عشق من و تو

 

 

امتحان کن ،

ساده و معصوم لبخندی بزن ؛

تا ببینی باز هم "دیوانه" پیدا می شود...!

#حامد_عسگری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٥/۱/٥ - حمیدرضا


 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد            

  در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله           

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد           

   شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا      

    صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را           

  وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟   

     با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی        

  گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از حزین است امروزکوه و صحرا  

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

شاعر:حزین لاهیجی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٩/۱٧ - حمیدرضا


 

شعر پگاهنگام 

 

 

اگر زیبایی ماه از تو بیشتر بود

هرگز دوستش نداشتم

 

اگر در موسیقی نوایی از نوای تو دلرباتر وجود داشت

هرگز گوش به نغمه اش نمی سپردم

 

اگر قد و بالای آبشار 

از قامت تو موزون تر و زیباتر بود

هرگز نگاهش نمی کردم

 

اگر گلستان بویی دل انگیز تر از بوی تو داشت

هرگز نمی بوئیدمش

 

 

و اگر

برای شعر می پرسی

بدان که 

اگر تمام و کمال شبیه ات نبود 

نمی سرودمش.

 

🌷🌷🌷🌷

 

امپراطور شعر جهان

شیرکو بی کس

معاصر

یاد ارجمندش گرامی

ترجمه: سالار حسامی نقشبندی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٩/۳ - حمیدرضا


 

 سـحرگاهان کـه مخـمور شبانه 

گرفـتـم باده با چنگ و چغانـه 

نـهادم عقـل را ره توشه از می 

ز شـهر هسـتیش کردم روانـه 

نـگار می فروشم عـشوه‌ای داد 

کـه ایمـن گشتـم از مکر زمانه 

ز ساقی کـمان ابرو شـنیدم 

کـه ای تیر ملامت را نـشانـه 

نـبـندی زان میان طرفی کمروار 

اگر خود را بـبینی در میانـه 

برو این دام بر مرغی دگر نـه 

کـه عـنـقا را بلند است آشیانه 

که بندد طرف وصل از حسن شاهی 

کـه با خود عشق بازد جاودانـه 

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست 

خیال آب و گـل در ره بـهانـه 

بده کـشـتی می تا خوش برانیم 

از این دریای ناپیداکرانـه

وجود ما مـعـماییسـت حافـظ 

که تحقیقش فسون است و فسانه

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٧/۱۸ - حمیدرضا


دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را ...شاعر : سعدی

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند

این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را

عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست

کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را

دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم

ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٦/۱٠ - حمیدرضا


 

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بـگو که ز عشقت چه طرف بربستـم
اگر چـه خرمن عمرم غم تو داد بـه باد
بـه خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
کـه در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امـن
بـه کنـج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هـشیاری ای نـصیحـتـگو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چـگونـه سر ز خجالت برآورم بر دوست
کـه خدمـتی به سزا برنیامد از دستم
بـسوخـت حافـظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٦/۱٠ - حمیدرضا


 

عاشق مشوید اگر توانید 

تا در غم عاشقی نمانید

این عشق به اختیار نبود 

دانم که همین قدر بدانید

هرگز مبرید نام عاشق

تا دفتر عشق بر نخوانید

آب رخ عاشقان مریزید

تا آب ز چشم خود نرانید

معشوقه وفا به کس نجوید

هر چند ز دیده خون چکانید

اینست رضای او که اکنون

بر روی زمین یکی نمانید

اینست سخن که گفته آمد

گر نیست درست بر مخوانید

بسیار جفا کشید آخر ا

او را به مراد او رسانید

اینست نصیحت سنایی

عاشق مشوید اگر توانید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٢/۱۱ - حمیدرضا


یا حسین علیه السلام

 

 

روای گفت: ابن‌زیاد لشکریان خویش را برای جنگ با امام حسین (ع) آماده می‌نمود و آنان نیز اطاعت امر می‌کردند، او سربازان خویش را به چنین کار پستی وادار نمود و آنان نیز فرمانبرداری کردند.

 

ابن‌زیاد آخرت ابن سعد را به دنیایش فروخت و او را سرسپرده بنی‌امیه کرد، او نیز قبول نموده و همراه با یک لشکر چهار هزار نفری برای جنگ با امام حسین (ع) خارج شد، در طی این مدت ابن زیاد پیوسته برای او سربازانی می‌فرستاد تا آن که شماره سربازان در روز ششم ماه محرم به بیست هزار نفر رسید.

 

* آیا مرا می‌شناسید؟

 

(سپاه ابن سعد) کار را آنچنان بر امام حسین (ع) و یارانش سخت گرفتند که تشنگی به شدت برایشان فشار می‌آورد، امام حسین (ع) برخاست، بر شمشیر خویش تکیه داده، با صدای بلند (خطاب به لشکر ابن سعد) فرمود: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا مرا می‌شناسید؟»

 

لشکریان ابن سعد گفتند: آری، تو پسر پیامبر و نوه او هستی!

 

امام (ع) فرمودند:‌ «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که جدّ من پیامبر خدا (ص) است؟»

 

گفتند: آری! به خدا سوگند (می‌دانیم)

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌‌دهم،‌ آیا می‌دانید پدر من علی بن ابی‌طالب است؟»

 

آنها گفتند: آری، به خدا سوگند (می‌دانیم)

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که فاطمه زهرا دختر محمد مصطفی، مادر من است؟»

 

لشکریان ابن سعد گفتند: آری، به خدا سوگند (می‌دانیم)

 

امام حسین (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که بزرگ همه شهدا و سید شهیدان حمزه، عموی من است؟»

 

آنها گفتند: آری، به خدا سوگند (می‌دانیم)

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید جعفر طیار که خداوند در عوض دو دست او که در جهاد جدا شد دو بال به او عطا کرد که در بهشت پرواز کند، عموی من است؟»

 

آنها گفتند: آری، به خدا سوگند (می‌دانیم).

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا قسم می‌دهم، آیا می‌دانید که این شمشیر، شمشیر رسول خدا (ص) است که من بر کمر بسته‌ام؟»

 

لشکریان پاسخ دادند: آری، به خدا قسم می‌دانیم!

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که این عمامه رسول خدا (ص) است که بر سر نهاده‌ام؟»

 

لشکریان ابن سعد (در کمال وقاحت و بی‌شرمی) گفتند:‌ آری! به خدا سوگند می‌دانیم.

 

امام حسین (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که نخستین مسلمان و دانشمندترین مردم و بردبارترین خلق و ولی هر مرد و زن مؤمن علی (ع) بود؟»

 

آنها گفتند: آری! به خدا سوگند می‌دانیم.

 

امام (ع) فرمودند: «پس چرا ریختن خون مرا حلال می‌دانید؟ با این که پدر من (صاحب کوثر است) کسانی را از حوض کوثر دور می‌کند و آنها را همانند شتری که از آب برانند، از کنار حوض خواهد راند و رأیت حمد در روز قیامت به دست او است؟»

 

آنها گفتند: ما تمامی این سخنانی را که تو بیان نمودی می‌دانیم اما با این وجود این، تو را رها نخواهیم کرد تا آن که تشنه جان بسپاری!

منبع  : کتاب لهوف سید بن طاووس

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/۸/۱۳ - حمیدرضا


 

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

« دوستی » نیز گلی ست 

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را  دانسته بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٢/۱۱/٥ - حمیدرضا