|
عشق من و تو |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرشیو وبلاگ
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آذر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
لینک دوستان
آسمون پاييز
حمیدرضا
شب مهتاب
روزهای تنهایی حمیدرضا
راوي افغان
مینا
کوه پنجم
کلبه بی ریا
بانوی شبگرد
رویا عزیز
ببین این منم
دختران لجباز
عالیجناب قلب من
آوای آزاد
دايی احمد
وبلاگ جامع اصفهانی
۞ فقط عاشقا بیان تو ۞
سيب کال
حرف های دخترکوچولو
حافظ
****پس از باران****
* دخترکی تنها*
تسنيم چشمه ای که مقربان خدا از آن نوشند
پسر تنهای تنها
سلیمه و یه دل ساده
عشق من شبنم
غم تنهایی
بی نشان تر از سکوت
پیوندی سبز
محبوبه شب
گل من گلی
شعرواره
چنگ مریم
امانت تینا
آخرین نفس
رها و خاطر پر درد
داستانهای زیبا
محمدرضا
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
ریزه میزه
حرفهای یه دختر غریب
خنده زورکی
storm
امانت عشق
سپنج
پری غمگین
کلبه بی ریا
زهرا
کوه پنجم
زندگی همينه.چه زيباءچه زشت...
آزادی زن!!!
دلتنگيهای زمان ما
بنی آدم
عرفان
هركي تنهاس بياد
آشيانه
دفترچه خاطراتم
دلتنگ بانو
برای قندکم
گل خشکی برای من
پسری متولد کوهستان
آشیانه
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
فال ... دیوان حافظ
سالها دل طلـب جام جـم از ما میکرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمـنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون اسـت
طـلـب از گمـشدگان لب دریا میکرد
مشـکـل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو بـه تایید نـظر حل مـعـما میکرد
دیدمـش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونـه تـماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گـفـت آن روز که این گنـبد مینا میکرد
بی دلی در هـمـه احوال خدا با او بود
او نـمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا
سامری پیش عـصا و ید بیضا میکرد
گـفـت آن یار کز او گشت سر دار بلـند
جرمـش این بود کـه اسرار هویدا میکرد
فیض روح الـقدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مـسیحا میکرد
گفتمـش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفـت حافـظ گلهای از دل شیدا میکرد
حافظ
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٢/۸ - حمیدرضاحافظ
یاد باد آن کـه نـهانـت نـظری با ما بود
رقـم مـهر تو بر چـهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت
مـعـجز عیسویت در لـب شـکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انـس
جز مـن و یار نـبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروخـت
وین دل سوخـتـه پروانـه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگـه خـلـق و ادب
آن کـه او خنده مستانه زدی صـهـبا بود
یاد باد آن کـه چو یاقوت قدح خـنده زدی
در میان مـن و لـعـل تو حـکایتها بود
یاد باد آن که نگارم چو کـمر بربـسـتی
در رکابـش مـه نو پیک جـهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مسـت
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما میشد راست
نـظـم هر گوهر ناسفته که حافـظ را بود
و...شاعر سهراب سپهری
آری ما غنچه یک خوابیم
غنچه خواب ؟ ایا می شکفیم ؟
یک روزی بی جنبش برگ
اینجا ؟
نی در دره مرگ
تاریکی تنهایی
نی خلوت زیبایی
به تماشا چه کسی می اید چه کسی ما را می بوید
...
و به بادی پرپر ...؟
...
و فرودی دیگر ؟
...
شاعر : سهراب سپهری
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱۱/٥ - حمیدرضاشبان... شاعر : افسانه امیری
در کوهسار
عصر پاییزی یک روز خنک
وقت عشق بازی ابر ها با باد
ذهن در بند خیال,
آرزوها چون ابر,
همه در دامن یاد.
رمه من گم شد.
من هراسان به چه سان,
زار و نزار.
نه رهم بود به پس,
نه رهی روی به پیش.
رمه ام از کف رفت.
غفلت من رمه را,
غفلت تو همه ی قصه ی ما از کف برد.
تو که گویند شبان همه ای,
رمه ی من همه ام بوده و هست.
رمه ام بر گردان!
شاعر : افسانه امیری
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱۱/٥ - حمیدرضاحافظ
خـلوت گزیده را به تماشا چه حاجـت اسـت
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا بـه حاجـتی کـه تو را هـسـت با خدا
کاخر دمی بـپرس که ما را چه حاجـت اسـت
ای پادشاه حـسـن خدا را بـسوخـتیم
آخر سؤال کـن کـه گدا را چه حاجـت اسـت
ارباب حاجـتیم و زبان سؤال نیسـت
در حـضرت کریم تمـنا چـه حاجـت اسـت
محـتاج قصـه نیسـت گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت اسـت
جام جـهان نماسـت ضـمیر مـنیر دوسـت
اظـهار احـتیاج خود آن جا چه حاجت اسـت
آن شد کـه بار مـنـت مـلاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجـت اسـت
ای مدعی برو کـه مرا با تو کار نیسـت
احـباب حاضرند بـه اعدا چه حاجـت اسـت
ای عاشـق گدا چو لـب روح بـخـش یار
میداندت وظیفـه تـقاضا چـه حاجت اسـت
حافـظ تو ختـم کـن که هـنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و مـحاکا چـه حاجـت اسـت
چرا از مرگ می ترسید...شاعر فریدون مشیری
چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید
فریدون مشیری
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱۱/٥ - حمیدرضافال امروز با حافظ
گر چـه افـتاد ز زلـفـش گرهی در کارم
همچـنان چشـم گشاد از کرمش میدارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکـس برون میدهد از رخـسارم
پرده مـطربـم از دسـت برون خواهد برد
آه اگر زان کـه در این پرده نـباشد بارم
پاسـبان حرم دل شدهام شب همه شـب
تا در این پرده جز اندیشـه او نـگذارم
منـم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلـک همه قـند و شـکر میبارم
دیده بخـت بـه افسانـه او شد در خواب
کو نـسیمی ز عـنایت کـه کـند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نـمییارم دید
با کـه گویم کـه بگوید سـخـنی با یارم
دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریا
بـجز از خاک درش با کـه بود بازارم
آرزوی پاک . ..شاعر فریدون مشیری
پرواز دسته جمعی مرغابیان شاد
بر پرنیان آبی روشن
در صبح تابناک طلایی
آه ای آرزوی پاک رهایی
فریدون مشیری
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱۱/٥ - حمیدرضازهر شیرین. شاعر فریدون مشیری
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری، زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند:« دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست »
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما.... نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سراید
ترا دارم که، مرگم زندگانی است
شاعر فریدون مشیری
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱۱/٥ - حمیدرضافالی از حافظ
روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
مـنـت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحـب نـظرانـند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشـک غـماز مـن ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا بـه دامـن ننـشیند ز نسیمـش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیسـت
تا دم از شام سر زلـف تو هر جا نزنـند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
مـن از این طالـع شوریده برنـجـم ور نی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لـب شیرین تو ای چشـمـه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحـت نیسـت کـه از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیه عـشـق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمـم که بر او منت خاک در توسـت
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیسـت
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود اسـت
در سراپای وجودت هنری نیست که نیسـت
شاعر حافظ
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ - حمیدرضا

