندک جمع مستان می رسنـــد ...مولانا جلال الدين محمد بلخی

اندک   اندک      جمع   مستان    می رسنـــد       اندک   اندک       می  پرستان   می رسنـــد

دلنوازان    ناز  نازان                         در ره اند        گلعذاران             از   گلستان   می رسنـــد

اندک   اندک       زين   جهان هست و نيست          نيستان   رفتند   و     هستان    می رسنـــد

جمله     دامنهای     پر    زر      همچو     کان          از    برای     تنگ        دستان    می رسنـــد

لاغران     خسته       از     مرعای       عشــق         فربهان         و       تندرستان    می رسنـــد

جان      پاکان     چون      شعاع       آفتــاب            از        چنان     بالا   بپستان     می رسنـــد

خرم    آن       باغی    که       بهر     مريــمان         ميوه های     نو   ز    مستان      می رسنـــد

اصلشان    لطفست   و  هم     واگشت    لطف      هم   ز بستان   سوی   بستان  می رسنـــد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم ...مولوی

ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم   وی مطربان    , وی مطربان دف شما  پر زر کنم

باز آمدم  ,  باز آمدم  ,  از پيش  آن يار آمدم             در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم , شاد آمدم ,   از جمله   آزاد آمدم          چندين  هزاران  سال  شد  تا من بگفتار آمدم

آنجا روم ,  آنجا روم  ,      بالا بدم    بالا روم             بازم رهان  ,  بازم رهان   کاينجا   بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم  ,  ديدی که ناسوتی شدم      دامش   نديدم   ناگهان  در   وی  گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر ,  نه مشت خاکم مختصر        آخر صدف من نيستم  ,   من  در شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين ,  ما را بچشم سر ببين         آنجا بيا  ,  ما را  ببين  کاينجا  سبکسار آمدم

از چار  مادر  برترم    وز  هفت  آبا  نيز هم                من  گوهر  کانی  بدم     کاينجا   بديدار آمدم

يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست          ورنه  ببازارم  چه  کار   ويرا   طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی  ,   نظر در کل  عالم کی کنی         کندر  بيابان  فنا  جان  و  دل   افکار  آمدم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو ...مولوی

شکر  کند   کاغذ   تو  از  شکر  بی  حد   تو     کامد  او در  بر  من ،       با     وی   ماننده شدم

شکر  کند   خاک دژم  ،   از فلک و چرخ بخم     کز  نظر   و   گردش   او    نور       پذيرنده  شدم

شکر کند چرخ فلک ،  از ملک و ملک و ملک     کز کرم  و  بخشش  او  روشن   و  بخشنده شدم

شکر  کند  عارف  حق  کز  همه  بر  ديم سبق      بر  زبر  هفت  طبق  ،    اختر  رخشنده شدم

زهره بدم  ماه  شدم    چرخ  دو  صد  تاه شدم      يوسف  بودم   ز کنون   يوسف   زاينده   شدم

از توا م ای  شهره قمر ،  در  من و در خود بنگر        کز  اثر   خنده    تو    گلشن  خندنده    شدم

باش  چو شطرنج روان  خامش و خود جمله زبان   کز   رخ  آن  شاه  جهان  فرخ   و فرخنده  شدم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری...مولوی

گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری    شيخ  نيم ، پيش نيم   ،   امر  ترا  بنده شدم

گفــت که :   با بال و پری ، من پر و بالت ندهم     در  هوس  بال  و پرش بی  پر   و  پرکنده شدم

گفت  مرا  دولت نو   ،    راه مرو    رنجه مشو       زانک  من  از  لطف و  کرم سوی تو  آينده شدم

گفت مرا عشق کهن   ،    از  بر  ما  نقل  مکن     گفتم  آری  نکنم  ،    ساکن  و    باشنده شدم

چشمه  خورشيد توئی  ،   سايه گه  بيد    منم     چونک  زدی بر سر من  پست و گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم   ،  وا شد و بشکافت دلم       اطلس نو  بافت دلم  ،دشمن  اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ،   لاف همی زد ز بطر         بنده و خربنده بدم  ،   شاه  و  خداونده شدم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


دولت عشق آمد...مولوی

مرده بدم زنده  شدم  ، گريه  بدم  خنده شدم    دولت  عشق  آمد    و  من  دولت  پاينده  شدم

ديده  سيرست  مرا    ،   جان  دليرست    مرا      زهره  شيرست  مرا   ،  زهره   تابنده  شدم

گفــت که :    ديوانه نه ،   لايق  اين  خانه     نه    رفتم  و  ديوانه شدم    سلسله    بنده  شدم

گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه   رفتم و سرمست شدم  و  ز طرب آکنده  شدم

گفــت که :  تو کشته نه ،  در  طرب  آغشته  نه    پيش  رخ  زنده  کنش  کشته  و  افکنده  شدم

گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی   گول شدم  ،هول شدم ، وز همه بر کنده شدم

گفــت که :   تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی   جمع نيم،شمع نيم  ،  دود   پراکنده شدم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


عشق جگر خـوار مـرا ...مولانا جلال الدين محمدبلخی

يـار  مـرا , غار مـرا , عشق  جگر  خـوار  مـرا     يـار تـوئی , غار تـوئی ,    خواجه نگهدار مـرا

نوح تـوئی , روح تـوئی ,  فاتح و مفتوح تـوئی     سينه   مشروح  تـوی   ,   بر  در  اسرار  مـرا

نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی       مرغ کــه طور تـوئی  ,    خسته به منقار مـرا

قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی    قند تـوئی  ,  زهر تـوئی  ,   بيش ميازار  مـرا

حجره خورشيد  تـوئی  ,  خانـه  ناهيـد   تـوئی     روضه اوميد تـوئی  ,   راه   ده   ای  يار   مـرا

روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی      آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده  اين بار مـرا

دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی       پخته تـوئی , خام تـوئی , خام  بمـگذار مـرا

اين تن اگر کم تندی   , راه دلم کم زنـدی            راه شـدی تا نبـدی ,    اين همه گفتار مـرا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


لحظه انتظار صدام هم به پايان رسيد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


اندوه تنهايی...فروغ فرخ زاد

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسون کار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب  من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


هوای فاصله...ساناز کريمی

هلال فرصت من در سیاهی مطلق اسیر فاصله است
 و شبنمی که خفته است بر تن سکوت تو
 و شبنمی که خفته است بر تابوت لبان من
 چشم نمناک آسمان اندک من است
 هلال فرصت من در سیاهی مطلق
 پگاه یک غزل است
و این غزل تنها هوای فاصله است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


سراب...ساناز کريمی

در دورها ، در دوردست ها
 زنی را دیدم با ماهیانش
و نه چشمه ای و نه رودخانه ای
 در دورها ،‌ در دوردست ها
 زمان متوقف شده بود
 و من نگاه منتظری رادیدم با ماهیانش
 در دورها ،‌در دوردست ها
 باوری گرم را دیدم که سرابی را ستایش می کرد
و سرابی که ماهیانش را زنده نگاه می داشت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


تولد يک منجی...ساناز کريمی

و هنگامیکه پیمانه ی شراب من به پایان می رسد
تو چنان پر شور ،‌ تو چنین پر شتاب
بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی
 و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز فشرده ی رگهای من
 و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی تا ویرانه های امروزم را دریابی
تو از بیم کرکسان
 به دور من مرز می کشی و مرز می کشی
 چرا که می دانی آباد خواهم شد
 و اینک ای منجی شوره زار بشارت ها
سطح جسم و روحم را به تو می سپارم
تا مرا از خود سرشار کنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


سنگ قبر...ساناز کريمی

برترین سنگ تراش
زیباترین سنگ
 زمینه آسمانی ست آبی
با لعابی تاریک
 و خطاط از نوادگان میر عماد
 ف- ص متولد آسمانی که زیر آب رفت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


مرگ شور...ساناز کريمی

پشت هنگامه ی سکوتت
 دژخیمان نابودی ات را به چرا بردند
 غنچه ها بسته ماندن را احرام بستند
 اموات راهزن
 فردای روحت را به یغما بردند
تاریخ خستگی بازیگران ادوارش را به تو نوشانید
شریان مستمر خزان در تو دوام پیدا کرد
و سرانجام اندیشه ات در دادگاه تفتیش عقاید
 اراده ی نابینایت اعدام شد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


زندگی من...ساناز کريمی

مردی در میان کتابها و روزنامه ها
 زنی را از جنس فیلمهایش بوسید
 یأسی بر چشمان امیدوار رحمی بارید
و نطفه ی رنج من شکل گرفت
 در نخستین غروب که آسمان را خون آلود کرد
 از حسرت عشقی ناگفته
زاده شدم
 و هرگز سخن از عشق در میان نیامد
 و زن در ذهن مرد توقیف شد
 آنچنان که عدالت در ذهن جامعه
سفر به راه افتاد
ایینه ای در دستم بود
 چراغی در اندیشه ام
زمین پر از گامهای سیاه بود
 و کفشهای من تنها ضربان سرما را می تپیدند
ناگاه نشست مردی در ایینه ام
 نشسته بود مردی روبروی من
 و در خلأ خود بود
 ستارگان درخشانند
 مرد ستاره نبود
 کوه ها استوارند
 مرد باوری استوار نبود
 نشسته بود مردی روبروی من
 و من دوستش می داشتم
سیاه بود و تلخ بود
 همخوابه شد نگاه تلخ مرد با شکسته های ایینه ام
و کابوس زاده شد
دقایق من در نحوست صبحی کاذب هدر رفتند
و از هر کنار به پای پوش قاعده های من خاری فرو رفت
 من مست کردم
 و در هر مستی ام تو را می دیدم
 مانند شهرم که غذا را
 و تو را که می دیدم
که بزرگ می شوی ، که بزرگتر می شوی
 و می افتی و بلند می شوی و رشد می کنی و رشد می کنی
 و خودم را که فرو می ریزم و فرو می ریزم
 و آب می شوم و آب می شوم
در یأسی که تو در آن ،‌ در دردی که شعر من در آن
 متولد می شوی و بزرگ می شوی و بزرگتر می شوی
و من شاعر سیه پوش شعری سپید موی هستم
با روزنه ای کوچک ، با دریچه ای کم سو
 که عشق را رهنمون می کرد
به سردی انگشتانم و سردی نگاهم
 که هیچ نمی دید
 جز کویر ،‌ جز کویر ،‌ جز کویر
 و سردی لبانم
 که دیر گاهی نخوانده بود ترانه ای
 ترانه های دلتنگی
 ترانه های تنهایی
 و ترانه های همزاد خود را ترک گفتم
تا ترانه ای دیگر بسرایم
ترانهای خاکستری رنگ
 تا ریشه های سیاه تو را بسوزاند
و من گم شدم در ترانه ات
که اگر می نواختی
هر زخمه اش رهاییت بود
 و اگر می نواختی هر زخمه اش پیوندی داشت با ریشه های من
 و من پر از بغض بودم و اشک
 پدر نبود
 و او تنها در کتابهایش بود و جز انسان های مرکبی
 هیچ چیز را نمی دید و نمی دید و نمی دید
و مادر در بایگانی فیلمخانه ی توقیف شده ی ذهن پدر بود
 و برای مادر من نبودم
جز دروغ یک مرد
 و نبودم جز حماقتی آشکار
 و من پر از بغض بودم و اشک
 و شهر تاریک بود
 و شهر همیشه تاریک بود
 و مردی که روبروی من نشسته بود
 سیاه بود و تلخ بود
 و من دوستش می داشتم
 نه برای آفتاب و نه به خاطر شب
به شکل پدر بود
 و من به خاطر شعر دوستش می داشتم
 و من شاعر سیه پوش شعری سپید موی هستم
 و شهر پر از زخم بود
 و من پر از بغض بودم و اشک
 و گونه ی خیس آسمان
مرد آمده بود
 و من به شک رسیدم
 و مادر در ذهن پدر توقیف بود
 آنچنانکه آزادی در ذهن شهر
 و شهر در شک بود
 مرد صدا کرد مرا
آنچنانکه عدالت شهر را
 و من گوش نکردم
 و شهر پر از ناله بود
 باید به سکوت عادت می کردم
بی گاهان تو آمدی
و من گرمایت را احساس نکردم
 و شهر بیمار بود
 تو به من لبخند زدی
تا دگر بار باوری استوار یسازم
و من باور را به خاک سپردم
آنچنان که شهر آزادی شهیدش را
و من می دانستم معجزات تو برای من عمری کوتاه دارند
و سرانجام
 در دورها ، در دوردست ها
 در سرزمینی که دور از میلاد هر ذهن روشن است
 و دور از ترانه های رهاییست
 کسی را قربانی کردند
 و صدایش را هیچ کس نشنید
کسی را قربانی کردند
 و هیچ نشانه ای در میان نبود
 نه سرخی خون شفق و نه سرخی خون فلق
چرا که در چنین سرزمینی شاعران را
 بی هیچ نشانه ای مصلوب می کنند
 کسی را قربانی کردند
 و دریغ از یک پرنده
 و قربانی پرواز در آسمانی بی پرنده
و قربانی نگاه در زمین نابینایان تاریک دل
 و مرگ
 مرگ دشوار نبود
وسیع بود مثال خورشید که بر زمین
 و می نواخت مرگ
مثال باران که بر کویر
و مرگ لالایی می گفت
 همتای مادربزرگ که لالاییش
 که تنها نجوای مه گرفته ی لالاییش در پشت پرچین خاطرات
 باور هر چیز خوب را ، هر چیز پاک را
در من زنده نگاه می داشت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - حمیدرضا


خاک شيراز... رهی معيری

چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است
دل آزاده ام از صبح طربناک تر است
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است
جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر
مگذر از باده مستانه که شب در گذر است
لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است
گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است
داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است
خاک شیراز که سرمنزل عشق است و امید
قبله مردم صاحبدل و صاحب نظر است
سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


اشک هایم...بیژن داوری دولت آبادی

اشک هایم را ببین سرد است و بی جان نازنین  
 باختم خود را به چشمان تو  آسان نازنین
 
باز جریان تمام لحظه هایم با تو است
تا ته این کوچه گردی های حیران نازنین
 
کاش بودی تا ببینی در هجوم بی کسی
باز می خوانم تو را با چشم گریان نازنین
   
بی تو بودن مرگ من در وحشت تاریکی است
همچو برگی در میان خشم طوفان نازنین
 
پشت حسرت های سوزان دلی پر تاب و تب
کلبه ای اینجاست دور افتاده ، ویران نازنین
 
با دو دست شوق ، قلبم کاش میشد می نوشت
پشت پلکت قصه ای از عشق پنهان نازنین
 
ساده و بی پرده گفتم پر ز احساس وجود
دوستت دارم  ، نمی گردم پشیمان نازنین
 
با تو لبریز از غزل هایی همه پر رمز و راز
بی تو اما واژه هایم رو به پایان نازنین
 
حرف بسیاران برایم هیچ اما خود بگو
چیست من را پاکی این عشق تاوان نازنین ؟
 
دست بی منت بکش بر بال تنهایی من
می تپد قلبش ولی زخمی و بی جان نازنین
 
گرچه در فکرت اسیرم ، عاشقانه می رهم
خود شکستی بر دل من قفل زندان نازنین
 
کاش با نور تو مهتابی ترین مستی من
آسمان تیرگی می شد درخشان نازنین
 
کاش می گفتی کنون با من که هستم پیش تو
ختم می کردی تو این شعر پریشان نازنین

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


سلامم...بیژن داوری دولت آبادی

سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
که اینجا آدمک بسیار اما باز
تویی در شهر خاموشی
همه معنای فریادم
سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر
بپرس احوال تنهایی من را
حال اینجایم
مپرس از اتفاق یاُس فرداها
مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پاکی ها
غبارم من ، تو باران باش
جدایم کن ز این و آن
رها از منت بی مهر خاکی ها
سلام من صدای وسعت تنهایی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان امید تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری
اگر خواهی که ننشینم تک و تنها
در این اندوه و حسرت های تکراری
سلامم را تو پاسخ گوی ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


در ميکده...مهدی اخوان ثالث

در میکده ام : چون من بسی اینجا هست
 می حاضر و من نبرده ام سویش دست
باید امشب ببوسم این ساقی را
 کنون گویم که نیستم بیخود و مست
در میکده ام دگر کسی اینجا نیست
 واندر جامم دگر نمی صهبا نیست
مجروحم و مستم و عسس می بردم
 مردی ، مددی ، اهل دلی ، ایا نیست ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


پند...مهدی اخوان ثالث

بخز در لاکت ای حیوان ! که سرما
نهانی دستش اندر دست مرگ است
مبادا پوزه ات بیرون بماند
که بیرون برف و باران و تگرگ است
نه قزاقی ، نه بابونه ، نه پونه
چه خالی مانده سفره ی جو کناران
هنوز ای دوست ، صد فرسنگ باقی ست
ازین بیراهه تا شهر بهاران
مبادا چشم خود برهم گذاری
نه چشم اختر است این ، چشم گرگ است
همه گرگند و بیمار و گرسنه
بزرگ است این غم ، ای کودک ! بزرگ است
ازین سقف سیه دانی چه بارد ؟
خدنگ ظالم سیراب از زهر
بیا تا زیر سقف می گریزیم
چه در جنگل ، چه در صحرا ، چه در شهر
ز بس باران و برف و باد و کولاک
زمان را با زمین گویی نبرد است
مبادا پوزه ات بیرون بماند
بخز در لاکت ای حیوان ! که سرد است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


الهي! ما در دنيا معصيت مي‌كرديم،

الهي! ما در دنيا معصيت مي‌كرديم، دوست تو محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ غمگين مي‌شد، و دشمن تو ابليس شاد.
الهي! اگر فرداي قيامت عقوبت كني، باز دوست تو محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ غمگين شود، و دشمن تو ابليس شاد، دو شادي به دشمن مده، و دو اندوه بهر دل دوست مَنِه.
الهي! مركب وا ايستاد، و قدم بفرسود، همراهان برفتند و اين بيچاره را جز حيرت نيفزود.
الهي! همه از «حيرت» به فريادند، و من از حيرت شادم! به يك «لبّيك» درب همة ناكامي بر خود بگشادم، دريغا روزگاري كه نمي‌دانستم تا لطف تو را دريازم.

از وبلاگ حلقه ای منا جات

http://halghemonajat.blogfa.com/8505.aspx

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


الهي! اگر خامم، پخته‌ام كن، ...پير هرات

الهي! اگر خامم، پخته‌ام كن، و اگر پخته‌ام، سوخته‌ام كن.
الهي! مكش اين چراغ افروخته را، و مسوزان اين دل سوخته را، و مَدَر اين پردة دوخته را، و مران اين بندة آموخته را.
الهي از آن خوان كه از بهر خاصان نهادي، نصيب من بينوا كو
اگر مي‌فروشي، بهايش كه داده و گر بي‌بها مي‌دهي بخش ما كو؟
تو لالة سرخ و لؤلؤ مكنوني من مجنونم، تو ليليّ مجنوني
تو مشتريان بابضاعت داري با مشتريان بي‌بضاعت چوني؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


الهي! اگر مستم و اگر ديوانه‌ام،

الهي! اگر مستم و اگر ديوانه‌ام، از مقيمان اين آستانه‌ام، آشنايي با خود ده كه از كائنات بيگانه‌ام.
الهي! در سرْ آب دارم، در دلْ آتش، در ظاهرْ ناز دارم، در باطنْ خواهش، در دريايي نشستم كه آن را كران نيست. به جان من، دردي است كه آن را درمان نيست، ديدة من بر چيزي آيد كه وصف آن بر زبان نيست!
پيوسته دلم دم از رضاي تو زند جان در تن من نفس براي تو زند
گر بر سر خاك من گياهي رويد از هر برگي بوي وفاي تو زند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


مناجات خواجه عبدالله انصاری

الهي! تو آني كه از احاطت اوهام بيروني، و از ادراك عقل مصوني، نه مُدرَك عيوني، كارساز هر مفتوني، و شادساز هر محزوني، در حكم، بي‌چرا، و در ذات بي‌چند، و در صفات بي‌چوني.
الهي! در جلال، رحماني، در كمال، سبحاني، نه محتاج زماني، و نه آرزومند مكاني، نه كسي به تو ماند، و نه به كسي ماني، پيداست كه در ميان جاني، بلكه جان زنده به چيزي است كه تو آني.
الهي! يكتاي بي‌همتايي، قيّوم توانايي، بر همه چيز بينايي، در همه حال دانايي، از عيب مصفّايي، از شريك مبرّايي، اصل هر دوايي، داروي دلهايي، شاهنشاه فرمانفرمايي، معزّز به تاج كبريايي، مسندنشين استغنايي، به تو رسد ملك خدايي.
الهي! نام تو، ما را جواز، مهر تو، ما را جهاز، شناخت تو، ما را امان، لطف تو، ما را عيان.
الهي! ضعيفان را پناهي، قاصدان را بر سر راهي، مؤمنان را گواهي، چه عزيز است آن كس كه تو خواهي.
يا ربّ دل پاك و جانِ‌ آگاهم ده آه شب و گرية سحرگاهم ده
در راه خود اول زخودم بي‌خود كن بي‌خود چو شدم زخود به خود راهم ده

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


پير هرات...رهی معيری

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند
بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی
اشک لرزان کی تواند خیشتن داری کند ؟
چاره ساز اهل دل باشد می اندیشد سوز
کو قدح ؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند
دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا
من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند
عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست
می گریزم گر به من روزی وفاداری کند
گوهر گنجینه عشقیم از روشندلی
بین خوبان کیست تا ما را خریداری کند ؟
از دیار خواجه شیراز میاید رهی
تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند
می رسد با دیده گوهرفشان همچون سحاب
تا بر این خاک عبیرآگین گوهرباری کند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - حمیدرضا


عاشقانه...فروغ فرخ زاد

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندم زار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
های هوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمن زاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


از راهی دور...فروغ فرخ زاد

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی
دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده ای گم شده در دامن ظلمت
خالی از ضربه پاهای سواران
تو به کس مهر نبندی مگر آن دم
که ز خود رفته در آغوش تو باشد
لیک چون حلقه بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
کیست آن کس که ترا برق نگاهش
می کشد سوخته لب در خم راهی ؟
یا در آن خلوت جادویی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را زعطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی اید که دل آزار تو باشم
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی نه پیامی نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی تو نه آنی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


بیا ز سنگ بپرسیم ... فريدون مشيری

درون ایینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
 که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
 نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 که من که سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
 چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
 نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون ایینه ها در پی چه می گردی ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


سرگذشت گل غم...فريدون مشيری

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


کدوم يکی هوا رو الوده می کنه ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


شما بوديد چه کار می کرديد؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


من و جوجو

گل سوسن چلچراغ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


سوسن وحشی...رهی معیری

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
نیم شب صبح جهان تاب ز میخانه دمید
روشنی بخش حریقان مه و خورشید نبود
آتشی بود که از باده مستانه دمید
چه غم ار شمع فرو مرد که از پرتو عشق
نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید
عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد
تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید
جلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی
منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید
آتش انگیز بود باده نوشین گویی
نفس گرم رهی از دل پیمانه دمید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


اشک و آه...رهی معیری

عمری چو شمع گریه جانسوز می کنیم
روزی به شب بریم و شبی روز می کنیم
اشکیم و جان گدازتر از آتشیم ما
آهیم و کار برق جهانسوز میکنیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


پرنیان وش...رهی معیری

ز گرمی بی نصیب افتاده ام چون شمع خاموشی
 ز دلها رفته ام چون یاد از خاطر فراموشی
منم با ناله دمسازی به مرخ شب هم آوازی
 منم بی باده مدهوشی ز خون دل قدح نوشی
ز آرامم جدا از فتنه روی دلارامی
سیه روزم چو شب در حسرت صبح بناگوشی
 بدان نالم ز نکامی که تسکین می دهم دل را
به داغی از گل رویی به نیشی از لب نوشی
به دشواری توان دیدن وجود ناتوانم را
بتار پرنیان مانم ز عشق پرنیان پوشی
به چشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم اما
چه رزی می توان خواند از نگاه سرد خاموشی
 چه می پرسی رهی از داغ و درد سینه سوز من ؟
که روز و شب هم آغوش تبم با یاد آغوشی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم ...هيوا مسيح

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


من و جوجو

خداوند لعنت کند کسانی که دو رو و منافق و ریا کار بودن و شرک و نفاق در رفتار و کردار و

گفتارشان بود...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


اولين کسانی که به امام علی (ع) تبريک گفتن

در این موقع، مردم به امیر مؤمنان، امام علی(علیه السلام) تهنیت گفتند. از جمله کسانی که پیشاپیش سایر صحابه، به امام علی تهنیت گفتند، ابوبکر و عمر بودند. عمر پیوسته خطاب به امیر مؤمنان می‌گفت: « بر تو گوارا باد ای پسر ابیطالب، تو مولای من و مولای هر مرد و زن با ایمان گشتی.»

منابع در این مورد:

مدارک اهل تسنن: مسند احمد، جلد 4، صفحه 281 – تاریخ اسلام ذهبی، قسمت عهد خلفا، صفحه 633 (اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة) – ابن اثیر در نهایه، جلد 5، صفحه 228 – تاریخ بغداد، جلد 8، صفحه 290 (بخ بخ یابن ابیطالب، اصبحت مولای و مولا کل مسلم) – البدایة و النهایه، جلد 7، صفحه 386 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت الیوم ولی کل مؤمن) – خطیب خوارزمی در مناقب، صفحه 94 – کنزالعمال، جلد 13، صفحه 134 (هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة).

مدارک شیعه: ارشاد، صفحه 94 – إعلام الوری، صفحه 139 – کشف الیقین، صفحه 250.

منبع  این نوشته ها: پایگاه اسلامی ـ شیعی رشد

http://www.roshd.org/per/beliefs/?bel_code=94

http://www.roshd.org/eng/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


خشنودی خداوند و کامل کردن دين با ولايت علی (ع)

هنوز جمعیت متفرق نگشته بودند که بار دیگر جبرائیل نازل شد و از جانب خداوند، آیه: « الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دینا»قسمتی از آیه 3 سوره مائده:

"... امروزست که دین شما را کامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و دین اسلام را برای

شما پسندیدم..."

 را بر پیامبر فرو فرستاد. هنگامی که این آیه نازل گردید، نبی اکرم فرمودند: «الله‌اکبر بر کامل ‌شدن دین

و تمام گشتن نعمت و رضایت پروردگار به رسالت من و ولایت علی پس از من.»

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


خطبه غدير خم به فرمان الهی

خطابه حضرت در میان جمعیت بدین گونه ایراد گردید:

« حمد و ستایش مخصوص خداوند است و از او یاری می‌خواهیم و به او ایمان داریم و از شرور نفسهایمان و زشتیهای کردارمان، به او پناه میبریم؛ خداوندی که هدایتگری وجود ندارد برای کسانی که گمراهشان نماید و گمراه کننده‌ای وجود ندارد برای اشخاصی که او هدایتشان نماید و شهادت می‌دهم که جز خدا، معبودی نیست و محمد(صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده اوست و اما بعد؛ ای مردم، خداوند لطیف و خبیر (دارای لطف فراوان و بسیار آگاه) مرا خبر داد که من به زودی (به سوی او) فرا خوانده می‌شوم و (دعوت او را) اجابت خواهم نمود.من مسئول هستم و شما نیز مسئولید. پس (درباره دعوت و مسئولیت من) چه می‌گویید؟ »

حاضران در پاسخ گفتند: « شهادت می‌دهیم که دعوت خویش را ابلاغ نمودی و نصیحت کردی و کوشش نمودی، پس خداوند شما را جزای خیر دهد.»

سپس رسول خدا فرمودند: « آیا شهادت نمی‌دهید که معبودی جز خدا نیست و محمد(صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده اوست؟ و (آیا شهادت نمی‌دهید که) بهشت و دوزخ خداوند، حق است و مرگ، حق است و قیامت می‌آید و در آن شکی نیست و خداوند کسانی را که در قبرها هستند مبعوث می‌گرداند؟»

حاضران گفتند: « بله ای رسول خدا، شهادت می‌دهیم.»

سپس در ادامه، رسول اکرم خداوند را بر این امر شاهد گرفتند و از مردم پرسیدند: « آیا (کلام مرا) می‌شنوید؟»

حاضرین گفتند: «بله یا رسول‌الله.»

پس حضرت فرمودند: «من پیش از شما در کنار حوض (کوثر) حاضر می‌گردم و شما در کنار آن بر من وارد می‌گردید و عرض آن به اندازه فاصله مابین بُصری (شهری در حوالی شام) و صَنعا (شهری در یمن) میباشد. در آن قدحهایی به تعداد ستارگان، از جنس نقره است؛ پس بنگرید که پس از من چگونه درباره ثقلین (دو شئ گرانبها) رفتار می‌نمایید.»

در این هنگام فردی ندا داد که « ثقلین چه هستند ای رسول‌ خدا؟»

رسول اکرم فرمودند: « ثقل اکبر کتاب خداست. جانبی از آن بدست خداوند و جانب دیگر آن در دستان شماست. پس به آن متمسک شوید. (آنرا گرفته و از هدایت آن بهره‌ برید.) که اگر به آن تمسک جویید، گمراه نمی‌شوید و ثقل دیگر و کوچکتر، عترت من هستند. خداوند لطیف خبیر مرا خبر داد که این دو ثقل تا هنگامی که در کنار حوض بر من وارد شوند، از یکدیگر جدا نمی‌گردندو من این را از پروردگارم مسئلت نموده‌ام. پس، از این دو پیشی نگیرید که هلاک می‌گردید و از این دو، باز نمانید که هلاک می‌شوید.»

سپس رسول خدا، دست امام علی را بلند نمود تا همه مردم، ایشان را در کنار رسول خدا مشاهده نمودند.در این هنگام رسول اکرم از حاضرین پرسیدند: « ای مردم، آیا من از خود شما، بر شما اولی و مقدمتر نیستم؟»

مردم پاسخ دادند: « بله، ای رسول خدا.»

حضرت در ادامه فرمودند: «خداوند ولی من است و من ولی مؤمنین هستم و من نسبت به آنان از خودشان اولی و مقدم‌ می‌باشم.»

آنگاه فرمودند: « پس هر کس که من مولای او هستم، علی مولای اوست.»، رسول خدا 3 بار این جمله را تکرار نمودند و فرمودند: «خداوندا، دوست بدار و سرپرستی کن، هر کسی که علی را دوست و سرپرست خود بداند و دشمن بدار هر کسی که او را دشمن می‌دارد و یاری نما هر کسی که او را یاری می‌نماید و به حال خود رها کن، هر کس که او را وا میگذارد»

سپس خطاب به مردم فرمودند: «ای مردم، حاضرین به غایبین (این پیام را) برسانند.»

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


انجام فرمان الهی

در این هنگام، پیشتازان کاروان و افرادی که جلوتر حرکت می‌نمودند، حوالی جحفه رسیده بودند. رسول اکرم پس از نزول آیه، دستور توقف کاروانیان را صادر نمودند و امر فرمودند تا آنانی که پیشاپیش حرکت می‌نمودند، به محل غدیر بازگردند و افرادی که در پس قافله، عقب مانده بودند، سریعتر به کاروان در این وادی، ملحق شوند. همچنین به چند تن از صحابه دستور دادند تا فضای زیر چند درخت کهنسال را که در آن محل قرار داشتند، آماده نمایند؛ خارها را از زمین برکنند و سنگهای ناهموار موجود در زیر آن درختان را جمع‌آوری نمایند. در این هنگام، زمان به جای آوردن نماز ظهر فرارسید و رسول‌ اکرم فریضه ظهر را در گرمای شدید، به همراه جمعیت کثیر حاضر، ادا نمودند. شدت گرما در وادی غدیر به حدی بود که اشخاص، گوشه‌ای از ردا و لباس خویش را برای در امان بودن از شدت تابش آفتاب، بر سر می‌افکندند و مقداری از آنرا برای کاستن از شدت گرمای شنها و سنگها، در زیر پای خویش می‌گستردند. برای رسول خدا نیز پارچه‌ای بر روی شاخسار آن درختان کهن افکندند تا مانعی در برابر حرارت موجود و تابش خورشید، ایجاد نمایند. هنگامی که حضرت از نماز فارغ گشت، از جهاز شتران، در همان محلی که به فرمان رسول خدا توسط صحابه آماده شده بود، منبری ساختند و وجود مقدس پیامبر اکرم بر فراز آن در آمدند و شروع به ایراد خطبه، با صدایی بلند و رسا نمودند؛ در حالیکه جمعیت فراوان همراه پیامبر، بر گرداگرد حضرت جمع گشته بودند و به سخنان نبی‌اکرم گوش فرا می‌دادند و برخی از افراد نیز برای آنکه همگان از کلام رسول خدا مطلع گردند، سخنان آن حضرت را با صدایی بلند برای افرادی که دورتر قرار داشتند، تکرار می‌نمودند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


فرمان خداوند به رسول اکرم(ص)

هنگامی که رسول‌ اکرم در روز 5‌شنبه 18 ذی‌الحجه به وادی غدیر خم رسیدند و پیش از جدایی

اهالی شام، مصر و عراق از میان جمعیت، جبرئیل امین از جانب خداوند بر ایشان نازل گردید و آیه: « یا

ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک فان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس »

"ای پیامبر، آنچه را از ناحیه پروردگارت به تو نازل شد، ابلاغ کن (و برسان) و اگر انجام ندهی (نرسانی)

اصلاً پیغام پروردگار را نرساندی و خدا تو را از (شر) مردم، نگه میدارد."

را نازل نمود و از جانب حق تعالی، رسول اکرم را امر نمود تا حکم آنچه را که در قبل بر پیامبر درباره

امام علی (ع) نازل گشته بود، به مردم ابلاغ نمایند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


مکان غدير خم

سرانجام اعمال حج، پایان یافت و پیامبر اکرم به همراه جمعیت کثیری که ایشان را همراهی می‌نمودند، شهر مکه را ترک نمودند و رهسپار مدینه شدند که در بین راه به محل غدیر خم رسیدند.

غدیر در لغت به معنای آبریز و مسیل،و غدیر خم در جغرافیا، نام محلی است که به خاطر وجود برکه‌ای در این محل، که در آن آب باران جمع می‌شده است، به این نام (غدیر خم) شهرت یافته است. غدیر در 3 - 4 کیلومتری جحفه واقع شده و جحفه در 64 کیلومتری مکه قرار دارد که یکی از میقاتهای پنجگانه می‌باشد. در جحفه راه اهالی مصر، مدینه، عراق و شام از یکدیگر جدا می‌شود. غدیر خم به علت وجود مقداری آب و چندین درخت کهنسال، محل توقف و استراحت کاروانیان واقع می‌شد اما دارای گرمایی طاقت ‌فرسا و شدید بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


تعداد افرادی که با پيامبر در حجه الوداع بودند

رسول‌ اکرم با پای پیاده و در حالیکه غسل نموده بودند، در روز شنبه 24 یا 25 ذیقعده به همراه همراهان خود و اهل‌بیت گرامیشان و عامه مهاجرین و انصار و جمعیت کثیری که گرداگرد حضرت اجتماع کرده بودند، به قصد بجای آوردن مناسک حج از مدینه خارج گشتند. تعداد جمعیتی که به همراه حضرت از مدینه خارج شده بودند را بین 70000 تا 120000 (و حتی برخی بیشتر از 120000) نقل نموده‌اند؛ اما افراد بسیاری به غیر از این عده، نظیر اشخاصی که در مکه مقیم بودند و یا اشخاصی که از شهرهای دیگر خود به مکه آمده و در آنجا به حضرت ملحق شدند، به همراه پیامبر و با اقتدای به ایشان مناسک حج را در این سفر بجای آورده و رسول خدا را همراهی نمودند. امام علی، پیش از تصمیم پیامبر برای بجای آوردن مناسک حج، از طرف ایشان برای تبلیغ اسلام و نشر معارف الهی به جانب یمن فرستاده شده بودند؛ اما هنگامی که از تصمیم پیامبر برای سفر حج و لزوم همراهی سایر مسلمین با آن حضرت در این سفر، آگاه گشتند، به همراه عده‌ای از یمن به سمت مکه حرکت نمودند و در آنجا پیش از آغاز مناسک، به رسول‌ اکرم ملحق شدند

رسول خدا و همراهیان آن حضرت، در میقات مسجد شجره مُحرم گشتند و بدین ترتیب اعمال حج را آغاز نمودند. گرچه اصول و کلیات مناسک حج قبلا و به هنگام نزول آیات مربوطه، توسط رسول‌ اکرم توضیح داده شده بود، اما در این سفر، پیامبر این اعمال را به طور عملی برای مردم آموزش داده و جزئیات را برای آنان تبین نمودند و در مواقف گوناگون، با ایراد خطابه، مردم را نسبت به سایر تکالیف الهی و وظایف شرعیشان آگاهی بخشیدند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


آخرين سفر حج پيامبر اسلام (ص)

پیامبر اکرم بنا بر امر الهی، در سال دهم هجرت تصمیم به زیارت خانه خدا و بجاآوردن حج نمودند؛ لذا

مردم را از این امر مطلع کردندو حتی برای آگاه‌ نمودن اهالی مناطق مختلف، قاصدانی را به آن شهرها

گسیل داشتند. فرستادگان حضرت نیز همانگونه که وجود مقدس رسول اکرم خود اعلام نموده بودند،

این پیام را به مردم رساندند که این آخرین حج رسول خداست و این سفر دارای اهمیت فراوانی است.

هر کس که توانایی و استطاعت آن را دارد، بر او لازم است که پیامبر اکرم را در این سفر همراهی

نماید. گرچه رسول‌ اکرم با همراهی عده‌ای از اصحاب خویش پیش از این، اعمال عمره مفرده را انجام

داده بودند،اما این نخستین بار و تنها مرتبه‌ای در طول حیات طیبه پیامبر اسلام بود که بنا بر امر الهی،

حضرت تصمیم به بجایآوردن و تعلیم مناسک حج گرفتند. پس از این اعلام، جمعیت کثیری در مدینه

جهت همراهی با رسول خدا و بجای آوردن اعمال حج، مجتمع گشتند. مورخان و صاحب‌نظران از این

سفر رسول خدا با عنوان حجة‌الوداع، حجةالاسلام، حجة‌البلاغ، حجة الکمال و حجة التمام یاد می

نمایند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


عيد غدير خم مبارک

ای اذن محض ای تکبیر ناب

ای علی ای مرزبان آفتاب

ای خدای خطبه ای کوه کلام

ای طنین واژه ای سیل پیام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ - حمیدرضا


خموش...بهمن بهمنانه

آرام و بی‌صدا گام بر‌می‌داشت.
در اعماق سرد و تاریک اکنون خویش،
اندیشه‌ای بود گوییا خاموش!
نقش گنگ آرزوهای نهان‌اش،
بود شاید
کاین چنین پیدا
غلت می‌خورد در هذیان گرم خویش!
الهه‌ی سکوتی سرشارتر از خیال بود شاید کاین چنین به شهوت
به زیر سینه‌ی خویش می‌کشیدش!
گیج و عبوس گام برمی‌داشت.
در رویایی که از تنگنای پر پیچ و خم ذهن‌اش
رهی سخت دشوار می‌پویید.
در خیالی که از دالان دیوارهای پر سکوت‌اش
بی‌خیال و شاد چرخ می‌زد.
در بخارآلود خاکستری خام نگاه‌اش گام برمی‌داشت.
تنها، امیدی در دست داشت که مدام می‌فشردش؛
سیمایی گشاده که از روشنای‌اش، لبخند بروید
و زندگی در تولدی دوباره اوج گیرد!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


بغض ترانه...ترانه سرا : رضا صادقی

دلم برات تنگ شده جونم
مي خوام ببينمت نمي تونم
بين ما ديواراي سنگي
فاصله يك عمره مي دونم
بغض ترانه رو شكستم
مي خوام بگم عاشقت هستم
تو عين ناباوري يك شب
خالي گذاشتي هر دو دستم
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
نيمه شب، نيمه شب از خوابم پا مي شو
نيستي پيشم، نيستي پيشم باز ديوونه مي شم
دوري تو دوري تو تيشه زد به ريشم، نيستي پيشم
بي صدا،بي صدا از من خالي مي شم
همصدا، همصدا با بيداري مي شم
گونه هام، گونه هام خيس از شبنم غم، نيستي پيشم
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


آشنا...ترانه سرا: هومن

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه

عشقت نمیره از سرم تو پوست استخونمه
یه دم که نبینمت یه دنیا دلتنگت می شم

نگاه دریایی تو ، آبی رو اتیشم
واست دلم
واست تنم
واست تمام زندگیم
از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگیم
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
هم نفس قسمت من دوست دارم

یه عالمه قشنگترین خاطرهام باتو و از تو گفتن
ارامش وجود من صدای تو شنفتنه

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
هم نفس قسمت من دوست دارم

یه عالمه قشنگترین خاطرهام باتواز تو گفتن
ارامش وجود من صدا تو شنفتنه

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه

عشقت نمیره از سرم تو پوست استخونمه
یه دم گه نبینمت یه دنیا دلتنگت می شم

 نگاه دریایی تو ، آبی رو آتیشم
واست دلم
واست تنم
واست تمام زندگیم
از تو دوباره من شدم با تو تمام شد خستگیم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


پيرهن مشكي... ترانه سرا: رضا صادقی

پيرهن مشكي من از غم نيست
حرف هاي نگفته ي من كم نيست
من واسه خودم يه قانوني دارم
توي قانون ما هر كسي عاشق نباشه
پيرهن مشكي من از غم نيست
حرف هاي نگفته ي من كم نيست
من واسه خودم يه قانوني دارم
توي قانون ما هر كسي عاشق نباشه آدم نيست
پيرهن مشكي من رنگ شباي عشقمه
نه ستيزه نه گريزه نه سقوط و ماتمه
پيرهن مشكي من صداقته از نوع عشق
تنها رنگ پرچم مقدسه دولت عشق
پيرهن مشكي من رنگ شباي عشقمه
نه ستيزه نه گريزه نه سقوط و ماتمه
پيرهن مشكي من صداقته از نوع عشق
تنها رنگ پرچم مقدسه دولت عشق
تنها رنگيه تو دنيا كه تكه تا نداره
شبامون بدون رنگ مشكي معنا نداره
مشكي رنگ عشقه اينو قبلانم گفته بودم
مي دو نم خوب مي دونيد كه مشكي همتا نداره
پيرهن مشكي من از غم نيست
حرف هاي نگفته ي من كم نيست
من واسه خودم يه قانوني دارم
توي قانون ما هر كسي عاشق نباشه
پيرهن مشكي من از غم نيست
حرف هاي نگفته ي من كم نيست
من واسه خودم يه قانوني دارم
توي قانون ما هر كسي عاشق نباشه آدم نيست
مشكي رنگه عشقه مثله رنگه چشاي مهربونت
مشكي رنگه عشقه مثل شباي قلبه آسمونت
مشكي رنگه عشقه مثله رنگه چشاي مهربونت
مشكي رنگ عشقه
پيرهن مشكي من رنگ شباي عشقمه
نه ستيزه نه گريزه نه سقوط و ماتمه
پيرهن مشكي من صداقته از نوع عشق
تنها رنگ پرچم مقدسه دولت عشق
پيرهن مشكي من رنگ شباي عشقمه
نه ستيزه نه گريزه نه سقوط و ماتمه
پيرهن مشكي من صداقته از نوع عشق
تنها رنگ پرچم مقدسه دولت عشق
تنها رنگيه تو دنيا كه تكه تا نداره
شبامون بدون رنگ مشكي معنا نداره
مشكي رنگ عشقه اينو قبلانم گفته بودم
مي دو نم خوب مي دونيد كه مشكي همتا نداره
پيرهن مشكي من از غم نيست
حرف هاي نگفته ي من كم نيست
من واسه خودم يه قانوني دارم
توي قانون ما هر كسي عاشق نباشه
پيرهن مشكي من از غم نيست
حرف هاي نگفته ي من كم نيست
من واسه خودم يه قانوني دارم
توي قانون ما هر كسي عاشق نباشه آدم نيست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


من و جوجو... چند تا اف زيبا

شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد

دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني

شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که دارند راجع به چه موضوعي حرف مي زنند. جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم» مرد پرسيد:« براي چي مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟» جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سوال نخواهد کرد

پی نوشت: واقعا برای ما هم همین جوری هستش ... هیچ وقت ناراحت ۳۰ هزار کشته

تصادفات  رانندگی در ایران نمیشیم اما ناراحت۱۰ نفر که توی یه هواپیما مردن میشیم

و سوال نمی کنم چرا اون سی هزار نفر مردن سوال می کنیم چرا اون ۱۰ -۲۰ نفر مردن؟!!!

 ما باید هر دو  موردش رو سوال کنیم  ... من و جوجو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


تا خال تو چون دانه و زلفین تودام اسـت... دکتر احمد طارق (دوست خوبم)

تا خال تو چون دانه و زلفین تودام اسـت       دیگر نه نشان از دل مسکین و نه نام اســــت 

امید وصال تو چه شیرین و چه واهیست       هجران و خیال تو چه جانکاه و چه خـام است  

این ابر بهاریست و یادیده ی عاشــــق ؟        وین صورت معشوقه و یا ماه تمــــــام است ؟ 

افتاده هزار اند درین میکده مســـــــــتان        تا عکس لب لعل تو افتاده به جــــــام اســـت 

آن دل که زکوی تو سفرکرد کــــجا رفت؟        وان نام که غیر از تو نشان یافت کدام اسـت ؟ 

هرچند که از دل شده گان یادنــــــــــیاری         ما را به جز از یاد تو اندیشـــــــه حرام است  

                                     ما گوهر عشقیم که بازار نداریم

                                     افتاده به خاکیم و خریدار نداریم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


سال‌ها دل طلـب جام جـم از ما می‌کرد

سال‌ها دل طلـب جام جـم از ما می‌کرد
                                                       وان چه خود داشت ز بیگانه تمـنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون اسـت
                                                      طـلـب از گمـشدگان لب دریا می‌کرد
مشـکـل خویش بر پیر مغان بردم دوش
                                                      کو بـه تایید نـظر حل مـعـما می‌کرد
دیدمـش خرم و خندان قدح باده به دست
                                                      و اندر آن آینه صد گونـه تـماشا می‌کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
                                                      گـفـت آن روز که این گنـبد مینا می‌کرد
بی دلی در هـمـه احوال خدا با او بود
                                                     او نـمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد
این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا 
                                                     سامری پیش عـصا و ید بیضا می‌کرد
گـفـت آن یار کز او گشت سر دار بلـند
                                                 جرمـش این بود کـه اسرار هویدا می‌کرد
فیض روح الـقدس ار باز مدد فرماید
                                                 دیگران هم بکنند آن چه مـسیحا می‌کرد
                          گفتمـش سلسله زلف بتان از پی چیست
                          گفـت حافـظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


دیدی ای دل که غم عشق دگربار چـه کرد

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چـه کرد
                                                           چون بـشد دلـبر و با یار وفادار چـه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخـت
                                                            آه از آن مست که با مردم هشیار چـه کرد
اشـک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
                                                           طالـع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از مـنزل لیلی بدرخـشید سـحر
                                                          وه کـه با خرمن مجنون دل افگار چـه کرد
ساقیا جام می‌ام ده کـه نـگارنده غیب 
                                                         نیسـت معـلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن کـه پرنـقـش زد این دایره مینایی
                                                       کـس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
                        فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
                         یار دیرینـه بـبینید کـه با یار چـه کرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


هر آن کـه جانب اهل خدا نـگـه دارد

هر آن کـه جانب اهل خدا نـگـه دارد
                                                 خداش در همـه حال از بلا نـگـه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
                                                    کـه آشـنا سخـن آشـنا نگـه دارد
دلا مـعاش چنان کن که گر بلـغزد پای
                                                فرشتـه‌ات بـه دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسـلد پیمان
                                               نـگاه دار سر رشـتـه تا نـگـه دارد
صـبا بر آن سر زلـف ار دل مرا بینی
                                                ز روی لطـف بگویش که جا نـگـه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفـت
                                                ز دسـت بنده چه خیزد خدا نگـه دارد
سر و زر و دل و جانـم فدای آن یاری
                                                کـه حـق صحبـت مهر و وفا نگه دارد
                      غـبار راه راهگذارت کجاست تا حافـظ 
                      بـه یادگار نـسیم صـبا نـگـه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
کـه تاب مـن بـه جهان طره فـلانی داد
دلـم خزانـه اسرار بود و دسـت قـضا
درش ببسـت و کلیدش به دلسـتانی داد
شکسـتـه وار به درگاهت آمدم که طبیب
بـه مومیایی لـطـف توام نـشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
کـه دسـت دادش و یاری ناتوانی داد
برو مـعالـجـه خود کـن ای نصیحتـگو
شراب و شاهد شیرین کـه را زیانی داد
گذشـت بر من مسکین و با رقیبان گفـت
دریغ حافـظ مسـکین من چـه جانی داد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


وصف حافظ

این نوشته رو دوست خوبم  دکتر احمد طارق (روای افغان) برام فرستادن...

این هم عین اون نوشته ای که برای من فرستادن.

در وصف حافظ نوشته ی یافتم که فکر میکنم به درد شما بخورد اگر خوشتان آمد در وبلاگ جوجو

بگذاریدش

در وصف حافظ

در کاخ پرجلال به شکوهنده شعر حافظ فرود آییم که نه آنر ا بیمی از گزند از روزگار است و نه

هراسی از زوال زمانه ،اگر ما را در خانه دو کتاب بوده است یکی از آن حافظ بوده است و اگر ما را

گرهی در کار افتاده است به دیوان او تفال زده ایم و از او یاری جسته ایم ،چنین است سترگی

یک سخنور به مر گ و انوشه و چنین است جاودانگی شعر جاودانه،صلابت شعر حافظ بدان

است که همگان آنرا پذیرا میشوند و پذیرش شعر حافظ در آن است که همگان خویش را در آن

می یابند و خویشتن را در زلال آبگینه ی آن به نکویی مینگر ند

شعر حافظ از حد شعر نغز فراتر است و از محدوده ی کلمه های مستعذب و مستحسن والاتر

،طپانچه ای است بر رخسار سالوس و ریا و بانگ آتشین در سرای دو در برای رهای انسان

گشتی در کاجستان غزل حافظ میزنیم و از برکه های آبی سروده های جاودانه اش گوهر یکتای

زیبای را به کف می آوریم چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٦ - حمیدرضا


پرنده مردنی است...فروغ فرخزاد

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٥ - حمیدرضا


من و جوجو... پرواز را به خاطر بسپار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٥ - حمیدرضا


پرنده فقط یک پرنده بود ...فروغ فرخ زاد

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
 در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٥ - حمیدرضا


قهر...فروغ فرخ زاد

نگه دگر به سوی من چه میکنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فربیها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
 تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٥ - حمیدرضا


دلتنگی ها...حامد تقدسی

چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب ...
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...
چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر
چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان

تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .

دلتنگ خواهم ماند
همیشه
نه برای با تو بودن
برای
آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم
برای
همه آن چیزهایی که ندیدی .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٥ - حمیدرضا


راستی آیا...شفیعی کدکنی (م.سرشک)

باید از رود گذشت
باید از رود
اگر چند گل آلود
 گذشت
 بال افشانی آن جفت کبوتر را
در افق می بینی
که چنان بالابال
دشت ها را با ابر
 آشتی دادند ؟
راستی ایا
 می توان رفت و نماند
راستی ایا
 می توان شعری در مدح
 شقایق ها خواند ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - حمیدرضا


بار امانت...شفیعی کدکنی (م.سرشک)

آن صداها به کجا رفت
 صداهای بلند
 گریه ها قهقه ها
 آن امانت ها را
آسمان ایا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت
آسمان بار امانت نتوانست کشید
 نعره های حلاج
بر سر چوبه ی دار
 به کجا رفت کجا ؟
به کجا می رود آه
چهچه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان ایا
 این امانت ها را
 باز پس خواهد داد ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - حمیدرضا


پرسش...شفیعی کدکنی (م.سرشک)

گیرم که این درخت تناور
 در قله ی بلوغ
 آبستن از نسیم گناهی ست
اما
 ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
 کاین سان کبود مانده و خاموش ؟
گیرم خدا نخواست که این شاخ
 بیند ز ابر و باد نوازش
 اما
 این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
 با گونه ی کبود
 ایا چه کرده بود ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - حمیدرضا


پيغام...شفیعی کدکنی (م.سرشک)

خوابت آشفته مباد
 خوش ترین هذیان ها
 خزه ی سبز لطیفی
که در برکه ی آرامش تو می روید
خوابت آشفته مباد
آن سوی پنجره ی ساکت و پرخنده ی تو
 کاروانهایی
از خون و جنون می گذرد
کاروان هایی از اتش و برق و باروت
سخن از صاعقه و دود چه زیبایی دارد
 در زبانی که لب و عطر و نسیم
یا شب و سایه و خواب
 می توان چشانی زمزمه کرد ؟
 هر چه در جدول تن دیدی و تنهایی
همه را پر کن تا دختر همسایه ی تو
شعرهایت را دردفتر خویش
 با گل و با پر طاووس بخواباند
 تا شام ابد
خواب شان خرم باد
 لای لای خوشت ارزانی سالنهایی
که بهاران را نیز
از گل کاغذی آذین دارند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - حمیدرضا


خداوند تمام دشمنان اهل بيت پيامبر را از بين ببرد آمين

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - حمیدرضا


ولايت و امامت مختص خاندان پيامبر (ص ) است

امام هادي (ع) كه در زمره امامان شيعه و از خاندان رسالت است، نيز از ويژگي دانشي گسترده و جامع برخوردار است، طوري كه سمبل هاي دانش و فرهنگ وي، عقول را حيران و انديشه ها را به اعجاب واداشته است.

امام دهم همچون پدران و اجداد بزرگوار خود در علم و دانش سرآمد روزگار بود. درخشش او در مدت حياتش احترامي شگفت در قلوب همگان ايجاد كرده بود. نامه آن حضرت در رد پيروان معتقد به تفويض و جبريون و اثبات عدل و حد مابين جبر و تفويض، از فرازهاي شگفت آور دوره امامت، امام هادي محسوب مي شود و بسيار مورد تعمق و توجه مي باشد.

امام هادي (ع) در اين نامه، نظريه پيروان هر دو عقيده را با منطقي ترين اصول مردود اعلام كرده و اسراري از علوم و حقايق آن را پاسخ فرموده است.

با توجه به اينكه خداوند داراي عدل و انصاف و حكمت بالغه است، پس اوست كه مي تواند هر كس را بخواهد از ميان بندگان خود براي ارسال پيامش و تبليغ رسالتش و اتمام حجت بر بنده هايش برگزيند. گوشه اي ديگر از درياي بيكران دانش امام هادي (ع) در تاريخ خطيب بغدادي تجلي دارد. او به شهادت خود دانش امام را متذكر شده و در مقام اثبات آن مي گويد:

روزي يحيي بن اكثم در مجلس واثق خليفه عباسي كه جمعي از علماء و فقها حضور داشتند، سؤال كرد كه چه كسي سر حضرت آدم (ع) را هنگامي كه حج به جا آورد، تراشيد؟

تمام حضار در پاسخ آن عاجز ماندند، واثق گفت: هم اكنون من كسي كه جواب اين سؤال را بدهد حاضر  مي كنم، سپس شخصي را بدنبال حضرت هادي (ع) فرستاد و وي را به دربار خليفه دعوت كرد. امام نيز دعوت را پذيرفت و براي اظهار و بيان حقيقت به دربار واثق رفت. خليفه پرسيد: اي ابوالحسن به ما بگو چه كسي سر حضرت آدم را هنگام حج تراشيد؟ امام فرمود: اي واثق ترا به خدا سوگند مي دهم كه ما را از بيان و جواب آن معاف كني، خليفه گفت: ترا سوگند مي دهم كه جواب را بفرمايي!

امام فرمود: اكنون كه قبول نمي كني، پس مي گويم. پدرم مرا از جدم خبر داد و جدم از جدش كه رسول خدا باشد، اطلاع داد كه فرمود: براي تراشيدن سر آدم جبرئيل مأمور شد ياقوتي از بهشت آورد و به سر آدم كشيد تا موهاي سرش بريزد.

در مورد جاذبه اجتماعي و نفوذ سياسي امام هادي (ع) فقط مي توان همين را گفت كه يكي از تجليات و تشعشعات پرشكوه خداوند و تابش منبع فياض نور حق در وجود امام هادي (ع) متجلي و منعكس شده و از وجود حضرت نيز مانند آينه اي كه انوار گوناگون را در خود انعكاس مي دهد، ساطع بوده است. كسي را در عصر پيشواي دهم، توان نگاهي ممتد و حتي لحظه اي كوتاه به چهره او نبود. به محض نظر به رخسار پرفروغش آثار ضعف و سستي و ترس بر قلب ها سايه مي افكند. در كتاب هاي تاريخي آمده است كه حضور امام در هر مجلسي مورد تجليل و احترام عميق بود و خواسته و ناخواسته اطرافيان را تحت تأثير و نفوذ قرار مي داد و همنشينان وي همواره آرزوي مجالست و مراودت او را در سر داشتند.

 با آنكه متوكل بارها در صدد بود تا به بهانه قيام مسلحانه امام دهم را از ميان بردارد، ولى هيچ گاه به اين بهانه دست نيافت. با اين حال، نتوانست حيات شريف آن حضرت را كه مانع خودكامگى هاى او به عنوان محور تفكر اسلامى بود و همچون مركزى كه شيعيان بر گرد آن پروانه ‏وار مى چرخيدند، تحمل كند، لذا ايشان را بنا به روايتى، در تاريخ سوم رجب سال 245هجرى به شهادت رساند.

امام دهم در حالى كه هشت سال و پنج ماه از عمر شريفشان مى گذشت، به مقام امامت نايل شدند و پس از سى و سه سال به شهادت رسيدند و در سامرا دفن شدند (صلوات الله و سلامه عليه و على آبائه و أبنائه الطاهرين).

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - حمیدرضا


عظمت شخصيت امام هادی (ع)

عظمت شخصيت امام هادي (ع) به قدري زياد است كه دوست و دشمن را به اعتراف واداشته است. قسمتي از اين اعترافات مبني بر شخصيت آن امام به لحاظ اخلاقي و بخشي ديگر ناشي از ابعاد علمي آن حضرت و شمه اي، نتيجه كراماتي است كه از آن بزرگوار صادر شده است.

ابن صباغ مالكي در كتابي موسوم به فصول المهمه خطوط واضحي از سيماي تابناك فضايل و ويژگي هاي اخلاقي امام هادي (ع) قهرمان شكست ناپذير عصر متوكل عباسي را ترسيم مي كند!

«فضل و دانش امام دهم شيعيان بر اوج قلل بلند پايه عالم بشريت نقش بسته بود و رشته هاي مشعشع آن بر اختران آسمان سر مي ساييد. نيكي ها و اخلاق پسنديده او را نمي توان در شمار عدد ذكر نمود. اما مي شود به افتخارآميزترين آنها كه موجب حيرت است بسنده كرد. او جميع صفات نيك و مفاخر معنوي را يک جا در وجود داشت. ابعاد وسيع و منبع فياض حكمت و دانش او بر لوح سرشتش ثبت شده و بدين سبب او از ناشايسته ها و آلايش ها به دور و بركنار است.»

امام هادي (ع) داراي نفس زكيه و عزمي راسخ و همتي عالي بود كه هرگز احدي از مردم را نمي توان در مقايسه با او همتا و همسان دانست.

ابن شهر آشوب از رجال حديث نقل مي كند كه او نيك سرشت ترين و پاك ترين روش را در ميان جامعه دارا بود، راستگوترين افراد جامعه محسوب مي شد، به هنگام سكوت، شكوه هيبت و تشعشع وقار، چهره او را دربرمي گرفت و چون لب به سخن مي گشود، گزيده و نغز مي گفت به طوري كه شعاع كلامش روح آدميان را سحر مي كرد.

در وجود مقدس امام هادي (ع) ويژگي هاي اخلاقي پسنديده مي درخشيد. امامت، كمال و دانش و فضيلت و سرشت و اخلاق نيك از فرازهاي اخلاقي اين امام همام است.

خداوند به قدرت بي منتها و دانش وسيع خود، گنجينه هايي از دانش خود را بر خاندان رسالت افاضه و موهبت فرموده و ايشان را به زيور دانش آراسته است، اين گنجينه ها، مجموعه اسرار علوم و معارف است كه خداوند آن را دراختيار امامان شيعه كه راهبران حقيقي بشر هستند، قرار داده است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - حمیدرضا


زندگی نامه دهمين نور آسمان امامت

امام ابوالحسن علي النقي هادي عليه السلام ملقب به امام "هادي"، دهمين پيشواي شيعيان در نيمه ذيحجه سال 212 هجري در اطراف مدينه در محلي به نام " صريا" متولد گشت.  آن حضرت و فرزند گرامي ايشان امام حسن عليهما السلام به عسكريين شهرت يافتند، زيرا خلفاي بني عباس آنها را از سال 233 به سامرا (عسكر) برده و تا آخر عمر پر بركتشان در آنجا، آنها را تحت نظر قرار دادند. امام هادي عليه السلام به لقبهاي ديگري مانند: نقي، عالم، فقيه، امين و طيب شهرت داشت و كنيه مبارك ايشان ابوالحسن است. از آنجا كه كنيه امام موسي كاظم و امام رضا عليهما السلام نيز ابوالحسن بود، لذا براي اجتناب از اشتباه، ابوالحسن اول به امام كاظم عليه السلام، ابوالحسن ثاني به امام رضا عليه السلام و ابوالحسن ثالث به حضرت هادي عليه السلام اختصاص يافته است.

پدر بزرگوارش امام جواد (ع) و مادرش بانوي گرامي سمانه است كه بانويی با فضيلت و با تقوا بود. امام هادي (ع) در سن 6 يا 8 سالگي يعني در سال 220 هجري، پس از شهادت امام جواد (ع) به امامت رسيد. مدت 33 ساله امامت امام هادي (ع) با خلفاي معتصم، واثق، توكل، منتصر، مستعن و معتز معاصر بود.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - حمیدرضا


ولادت امام هادی (ع)

میلاد با سعادت  امام علی نقی  (ع) رو بر تمام دوست داران حق و عدالت تبریک می گم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - حمیدرضا


غم نا گفته... سحر شاه محمدی

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - حمیدرضا


غم نا گفته... سحر شاه محمدی

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - حمیدرضا


تنها سقوط می کنم...سحر شاه محمدی

روزهاست اندوهی
سخت می فشارد قلبم را
مرا دیگر یارای نبرد نیست
بر زانو افتاده
با دستانی خالی
فریادهای عاصی
که به آسمان نرسیده
قطره قطره سکوت می شوند
بر سرم می ریزند
روزها تو می گفتی
تا دیروز من
که می توانم نگه دارم دستی دیگر را
چرا که کسی دست مرا گرفته است
به زندگی پیوندم داده است
امروز می گویم
دستانم رها شده است
دستانت را به دیگری می سپارم
تنها سقوط می کنم
دستی اگر دستم گرفت
هنوز آدمیانی
بر این زمین خاکی
می زیند...

تضمین: شاملو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - حمیدرضا


آخرين دختر پاييز...سحر شاه محمدی

امشب تولدی است
شاد و غمگین
تولد یلدا
آخرین دختر پاییز رنگین
یک شبه قدی کشید تا فلک
که همه مبهوتند...إ
گیسوانش پر نگین
به بلندای تنش
مِشکین ِ مِشکین
ولی افسوس که باید برود
همرهِ مادر خویش
با کوله باری سنگین
تو که امشب دوری از من
ای همیشه در یاد من
از سرخی ِ انار، قلب یلدا
فرا گیر عشق را
و بیاموز به من
تپشش
شاید که قلب مرده ام زنده کند
آذرش
شاید به فانوس شبم شعله زند
گرمی اش
سرمای جانم ببرد
بی دریغ مِهرش
از ناز فروش ِ دل من
ناز بخرد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - حمیدرضا


عابر تابلو ی برفی...سحر شاه محمدی

چه سکوتی
وچه تاریکی دهشتناکی
عمق کوچه باغ برفیست
ردٌ پایی بر تن ِ برفِ سفید
رفته تا تهِ تاریکی کوچه
ردٌ پای عابری خسته وتنها
عابری بی خبراز سردی ِ این شب
بی خبراز سردی ِ این برف
عابری که به ما پشت کرده
می رود تا گم شود
تا به رنگِ تاریکی ِ تهِ آن کوچه شود
بی توجه به نگاه من وتو
به آن تابلوی برفی
سالهاست که می رود
و نمی رسد به مقصدی
او اسیر است
اسیر تابلویی برفی...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - حمیدرضا


آرزو...اردلان سرفراز

خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره
دل نا امید من، تو رو آرزو داره
 دل ناامید من ،‌ تو رو آرزو داره
 ای همیشگی ترین ، آه ای دورترین
سوختن کار من است ، نگرانم منشین
راست می گفتی تو ، دیگر کنون دیر است
دوستی و دوری ، آخرین تقدیر است
راست می گفتی تو ، باید از عشق برید
از چنین پایانی به سر آغاز رسید
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم
 تو رها از من باش ،‌ ای برایم همه کس
 زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
تو و خورشید بلند ، من و شب های قفس
 بعد از این با خود باش ، یاد تو ما را بس
 شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - حمیدرضا


غزل... اردلان سرفراز

انگار با من از همه کس آشناتری
 از هر صدای خوب برایم صداتری
 ایینه ای به پاکی سر چشمه ی یقین
با اینکه روبروی منی و مکدری
تو عطر هر رسیده و نجوای هر نسیم
 تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری
لالای پر نوازش باران نم نمی
خاک مرا به خواب گل سرخ می بری
انگار با من از همه کس ‌آشناتری
 از هر صدا خوب برایم صداتری
 درهای ناگشوده ی معنای هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مکرری
هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع
هم روح لحظه های گل یاس پرپری
 از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام
 هرگز گمان نمی برم از من ،‌ تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
 از هر صدای خوب برایم صداتری
 من غرقه ی تمای غرقاب های مرگ
 تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری
 من چیره می شوم به هراس غریب مرگ
 از تو مراست وعده ی میلاد دیگری
 از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام
 هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری
 انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - حمیدرضا


خنجر دوست...پرویز ابولفتحی

عشق را
خنده مستانه من
 می شکند
 و سرابی که مرا
 می برد همره راز
 خنده و رق و فرو ریختن این همه غم
 خیمه و آتش و می
 بوی یاسی که برد سوی نگار
 شب ، چه زیباست
 شب من با تو
 و چه بویی دهد
 تن پوش تو ای
 نرگس مست
 شب و من
 مست و غزل گویانیم
 رقص
 در پوسته نرم تنم
 می شکند
 و بلندای بلند تو سحر
 پیشوازی کندم
 رقص کنان از سر ناز
 من گدای لب و
 جام می می خوارانم
بدهیدم
 بدهیدم
 هم جام
 شب چه زیباست
 و من
 مخمل شب را مانم
 و تو را
 خنجر و دشنه
 فراموش مباد
 گر تو
 پشتم بنوازی
 نه عجب
 خنجر از دوست خوش است
می از دست نگار
مخمل شب
چو به رقص اید و کاری بکند
بنوازم
 بنواز
 خنجرت خون مرا می خواهد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - حمیدرضا


پوچ...پرویز ابولفتحی

چه باک
 اگر دستان من
 خالی است
 و بالای سرم
 پروانه های شوخ و شنگ
 با شعر رخوتناک لبخندی
 نمی رقصند
 چه باک
 اگر جنگل سراسر زرد و پژمرده است
 و ابر
 بر فراز خاک
بغض اش در گلو مانده است
 و بر لبهای خشک بام
بوسه و آواز و باران نیست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - حمیدرضا


جادوی سکوت... فريدون مشيری

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - حمیدرضا


عشق...فريدون مشيری

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - حمیدرضا


مکتب عشق...فريدون مشيری

سیه چشمی به کار عشق استاد
 درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - حمیدرضا


عشق بی سامان... فريدون مشيری

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟
بدین نامهربانی راندنت چیست ؟
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره ماندنت چیست ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - حمیدرضا


دوست فريدون مشيری

همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدابا این منم یا اوست اینجا ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - حمیدرضا


گفتی باد مرده است...احمد شاملو

گفتی که:
« باد، مرده ست!
از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش
بر آسیاب ِ خون،
نشکسته در به قلعه بیداد،
بر خک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مرده ست باد!»
گفتی:
« بر تیزه های کوه
با پیکرش،فروشنده در خون،
افسرده است باد!»

تو بارها و بارها
با زندگیت
شرمساری
از مردگان کشیده ای.
 این را،من
همچون تبی
ـ درست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام.)

وقتی که بی امید وپریشان
گفتی:
«مرده ست باد!
بر تیزه های کوه
با پیکر کشیده به خونش
افسرده است باد!» ـ
آنان که سهم شان را از باد
با دوستا قبان معاوضه کردند
در دخمه های تسمه و زرد آب،
گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:
« ـ زنده ست باد!
تا زنده است باد!
توفان آخرین را
در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش
ترسیم می کند،
کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می کند !»

(آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است.)
***
گفتند:
«- باد زنده است،
بیدار ِ کار ِ خویش
هشیار ِ کار ِ خویش!»
گفتی:
«- نه ! مرده
باد!
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد!»

تو بارها و بارها
با زندگیت شر مساری
از مردگان کشیده ای،
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۱ - حمیدرضا


مرگ نازلی...احمد شاملو

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
 
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱۱ - حمیدرضا


بهشت آرزو... رهی معيری

بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم
در سرای دل بهشت آرزویی یافتم
عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم
خاطر از ایینه صبح است روشن تر مرا
این صفا از صحبت پکیزه رویی یافتم
گرمی شمع شب افروز آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حریف گرم خویی یافتم
بی تلاش من غم عشق تو ام در دل نشست
 گنج را در زیر پا بی جستجویی یافتم
تلخکامی بین که در میخانه دلدادگی
بود پر خون جگر هر جا سبویی یافتم
چون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذار
بک جهان دل بسته بر هر تارمویی یافتم
ننگ رسوایی رهی نامم بلند آوازه کرد
خک راه عشق گشتم آبرویی یافتم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا


غرق تمنای توام...رهی معيری

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
 آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
 آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلکیم چون آفتاب از پکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا


رسول دل...رهی معيری

همچو نی می نالم از سودای دل
 آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
 آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواری های دل

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا


فريب...رهی معيری

چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم ؟
شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را
گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن
دیده عقل بسته ام کز تو خورم فریب را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا


آتش گل...رهی معيری

در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد
ز بسکه داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هیچ کس نمی سوزد
 به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم
 رهی ز آتش گل و خار و خس نمی سوزد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا


بهار عشق...رهی معيری

روان پرور بود خرم بهاری
 که گیری پای سروی دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جانست
 صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
 و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
 که هر جا نوگلی باشد بهار است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا


سايه اندوه... رهی معيری

هر چه کمتر شود فروغ حیات
رنج را جانگدازتر بینی
سوی مغرب چو رو کند خورشید
سایه ها را درازتر بینی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا


نيروی اشک... رهی معيری

عزم وداع کرد جوانی به روستای
در تیره شامی از بر خورشید طلعتی
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
همچون حباب در دل دریای ظلمتی
زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای
ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی
در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه
ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی
لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت بک
دریادلان ز وج ندارند دهشتی
برخاست تا برون بنهد جوان استوار دید
افراخت قامتی که عیان شد قیامتی
بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش
 چون مفلس گرسنه بخوان ضیافتی
با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق
بی آنکه از بان بکشد بار منتی
چون گوهری که غلطد بر صفحه ای ز سیم
غلطان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی
ز آن قطره سرشک فروماند پای مرد
بکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
گفتی میان آتش و آب است نسبتی
این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت
 چندان اثر که قطره اشک محبتی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا


آرزوی گمشده...فريدون توللی

ماه ، دل افسرده ، در سکوت ِ شبانگاه
 بوسه ی غم زد به کوهسار و فرو رفت
 چهره ی او بود گوئیا که غم آلود
 رفت و ندانم چها که بر سر ِ او رفت
 سایه فزونی گرفت و دامن ِ پندار
 رفت بدانجا که بی نشان و کران بود
 رفت بدانجا که خنده مستی ِ غم داشت
 رفت بدانجا که اشک بود و خزان بود
 خسته ز آوارگی ، به دره ی تاریک
 سر به سر ِ صخره کوفت بد و بنالید
 چون دل آواره بخت ِ من که هوسناک
 روی بهر آستان نهاد و بنالید
 راست ، تو گفتی نگاه ِ دوزخیان داشت
 دیده ی اندوهبار ِ اختر ِ شبگرد
 یا غم ِ آیندگان ِ خاک همی دید
 کاین همه افسرده بود و خسته و دلسرد
 من به شب ِ تیره بسته دیده ِ افسوس
 مست ، در اندیشه های غمزده بودیم
 پنجره بگشاده بر سیاهی ِ شبگیر
در پیری آن آرزوی گمشده بودم
باد بتوفید و ناگهان ز دمی سرد
 شمع خموش گرفت و کلبه بیفسرد
 خش خش ِ آرام ِ پایی از گذر ِ باغ
روی به ایوان نهاد و حاقه به در خورد
 خاستم از جا هراسناک و سبکخیر
کلبه سیه بود و باد در تک و پو بود
کیست ؟ در آن تیرگی دو بازوی پر مهر
گرم و سبک حلقه زد به گردنم
او بود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - حمیدرضا


سايه مرگ ... محمد معلم

مرگ اگر آید از این در گویم
برو و از در دیگر بازآ
سر برون آر زهر روزن و در
تا بینم ز همه سوی ترا

اینکه می خندد در این شب تار
اینکه آن دور ستادست بپا
سایه ی مرگ جهان ست و من است
اینکه می خواند پیوسته مرا

من تورا دوست تر از جان دارم
ایکه می خندی از دور به من
مرده ام من، تو که يی، پیشتر آی
روی بنماي در این گور به من

من ترا دوست تر از جان دارم
باز، باز آی و مرا در بر گیر
مثل این است که .... شاید ..... افسوس
تو زمن سیری و من از جان سیر
آبان 1340

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٩ - حمیدرضا


شکل تنهايی...محمد حقوقی

بی اندکی اندیشه ی کوچ
دانای هستی و هیچی
مستی و پوچی
همواره چنان بود
که مرگ نیز بی نیاز از کنارش می گذشت
او آن رازنک فاش
 که لبخندش همه چیز داشت
 جز پژوک کاش
که زندگی اش بیش از آن پیرانه بود
که آرزویی داشته باشد
 بیژن بی چاه
 بی ماه
 که تنهایی
 درست شکل او بود
که هرازگاه
 در ساحل تماشای ما می نشست
 تا آن گاه بی گاه
که زنگ تلفن از دعوت به ساحل تماشای او گفت
 تماشای او
 که گویی هزار سال و بیش
 در ته دریا
 در بستر امواج آرام
آرمیده بود
او آن رازنک فاش
 که لبخندش همه چیز داشت
 جز پژوک کاش

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٩ - حمیدرضا


مـقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق

مـقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار مـن این نکته کرده‌ام تـحـقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانـسـتـم
کـه کیمیای سـعادت رفیق بود رفیق
بـه مؤ‌منی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
کـه در کمینگـه عمرند قاطـعان طریق
بیا کـه توبـه ز لعل نـگار و خـنده جام
حکایتیسـت که عقلش نمی‌کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون مـنی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حـلاوتی کـه تو را در چه زنخدان است
بـه کـنـه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
کـه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

بـه خـنده گفت که حافظ غلام طبع توام
بـبین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


نـه هر کـه چهره برافروخت دلـبری داند

نـه هر کـه چهره برافروخت دلـبری داند
نـه هر کـه آینـه سازد سکـندری داند
نـه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کـلاه داری و آیین سروری داند
تو بـندگی چو گدایان به شرط مزد مکـن
کـه دوسـت خود روش بـنده پروری داند
غـلام هـمـت آن رند عافیت سوزم
کـه در گداصـفـتی کیمیاگری داند
وفا و عـهد نـکو باشد ار بیاموزی
وگرنـه هر کـه تو بینی ستمـگری داند
بـباخـتـم دل دیوانـه و ندانسـتـم
کـه آدمی بـچـه‌ای شیوه پری داند
هزار نکـتـه باریکـتر ز مو این جاسـت
نـه هر کـه سر بتراشد قـلـندری داند
مدار نقـطـه بینـش ز خال توسـت مرا
کـه قدر گوهر یک دانـه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جـهان بـگیرد اگر دادگـسـتری داند
ز شـعر دلکـش حافـظ کـسی بود آگاه

کـه لطـف طبـع و سخن گفتن دری داند


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


بـعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

بـعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
کـه بـه بالای چمان از بن و بیخم برکـند
حاجـت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
کـه بـه رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نـشود آینـه حجله بـخـت
مـگر آن روی که مالند در آن سم سمـند
گفتـم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
مـکـش آن آهوی مشـکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
مـن خاکی که از این در نتوانم برخاسـت
از کـجا بوسـه زنم بر لب آن قصر بلـند
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان کـه دیوانـه همان به که بود اندر بـند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکـلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبـه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنـند
گوییا باور نـمی‌دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنـند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نـشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنـند
ای گدای خانقـه برجه کـه در دیر مـغان
می‌دهـند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند
حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسـبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخـمر می‌کـنـند
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


چون ندیدند حقیقت ره افـسانـه زدند

دوش دیدم که مـلایک در میخانـه زدند
گـل آدم بسرشتـند و به پیمانـه زدند
ساکـنان حرم سـتر و عفاف ملـکوت
با مـن راه نشین باده مسـتانـه زدند
آسـمان بار امانـت نتوانست کـشید
قرعـه کار بـه نام مـن دیوانـه زدند
جنـگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افـسانـه زدند
شـکر ایزد که میان من و او صلح افـتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانـه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتـش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانـه زدند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


نـه هر کـه چهره برافروخت دلـبری داند

نـه هر کـه چهره برافروخت دلـبری داند
نـه هر کـه آینـه سازد سکـندری داند
نـه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کـلاه داری و آیین سروری داند
تو بـندگی چو گدایان به شرط مزد مکـن
کـه دوسـت خود روش بـنده پروری داند
غـلام هـمـت آن رند عافیت سوزم
کـه در گداصـفـتی کیمیاگری داند
وفا و عـهد نـکو باشد ار بیاموزی
وگرنـه هر کـه تو بینی ستمـگری داند
بـباخـتـم دل دیوانـه و ندانسـتـم
کـه آدمی بـچـه‌ای شیوه پری داند
هزار نکـتـه باریکـتر ز مو این جاسـت
نـه هر کـه سر بتراشد قـلـندری داند
مدار نقـطـه بینـش ز خال توسـت مرا
کـه قدر گوهر یک دانـه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جـهان بـگیرد اگر دادگـسـتری داند
ز شـعر دلکـش حافـظ کـسی بود آگاه
کـه لطـف طبـع و سخن گفتن دری داند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


زندگی نامه فرخ تميمی

فرخ تمیمی  به سال 1312 خورشیدی در نیشابور زاده شد . پدرش از مردم طالقان بود و از اقوام دکتر حشمت طالقانی ، همو  که از جمله ی همرزمان میرزاکوچک خان در قیام جنگل محسوب می شود.  فرخ در دو سالگی پدر را از دست داد و زیر نظر مادر ، از خانواده ی حاج میرشکار آذربایجانی در تهران بزرگ شد.

او دوره های  ابتدایی و متوسطه را در دبستان تمدن و دبیرستان دارالفنون گذراند و به سال 1333 در نخستین دوره ی دانشکده ی نفت پذیرفته شد . اما چند ماه بعد به دلیل دشواری های زندگی از ادامه ی تحصیل بازماند. سپس  به خدمت سربازی رفت .  دوره ی سربازی را در تهران  و گرگان و ترکمن صحرا سپری کرد و پس از آن  به کار در زمینه ی حسابداری پرداخت .درس این رشته را هم در آغاز دهه ی 1340 در « موسسه ی عالی حسابداری » خواند ؛ دانشکده ای که عزیزالله نبوی یکی از نخستین استادان رشته ی حسابداری در ایران بنیان نهاد . سال 1346 این دوره را  به پایان بُرد. سپس  به مدیریت حسابرسی و ریاست قسمت حسابداری کارخانجات و شرکتهای مختلفی رسید .

 کارخانه ی لاستیک سازی بی-اف-گودریج ، کارخانه ی بیسکوئیت سازی مینو ، کارخانه ی اتومبیل سازی سیتروئن ، شرکت داروسازی ایران ارگانون ، و شرکت صنایع تهویه ی مطبوع کویرترموفریگ .

تمیمی در سال 1345 ازدواج کرد . نام همسرش زهرا منشور است و حاصل این ازدواج یک پسر به نام  فرهنگ ( متولد 1347) می باشد . ذوق شعری او از دوران دبیرستان با شعرهای چهارپاره و گاه آزاد ، که اغلب درون مایه ای ملی داشت شناخته شد .

او با توانایی های  کلامی اش ، در صف نسل دوم شاعران نیمایی قرار دارد و با زبان  متشخص  شاعرانه جزو معدود مدرنیست ها به شمار می آید  که بر شعر زمانش اثر گذار بوده است .

دفترهای شعرش  از این قرار است :

آغوش ( 1335)

سرزمین پاک ( 1341)

خسته از بیرنگی تکرار ( 1344)

دیدار (  1350)

از سرزمین آئینه و سنگ ( 1356)

گزینه ی اشعار ( 1369)

او به زبان انگلیسی  در حد بالایی تسلط داشت و گه گاه  به ترجمه ی شعر ، مقاله و کتاب نیز می پرداخت که برخی از ترجمه های او از این قرارند :

مردان پوک ( شعر تی.اس.الیوت  همراه با تحلیل اُ.اِف کائیل ، مجله ی بنیاد  سال 2 ش 16 تیر1357 . ص 24-26-80-81 )

دنیا از چشم هسه ( گزین گویه های هرمان هسه ، مجله ی دنیای سخن ، ش 25 فروردین 1368ص. 79-78 )

ازرا پاوند ( دبلیو ون اوکانر ، نسل قلم : کهکشان  1375 )

راینر ماریا ریلکه ( جی الستون ، نسل قلم : کهکشان 1376 )

ترانه های پینک فلوید ( ترجمه  با م.آزاد   ثالث 1377 )

شور ذهن ( زندگی نامه ی فروید . نوشته ی ایروینگ استون ، ترجمه با اکبر تبریزی ، مروارید 1378)

او در نیمه ی دوم دهه ی 1370  کتاب پرباری درباره ی زندگی و شعر منوچهر آتشی شاعر هم نسل خودش فراهم آورد . ( پلنگ دره ی دیزاشکن  ثالث 1378)

فرخ تمیمی در 23 اسفندماه 1381 به دلیل ایست قلبی در تهران درگذشت  و در قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا  به خاک سپرده شد . یادش جاودان .

   

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


روزی که نيستی...فرخ تميمی

در چشم آسمان
 زمین هنوز جوانی تنهاست
 در ماه می نشیند اما قلبش
در کهکشانها می کوبد
روزی که نیستی
 ناهید
 شاید
 تنهایی را
نشکیبد دیگر
 و
 با جوهر بنفش
 یک سرخ گل بکوبد بر
 بازوی زمین

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


در ارتفاع...فرخ تميمی

اگر من نبودم
 به کدام آه ، خم می شدی ؟
 و اگر تو نبودی
کدام نوازش ، سر انگشتانم را اشارت می آموخت ؟
 نظاره کن شعر گیاه را
 سبزینه ،
هستی است .
مرا به خورشید چشمانت
 متصاعد شو
 در آوند هات
 که در ارتفاع
چیزی تشنه است .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


ننگ...فرخ تميمی

خندید و روی سینه ی سوزان من فشرد
 آن غنچه های سر زده از شاخه ی بلور .
 غرق غرور گشتم و گفتی نشسته ام
 بر بال های موج خروشنده ی سرور .

ما هر دو از نیاز جوانی در التهاب
 درمان خود نهفته به پاد زهر بوسه ها .
 سوزانده در شرار عطش توبه ی کهن
 افشانده در کویر هوس دانه ی حیا .

- مه خفته روی بام شب و تا سپیده دم
بسیار مانده ، خسته شدی . لحظه ای بخواب .
- بیدار مانده ام که بر این غنچه های سنگ
امواج بوسه هدیه کنی چون کف شراب .

 چون کودکی که طاقت او را ربوده تب
 پیچنده بود و از بدنش شعله می جهید
اما ز سکر بوسه و تخدیر چشم و دست
 کم کم به خواب رفت و در آغوشم آرمید .

 وقتی که روز تشنه درون اتاق ما
 اشباح تیره را به فروغ سحر شکست
 او دیدگان سرزنش آمیز خود گشود
 شرمنده وار و غمزده پهلوی من نشست .

 یک لحظه در خموشی خود بود و ناگهان
 ایینه ای برابر چهرم گرفت و گفت :
حک است بر کتیبه ی پیشانی تو : ننگ
 خود را بکش که ننگی و نتوانیش نهفت.

گویی که بیم سرزنشت نیست . ای عجب
شستی به آب خیره سری آبروی خویش .
 سرخاب هرزگی زده ای روی گونه ام
 اینست هنر که شهره ی رذلی به کوی خویش.

ایینه را گرفتم و افکندم و شکست
 گفتم که بگذر از سر جادوی ننگ و نام
 کاین داستان کهنه که رنگ فنا گرفت
 دامی است در گذرگه مستی و عشق و کام .

 پرهیز اگر به دیده ی شوخ تو جلوه داشت
 دیشب اسیر دام هوس ها نمی شدی .
 وز گیر و دار وسوسه نفس طعمه جوی
راه گریز جسته و رسوا نمی شدی .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


تمنای گناه... فرخ تميمی

خزد لرزان ، درون بستر من
 ز شرمی خفته می گوید که : - بفشار
چنان بفشار بر خود پیکرم را
 که بشکوفد هوس های گنه بار

به دندان گیر و شادی بخش و می نوش
 ز خون این لبان بوسه گیرم .
ببین از گونه سرخم بریزد ،
شرار خواهش آرای ضمیرم .

درنگی کن در آغوشم که امشب
 فروزانست بزم عشق دیرین
 نمی خوابیم و می نوشیم تا صبح
ز جام بوسه ها ، بس راز شیرین

چنان گنجد در آغوشم که هر دم
بیندیشم که او غرقست در من
 و یا در حلقه ی بازو ، اثیریست
به جای پیکر عریان یک زن .

اتاقی هست و ما و خلوت و می
صدای بوسه ها ، آهنگ دل ها.
 نمی رقصد بدین آهنگ تبدار
 به جز رقاصه ی مست تمنا ....

چو بشکوفد گل زرین خورشید
 مرا خواند بدان چشم فسونگر
 گشاید بازوان گوید که - : باز آ
 گنه شیرین بود ... یک بار دیگر !

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۸ - حمیدرضا


باور کن...ايرج جنتی عطائی

باور کن ، صدامو باور کن
 صدایی که تلخ و خسته ست
 باور کن ، قلبمو باور کن
 قلبی که کوهه اما شکسته ست
 باور کن ، دستامو باور کن
 که ساقه ی نوازشه
 باور کن ، چشم منو باور کن
 که یک قصیده خواهشه
وسوسه ی عاشق شدن ، التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردن ، اسم کسی با صدامه
 اسم تو ، هر اسمی که هست
 مثل غزل ، چه عاشقانه ست
 پر وسوسه ، مثل سفر
 مثل غربت ، صادقانه ست
 باور کن ، اسممو باور کن
 من فصل بارون برگم
 مطرود باغ و گل و شبنم
 درختم خشکی تو دست تگرگم
باور کن ، همیشه باور کن
 که من به عشق صادقم
 باور کن ، حرف منو باور کن
 که من همیشه عاشقم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٧ - حمیدرضا


شهادت امام پنجم

حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش
حضرت امام زين العابدين ( ع ) زندگی کرد و در تمام اين مدت به انجام دادن
وظايف خطير امامت ، نشر و تبليغ فرهنگ اسلامی  ، تعليم شاگردان ، رهبری 
اصحاب و مردم ، اجرا کردن سنتهای جد بزرگوارش در ميان خلق ، متوجه کردن
دستگاه غاصب حکومت به خط صحيح رهبری و راه نمودن به مردم در جهت شناخت
رهبر واقعی و امام معصوم ، که تنها خليفه راستين خدا و رسول ( ص ) در زمين
است ، پرداخت و لحظه ای  از اين وظيفه غفلت نفرمود .
سرانجام در هفتم ذيحجه سال 114هجری در سن 57سالگی در مدينه به وسيله
هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست . پيکر مقدسش را در قبرستان بقيع - کنار
پدر بزرگوارش - به خاک سپردند .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٧ - حمیدرضا


حديثی از رسول اکرم درباره امام پنجم

رسول اکرم اسلام ( ص ) در پرتو چشم واقع بين و با روشن بينی وحی الهی 
وظايفی را که فرزندان و اهل بيت گرامي اش در آينده انجام خواهند داد و نقشی 
را که در شناخت و شناساندن معارف حقه به عهده خواهند داشت ، ضمن احاديثی 
که از آن حضرت روايت شده ، تعيين فرموده است . چنان که در اين حديث آمده
است :
روزی جابر بن عبدالله انصاری که در آخر عمر دو چشم جهان بينش تاريک شده
بود به محضر حضرت سجاد ( ع ) شرفياب شد . صدای کودکی  را شنيد ، پرسيد کيستی ؟
گفت من محمد بن علی بن الحسينم ، جابر گفت : نزديک بيا ، سپس دست او را
گرفت و بوسيد و عرض کرد :
روزی خدمت جدت رسول خدا ( ص ) بودم . فرمود : شايد زنده بمانی و محمد
بن علی بن الحسين که يکی از اولاد من است ملاقات کنی . سلام من را به او برسان
و بگو : خدا به تو نور حکمت دهد . علم و دين را نشر بده . امام پنجم هم به
امر جدش قيام کرد و در تمام مدت عمر به نشر علم و معارف دينی و تعليم حقايق
قرآنی  و احاديث نبوی ( ص ) پرداخت .
اين جابر بن عبدالله انصاری همان کسی است که در نخستين سال بعد از شهادت
حضرت امام حسين ( ع ) به همراهی عطيه که مانند جابر از بزرگان و عالمان با
تقوا و از مفسران بود ، در اربعين حسينی به کربلا آمد و غسل کرد ، و در حالی 
که عطيه دستش را گرفته بود در کنار قبر مطهر حضرت سيدالشهداء آمد و زيارت
آن سرور شهيدان را انجام داد . باری ، امام باقر عليه السلام منبع انوار حکمت
و معدن احکام الهی بود . نام نامی آن حضرت با دهها و صدها حديث و روايت و
کلمات قصار و اندرزهايی همراه است ، که به ويژه در 19سال امامت برای ارشاد
مستعدان و دانش اندوزان و شاگردان شايسته خود بيان فرموده است . بنا به
رواياتی که نقل شده است ، در هيچ مکتب و محضری  دانشمندان خاضعتر و خاشعتر از
محضر محمد بن علی ( ع ) نبوده اند .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٧ - حمیدرضا


رفتار و کردار امام محمد باقر ( ع)

ابوجعفر امام محمد باقر ( ع )
متولی صدقات حضرت رسول ( ص ) و اميرالمؤمنين ( ع ) و پدر و جد خود بود و
اين صدقات را بر بنی هاشم و مساکين و نيازمندان تقسيم مي کرد ، و اداره آنها
را از جهت مالی به عهده داشت . امام باقر ( ع ) دارای خصال ستوده و مؤدب
به آداب اسلامی بود . سيرت و صورتش ستوده بود . پيوسته لباس تميز و نو
مي پوشيد . در کمال وقار و شکوه حرکت مي فرمود . از آن حضرت مي پرسيدند : جدت
لباس کهنه و کم ارزش مي پوشيد ، تو چرا لباس فاخر بر تن مي کنی ؟ پاسخ مي داد :
مقتضای تقوای جدم و فرمانداری آن روز ، که محرومان و فقرا و تهيدستان زياد
بودند ، چنان بود . من اگر آن لباس بپوشم در اين انقلاب افکار ، نمي توانم
تعظيم شعائر دين کنم .
امام پنجم ( ع ) بسيار گشاده رو و با مؤمنان و دوستان خوش برخورد بود .
با همه اصحاب مصافحه مي کرد و ديگران را نيز بدين کار تشويق مي فرمود . در ضمن
سخنانش مي فرمود : مصافحه کردن کدورتهای درونی  را از بين مي برد و گناهان دو
طرف - همچون برگ درختان در فصل خزان - مي ريزد . امام باقر ( ع ) در صدقات
و بخشش و آداب اسلامی مانند دستگيری از نيازمندان و تشييع جنازه مؤمنين و
عيادت از بيماران و رعايت ادب و آداب و سنن دينی ، کمال مواظبت را داشت .
مي خواست سنتهای جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بين مردم زنده کند و مکارم
اخلاقی  را به مردم تعليم نمايد .
در روزهای گرم برای رسيدگی به مزارع و نخلستانها بيرون مي رفت ، و با
کارگران و کشاورزان بيل مي زد و زمين را برای  کشت آماده مي ساخت . آنچه از
محصول کشاورزی - که با عرق جبين و کد يمين - به دست مي آورد در راه خدا انفاق
مي فرمود .
بامداد که برای ادای نماز به مسجد جدش رسول الله ( ص ) مي رفت ، پس
از گزاردن فريضه ، مردم گرداگردش جمع مي شدند و از انوار دانش و فضيلت او
بهره مند مي گشتند .
مدت بيست سال معاويه در شام و کارگزارانش در مرزهای ديگر اسلامی در
واژگون جلوه دادن حقايق اسلامی - با زور و زر و تزوير و اجير کردن عالمان خود
فروخته - کوشش بسيار کردند . ناچار حضرت سجاد ( ع ) و فرزند ارجمندش امام
محمد باقر ( ع ) پس از واقعه جانگداز کربلا و ستمهای  بي سابقه آل ابوسفيان ، که
مردم به حقانيت اهل بيت عصمت ( ع ) توجه کردند ، در اصلاح عقايد مردم به ويژه
در مسأله امامت و رهبری ، که تنها شايسته امام معصوم است ، سعی بليغ کردند
و معارف حقه اسلامی را - در جهات مختلف - به مردم تعليم دادند تا کار نشر
فقه و احکام اسلام به جايی رسيد که فرزند گرامی  آن امام ، حضرت امام جعفر صادق
( ع ) دانشگاهی با چهار هزار شاگرد پايه گذاری  نمود ، و احاديث و تعليمات
اسلامی را در اکناف و اطراف جهان آن روز اسلام انتشار داد . امام سجاد ( ع )
با زبان دعا و مناجات و يادآوری از مظالم اموی و امر به معروف و نهی از منکر
و امام باقر ( ع ) با تشکيل حلقه های درس ، زمينه اين امر مهم را فراهم نمود و
مسائل لازم دينی  را برای مردم روشن فرمود .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٧ - حمیدرضا


دوران امامت امام محمد باقر ( ع )

دوران امامت امام محمد باقر ( ع ) از سال 95هجری که سال درگذشت امام
زين العابدين ( ع ) است آغاز شد و تا سال 114ه . يعنی مدت 19سال و چند ماه
ادامه داشته است . در دوره امامت امام محمد باقر ( ع ) و فرزندش امام جعفر
صادق ( ع ) مسائلی مانند انقراض امويان و بر سر کار آمدن عباسيان و پيدا شدن
مشاجرات سياسی و ظهور سرداران و مدعيانی مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانی 
و ديگران مطرح است ، ترجمه کتابهای فلسفی و مجادلات کلامی در اين دوره پيش
مي آيد ، و عده ای از مشايخ صوفيه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت
پيدا مي شوند . قاضيها و متکلمانی به دلخواه مقامات رسمی و صاحب قدرتان پديد
مي آيند و فقه و قضاء و عقايد و کلام و اخلاق را - بر طبق مصالح مراکز قدرت
خلافت شرح و تفسير مي نمايد ، و تعليمات قرآنی - به ويژه مسأله امامت و ولايت
را ، که پس از واقعه عاشورا و حماسه کربلا ، افکار بسياری از حق طلبان را به
حقانيت آل علی ( ع ) متوجه کرده بود ، و پرده از چهره زشت ستمکاران اموی و
دين به دنيا فروشان برگرفته بود ، به انحراف مي کشاندند و احاديث نبوی را در
بوته فراموشی قرار مي دادند . برخی نيز احاديثی به نفع دستگاه حاکم جعل کرده و
يا مشغول جعل بودند و يا آنها را به سود ستمکاران غاصب خلافت دگرگون مي نمودند .
اينها عواملی بود بسيار خطرناک که بايد حافظان و نگهبانان دين در برابر آنها
بايستند . بدين جهت امام محمد باقر ( ع ) و پس از وی امام جعفر صادق ( ع )
از موقعيت مساعد روزگار سياسی ، برای نشر تعليمات اصيل اسلامی و معارف حقه
بهره جستند ، و دانشگاه تشيع و علوم اسلامی  را پايه ريزی نمودند . زيرا اين
امامان بزرگوار و بعد شاگردانشان وارثان و نگهبانان حقيقی تعليمات پيامبر
( ص ) و ناموس و قانون عدالت بودند ، و مي بايست به تربيت شاگردانی عالم
و عامل و يارانی شايسته و فداکار دست يازند ، و فقه آل محمد ( ص ) را جمع
و تدوين و تدريس کنند . به همين جهت محضر امام باقر ( ع ) مرکز علماء و
دانشمندان و راويان حديث و خطيبان و شاعران بنام بود . در مکتب تربيتی امام
باقر ( ع ) علم و فضيلت به مردم آموخته مي شد .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٧ - حمیدرضا


امام محمد باقر (ع)

نام مبارک امام پنجم محمد بود . لقب آن حضرت باقر يا باقرالعلوم است ،
بدين جهت که : دريای دانش را شکافت و اسرار علوم را آشکارا ساخت . القاب
ديگری مانند شاکر و صابر و هادی نيز برای آن حضرت ذکر کرده اند که هريک باز
گوينده صفتی از صفات آن امام بزرگوار بوده است .
کنيه امام " ابوجعفر " بود . مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبی ( ع )
است . بنابراين نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اکبر حضرت امام حسن ( ع )
و از سوی پدر به امام حسين ( ع ) مي رسيد . پدرش حضرت سيدالساجدين ، امام زين
العابدين ، علی بن الحسين ( ع ) است .
تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57هجری در مدينه
اتفاق افتاد . در واقعه جانگداز کربلا همراه پدر و در کنار جدش حضرت سيد
الشهداء کودکی بود که به چهارمين بهار زندگيش نزديک مي شد .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٧ - حمیدرضا


 

شهادت امام محمد باقر (ع) رو به تمامی  دوست داران حق و عدالت تسلیت می گم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٧ - حمیدرضا


جشن دلتنگی...ايرج جنتی عطائی

شب آغاز هجرت تو
 شب از خود گذشتنم بود
 شب بی رحم رفتن تو
 شب از پا نشستنم بود
شب بی تو ، شب بی من
 شب دل مرده های تنها بود
 شب رفتن ، شب مردن
 شب دل کندن من از ما بود
 واسه جشن دلتنگی ما
 گل گریه ، سبد سبد بود
 با طلوع عشق من و تو
 هم زمین ، هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
 کوچ تو اوج ریاضتم بود
 چه مؤمنانه از خود گذشتم
 کوچ من از من ، نهایتم بود
 به دادم برس ، به دادم برس
 تو ای ناجی تبار من
 به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
 سهم من جز شکستن من
 تو هجوم شب زمین نیست
 با پر و بال خاکی من
شوق پرواز آخرین نیست
 بی تو باید دوباره برگشت
 به شب بی پناهی
 سنگر وحشت من از من
 مرهم زخم پیر من کو ؟
 واسه پیدا شدن تو اینه
 جاده ی سبز گم شدن کو ؟
 بی تو باید دوباره گم شد
 تو غبار تباهی
 با من نیاز خاک زمین بود
 تو پل به فتح ستاره بستی
 اگر شکستم ، از تو شکستم
 اگر شکستی ، از خود شکستی
 به دادم برس ، به دادم برس
 تو ای ناجی تبار من
 به دادم برس ، به دادم برس
 تو ای قلب سوگوار من

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٦ - حمیدرضا


قصه ی وفا...ايرج جنتی عطائی

به خاطر آور ، که آن شب به برم
 گفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرم
 کنون جدایی نشسته بین ما
 پیوند یاری ، شکسته بین ما
گریه می کنم
 با خیال تو
به نیمه شب ها
 رفته ای و من
 بی تو مانده ام
 غمگین و تنها
 بی تو خسته ام
 دل شکسته ام
 اسیر دردم
 از کنار من
 می روی ولی
 بگو چه کردم
رفته ای و من آرزوی کس
به سر ندارم
 قصه ی وفا با دلم مگو
 باور ندارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٦ - حمیدرضا


هم خونه...ايرج جنتی عطائی

هم خونه ی من ای خدا
 از من دیگه خسته شده
 کتاب عشق ما دیگه
خونده شده ،‌ بسته شده
خونه دیگه جای غمه
 اون داره از من دور می شه
 این خونه ی قشنگ ما
 داره برامون گور می شه
 اون دست گرم و مهربون
 با دست من قهره دیگه
 چشمای غمگینش با من
 قصه ی شادی نمی گه
 هم خونه ی من با دلم
 خیال سازش نداره
 دستای کوچیکش دیگه
 میل نوازش نداره
 شبا وقتی میرم خونه
 بوسه به موهاش می زنم
 سرش به کار خودشه
 انگار نه انگار که منم
 روزا وقتی میام بیرون
اون خودشو به خواب زده
 خب ، مثل روزگار شده
 یه روز خوبه ،‌یه روز بده
 ای دل من ، ای دیوونه
 بذار برم از این خونه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٦ - حمیدرضا


يه نفر يه روز می اد...ايرج جنتی عطائی

مثل اسم خودم اینو می دونم
 می دونم که یک نفر یه روز میاد
 می دونم که وقتی از راه برسه
 هر چی که خوبه واسه منم می خواد
درا رو وا می کنم
 پنجره ها رو می شکنم
 مژده ی دیدنشو
تو کوچه ها جار می زنم
 وقتی از راه برسه با بوسه ای
 قفل این غمستون رو وا می کنه
 منو به یه شهر دیگه می بره
 با هوای تازه آشنا می کنه
 توی این خونه ی دربسته
 توی این صندوق سربسته
 همه آرزوام گور می شه
 میون دیوارای سنگی
 میون این همه دلتنگی
 شوق زندگی ازم دور می شه
 یک نفر داره میاد
 دیوارا رو ورداره
 یک نفر داره میاد
 زندگی رو میاره
 تو اونی ، اون یک نفر
 ای هم شب تن خسته
 می تونی کلید باشی
 واسه درای بسته
 یک نفر یه روز میاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٦ - حمیدرضا


تک و تنها... ترانه سرا :فرامرز جعفری

یـــادم مـــیاد روزای ، کــــه دنبالت مــی اومـــدم
بــــرای دیـــدنت دل رو ،به آب وآتـیـــش مــی زدم

وقـتی که گفتی با منی ، سـادهً حــرف تو شـــدم
جریمهً عشق توا ، کـه تـنها مــــوندم با خـــــودم

یادم مـــــیاد می گفـتی ، دل به کـــسی نــمـیدی
می گفتی بعد یــک عـــــــمر ، به آرزوت رســیدی

چی شد کـــه از مـــــن و دل ، یــکدفعه دل بـریدی
تــنها گذاشتی رفـــتی ، مــــن و با نــا امـــــــیدی

*حالا موندم تک و تنها ، تک و تک و تنها تنهایــــــم*
*دارم بی تو از تو می خونم ، ای گل ســرخ زیـبایم *

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٥ - حمیدرضا


خدانگهدار... خواننده : ناصر عبداللهي

گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم
تكيه دادم به غرورم
تا ديگه از پا نيفتم

گريه كردم گريه كردم
چه ترانه بي اثر بود
مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكستن
آخرين خدانگهدار
من به قله مي رسيدم
اگه هم ترانه بودي
صد تا سدو مي شكستم

اگه تو بهانه بودي
اگه هم ترانه بودي
اگه تو بهانه بودي
اگه هم ترانه بودي
اگه تو بهانه بودي

گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم

با تو فانوس ترانه
يه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه
قاصدك چه خوش خبر بود
كوچه ها بدون بن بست
آسمون پر از ستاره
شبا گلخونهء خورشيد
واژه ها شعر دوباره
واژه ها شعر دوباره
دست تكون دادن آخر
توي اون كوچه ي خلوت
بغض بي وقفه ي آواز
گريه هاي بي نهايت

گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم
گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم
گريه كردم گريه كردم
گريه كردم گريه كردم

ترانه سرا یغما گلروئی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٥ - حمیدرضا


يا فاطمه بنت نبی...خواننده : ناصر عبداللهی

يا فاطمه‌ بنت‌ نبى‌، اى‌ همدل‌ و جان‌ و على‌،
اى‌ تاج‌ نور دنيا، يا زهرا

يا فاطمه‌ سرخدا، اى‌ گوهرِ تاج‌ وفا،
اى‌ باشکوه‌، اى‌ والا، يا زهرا،

اى‌ دخت‌ گل‌! اى‌ ياسمين‌! اى‌ اسوه‌ زن‌ در زمين‌!
اى‌ آسمان‌ از تو متين ‌ اى‌ آسمان‌ از تو متين

يا فاطمه‌ بنت‌ نبى‌! عشق‌ محمد با على
غيرت‌ حسين‌ از شيره‌جان‌ تو نوشيد شيرخدا تا پاى‌ جان‌ بهر تو کوشيد

شمع‌ تو از شيران‌ حق‌ پروانه‌ها ساخت ‌ از زينب‌ زهرا نشان‌ افسانه‌ها ساخت
مريم‌ گل‌ آراى‌ مسيح‌ چون‌ ژاله‌ تو باغ‌ نجابت‌ خرم‌ از آلاله‌ تو
ام‌ ابيها! ام‌ نور! اى‌ بى‌نهايت‌! اى‌ مظهر شور و شرف‌ شرم‌ و شفاعت‌!
حسن‌ براى‌ عشق‌ دين‌ مهر تو افروخت ‌ حسين‌ براى‌ حفظ‌ دين‌ قهر از تو آموخت

يا فاطمه‌! يا فاطمه‌! يا طاهره‌! مطهره‌! اى‌ تو صديقه‌! زکيه‌! ام‌ ابيها! زهرا!
يا فاطمه‌! يا فاطمه‌! يا مرضيه‌! يا راضيه‌! اى‌ شان‌ کوثر مهر تو!

اى‌ هر چه‌ دريا! زهرا!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٥ - حمیدرضا


مثل روزای بارونی... خواننده : ناصر عبداللهي

یه روز دلم گرفته بود . مثل روزای بارونی
از اون هواها که خودت . حال و هواشو میدونی
اگه بشه با واژه ها . حالمو تعریف بکنم
تو هم من و شعر منو با همه حست میخونی
یه حالی داشتم که نگو . یه حالی داشتم که نپرس
یه تیکه از روحمو من . جایی گذاشتم که نپرس
یه جایی که میگردم و دوباره پیداش میکنم
حتی اگه کویر باشه . بهشت دنیاش میکنم
اسم قشنگ شهرمو تو میدونی چی میذارم
دونه دونه . کوچه هاشو به اسمای کی میذارم
آخه تو هم مثل منی . مثل دلای ایرونی
وقتی هوا ابری میشه . حال و هوامو میدونی
وقتی هوا ابری میشه . حال و هوامو میدونی
یه روز دلم گرفته بود . مثل روزای بارونی
از اون هواها که خودت . حال و هواشو میدونی
اگه بشه با واژه ها . حالمو تعریف بکنم
تو هم من و شعر منو با همه حست میخونی
یه حالی داشتم که نگو . یه حالی داشتم که نپرس
یه تیکه از روحمو من . جایی گذاشتم که نپرس
یه جایی که میگردم و دوباره پیداش میکنم
حتی اگه کویر باشه . بهشت دنیاش میکنم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٥ - حمیدرضا


يه رويا... خواننده : ناصر عبداللهی

یه روز از همین روزا روی شب پا میذارم
توی قاب لحظه ها عکس فردا میذارم
تا که خوب خوب بشه زخمای دلواپسی
عشقو مرهم میکنم روی دلها میذارم
تو وجود آدما حس آشنایی هست
مثل حس من و تو . اسمشو ما میذارم
عزم آدما بلند . روح آدما وسیع
عزم آدما بلند . روح آدما وسیع
توی شعرم واسشون . کوه و دریا میذارم
کوه و دریا میذارم...
توی بحت جاده ها . هر جا که دیدنی نیست
چشمامو میبندم و جاش یه رویا میذارم
توی بحت جاده ها . هر جا که دیدنی نیست
چشمامو میبندم و جاش یه رویا میذارم
من مسافر و غریب . اما لبریز یقین
میدونم تو راه عشق همه رو جا میذارم
من مسافر و غریب . اما لبریز یقین
میدونم تو راه عشق همه رو جا میذارم
عزم آدما بلند . روح آدما وسیع
عزم آدما بلند . روح آدما وسیع
توی شعرم واسشون . کوه و دریا میذارم
کوه و دریا میذارم...
توی بحت جاده ها . هر جا که دیدنی نیست
چشمامو میبندم و جاش یه رویا میذارم
توی بحت جاده ها . هر جا که دیدنی نیست
چشمامو میبندم و جاش یه رویا میذارم
من مسافر و غریب . اما لبریز یقین
میدونم تو راه عشق همه رو جا میذارم
من مسافر و غریب . اما لبریز یقین
میدونم تو راه عشق همه رو جا میذارم
یه روز از همین روزا روی شب پا میذارم
توی قاب لحظه ها عکس فردا میذارم
یه روز از همین روزا روی شب پا میذارم
توی قاب لحظه ها عکس فردا میذارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٥ - حمیدرضا


 

در گذشت ناصر عبداللهی رو به تمام دوست دارانش تسلیت می گم.

من و جوجو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٥ - حمیدرضا


 

سال   نوی مسیحی  مبارک

       سال ۲۰۰۷                                 

   

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٤ - حمیدرضا


معجزات حضرت عيسی (ع)

... "و آتـَينا عيسي ابنَ مَريَمَ البـَيـِنات وَ اَيَّدناهُ بـِروُحُ القُدُس ... " (بقره /253)

ما به عيسي بن مريم نشانه هاي روشن داديم و او را با روح القدس تأييد کرديم.

بر اساس تاريخ، "نشانه هاي روشن"، اشاره به معجزاتي مانند: شفاي بيماران غير قابل علاج، احياي مردگان و معارف عالي ديني دارد.

- «وَيـُکـَلِّمُ الناسَ في المَهدِ وَ کَهلاً وَ مِنَ الصالِحين.» (آل عمران/46)

در اين آيه به يکي از معجزات حضرت مسيح عليه السلام اشاره مي شود که:"او با مردم در گهواره آنگونه سخن گفت که در کهولت سخن مي گويد و او از صالحان است."

- "و (خداوند) او را رسول و فرستاده اي به سوي بني اسرائيل قرار مي دهد. (و حضرت عيسي مي گويد)من از گل چيزي به شکل پرنده مي سازم، سپس در آن مي دمم که به فرمان خدا پرنده اي مي گردد. من کور مادرزاد و مبتلا به بيماري برص (پيسي) را بهبودي مي بخشم. من مردگان را به فرمان خدا زنده مي کنم و شما را از آنچه مي خوريد و در خانه ها ذخيره مي کنيد، خبر مي دهم."(آل عمران/49)

در آيه 110مائده، خداوند به معجزات حضرت عيسي که درآيه (49/ آل عمران) ذکر شده، اشاره مي نمايد وچنين مي گويد که اين معجزات به اذن خدا صورت گرفته، وتو به اذن من مرده را زنده نمودي، کور مادرزاد را شفا دادي، بيماري برص را بهبود بخشيدي.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٤ - حمیدرضا


تولد عيسی مسيح (ع)

نحوه تولد ایشان در قرآن کریم

خداوند پس از بيان وقايع تولد حضرت مريم عليهاالسلام، چگونگي خدمتگزاري او در معبد، به ذکر نحوه مادرشدن وي مي پردازد و چنين مي فرمايد:

- (اي رسول خدا) در اين کتاب – قرآن– از مريم ياد کن، آن هنگام که از خانواده اش جدا شد و درناحيه شرقي قرارگرفت. (مريم/16)

او مي خواست مکاني خلوت و فارغ از دغدغه پيدا کند که به راز و نياز با خداي خود بپردازد و چيزي او را از ياد محبوب غافل نکند، به همين دليل طرف شرقي بيت المقدس را برگزيد.

- در اين هنگام، ما روح خود را به سوي او فرستاديم و او در شکل انساني بي عيب و نقص بر مريم ظاهر شد.(مريم/17)

اين وضعيت براي مريم بسيار سخت بود. او که همواره پاکدامن زيسته، در دامان پاکان پرورش يافته و درميان مردم ضرب المثل عفت و تقوا است، با ديدن اين صحنه که مرد بيگانه و زيبايي به خلوتگاهش راه يافته دچار ترس و وحشت مي شود، لذا:

- صدا زد:من از تو به خداي رحمان پناه مي برم، اگر پرهيزگار هستي.(مريم/18)

مريم با گفتن اين سخن درانتظار عکس العمل آن مرد ناشناس بود، انتظاري آميخته با وحشت و نگراني. پس از لحظاتي او چنين پاسخي را شنيد:

- من فرستاده پروردگار توام، من آمده ام تا پسر پاکيزه اي از نظر خلق و خوي و جسم و جان به تو ببخشم.(مريم/19)

حضرت مريم از شنيدن اين سخن سخت به لرزه افتاد و در نگراني عميقي فرورفت:

- گفت: چگونه ممکن است من صاحب پسري شوم، در حالي که تاکنون انساني با من تماس نداشته و هرگز زن آلوده اي نبوده ام؟!(مريم/20)

فرستاده خدا با صراحت گفت:

"مطلب همين است که پروردگارت فرموده، اين کار بر من سهل و آسان است."

دراين آيات تلويحاً به اين مطلب اشاره شده که: اي مريم! خوب از قدرت من آگاهي، تو که ميوه هاي بهشتي را در فصلي که در دنيا شبيه آن وجود نداشت، درکنار محراب عبادت خود ديده اي، تو که آواي فرشتگان را که شهادت به پاکيت مي دادند شنيده اي، تو که مي داني جـَدَّت آدم از خاک آفريده شده، پس نبايد ازاين امرخدا نيز تعجب بنمايي.

- ما مي خواهيم او (پسر) را آيه و اعجازي براي مردم قرار دهيم، مي خواهيم او را رحمتي از سوي خود براي بندگان بنماييم. اين امري حتمي است و جاي گفتگو ندارد. (مريم/21)

- سرانجام(مريم) باردار شد و او را به نقطه دوري برد. (مريم/22)

- درد وضع حمل، او را به کنار تنه درخت خرمائي کشاند (که خشکيده بود)، در اين حال گفت: اي کاش پيش از اين مرده بودم و به کلي فراموش مي شدم. (مريم/23)

-ناگهان از پائين پاي خود صدايي شنيد که غمگين مباش. پروردگارت زير پاي تو چشمه آب (گوارايي) قرار داده است.(مريم/24)

- و نظري به بالاي سرت بيفکن، بنگر چگونه ساقه خشکيده به درخت نخل باروري تبديل شده که ميوه ها، شاخه هايش را زينت بخشيده اند.

- تکاني به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد.(مريم/25)

- از اين (غذاي لذيذ) بخور، و از آن (آب گورا) بنوش، و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار، و هرگاه کسي را ديدي با اشاره بگو:من براي خداي رحمان روزه گرفته ام و امروز با احدي سخن نمي گويم. (اين نوزاد خودش از تو دفاع خواهد کرد) (مريم/26)

- سرانجام مريم در حالي که کودکش را در آغوش داشت، از بيابان به سوي اقوامش آمد.(مريم/27)

- هنگامي که آنها کودک را در آغوش او ديدند، دهانشان از تعجب بازماند. آنها که آوازه تقوا و کرامت او را شنيده بودند، سخت نگرانش شده و به شک و ترديد افتادند، برخي در قضاوت، عجله کرده و زبان به ملامت و سرزنش او گشوده و گفتند:

- "اي خواهر هارون! نه پدر تو مرد بدي بود و نه مادرت زن بدکاره اي!(مريم/28)

اما چرا مريم را خواهر هارون گفتند؟ چون هارون مرد پاک و صالحي بود و در ميان بني اسرائيل ضرب المثل شده بود، هر کس را مي خواستند به پاکي معرفي کنند، مي گفتند: او برادر يا خواهر هارون است. در اين هنگام، مريم به فرمان خدا سکوت کرد، و"به نوزادش عيسي، اشاره نمود".

"مردم به او گفتند: ما چگونه با کودکي که در گهواره است سخن بگوييم."(مريم/29)

و پس از لحظاتي نوزاد لب به سخن گشود:

- "من بنده خدايم، او به من کتاب (آسماني) عطا نموده و مرا پيامبر قرار داده است." (مريم/30)

- "(و خداوند) مرا وجودي پربرکت قرار داده در هر کجا که باشم و مرا توصيه به نماز و زکات نموده تا زماني که زنده ام."(مريم/31)

- مرا نسبت به مادرم، نيکوکار، قدردان و خيرخواه قرار داده و مرا جبار و شقي قرار نداده است. (مريم/32)

و در نهايت حضرت عيسي مي فرمايد:

- "سلام و درود خدا بر من باد، آن روز که متولد شدم، آن روز که مي ميرم و آن روز که زنده برانگيخته مي شوم."(مريم/33)

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٤ - حمیدرضا


من و جوجو

تولد عیسی مسیح (ع) رو تبریک می گم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٤ - حمیدرضا


تهمت...صالح وحدت

این زخم ها که جسم مرا تیره کرده است
 روزی شکوفه خواهد کرد
 روزی طلوع
 حتی اگر که مرگ
زخمی شبانه تر بنشاند
 من با برادران عارف مهتابی
 در تنگه های حیرت
 در صبر خاک
 تن کشیدم
 از قلب های ما
هر لحظه سر به پنجره کوبان
آن اختران شب زده ی دو
 کز یاد رفته بودند
 خاموش می نمودند
در رهگذار ما
ویرانگی ، امید شکفتن بود
 چون همستمان
که تکه تکه فروریزان
از زخم های تهمت دشخویان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


انتظار...صالح وحدت

من شعله بودم و نسیم مرا می برد
 تا باغ های پرستاره و پروانه
 تا چشمه های ناشناخته ی آفاق
 رود از هوای شعله ی من بال می گرفت
با مهره مهره موج تن خویش می نشست
 در رشته ی تنم
می رفتم و نوازش نفس آسمان حریر جامه ی من
 فرشته ی نسیم دست مرا در دست
 از غرفه های آبی
 تالارهای سرخ
 گذر می کرد
 با آنکه خویش موج رهایی بود
گهگاه
با قایق لطیف ابر سفر می کرد
ناگاه
 بانگی از آسمان و زمین برخاست
 توفان ز درد به خود پیچید
 شیون کشید زایش ناگه را
 در هرچه پنجه فرو می برد
بر دامن نسیم چنان آویخت
 کز آسمان مرا به خاک فرو افکند
اکنون
 سالی هزار می گذرد بر من
 دور از دیار خویش که بر خاک مانده ام
 تا کی مرا دوباره باز بیابد
آن نیمه ام
 گمگشته همچو من
عزیز همسفرم
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


آیینه زشت نیست ...صالح قدرت

آیینه زشت نیست
 تصویرهای ماست
که تاریک می کند
 مهر زلال را
 ای کاش
 جسم ما در آیینه ی روح
 خورشید گونه بود
 افسوس !
 آموختیم آنچه نمی بایست
 چندان که روح نیز
 همرنگ جسم شد
 آنسان که روزگار
 وین را نخوانده بودیم
 دانایی
 زشت است
 آزمودن
 مصیبتی است
اکنون
 با روح و جسم تار
 در خویش می کشیم
دنباله ای که جز هراس نمی آرد 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


ادم سنگی... صالح وحدت

سنگم
سنگی خموش در گذر رود زندگی
بس خورده تازیانه ی موج شتابکار
سنگم ،
سنگی صبور و سرد
 که افتاده در گذرگه سیل خرابکار
 کوبیده سر به سینه ی سردم تگرگ و باد
 افشانده گیسوان به تنم ماهتاب و بید
 سنگم
 سنگی همه نگاه
 دل بی امید و شور
 لب بسته بردبار
 بس ناله ها شنیده ز ابر سرشکبار
بس قصه ها شنیده ز شام فریبکار
 سنگم
سنگی عبوس و سخت
در دل هزار یاد :
 یاد شکوه برف
 یاد نسیم رود
 بال کبوتران
 یاد فرشته های خیال گریز پا
من گرد رنج و غم
در چشمه های نور
 افشانده ام به صبر
 من دیده ام ز دور
 بزم ستارگان
 در قصه های ابر
 روزی دو عشق پاک
بر ماسه های رود
 همراه نغمه ها
 در عطر یک بهار
 بشکفت پر امید
 روزی دگر دو عشق
چرکین و دل سیاه
 با زهر یک خزان
 افسرد و پژمرید
اما : اما هماره سنگ بوده است اینچنین

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


اگه دلم خیلی تنگ می شه برات منو ببخش

اگه دلم خیلی تنگ می شه برات منو ببخش                 اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منوببخش

منوببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم                 اگه همش پیش همه بهت می گم دوستت دارم

منوببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم                      منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم

منو ببخش اگه تورو می سپارمت دست خدا                 اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم                  تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم                  ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


Bodhi... سهراب سپهری

آني بود ، در ها وا شده بود .
برگي نه ، شاخي نه ، باغ فنا پيدا شده بود.
مرغان مكان خاموش ، اين خاموش ، آن خاموش . خاموشي
گويا شده بود.
آن پهنه چه بود : با ميشي ، گرگي همپا شده بود.
نقش صدا كم رنگ ، نقش ندا كم رنگ .پرده مگر تا
شده بود؟

من رفته ، ما بي ما شده بود.
زيبايي تنهاشده بود.
هر رودي ، دريا،
هر بودي ، بودا شده بود.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


سرود زهر... سهراب سپهری

مي مكم پستان شب را
وز پي رنگي به افسون تن نيالوده
چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم.

از پي نابودي ام ، ديري است
زهر ميريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم
تا كند آلوده با آن شير
پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،
مي كند رفتار با من نرم.
ليك چه غافل!
نقشه هاي او چه بي حاصل!
نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.
او نمي داند كه روييده است
هستي پر بار من در منجلاب زهر
و نمي داند كه من در زهر مي شويم
پيكر هر گريه، هر خنده،
در نم زهر است كرم فكرمن زنده،
در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


باغ من... اخوان ثالث

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
 باغ بی برگی
 روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد
 یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چرد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم ...حسين منزوی

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
 لختی حریف لحظه های غربتت باشم
 ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
 بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
 تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
 من هم ستونی در کنار قامتت باشم
 از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم
سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
 با شعله واری در خمود خلوتت باشم
 زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
 وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
 بگذار همچون اینه در خدمتت باشم
 در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
 معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس...حسين منزوی

دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس
 دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس
دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار
 دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس
دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد
 دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس
 دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق
دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس
دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل
دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس
نگویمت که بیامیز با من اما ‏ ، آه
بعید تر منشین از حدود زمزمه رس
که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم
که یا بسامدش این عمرها نیاید بس
کبو ترم به تکاپوی شاخه ای زیتون
 قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس
برای یاختن آن به راه آزادی است
 اگر نکوفته ام سر به میله های قفس 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - حمیدرضا


فردا اگر ز راه نمی آمد...فروغ فرخ زاد

گره

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه ایینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود
موهای من خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه بوته هیچ نمی روید
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلایی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید
دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آنجا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانه بلوری ماهیها
دیگر صدای آب نمی آمد
 فکر چه بود ؟ گربه پیر تو
کاو را به دیده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
میخواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند بروی تو
آنگاه ستارگان سپید اشک
سو سو زدند در شب مژگانم
دیدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم که بال گرم نفسهایت
ساییده شده به گردن سرد من
گویی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سینه من می ریخت
سرب سکوت و دانه خاموشی
من خسته زین کشکش درد آلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد انده فردا را
گفتم سفر افسانه تلخی بود
نا گه بروی زندگیم گسترد
آن لحظه طلایی عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آنشب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطره ابدیت را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢ - حمیدرضا


مثل يه لبخند...رسول نجفيان

ندونستم موقدرش در کنارم
 ولی حالا که رفته بی قرارم
نخندیدم دمی بر روی ماهش
 چه سود کنون به خاکش اشکبارم
 ندید از من خوشی من هم پس از او
 ندیدم روی خوش از روزگارم
شدم تنها به غربت ها فراموش
خدا رحمی بکن بر حال زارم
پشیمونم ولی هیهات دیر است
 حلالم کن که ما هم رهسپارم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢ - حمیدرضا


دختری از قوم عیسی من گرفتارش شدم

دختری از قوم عیسی من گرفتارش شدم

یا محمد همتی کن تا مسلمانش کنم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱ - حمیدرضا


با من ز تو مرد و زن می گفتند

با من ز تو مرد و زن می گفتند

از عهد شکستنت سخن می گفتند

باور ز کسم نبود این گفته دریغ

دیدم تو همانی که به من می گفتند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱ - حمیدرضا


با من ز تو مرد و زن می گفتند

با من ز تو مرد و زن می گفتند

از عهد شکستنت سخن می گفتند

باور ز کسم نبود این گفته دریغ

دیدم تو همانی که به من می گفتند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱ - حمیدرضا


پشت دريا ها... سهراب سپهری

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود 
 
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱ - حمیدرضا